eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.7هزار دنبال‌کننده
11هزار عکس
2.6هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
داستان من از زمان تولّدم شروع می‌شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ بعد از درگذشت پدرم در همان دوران کودکی تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‌زنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‌بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم.و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: ” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‌رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‌فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‌ها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد.شبی از شب‌های زمستان، باران می‌بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‌های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‌کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت: ” پسرم، خسته نیستم.” و این دفعه دومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‌رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. ازبس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‌گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت: ” پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این سومین دروغی بود که مادرم به من گفت. از مدرسه فارغ‌التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسوولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‌توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‌های مختلف می‌خرید و فرشی در خیابان می‌انداخت و می‌فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: ” پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم.” و این چهارمین دروغی بود که به من گفت. دانشگاه رفتم و وکیل شدم. ارتقای رتبه یافتم. یک شرکت خارجی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‌دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می ‌رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی ‌خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: ” فرزندم، من به خوش‌گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.” و این پنجمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‌توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضای درون را می‌سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‌‌شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: ” گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‌کنم.” واما این آخرین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.😔 این سخن را با جمیع کسانی می‌گویم که در زندگی‌شان از نعمت وجود پدر ومادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانشان محزون گردید. این سخن را با کسانی می‌گویم که از نعمت وجود پدر ومادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده اند و از خداوند متعال برای آنها طلب رحمت و بخشش نمایید. 🌼 وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً « آیه24 سوره اسرا» 🍀و بگو خدایا پدر و مادرم را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار دادند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩ تاﺧﻮﺏ ﺷﻨﺎﺧﺖ! ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ درﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ، از ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﺯ میﺩﻫﻨﺪ ﻣﯿﺰﺍﻥ منطق ﺷﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺩﺏ ﺷﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﻭﺣﺸﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺷﻌﻮﺭﺷﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﺎﻥ میزان اصالت شان ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ راستین ﺷﺎﻥ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ نشان ﻣﯽ ﺩﻫﺪ آدميان را تنها در عصبانیت میتوان شناخت... 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بنی آدم ابزار یکدیگرند، گهی پیچ و مهره گهی واشرند یکی تازیانه یکی نیش مار یکی قفل زندان، یکی چوب دار یکی دیگران را کند نردبان، یکی میکشد بار نامردمان یکی اره شد، نان مردم برد یکی تیغ شد، خون مردم خورد یکی چون کلنگ و یکی همچو بیل یکی ریش و پشم و یکی بی سبیل یکی چون قلم خون دل می خورد یکی خنجر است و شکم می درد خلاصه پر از نفرت و کین و اندوه و آز نه رحم و نه مهر و نه لطف و نه ناز همه پر کلک، پر ریا حقه باز! چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها پا گذارند فرار 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 🌷تا حالا به رنگ خدا فکر کردی؟ رنگ خدا رنگ عشقه رنگ مهربونی رنگ آرامش رنگ امید و زندگی رنگ شادی اصیل و مانا 🌷تو زندگی هر وقت مسیر خدا رو گم کردی، دنبال رنگش بگرد، هر جا امید بود، عشق بود، محبت بود، آرامش بود، خدا هم هست و برعکس. 🌷و اینکه هر وقت خواستی، خدا بهت سریع نگاه کنه و جوابت رو بده و از خدا دلبری کنی، پاشو و زندگی و اطرافت رو رنگ خدا بزن. به دیگران امید بده ، دلیل حال خوب بقیه شو. به همه کمک کن شاد باش و به خدا اعتماد کن شک نکن خدا، کسایی که رنگ خودش و داشته باشن، هیچ وقت رهاشون نمیکنه. 🌷صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغًَه ﺭﻧﮓ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﺭﻧﮕﺶ ﻧﻴﻜﻮﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﻧﮓ ﺧﺪﺍﺳﺖ؟؟ 📖 سوره مبارکه بقره ١٣٨ 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی دیگه شب شده بود و هنوزم گه گداری صدای لیلا و مادرش که ن فرینم میکردن از
فرداش مثل مرغ سر کنده بودم از طرف ماشالله خان خبری نیومده بود و نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ناهار هم زیور واسمون آورد اتاقمون و میگفت یجورایی همه منتظر خبر هستن بعد از ناهار به گلی گفتم هرجور شده باید کمکم کنی برم فرهادو ببینم با خودش حرف بزنم و این قائله ختم بشه مادرم دیشب هم درست حسابی نخوابیده بود ولی انگار قصد خوابیدن هم نداشت گلی یه فکری به سرش زد تا سر مادرمو گرم کنه و من بتونم برم به هوای دستشویی رفتن از اتاق رفت بیرون و به زیور گفت مادرمو به بهونه کمک ببره پیش خودش تا کمتر فکر و خیال کنه و غصه بخوره زیور هم که همیشه دلسوز مادرم بود باور کرد که ما بخاطر حال مادرم میگیم و اومد به بهونه کمک مادرمو برد پیش خودش تا مثلا باهاش صحبت کنه ناراحتیش کمتر بشه ولی قسمت سخت ماجرا مونده بود و اونم حضور مازیار تو حیاط بود از صبح تو حیاط واسه خودش الکی میچرخید و حتی ناهار و صبحونشم رو تختی که تو حیاط بود براش چیدن نمیدونم چرا قصد رفتن نداشت هرچی منتظرش شدم از جاش تکون نمیخورد میدونستم با وجود مازیار محاله بتونم برم تو باغ انقدر حرص خورده بودم حالت ته وع گرفته بودم و همش به گلی میگفتم تروخدا یه کاری بکن ولی کاری از دست گلی هم بر نمیومد یک بار به هوای دستشویی رفتم تو حیاط ببینم میتونم برم تو باغ یا نه ولی مازیار چهار چشمی زیر نظرم داشت غروب شد و مادرمم اومد تو اتاق و من نتونستم برم فرهادو ببینم دم پنجره نشسته بودم که یکی وارد حیاط شد  و عمو اومد استقبالش نمیشنیدم چی میگن ولی مطمئن بودم از طرف ماشالله خان اومده انقدر پوست لبمو جوویده بود خون میومد از حالت صورت عمو معلوم بود حرف خوش آیندی نشنیده اون مرد که رفت عمو رفت سمت عمارت و من همچنان پشت پنجره منتظر بود یکم که گذشت عمو از عمارت اومد سمت اتاق ما و مادرم رفت درو باز کرد و بدترین خبر عمرمو من اون لحظه شنیدم عمو با ناراحتی گفت از ده بالا خبر اوردن مثل اینکه خاستگاریشونو پس گرفتن و گفتن پشیمون شدن اخ که دنیا رو سرم خراب شد
شبتون پر از🕊✨ ستاره هایی باشه🕊✨ که هر شب به خــدا🕊✨ سفـارش تـونـو میکنـن 🕊✨ الهـی آرزوهـای دلتـون 🕊✨ با حکمت خدا یکی باشه🕊✨ شبتـون زیبـا 🕊✨ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✴️ پنجشنبه👈18 دی /جدی 1404 👈18 رجب 1447 👈8 ژانویه 2026 🕋 مناسبت های دینی و اسلامی. 🏴وفات ابراهیم فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در سن 18 ماهگی(10ه.ق) 😡روز اول خلافت شوم یزید بن معاویه ملعون. 🎇امور اسلامی و دینی. ❇️ روز بسیار مبارک و خوبی برای همه امور است خصوصا: ✅تجارت و داد و ستد. ✅امور زراعی و کشاورزی. ✅خرید محل کسب و دکان. ✅مسافرت. ✅خرید و فروش. ✅لباس نو پوشیدن. ✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن. ✅امور مشارکتی و مشارکت. ✅و خواستگاری عقد و عروسی خوب است و خیر و نیکی در پی خواهد داشت. 👶برای زایمان مناسب و نوزاد خوب تربیت شود. 🤒مریض امروز زود خوب می شود. 🚘 مسافرت: مسافرت بسیار خوب است و حاجت روایی است. 🔭احکام و اختیارات نجومی. 🌖امروز قمر در برج سنبله و برای امور زیر خوب است: ✳️خرید باغ و مزرعه و زمین کشاورزی. ✳️خرید خانه و مسکن. ✳️آغاز بنایی و خشت بنا نهادن. ✳️ارسال کالا به مشتری. ✳️داد و ستد و تجارت. ✳️قباله و قولنامه نوشتن. ✳️و تعلیم و تعلم و امور آموزشی نیک است. 🟣نوشتن ادعیه حرز حکاکی نماز و بستن احراز خوب است. 👩‍❤️‍👩امروز (روز پنجشنبه) مباشرت هنگام زوال ظهر مستحب و فرزند حاصل از آن عاقل سیاستمدار بزرگوار و هیچگونه انحرافی در او نخواهد بود. ان شاءالله. 💑 امشب: امشب (شبِ جمعه) مباشرت مباشرت امشب مستحب و فرزند حاصل از آن امید است از ابدال و یاران امام زمان عجل الله فرجه الشریف گردد. 💇‍♂💇 اصلاح سر و صورت : طبق روایات، (سر و صورت) در این روز ماه قمری خوب نیست غم و اندوه دارد. 💉💉حجامت فصد خون دادن زالو انداختن یا و فصد در ان روز خوب و باعث قوت بدن است. 😴 تعبیر خواب امشب: اگر شب جمعه خواب ببیند تعبیرش از آیه ی 19 سوره مبارکه مریم علیها السلام است. قال انما انا رسول ربک لاهب لک غلاما زکیا... و چنین برداشت میشود که فرستاده ای از جانب بزرگی نزد خواب بیننده بیاید و خبرهای دلپسند و خاطر خواه به وی بدهد. و در این مضامین قیاس شود. 💅 ناخن گرفتن: 🔵 پنجشنبه برای ، روز خیلی خوبیست و موجب رفع درد چشم، صحت جسم و شفای درد است. 👕👚 دوخت و دوز: پنجشنبه برای بریدن و دوختن روز خوبیست و باعث میشود ، شخص، عالم و اهل دانش و علم گردد. ✴️️ وقت استخاره : در روز پنجشنبه از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و بعد از ساعت ۱۲ ظهر تا عشاء آخر ( وقت خوابیدن) ❇️️ ذکر روز پنجشنبه نیز: لا اله الا الله الملک الحق المبین ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۳۰۸ مرتبه موجب رزق فراوان میگردد . 💠 ️روز پنجشنبه طبق روایات متعلق است به . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
صبح بخیر به دلای پاکتون 🌞 امروزو با لبخند شروع کن، زندگی منتظر لبخندته 😊 ●☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆
🌷🌷🌷 سر کوچه‌ی بچگی‌هامان یک صفحه فروشی بود که کاروبارش عجیب سکه بود.تمام صفحه‌های روز را داشت و مدام از مغازه‌اش صدای مهستی و هایده و گلپا و اینها می آمد.موهایش را روغن می زد و سیگار هما می کشید و سبیل قندی هیتلری می گذاشت. عباس خزان مرد خوش اخلاقی بود و با همه می جوشید اما فقط یک عیب داشت.از نوار کاست که چند سالی می شد به بازار آمده بود متنفر بود و اگر کسی سراغش را می گرفت کفری می شد و فحش می داد و بیرونش می انداخت... توی مغازه‌اش انواع گرامافون‌ها را می فروخت.چه برقی و چه کوکی و چه گنده و چه فسقلی... آنقدر صفحه داشت که نمی توانستی بشمری اما جای همه را از بر بود و عاشقانه دوستشان داشت و هر روز گرد و خاکشان را می گرفت... عباس اعتقاد داشت که موسیقی را فقط باید روی صفحه گوش کرد چون هم کیفیت صدایش بهتر است و هم ماندگاری‌اش... نوار کاست را یک چیز موقت می دانست که الکی سرهمش کرده بودند تا سر مردم را شیره بمالند.مردمی که هیچ از موسیقی و کیفیت صدا سر در نمی آوردند... اما روز به روز نوار کاست بیشتر رونق می گرفت و خواهان صفحه کمتر و کمتر می شد... مغازه‌ی عباس روزبروز کسادتر می شد و خودش هم پرخاشگرتر... با هر کسی که توی ماشینش پخش صوت و کاست داشت چپ می افتاد و با بیشتر کاسب‌های محل قطع رابطه کرده بود... آخری‌ها از حرصش صدای گرامافون را طوری بلند می کرد که حرص بقیه را در می آورد. حالا دیگر مشتری‌اش چند خانم سن و سال‌دار بودند که آنها هم چون دیگر صفحه‌ی جدیدی پر نمی‌شد کمتر سراغش می رفتند... عباس اما از رو نرفت.تا زمان انقلاب هم مغازه‌اش را باز نگه داشت و بعد از انقلاب ناگهان روغن مو و سبیل قندی را رها کرد و مغازه‌اش را بست و صفحه‌ها را دور ریخت و در حالی که باور داشت یک روز مردم به حقانیت صفحه پی می برند و دوباره صفحه برمی گردد و جهان را پر از موسیقی ناب می کند به کمیته پیوست و دمار از روزگار طرفداران کاست درآورد و تا توانست نوار کاست شکست و ملت را در توالت مسجد زندانی کرد.البته آن وقت ها هنوز ماست به عنوان آلت قتاله کشف نشده بود وگرنه مطمئنا همه‌ی کاست گوش کنان را ماست پاشی هم می کرد... یادش بخیر... اگر صفحه‌هایش را دور نریخته بود الان عتیقه شده بود و کلی قیمت داشت. دکتر مرجمکی 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
👌👍 همسر من ناگهان مریض شد، او ۳۰ پوند از وزنش را از دست داد، بی اختیار گریه می کرد. خوشحال نبود، از سردرد و ناراحتی اعصاب رنج می برد. ساعات کمی می خوابید و همیشه خسته بود. رابطه ما در آستانه جدایی بود، او داشت زیبایی اش را از دست می داد و حاضر به بازی در هیچ فیلمی نبود. من امیدی نداشتم و فکر می کردم به زودی طلاق خواهیم گرفت. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود. اول دعا کردم، ناگهان تصمیم دیگری گرفتم. می دانستم من زیباترین زن زمین را دارم. او بت زیبایی بیش از نیمی از زنان و مردان زمین است. و من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم. و هر لحظه او را سورپرایز می کردم. فقط برای او زندگی می کردم. در جمع فقط در مورد او صحبت می کردم. او را در مقابل دوستان مشترک مان ستایش می کردم. او روز به روز شکوفا می شد. هر روز بهتر می شد، وزن خود را بدست آورد، دیگر عصبی نبود. و من نمی دانستم که عشق تا این حد توانایی دارد. و پس از آن متوجه یک مطلب شدم: زن بازتابی از رفتار مردش است. اگر شما زنی را تا نقطه جنون دوست بدارید، او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli