eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.7هزار دنبال‌کننده
11هزار عکس
2.6هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
امیر کبیر چه زیبا گفت: دوران افول و عقب ماندگی ملت ها زمانی شروع شد که ؛ جای اندیشیدن را " تقلید " جای تلاش و کوشش را " دعا " جای فکر کردن به آرزوهای بزرگ را " قناعت " جای اراده برای رفتن و رسیدن را " قسمت " و جای تصمیم عقلانی را " استخاره " گرفت 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 این نوشته رو دهه شصتیا و پنجاهیا خوب درک میکنن :) گوشه ی چادر مادرم را می‌گرفتم باهم می‌رفتیم مخابرات نبش کوچه ششم می‌گفتند مخابرات! اما اسمش اصلا مخابرات نبود که همیشه‌ی خدا هم شلوغ بود نوبت می‌گرفتیم و می‌نشستیم بعد از چند دقیقه صدا می‌زدند و می‌گفتند خانم فلانی کابین شماره‌ی سه یک اتاقک چوبی نیم در نیم، یک تلفن قدیمی و کثیف روی دیوار اما چه ذوقی داشتیم تقریبا هر دو روز یک بار می‌آمدیم تلفن می‌زدیم و چند دقیقه‌ای با پدربزرگ و مادربزرگم حرف میزدیم. محل ما سیمکشی تلفن نداشت که آنها هم که داشتند وضعشان تقریبا همین بود. حرف زیاد داشتیم اما مجبور بودیم زود قطع کنیم قطع نمی‌کردیم خودش قطع می‌شد ارتباط ها کم بود، اما با جان و دل با ذوق و شوق. حرف ها هیچوقت تکراری نمی‌شد همه برای هم وقت داشتند هیچکس تیک دوم تلفنش را برنمی‌داشت که مثلا صدایت را هنوز نشنیده ام! هیچکس حرف هایش را ادیت نمی‌کرد دوستت‌دارم هایش را پاک نمی‌کرد جایش نقطه بگذارد وقتی می‌گفت دلم برایت تنگ شده شک نداشت که می‌گفت صدا را که نمی‌شد پاک کرد می‌رسید. گروه هم نداشتیم اما هروقت تلفن می‌زدیم حتما یکی بود که آنلاین باشد و جوابمان را بدهد. آن روزها یک مخابراتِ نبش کوچه‌ی ششم بود و یک دنیا عشق که همه را از سیم‌های تلفنش رد می‌کردیم 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی هر کدوم یه گوشه اتاق نشسته بودیم و تو شوک بودیم مادرم خودشو میزد و میگف
دیگه شب شده بود و هنوزم گه گداری صدای لیلا و مادرش که ن فرینم میکردن از تو حیاط میومد و این کاراشون نمیزاشت خان بابا یکم آروم بشه تا شاید بخواد اصل ماجرارو بدونه زیور برامون غذا آورد ولی میلی به خوردنش نداشتیم خودش اومد نشست تو و گفت چرا اینجوری غمبرک زدین بلند  شین ببینم بیاین یه لقمه غذا بخورین باید جون داشته باشین از بهار دفاع کنید مادرم گفت دیدی زیور دیدی بخت سیاه منو دامن دخترامم گرفت زیور گفت چی بگم والا شما اینجا زانوی غم بغ ل گرفتین اونا نشستن به هرهر کرکر غذاشونو بردم دادم اصن انگار نه انگار ببین خاتون اینا همش نقشه اس از اول هم که فهمیدن ماشالله خان واسه بهار اومده جلو حالشون بد شد من مطمئمن بودم آخر یه کاری دستتون میدن چقد گفتم حواستو جمع کن هی گفتی نفوس بد نزن حالا هم جای غمبرک زدن بلند شو یه کاری کن مادرم گفت تو میگی چیکار کنم اصن چیکار میتونم بکنم زیور گفت نمیدونم والا  فعلا که باید صبر کنین ببینیم خبری میشه از ماشالله خان یا نه ته تهش دیگه چاره ای نبود شاید مجبور بشی بری با ماشالله خان هم صحبت کنی بحث آینده دخترته فعلا بلند شین بیاین غذاتونو بخورین همین که تا الان پیغوم نفرستادن خاستگاری رو پس بگیرن خودش خوبه زیور راست میگفت اصن مگه الکی بود فرهاد خودش میدونست من چقدر دوسش دارم محاله این مزخرفاتو باور کنه یادم افتاد فردا خودم میتونم برم تو باغ و بهش توضیح بدم اینجوری خود فرهاد همه چیو درست میکنه نور امیدی تو دلم روشن شد و منتظر فردا شدم
⚜⚜⚜ (یک داستان زیبا از مثنوی): رفت روزی زاهدی در آسیاب آسیابان را صدا زد با عتاب گفت دانی کیستم من گفت :نه گفت نشناسی مرا، ای رو سیه این منم ، من زاهدی عالیمقام در رکوع و درسجودم صبح وشام ذکر یا قدوس ویا سبوح من برده تا پیش ملایک روح من مستجاب الدعوه ام تنها وبس عزت مارا نداند هیچ کس هرچه خواهم از خدا ، آن میشود بانفیرم زنده ، بی جان میشود حال برخیز وبه خدمت کن شتاب گندم آوردم برای آسیاب زود این گندم درون دلو ریز تا بخواهم از خدا باشی عزیز آسیابت را کنم کاخی بلند برتو پوشانم لباسی از پرند صد غلام وصد کنیز خوبرو میکنم امشب برایت آرزو آسیابان گفت ای مردخدا من کجا و آنچه میگویی کجا چون که عمری را به همت زیستم راغب یک کاخ و دربان نیستم درمرامم هرکسی را حرمتیست آسیابم هم ، همیشه نوبتیست نوبتت چون شد کنم بار تو باز خواه مومن باش و خواهی بی نماز باز زاهد کرد فریاد و عتاب کاسیابت برسرت سازم خراب یک دعا گویم سقط گردد خرت بر زمین ریزد همه بار و برت آسیابان خنده زد ای مرد حق از چه بر بیهوده می ریزی عرق گر دعاهای تو می سازد مجاب با دعایی گندم خود را بساب... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
در یکی از مدارس، دور افتاده یاسوج معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانش‌آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش‌آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می‌کردند. معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد به نفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد. زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش‌آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش‌آموز را فرا خواند و به او برگه‌ای برگه‌ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچکس در مورد این موضوع صحبت نکند. در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد. هیچکدام از دانش‌آموزان نتوانسته بود حفظ کند. تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود. بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند. در طول این یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار می‌کرد و از بچّه ها می‌خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می‌داد. کم کم نگاه همکلاسی‌ها نسبت به آن دانش‌آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی‌کرد. آن دانش‌آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خِنگ" می‌نامید، نیست، پس دانش‌آموز تمام تلاش خود را می‌کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند. آن سال با معدّلی خوب قبول شد. به کلاس‌های بالاتر رفت. در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد. مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است که در بیمارستان ابن سینای شیراز شهر صدرا صدها پیوند کبد انجام داده است. این قصه را *دکتر ملک حسینی* در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش نوشته، انسان‌ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند. دستت را می‌گیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن می‌دهند. نوع دوم انسان‌هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی‌ارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل می‌کنند. این دانش‌آموز میتوانست قربانی نوع دوم این انسان‌ها بشود که بخت با او یار بود. و آن معلم کسی نبود جز *محمد بهمن بیگی* اَبَر مردی بزرگ که چون ستاره‌ای در دل شبهای سیاه روزگاران درخشید و معجزه کرد. استاد بهمن بیگی نویسنده‌ای چیره دست با ذهنی خلاق و مدیری لایق بود و نشان داد که اگر اراده باشد میتوان مردمی را از فرش به عرش رساند که نمونه آن دکتر ملک حسینی است. روحش جاودان و یادش گرامی. 💐❤️ این داستان واقعی را برای هر کسی که میشناسید ارسال کنید تا تشکری باشد از همه معلمین درستکار ایران زمين 🙏 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
داستان من از زمان تولّدم شروع می‌شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ بعد از درگذشت پدرم در همان دوران کودکی تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‌زنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‌بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم.و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: ” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‌رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‌فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‌ها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد.شبی از شب‌های زمستان، باران می‌بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‌های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‌کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت: ” پسرم، خسته نیستم.” و این دفعه دومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‌رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. ازبس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‌گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت: ” پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این سومین دروغی بود که مادرم به من گفت. از مدرسه فارغ‌التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسوولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‌توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‌های مختلف می‌خرید و فرشی در خیابان می‌انداخت و می‌فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: ” پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم.” و این چهارمین دروغی بود که به من گفت. دانشگاه رفتم و وکیل شدم. ارتقای رتبه یافتم. یک شرکت خارجی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‌دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می ‌رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی ‌خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: ” فرزندم، من به خوش‌گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.” و این پنجمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‌توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضای درون را می‌سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‌‌شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: ” گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‌کنم.” واما این آخرین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.😔 این سخن را با جمیع کسانی می‌گویم که در زندگی‌شان از نعمت وجود پدر ومادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانشان محزون گردید. این سخن را با کسانی می‌گویم که از نعمت وجود پدر ومادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده اند و از خداوند متعال برای آنها طلب رحمت و بخشش نمایید. 🌼 وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً « آیه24 سوره اسرا» 🍀و بگو خدایا پدر و مادرم را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار دادند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ تاﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ! ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ درﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ، از ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ میﺩﻫﻨﺪ ﻣﯿﺰﺍﻥ منطق ﺷﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ ﺷﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭﺷﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﺎﻥ میزان اصالت شان ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ راستین ﺷﺎﻥ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ نشان ﻣﯽ ﺩﻫﺪ آدميان را تنها در عصبانیت میتوان شناخت... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بنی آدم ابزار یکدیگرند، گهی پیچ و مهره گهی واشرند یکی تازیانه یکی نیش مار یکی قفل زندان، یکی چوب دار یکی دیگران را کند نردبان، یکی میکشد بار نامردمان یکی اره شد، نان مردم برد یکی تیغ شد، خون مردم خورد یکی چون کلنگ و یکی همچو بیل یکی ریش و پشم و یکی بی سبیل یکی چون قلم خون دل می خورد یکی خنجر است و شکم می درد خلاصه پر از نفرت و کین و اندوه و آز نه رحم و نه مهر و نه لطف و نه ناز همه پر کلک، پر ریا حقه باز! چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها پا گذارند فرار 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 🌷تا حالا به رنگ خدا فکر کردی؟ رنگ خدا رنگ عشقه رنگ مهربونی رنگ آرامش رنگ امید و زندگی رنگ شادی اصیل و مانا 🌷تو زندگی هر وقت مسیر خدا رو گم کردی، دنبال رنگش بگرد، هر جا امید بود، عشق بود، محبت بود، آرامش بود، خدا هم هست و برعکس. 🌷و اینکه هر وقت خواستی، خدا بهت سریع نگاه کنه و جوابت رو بده و از خدا دلبری کنی، پاشو و زندگی و اطرافت رو رنگ خدا بزن. به دیگران امید بده ، دلیل حال خوب بقیه شو. به همه کمک کن شاد باش و به خدا اعتماد کن شک نکن خدا، کسایی که رنگ خودش و داشته باشن، هیچ وقت رهاشون نمیکنه. 🌷صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغًَه ﺭﻧﮓ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﺭﻧﮕﺶ ﻧﻴﻜﻮﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﻧﮓ ﺧﺪﺍﺳﺖ؟؟ 📖 سوره مبارکه بقره ١٣٨ 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی دیگه شب شده بود و هنوزم گه گداری صدای لیلا و مادرش که ن فرینم میکردن از
فرداش مثل مرغ سر کنده بودم از طرف ماشالله خان خبری نیومده بود و نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ناهار هم زیور واسمون آورد اتاقمون و میگفت یجورایی همه منتظر خبر هستن بعد از ناهار به گلی گفتم هرجور شده باید کمکم کنی برم فرهادو ببینم با خودش حرف بزنم و این قائله ختم بشه مادرم دیشب هم درست حسابی نخوابیده بود ولی انگار قصد خوابیدن هم نداشت گلی یه فکری به سرش زد تا سر مادرمو گرم کنه و من بتونم برم به هوای دستشویی رفتن از اتاق رفت بیرون و به زیور گفت مادرمو به بهونه کمک ببره پیش خودش تا کمتر فکر و خیال کنه و غصه بخوره زیور هم که همیشه دلسوز مادرم بود باور کرد که ما بخاطر حال مادرم میگیم و اومد به بهونه کمک مادرمو برد پیش خودش تا مثلا باهاش صحبت کنه ناراحتیش کمتر بشه ولی قسمت سخت ماجرا مونده بود و اونم حضور مازیار تو حیاط بود از صبح تو حیاط واسه خودش الکی میچرخید و حتی ناهار و صبحونشم رو تختی که تو حیاط بود براش چیدن نمیدونم چرا قصد رفتن نداشت هرچی منتظرش شدم از جاش تکون نمیخورد میدونستم با وجود مازیار محاله بتونم برم تو باغ انقدر حرص خورده بودم حالت ته وع گرفته بودم و همش به گلی میگفتم تروخدا یه کاری بکن ولی کاری از دست گلی هم بر نمیومد یک بار به هوای دستشویی رفتم تو حیاط ببینم میتونم برم تو باغ یا نه ولی مازیار چهار چشمی زیر نظرم داشت غروب شد و مادرمم اومد تو اتاق و من نتونستم برم فرهادو ببینم دم پنجره نشسته بودم که یکی وارد حیاط شد  و عمو اومد استقبالش نمیشنیدم چی میگن ولی مطمئن بودم از طرف ماشالله خان اومده انقدر پوست لبمو جوویده بود خون میومد از حالت صورت عمو معلوم بود حرف خوش آیندی نشنیده اون مرد که رفت عمو رفت سمت عمارت و من همچنان پشت پنجره منتظر بود یکم که گذشت عمو از عمارت اومد سمت اتاق ما و مادرم رفت درو باز کرد و بدترین خبر عمرمو من اون لحظه شنیدم عمو با ناراحتی گفت از ده بالا خبر اوردن مثل اینکه خاستگاریشونو پس گرفتن و گفتن پشیمون شدن اخ که دنیا رو سرم خراب شد