*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
آقاجان چای اش را هُرتی کشیدوگفت:«تلفن که نداشتیم،مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شودشانس آوردیم تلفن آن ها به راه بودنوبت به ما که میرسیدازاسترس سکه مگر در آن خط باریک می افتادبه زورو صلوات می انداختیم تووشماره رامیگرفتیم هی سلام و صلوات که خدایابه حقِ پنج تن خودش برداردبعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت!قطع میکردیم دوباره میگرفتیم این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بودشیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند»وچای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت ک قند را طبق عادت قدری داخل چای زدوادامه داد:«خودش گوشی را برداشت مادربزرگت را میگویم بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم:ماه مُنیر جان می آیم هابخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم ماه منیر جان نروی هااو هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت منتظریم بی شما که نمیشودبعد پدرش یک هو سر میرسیدو قطع میکرددوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعدمیبینی که آخرش هم مال خودمان شدبه قول خودش بی ما که نمیشودبی او هم نمیشد»خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زدکه معلوم بود قند در دلش آب شده آقا جان گفت:«ماه منیر آنجا کنارپنجره یک بسته داری دامنِ گلداراز همان ها که دوست داریبپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه»«آقا جان لبخندی به من زد و گفت:قِلقِ دوست داشتنش را بلدم!راستی دختر جان قربانِ شکلِ ماهت
تو هم خواستی عاشق شوی پایش بمانی ها الکی که نیستبی او نمیشود
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرداش خیاط اومد عمارت و چند دست پارچه هم آورده بود انتخاب کنم با ذوق پا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
چون زودتر رفته بود یکم معطل شدم تا فرهاد بیاد از پشت سرم صدای پا حس کردم ولی هرچی اطرافو نگاه کردم کسی رو ندیدم فکر کردم خیالاتی شدم دلشوره بدی داشتم خواستم بیخیال شم از دیدن فرهاد و برم ولی باز دلم طاقت نیاورد و صبر کردم تا اومد با نگرانی و استرس قضیه پیر حسن و براش تعریف کردم فرهاد کلی بهم خندید و گفت اینا همش خرافاته بهار تو چرا باور میکنی تو که اهل کتاب خوندن بودی پس باید بدونی الان همه چی رو علم پیش میره نه خرافات و این چرت و پرتا گفتم میدونم ولی همه میگن دعا گرفتن درسته فرهاد خب منم نگران شدم دیگه چیکار کنم فرهاد با شیطنت نگاهی بهم کرد و گفت میترسی منو از دست بدی آره و دوباره بلند زد زیر خنده با عصبانیت گفتم خیلی بدی فرهاد من از نگرانی و دلشوره حالت تهوع گرفتم بعد تو همش میخندی فرهاد خندیدنشو قطع و گفت نگران نباش هیچی و هیچکس نمیتونه منو تو رو از هم جدا کنه یعنی اصلا من نمیزارم من فرهاد خانم ها بهار خانوم فکر کردی کم کسی ام
انقدر بهش اطمینان داشتم انقدر حرفاش آرامش بخش بود برام تا اضطراب درونم کم بشه ولی فقط کم شد ته دلم هنوزم دلشوره داشتم و با خودم فکر کردم تا سر سفره عقد نشینم این حس لعنتی ولم نمیکنه حس کردم بازم صدای پا شنیدم گوشامو تیز کردم و به فرهاد گفتم توام شنیدی؟ فرهاد گفت چیو گفتم صدای پا اومد وقتی اومدم اینجاهم صدای پا شنیدم فرهاد نکنه کسی دنبالمه فرهاد اومد جلو تر اطرافو نگاه کرد و گفت من چیزی نشنیدم بهار انقدر فکر و خیال الکی میکنی خیال برت داشته برو دختر خوب برو خانوم الان فقط باید به فکر مراسم عقد و زندگی مشترکمون باشی نبینم به این چیزا فکر کنیا خیالت راحت باشه هیچ اتفاقی نمیافته یاد حرف مازیار افتادم سعی کردم فکرای منفی رو از خودم دور کنم از فرهاد خدافظی کردم و به سمت عمارت راه افتادم
کودک شش ماهه و سنگسار زن بی گناه😱
مردی زنی از جهینه گرفت. آن زن بچه ای شش ماهه برای او به دنیا آورد. شوهرش به نزد عثمان رفت و ماجرا را برای او گفت، خلیفه وقت دستور سنگسار کردن زن را داد. این مطلب به امام(ع) رسید. آن حضرت به سرعت پیش خلیفه وقت تشریف بردند و به او فرمودند:
«چه کار می کنی؟ این زن نباید سنگسار شود. مگر نشنیدی که خدای متعال می فرماید: «وحملهُ وفصالُهُ ثلاثون شهراً»[1]، مدت حمل تا از شیر باز گرفتنش سی ماه است. و از طرفی می فرماید: «وَالوالداتُ یُرضعنَ أولادَهنَّ حولینِ کاملینِ»[2]، مادرانی که می خواهند شیر دادن را به فرزندان خود کامل سازند دو سال تمام شیرشان بدهند. پس شیر دادن بیست و چهار ماه و حمل شش ماه است».
خلیفه وقت عذرخواهی کرد و گفت: به خدا این فکر را نمی کردم و دستور داد که او را برگردانند، به سرعت به سوی آن زن رفتند و دیدند که سنگسار شده است.
این در حالی است که آن زن به خواهرش گفته بود که ای خواهر نگران نباش! واللّه که من خطایی مرتکب نشده ام
آری! وقتی کسی زمامدار مسلمانان گردد که حکم الهی را در مسائلی که مردم همواره بدان مبتلایند نداند نتیجه اش این خواهد شد که اینگونه بی گناهانی کشته شوند و آبرویشان نیز در جامعه خدشه دار شود.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#تغییر_جزئی_و_نتیجهی_بزرگ
💠 گاهی بین زن و شوهر سر قضیهای #مشاجره میشود و زن یا مرد به همسرش میگوید: "مطمئنم فلان مطلب را به من #نگفتی" و همسرش نیز با عصبانیت میگوید: "گفتم!" و سر همین قضیه، بگو مگو و مشاجرهی سختی رخ میدهد.
💠 پیشنهاد میشود با یک تغییر جزئی در #الفاظ خود از ایجاد مشاجره و تشدید شدن ناراحتی و عصبانیّت یکدیگر جلوگیری کنید! مثلاً به همسرتان بگویید: "اگر فلان مطلب را گفتی شرمنده من #نشنیدم." یعنی کلمهی "شرمنده نشنیدم" را بجای کلمه "نگفتی" به کار ببرید تا همسرتان #عصبانی نشده و فضای زندگی متشنّج نگردد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
°• همسرانه❤️
گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد.
این کار هم همسرتان را به شما دلگرم میکند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر میکند
◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیتتان بردارند.
▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد.
▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد.
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکی از بزرگترین مشکل زوجها در روابط شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یکدیگر است.
هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمیدهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکومکردن و خاموشکردنِ طرف مقابل دارند.
باید بدانید که بیاهمیتی به این موضوع باعث میشود زندگیتان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکلگیری کند.
بالهای کودکتان را نبندید
وظیفه کودک نوپای شما در زندگی به دست آوردن حس استقلال است. بنابراین به او اجازه دهید تا عروسکهایش را سر جایشان بگذارد، بشقابش را از روی میز بردارد و خودش لباس هایش را بپوشد. سپردن مسئولیت به کودکان، اعتماد به نفس آنها و آسودگی خیال شما را تقویت میکند.
سعی نکنید همه چیز را درست کنید به کودکان اجازه دهید تا راهحلهای خودشان را پیدا کنند. زمانی که شما از روی محبت، کودک خود را به اشتباه کوچکش آگاه میکنید، بدون اینکه به سرعت آن را اصلاح کنید، به او حس اعتماد به نفس و انعطافپذیری بدهید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی چون زودتر رفته بود یکم معطل شدم تا فرهاد بیاد از پشت سرم صدای پا حس کرد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
دو روز مونده بود به مراسم بله برون به ظاهر همه چی خوب و آروم بود سیمین و کلا تو این هفته ندیده بودمش دیگه زنعمو و حتی مازیار هم زیاد پیداشون نبود با اینکه مشکلی نبود ولی بازم دل من شور میزد و این اضطراب لعنتی ول کن نبود مادرم میگفت این استرس ها طبیعیه و همه دخترا قبل ازدواجشون این ح س رو دارن لباسم آماده شده بود و خیاط آورده بود واقعا لباس زیبایی شده بود میگفت پارچشو از تهران آورده و اینجاها اصلا نیس مثل این پارچه راست و دروغشو نمیدونم ولی الحق که هم پارچش اعلا بود هم خیلی قشنگ دوخته بودش واسه مادرمم لباس قشنگی دوخته بود با یکی از همون پارچه هایی که عمو از یکی از سفراش به تهران اورده بود سوغات پیش خودم گفتم حتما عمو پیش خودش کلی ذوق میکنه لباس مادرمو ببینه سکینه بانو که نمیتونست تو مراسم شرکت کنه گلی هم چون دختر مجرد بود جاش تو مراسم نبود خیاط میگفت زنعمو هم لباس نخواسته ازش مادرم گفت احتمالا از خیاط ده خودشون بخوان براشون لباس بدوزه ولی خیاط میگفت از اونم پرس و جو کرده زن عمو سفارشی نداده یکم عجیب بود چون زن عمو واسه هر مراسمی لباس میدوخت چه کوچیک چه بزرگ ولی مادرم گفت حتما سر مراسم های مازیار و لیلا انقدر لباس دوخته هنوزم داره و گلی نظرش این بود که از حسوادتشه خان بابا دستور داده بود واسه مراسم چیزی کم و کسر نباشه و از میوه و شیرینی بهترین نوعش باشه یجورایی میخواست پیش ماشالله خان کم نیاره از طرفی هم از این که میخواست با ماشالله خان وصلت کنه حسابی سر کیف بود یکی دیگه از اتفاقای عجیب اون روزا بیرون نرفتن های سیمین بود از بعد از مراسم خاستگاری من دیگه ندیده بودم سر ظهر بره بیرون بعضی وقت ها یه فکرایی میومد سراغم ولی حواس خودمو پرت میکردم که فکرای الکی نکنم
عنوان داستان : زن نظافتچى
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد۰ حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد:
شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.
❤️داستان و خاطرات
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✅نکاتی برای داشتن زندگی زناشویی موفق
🍃- به یکدیگر دلگرمی بدهید و در هر شرایطی از هم حمایت کنید: آنچه در دلگرمی وجود دارد، امنیت روانی است. اگر پیش از ازدواج همسرتان به پدر و مادرش تکیه می کرد، حال باید بتواند به شما تکیه کند.
🍃- با یکدیگر راحت و صادقانه ارتباط برقرار کنید: احساسات و افکار خود را با کمال میل و راحت بیان کنید، در بعضی از مواقع مانند زمان عصبانیت لازم است گفتگوها را به تعویق بیاندازید.
🍃- خودتان را بپذیرید: خودپذیری یعنی احترام به خود، خواسته ها، حقوق و در کل احترام و جدیت در زندگی. افرادی که خودپذیری بیشتری دارند، در پذیرش دیگران تواناترند. خودپذیری متقابل، موجب رشد و کمال شما و رابطه تان می شود.
🍃- جرات به خرج دهید و ناقص بودن خود را بپذیرید: وقتی به خاطر اشتباهات، شجاعانه معذرت می خواهید، دیوار کمال طلبی های کاذب، تسلط و قدرت طلبی های بیمارگون را فرو می ریزید و با یک عذرخواهی ساده، راه را برای صمیمیتی بیش از پیش آماده می کنید.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli