🌷🌷🌷
🌷تا حالا به رنگ خدا فکر کردی؟
رنگ خدا رنگ عشقه
رنگ مهربونی
رنگ آرامش
رنگ امید و زندگی
رنگ شادی اصیل و مانا
🌷تو زندگی هر وقت مسیر خدا رو گم کردی، دنبال رنگش بگرد، هر جا امید بود، عشق بود، محبت بود، آرامش بود، خدا هم هست و برعکس.
🌷و اینکه هر وقت خواستی، خدا بهت سریع نگاه کنه و جوابت رو بده و از خدا دلبری کنی، پاشو و زندگی و اطرافت رو رنگ خدا بزن.
به دیگران امید بده ،
دلیل حال خوب بقیه شو.
به همه کمک کن
شاد باش و به خدا اعتماد کن
شک نکن خدا، کسایی که رنگ خودش و داشته باشن، هیچ وقت رهاشون نمیکنه.
🌷صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغًَه
ﺭﻧﮓ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﺭﻧﮕﺶ ﻧﻴﻜﻮﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﻧﮓ ﺧﺪﺍﺳﺖ؟؟
📖 سوره مبارکه بقره ١٣٨
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی دیگه شب شده بود و هنوزم گه گداری صدای لیلا و مادرش که ن فرینم میکردن از
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
فرداش مثل مرغ سر کنده بودم از طرف ماشالله خان خبری نیومده بود و نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ناهار هم زیور واسمون آورد اتاقمون و میگفت یجورایی همه منتظر خبر هستن بعد از ناهار به گلی گفتم هرجور شده باید کمکم کنی برم فرهادو ببینم با خودش حرف بزنم و این قائله ختم بشه مادرم دیشب هم درست حسابی نخوابیده بود ولی انگار قصد خوابیدن هم نداشت گلی یه فکری به سرش زد تا سر مادرمو گرم کنه و من بتونم برم به هوای دستشویی رفتن از اتاق رفت بیرون و به زیور گفت مادرمو به بهونه کمک ببره پیش خودش تا کمتر فکر و خیال کنه و غصه بخوره زیور هم که همیشه دلسوز مادرم بود باور کرد که ما بخاطر حال مادرم میگیم و اومد به بهونه کمک مادرمو برد پیش خودش تا مثلا باهاش صحبت کنه ناراحتیش کمتر بشه ولی قسمت سخت ماجرا مونده بود و اونم حضور مازیار تو حیاط بود از صبح تو حیاط واسه خودش الکی میچرخید و حتی ناهار و صبحونشم رو تختی که تو حیاط بود براش چیدن نمیدونم چرا قصد رفتن نداشت هرچی منتظرش شدم از جاش تکون نمیخورد میدونستم با وجود مازیار محاله بتونم برم تو باغ انقدر حرص خورده بودم حالت ته وع گرفته بودم و همش به گلی میگفتم تروخدا یه کاری بکن ولی کاری از دست گلی هم بر نمیومد یک بار به هوای دستشویی رفتم تو حیاط ببینم میتونم برم تو باغ یا نه ولی مازیار چهار چشمی زیر نظرم داشت غروب شد و مادرمم اومد تو اتاق و من نتونستم برم فرهادو ببینم دم پنجره نشسته بودم که یکی وارد حیاط شد و عمو اومد استقبالش نمیشنیدم چی میگن ولی مطمئن بودم از طرف ماشالله خان اومده انقدر پوست لبمو جوویده بود خون میومد از حالت صورت عمو معلوم بود حرف خوش آیندی نشنیده اون مرد که رفت عمو رفت سمت عمارت و من همچنان پشت پنجره منتظر بود یکم که گذشت عمو از عمارت اومد سمت اتاق ما و مادرم رفت درو باز کرد و بدترین خبر عمرمو من اون لحظه شنیدم عمو با ناراحتی گفت از ده بالا خبر اوردن مثل اینکه خاستگاریشونو پس گرفتن و گفتن پشیمون شدن اخ که دنیا رو سرم خراب شد
شبتون پر از🕊✨
ستاره هایی باشه🕊✨
که هر شب به خــدا🕊✨
سفـارش تـونـو میکنـن 🕊✨
الهـی آرزوهـای دلتـون 🕊✨
با حکمت خدا یکی باشه🕊✨
شبتـون زیبـا 🕊✨
✴️ پنجشنبه👈18 دی /جدی 1404
👈18 رجب 1447 👈8 ژانویه 2026
🕋 مناسبت های دینی و اسلامی.
🏴وفات ابراهیم فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در سن 18 ماهگی(10ه.ق)
😡روز اول خلافت شوم یزید بن معاویه ملعون.
🎇امور اسلامی و دینی.
❇️ روز بسیار مبارک و خوبی برای همه امور است خصوصا:
✅تجارت و داد و ستد.
✅امور زراعی و کشاورزی.
✅خرید محل کسب و دکان.
✅مسافرت.
✅خرید و فروش.
✅لباس نو پوشیدن.
✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✅امور مشارکتی و مشارکت.
✅و خواستگاری عقد و عروسی خوب است و خیر و نیکی در پی خواهد داشت.
👶برای زایمان مناسب و نوزاد خوب تربیت شود.
🤒مریض امروز زود خوب می شود.
🚘 مسافرت:
مسافرت بسیار خوب است و حاجت روایی است.
🔭احکام و اختیارات نجومی.
🌖امروز قمر در برج سنبله و برای امور زیر خوب است:
✳️خرید باغ و مزرعه و زمین کشاورزی.
✳️خرید خانه و مسکن.
✳️آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✳️ارسال کالا به مشتری.
✳️داد و ستد و تجارت.
✳️قباله و قولنامه نوشتن.
✳️و تعلیم و تعلم و امور آموزشی نیک است.
🟣نوشتن ادعیه حرز حکاکی نماز و بستن احراز خوب است.
👩❤️👩امروز (روز پنجشنبه)
مباشرت هنگام زوال ظهر مستحب و فرزند حاصل از آن عاقل سیاستمدار بزرگوار و هیچگونه انحرافی در او نخواهد بود. ان شاءالله.
💑 امشب: امشب (شبِ جمعه)
مباشرت #پس_وقت_فضیلت_نماز_عشاء
مباشرت امشب مستحب و فرزند حاصل از آن امید است از ابدال و یاران امام زمان عجل الله فرجه الشریف گردد.
💇♂💇 اصلاح سر و صورت :
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت)
در این روز ماه قمری خوب نیست غم و اندوه دارد.
💉💉حجامت فصد خون دادن زالو انداختن
#خون_دادن یا #حجامت و فصد در ان روز خوب و باعث قوت بدن است.
😴 تعبیر خواب امشب:
اگر شب جمعه خواب ببیند تعبیرش از آیه ی 19 سوره مبارکه مریم علیها السلام است.
قال انما انا رسول ربک لاهب لک غلاما زکیا...
و چنین برداشت میشود که فرستاده ای از جانب بزرگی نزد خواب بیننده بیاید و خبرهای دلپسند و خاطر خواه به وی بدهد. و در این مضامین قیاس شود.
💅 ناخن گرفتن:
🔵 پنجشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز خیلی خوبیست و موجب رفع درد چشم، صحت جسم و شفای درد است.
👕👚 دوخت و دوز:
پنجشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز خوبیست و باعث میشود ، شخص، عالم و اهل دانش و علم گردد.
✴️️ وقت استخاره :
در روز پنجشنبه از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و بعد از ساعت ۱۲ ظهر تا عشاء آخر ( وقت خوابیدن)
❇️️ ذکر روز پنجشنبه نیز: لا اله الا الله الملک الحق المبین
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۳۰۸ مرتبه #یارزاق موجب رزق فراوان میگردد .
💠 ️روز پنجشنبه طبق روایات متعلق است به #امام_حسن_عسکری_علیه_السلام . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
🌷🌷🌷
سر کوچهی بچگیهامان یک صفحه فروشی بود که کاروبارش عجیب سکه بود.تمام صفحههای روز را داشت و مدام از مغازهاش صدای مهستی و هایده و گلپا و اینها می آمد.موهایش را روغن می زد و سیگار هما می کشید و سبیل قندی هیتلری می گذاشت.
عباس خزان مرد خوش اخلاقی بود و با همه می جوشید اما فقط یک عیب داشت.از نوار کاست که چند سالی می شد به بازار آمده بود متنفر بود و اگر کسی سراغش را می گرفت کفری می شد و فحش می داد و بیرونش می انداخت...
توی مغازهاش انواع گرامافونها را می فروخت.چه برقی و چه کوکی و چه گنده و چه فسقلی... آنقدر صفحه داشت که نمی توانستی بشمری اما جای همه را از بر بود و عاشقانه دوستشان داشت و هر روز گرد و خاکشان را می گرفت...
عباس اعتقاد داشت که موسیقی را فقط باید روی صفحه گوش کرد چون هم کیفیت صدایش بهتر است و هم ماندگاریاش... نوار کاست را یک چیز موقت می دانست که الکی سرهمش کرده بودند تا سر مردم را شیره بمالند.مردمی که هیچ از موسیقی و کیفیت صدا سر در نمی آوردند...
اما روز به روز نوار کاست بیشتر رونق می گرفت و خواهان صفحه کمتر و کمتر می شد... مغازهی عباس روزبروز کسادتر می شد و خودش هم پرخاشگرتر... با هر کسی که توی ماشینش پخش صوت و کاست داشت چپ می افتاد و با بیشتر کاسبهای محل قطع رابطه کرده بود...
آخریها از حرصش صدای گرامافون را طوری بلند می کرد که حرص بقیه را در می آورد.
حالا دیگر مشتریاش چند خانم سن و سالدار بودند که آنها هم چون دیگر صفحهی جدیدی پر نمیشد کمتر سراغش می رفتند...
عباس اما از رو نرفت.تا زمان انقلاب هم مغازهاش را باز نگه داشت و بعد از انقلاب ناگهان روغن مو و سبیل قندی را رها کرد و مغازهاش را بست و صفحهها را دور ریخت و در حالی که باور داشت یک روز مردم به حقانیت صفحه پی می برند و دوباره صفحه برمی گردد و جهان را پر از موسیقی ناب می کند به کمیته پیوست و دمار از روزگار طرفداران کاست درآورد و تا توانست نوار کاست شکست و ملت را در توالت مسجد زندانی کرد.البته آن وقت ها هنوز ماست به عنوان آلت قتاله کشف نشده بود وگرنه مطمئنا همهی کاست گوش کنان را ماست پاشی هم می کرد...
یادش بخیر... اگر صفحههایش را دور نریخته بود الان عتیقه شده بود و کلی قیمت داشت.
دکتر مرجمکی
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#بازتاب👌👍
همسر من ناگهان مریض شد، او ۳۰ پوند از
وزنش را از دست داد، بی اختیار گریه می کرد.
خوشحال نبود، از سردرد و ناراحتی اعصاب رنج می برد. ساعات کمی می خوابید و همیشه خسته بود. رابطه ما در آستانه جدایی بود، او داشت زیبایی اش را از دست می داد و حاضر به بازی در هیچ فیلمی نبود.
من امیدی نداشتم و فکر می کردم به زودی طلاق خواهیم گرفت. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود.
اول دعا کردم، ناگهان تصمیم دیگری گرفتم.
می دانستم من زیباترین زن زمین را دارم. او بت زیبایی بیش از نیمی از زنان و مردان زمین است.
و من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم.
و هر لحظه او را سورپرایز می کردم.
فقط برای او زندگی می کردم.
در جمع فقط در مورد او صحبت می کردم.
او را در مقابل دوستان مشترک مان ستایش می کردم.
او روز به روز شکوفا می شد. هر روز بهتر می شد، وزن خود را بدست آورد، دیگر عصبی نبود.
و من نمی دانستم که عشق تا این حد توانایی دارد.
و پس از آن متوجه یک مطلب شدم:
زن بازتابی از رفتار مردش است.
اگر شما زنی را تا نقطه جنون دوست بدارید، او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.
#برد_پیت
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌷🌷🌷
سر کوچهی بچگیهامان یک صفحه فروشی بود که کاروبارش عجیب سکه بود.تمام صفحههای روز را داشت و مدام از مغازهاش صدای مهستی و هایده و گلپا و اینها می آمد.موهایش را روغن می زد و سیگار هما می کشید و سبیل قندی هیتلری می گذاشت.
عباس خزان مرد خوش اخلاقی بود و با همه می جوشید اما فقط یک عیب داشت.از نوار کاست که چند سالی می شد به بازار آمده بود متنفر بود و اگر کسی سراغش را می گرفت کفری می شد و فحش می داد و بیرونش می انداخت...
توی مغازهاش انواع گرامافونها را می فروخت.چه برقی و چه کوکی و چه گنده و چه فسقلی... آنقدر صفحه داشت که نمی توانستی بشمری اما جای همه را از بر بود و عاشقانه دوستشان داشت و هر روز گرد و خاکشان را می گرفت...
عباس اعتقاد داشت که موسیقی را فقط باید روی صفحه گوش کرد چون هم کیفیت صدایش بهتر است و هم ماندگاریاش... نوار کاست را یک چیز موقت می دانست که الکی سرهمش کرده بودند تا سر مردم را شیره بمالند.مردمی که هیچ از موسیقی و کیفیت صدا سر در نمی آوردند...
اما روز به روز نوار کاست بیشتر رونق می گرفت و خواهان صفحه کمتر و کمتر می شد... مغازهی عباس روزبروز کسادتر می شد و خودش هم پرخاشگرتر... با هر کسی که توی ماشینش پخش صوت و کاست داشت چپ می افتاد و با بیشتر کاسبهای محل قطع رابطه کرده بود...
آخریها از حرصش صدای گرامافون را طوری بلند می کرد که حرص بقیه را در می آورد.
حالا دیگر مشتریاش چند خانم سن و سالدار بودند که آنها هم چون دیگر صفحهی جدیدی پر نمیشد کمتر سراغش می رفتند...
عباس اما از رو نرفت.تا زمان انقلاب هم مغازهاش را باز نگه داشت و بعد از انقلاب ناگهان روغن مو و سبیل قندی را رها کرد و مغازهاش را بست و صفحهها را دور ریخت و در حالی که باور داشت یک روز مردم به حقانیت صفحه پی می برند و دوباره صفحه برمی گردد و جهان را پر از موسیقی ناب می کند به کمیته پیوست و دمار از روزگار طرفداران کاست درآورد و تا توانست نوار کاست شکست و ملت را در توالت مسجد زندانی کرد.البته آن وقت ها هنوز ماست به عنوان آلت قتاله کشف نشده بود وگرنه مطمئنا همهی کاست گوش کنان را ماست پاشی هم می کرد...
یادش بخیر... اگر صفحههایش را دور نریخته بود الان عتیقه شده بود و کلی قیمت داشت.
دکتر مرجمکی
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرداش مثل مرغ سر کنده بودم از طرف ماشالله خان خبری نیومده بود و نمیدونس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
مثل ادمی بودم که تا میام بلند شم یکی ض ربه بعدی رو بهم میزنه مادرم سری تکون داد و اومد تو ح. س میکردم نفسم در نمیاد دیگه به مادرم نگاه میکردم تا یه فکری کنه یه کاری کنه برام ولی اونم مثل من تو شوک بود دوباره در اتاقمونو زدن بازم عموم بود نگاهی به مادرم کرد و گفت روم سیاه زنداداش شدم مثل ج غد شوم مادرم گفت چیشد دوباره عمو سرشو انداخت پایین و گفت خودتون که میدونید همه کاره ما الان خان باباس کسی هم نمیتونه رو حرفش حرف بزنه مادرم پرید وسط حرفش و گفت نصف جون شدم برو اصل مطلب ببینم باز چه خ اکی تو سرم شده عمو انگار از حرفی که میخواست بزنه خودشم خیلی راضی نبود بعد از یکم من و من کردن به آرومی گفت والا خان بابا خیلی عص بانیه گفت بهتون بگم فردا عاقد میاره واسه خوندن خطبه عقد بهار و مازیار نه واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم داشتن دستی دستی بدب ختم میکردن و کاری از دستم برنمیومد مادرمو زدم کنار رفتم جلوی در گفتم عمو شما دیگه چرا شما که میدونی همه اینا زیر سر کیه چرا میخوای بدبخ تم کنی عمو مگه من دختر برادرت نیستم دختر خودتم بود همین کارو میکردی عمو دوباره با شرمندگی گفت چی بگم عمو جان خودت که میدونی نمیشه رو حرف خان بابا حرف زد گفتم نه من نمیدونم شما پسرشی تروخدا باهاش حرف بزن باشه من زن فرهاد نمیشم ولی مازیار هم زن داره چجور دلت میاد بشم زن دومش زندگی دوتامون خراب بشه اخه عمو یکم فکر کرد و گفت ببینم چیکار میتونم بکنم و رفت ولی هممون میدونستیم که کاری از دستش بر نمیاد عمو مثل آقا جانم نبود که واسه خواسته هاش رو حرف خان بابا حرف بزنه اون یا گوش به فرمان خان بابا بود یا زنعمو نمیدونم در آینده چجوری میخواست جانشین خان بابا بشه و خان روستا دوباره نشستم رو زمین و شروع کردم گ ریه کردن انقدر تو این دو روز بهم شوکوارد شده بود حس میکردم دیگه جونی تو تنم نیس مادرم نشست کنارم و گفت گریه نکن نمیزارم زن مازیار بشی فردا خودم میرم با ماشالله خان صحبت میکنم