تقویم نجومی اسلامی سه شنبه
✴️ سه شنبه 👈30 دی /جدی 1404
👈30 رجب 1447 👈20 ژانویه 2026
🕌مناسبت های دینی و اسلامی.
🔴احکام دینی و اسلامی.
❇️امروز روز مناسبی برای امور زیر است:
✅خواستگاری و عقد و ازدواج.
✅خرید رفتن و خرید کردن.
✅انتقال جهیزیه و حجله آرایی.
✅فصد و خون دادن.
✅درختکاری.
✅امور زراعی و کشاورزی.
✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✅آغاز معالجات و درمان.
✅جابجایی و نقل و انتقال.
✅مشارکت و امور شراکتی.
✅و هر کار خیری خوب است.
📛مسافرت همراه صدقه انجام شود و خوب است.
👶مناسب زایمان و نوزاد خوش قدم و راستگو و خوب تربیت شود.
🤕بیمار امروز خوب شود. ان شاءالله.
💑مباشرت امشب و فردا :
ممکن است فرزند سبک سر و کم عقل شود.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج دلو و از نظر نجومی مناسب برای امور زیر است:
✳️ختنه و نام گذاری کودک.
✳️نقل مکان به منزل نو و مکان جدید.
✳️خرید خانه و آپارتمان.
✳️درختکاری.
✳️تعمیرت و بنایی.
✳️و امور زراعی و کشاورزی نیک است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) ، باعث ایمنی از بلیات می شود.
💉💉حجامت.
🔴 #خون_دادن یا #حجامت حکمی ندارد
✂️ناخن گرفتن.
سه شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و در روایتی گوید باید بر هلاکت خود بترسد.
👕👚دوخت و دوز.
سه شنبه برای بریدن،و دوختن #لباس_نو روز مناسبی نیست و شخص، از آن لباس خیری نخواهد دید.( به روایتی آن لباس یا در آتش میسوزد یا سرقت شود و یا شخص، در آن لباس مرگش فرا رسد.)(شامل خرید لباس نمیشود و کسانی که شغلشان خیاطی هست در روزهای خوب برش و ادامه کار را در روزهای دیگر انجام دهند.)
✅ وقت استخاره:
در روز سه شنبه: از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶ عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن).
😴😴تعبیر خواب:
تعبیر خوابی که شب چهار شنبه دیده شود طبق آیه ی 1 سوره مبارکه" حمد" است.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدالله رب العالمین...
و مفهومش این است که نامه یا حکمی از بزرگی به خواب بیننده می رسد و سبب خوشحالی او می گردد. و شما مطلب خود را قیاس کنید.
❇️️ ذکر روز سه شنبه : یا ارحم الراحمین ۱۰۰ مرتبه.
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۹۰۳ مرتبه #یاقابض که موجب رسیدن به آرزوها میگردد.
💠 ️روز سه شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_سجاد_علیه_السلام و #امام_باقر_علیه_السلام و #امام_صادق_علیه_السلام سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد
دعای سریع الاجابه امام سجاد علیه السلام برای برآورده شدن حاجات ان شاءالله
«إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ أَنَا أَنَا وَ کَیْفَ أَقْطَعُ رَجَائِی مِنْکَ وَ أَنْتَ أَنْتَ إِلَهِی إِذَا لَمْ أَسْأَلْکَ فَتُعْطِیَنِی فَمَنْ ذَالَّذِی أَسْأَلُهُ فَیُعْطِینِی إِلَهِی إِذَا لَمْ أَدْعُکَ [أَدْعُوکَ ] فَتَسْتَجِیبَ لِی فَمَنْ ذَا الَّذِی أَدْعُوهُ فَیَسْتَجِیبُ لِی إِلَهِی إِذَا لَمْ أَتَضَرَّعْ إِلَیْکَ فَتَرْحَمَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی أَتَضَرَّعُ إِلَیْهِ فَیَرْحَمُنِی إِلَهِی فَکَمَا فَلَقْتَ الْبَحْرَ لِمُوسَی عَلَیْهِ السَّلامُ وَ نَجَّیْتَهُ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَنْ تُنَجِّیَنِی مِمَّا أَنَا فِیهِ وَ تُفَرِّجَ عَنِّی فَرَجاً عَاجِلاً غَیْرَ آجِلٍ بِفَضْلِکَ وَ رَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»
🌺لحظه هاتون لبریز از رحمت خداوند مهربان🌺
🍃«یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة»🍃
🕊 اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَ 🕊
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزهای پر تنشی رو پشت سر گذاشتیم و از هم دور بودیم.
خیلی از خانواده هامون در این ایامی که گذشت داغدار دسته گل هاشون شدن💐
چه نیروهای حفظ امنیت مون و چه جوون های معترض و عزیزمون🥀
این وسط اونایی شاد شدن که قلبشون برای این وطن نمی تپه 🥀
خائن همیشه بوده و هست...
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮐﻔﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻨﮓ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺯﺩ
ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ !!
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ،ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...!
ﻣﺪﺗﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ .
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻤﺶ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺯﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ...
ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ،
ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ !
ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺳﺎﯾﺰ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻤﺶ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ !
ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﻢ ﻧﻤﻮﻧﺪ ﺟﺰ
ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﻧﺪ !
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﺸﻮﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺰ قلبتون ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﻥ
ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘشون ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشی
ﺁﺧﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﺯﺧﻤﺎﺷﻮﻥ ﺑﺠﺎ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ....
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💠💠💠💠💠💠
🔎#یک۰دقیقه۰مطالعه
در يكي از جاده هاي جنوبي دو پسربچه بازيگوش حركت مي كردند كه متوجه شدند دو ظرف بزرگ شير آماده بارگيري است.اين دو بچه براي شيطنت خود را به دو ظرف مخصوص حمل شير رساندند و داخل هر ظرف يك قورباغه بزرگ انداختند. ظرف ها بارگيري شدند و ماشين مخصوص حمل حركت كرد. قورباغه داخل ظرف اول به خود گفت:"چه بدبختي بزرگي، اين اتفاق يك مصيبت حل نشدني است ومن هرگز نميتوانم از اين واقعه جان سالم به در برم. من نميتوانم درب ظرف را باز كنم پس ناچار در اين مايع سفيد رنگ خواهم مرد.
قورباغه داخل ظرف دوم به خود گفت: " اين يك اتفاق ناگوار است، من نميتوانم درب ظرف را باز كنم.
نميتوانم در اين ديوار هاي آهني سوراخي ايجاد كنم. اما از پدرم شنيده ام كه تنها كاري كه در مايعات مي توان كرد شنا كردن است. بنابراين قورباغه دوم به شنا كردن پرداخت. آن قدر شنا كرد تا يك تكه كره در شير توليد شد و قورباغه روي آن نشست. هنگامي كه درب ظرف ها را باز كردند، در ظرف اول يك قورباغه مرده مشاهده شد و از ظرف دوم يك قورباغه زنده و سالم به بيرون پريد. برنده ها هيچگاه در برابر ناملايمات شانه خالي نمي كنند. اشخاصي كه پشتكار ندارند هرگز موفق نمي شوند. تجربه چيزي است كه مفت به دست نمي آيد.
زیبا فکر کنید👉👉
☞❥⤷⊹༊࿐༉ᣟ°
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿
هر بار که پدرم برنج جدیدی می خرید ، مادرم پیمانه را کمتر از همیشه می گرفت .
می گفت طریقه ی طبخِ برنج ها ، با هم فرق دارد ، همه شان یک جور ، دم نمی کشند ، نمی شود طبقِ یک اصل و برنامه ، پیش رفت !
برای همین بود که بارِ اول ، مقدارِ کمتری می پخت تا به قولی برای دفعاتِ بعدی پیمانه "دستش بیاید" ، یا اگر خراب می شد ، اسراف نکرده باشد !
آدم ها هم دقیقا همینند .
قبل از اعتماد و بذلِ محبت ، آن ها را خوب بشناسید ،
از تنهاییِ تان ، به هرکس و ناکس پناه نبرید !
نه هر آدمی لایقِ همنشینی است ،
نه می شود با تمامِ آدم ها ، یک جور تا کرد !
بعضی ها جنسشان از همان اولش خراب است و با هیچ اصل و منطقی اندازه ی باورهای شما قد نخواهند کشید ...
حواستان باشد ؛
مبادا محبت و توجهِ خودتان را اسراف کنید !
☞❥⤷⊹༊࿐༉ᣟ°
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#مادرم❤️
مادرم آن روزها همه چیز برایش حیف بود، جز خودش!
یک صندوق چوبی بزرگ داشت پر از چیزهای حیف!
در خانه ما به چیزهایی حیف گفته میشد که نباید آنها را مصرف میکردیم..!!
نباید به آنها دست میزدیم،
فقط هر چند وقت یک بار میتوانستیم آنها را خیلی تند ببینیم و از شوق داشتن آنها حَظ کنیم و از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم!
حیف مادرم که دیگر نمیتواند درِ صندوقِ حیف را باز کند و چیزهای حیف را در بیاورد و با دستهای ظریف و سفیدش، آنها را جلوی چشمان پر احساسش بگیرد و از تماشای آنها لذت ببرد!
مادرم هیچ وقت خود را جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد...
دستهایش، چشمهایش، موهایش، قلبش، حافظهاش، همه چیزش را به کار انداخت و حسابی آنها را کهنه کرد.
حالا داشتههایش آنقدر کهنه شده که وصله بردار هم نیست...
حیفِ مادرم که قدر حیفترین چیزها را ندانست!
قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد...
❤️داستان و خاطرات
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📚 @𝒅𝒂𝒔𝒕𝒂𝒏𝒗𝒑𝒂𝒏𝒅1
࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━📚
❣« زهری که مردان را از پا در میآورد »
🌼🍃روزی روزگاری دختر جوانی که از زندگی مشترک خود خسته شده بود ، اندیشهی رهایی از همسرش ـ به بهای جان او ـ در سر پروراند.
بامدادان نزد مادر رفت و گفت:
« مادر ، دیگر طاقتم طاق شده. نه توان ماندن دارم ، نه دل کندن. میخواهم او را بکشم ، اما از داوریِ قانون بیم دارم. آیا میتوانی یاریم کنی؟»
🌼🍃مادر آهسته پاسخ داد: « میتوانم ، دخترم … اما پیش از آن باید کاری انجام دهی.»
دختر با اضطراب پرسید: « چه کاری؟
آمادهام هر چه بگویی انجام دهم تا از او خلاص شوم.»
مادر گفت:بشنو:
❣1. باید با او آشتی کنی ، تا اگر روزی مُرد ، هیچکس به تو گمان نبرد.
❣2. باید خودت را بیارایی ، جوان و دلانگیز باشی در چشمش.
❣3. با او و خانوادهاش به مهربانی و احترام رفتار کن.
❣4. شکیبا باش ، دوست داشتنی باش ، کمتر حسد بورز ؛ بیشتر گوش بده و حرمت نگه دار.
❣5. بیهوده خرج نکن ؛ حتی اگر پولی به دستت داد ، اسراف نکن.
❣6. هرگز صدایت را بر او بلند مکن؛ آشتی و مهر را پیشه کن ، تا کسی به تو بدگمان نشود.
🌼🍃میتوانی همهی اینها را انجام دهی؟»
دختر گفت: « بله ، میتوانم.»
مادر شیشهای کوچک به او داد و گفت :
« این پودر را هر روز اندکی در غذایش بریز … آهسته او را از پا درمیآورد »
سی روز گذشت.
دختر هراسان نزد مادر بازگشت و با چشمانی اشکبار گفت:
« مادر ! دیگر نمیخواهم او را بکشم.
من اکنون عاشقش شدهام ؛ او چنان مهربان و آرام گشته که باورم نمیشود.
چه کنم تا اثرِ این زهر از بین برود؟
تو را به خدا کمکم کن !»
🌼🍃مادر لبخندی غم آمیخته زد و گفت:
« نترس دخترم … آنچه به تو دادم چیزی جز نمک نبود!
در حقیقت این تو بودی که با خشونت ، تنش و ناسازگاریات کمکم جانِ زندگیات را میکشتی.
از وقتی محبت ورزیدی ، حرمت گذاشتی ، و مهربانی را پیش گرفتی … او نیز دگرگون شد و به مهربانترین همسر تبدیل گشت.»
🌼🍃و ادامه داد:
« بیشتر مردان ذاتاً بد نیستند ؛ این رفتار و شیوهی ماست که پاسخهای آنان را میسازد.
اگر احترام ، وفاداری ، عشق ، مراقبت و پایبندی نشان دهی … او نیز برایت خواهد بود و از آنِ تو خواهد شد.»
❣زنِ نیک ، ستونِ خانهی خوشبخت است.
خدایا مردان را نصیب همسرانی صالح ، و زنان را بهرهمند از شوهرانی شایسته گردان.
مَِجَِمَِوَِعَِهَِ دَِاَِسَِتَِاَِنَِهَِاَِ وَِ حَِکَِاَِیَِتَِهَِاَِیَِ آمَِوَِزَِنَِدَِهَِ👇
🅰
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی چند ساعتی بیشتر نخوابیده بودم که یکی از کارگرا اومد و گفت خان بابا کارم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
از صدای بلند خان دوتامون ترسیده بودیم مادرم با صدای لرزون گفت نگران نباش خوب شد قبول کردم قابله بیاد وقتی قابله بیاد و معاینت کنه فرهاد خان دوباره پا پیش میزاره واسه خاستگاری از دست مازیار راحت میشی نمیزارم زن مازیار بشی زنعمو و لیلا با لبخند مسخره ای نگاهمون میکردن
پشت پنجره نشسته بودم و بیصبرانه منتظر اومدن قابله بودم که دیدم سیمین و سوسن بازم یواشکی رفتن بیرون عجیب بود چون وقت یواشکی رفتنشون الان نبود بعد از ناهار بود ولی برام اهمیتی نداشت
زیر لب صلوات میفرستادم و منتظر بودم حدود یکساعتی گذشت از پنجره حیاط رو نگاه میکردم که سیمین و سوسن از در عمارت اومدن تو مشخص بود خیلی خوشحالن حدودا نیم ساعت بعد بود بالاخره اومدن مادر فرهاد و یه پیرزن که موهای حنا گزاشتش از چارقدش زده بود بیرون و به ارومی راه میومد نمیدونم چرا ولی ازش ترسیدم اصلا حس خوبی بهش نداشتم باز هم زنعمو جلوشون و گرفت تو حیاط ولی اینسری با خوشرویی باهاشون صحبت کرد و سریع راهنماییشون کرد به اتاق ما از زنعمو بعید بود تو دلم گفتم نکنه باز نقشه ای داره ولی چه نقش ای آخه
شهرناز خانوم و قابله مستقیم اومدن جلوی در اتاق ما در زدن و مادرم درو باز کرد مادر فرهاد خواسته بود کسی از این موضوع باخبر نشه قابله تا اومد داخل سریع ازم خواست برم اتاق پشتی و دراز بکشم نگاهی به مادرم کردم با چشم اشاره کرد برم راستش یکم ترسیده بودم ولی چاره ای نبود همون کاری که گفته بودو کردم
#داستان_آموزنده
(سعدی) گوید: شنیدم بازرگانی صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل غلام خدمتکار که شهر به شهر برای تجارت حرکت میکرد. یک شب در جزیره کیش مرا به حجره خود دعوت کرد.
به حجرهاش رفتم، از آغاز شب تا صبح آرامش نداشت، مکرر پریشان گویی میکرد و میگفت:
فلان انبارم در ترکمنستان است و فلان کالایم در هندوستان است، این قباله و سند فلان زمین میباشد، و فلان چیز در گرو فلان جنس است، فلان کس ضامن فلان وام است، در آن اندیشهام که به اسکندریه بروم که هوای خوش دارد، ولی دریای مدیترانه طوفانی است.
ای سعدی! سفر دیگری در پیش دارم، اگر آن را انجام دهم، باقیمانده عمر گوشه نشین گردم و دیگر به سفر نروم.
پرسیدم، آن کدام سفر است که بعد از آن ترک سفر میکنی و گوشه نشین میشوی؟
در پاسخ گفت: میخواهم گوگرد ایرانی را به چین ببرم، که شنیدهام این کالا در چین بهای گران دارد، و از چین کاسه چینی بخرم و به روم ببرم، و در روم حریر نیک رومی بخرم و به هند ببرم، و در هند فولاد هندی بخرم و به شهر حلب (سوریه) ببرم، و در آنجا شیشه و آینه حلبی بخرم و به یمن ببرم، و از آنجا لباس یمانی بخرم و به پارس (ایران) بیاورم، بعد از آن تجارت را ترک کنم و در دکانی بنشینم. او این گونه اندیشههای دیوانه وار را آن قدر به زبان آورد که خسته شد و دیگر تاب گرفتار نداشت، و در پایان گفت: ای سعدی! تو هم سخنی از آنچه دیده ای و شنیده ای بگو، گفتم:
آن را خبر داری که در دورترین جا از سرزمین غور (میان هرات و غزنه) بازرگان قافله سالاری از پشت مرکب بر زمین افتاد، یکی گفت:
چشم تنگ و حریص دنیاپرست را تنها دو چیز پر میکند: یا قناعت یا خاک گور.
❤️داستان و خاطرات
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
حکایتی پندآموز و زیبا
👤مردی داستان خود را بازگو میکند و میگوید .
❣من دارای شش دختر بودم و زنم دو باره حامله شد با خودم گفتم :
اگر زنم دو باره دختر بیاره من طلاقش میدهم ، ولی چیز عجیبی برام پیش آمد
شب در خواب دیدم که دو مامور آمدند دست من را گرفتند و به جهنم بردند 🔥
ولی جهنم هفت دروازه دارد ...
⚡️من را به هر دری که میبردند یک دختر از دخترهام جلوی در نشسته بود نمیگذاشت که مرا از اون در ببرند تو.
💫ولی شش دخترم مرا از در جهنم نجات دادن تنها یک در مانده بود که مرا ببرند.مرا به اون در بردند ولی از خواب پریدم.
همون جا شکر و سپاس خدا را کردم و توبه کردم. فهمیدم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست.
شاکر باشیم به اون چیزی که خداوند به ما عطا میکند
👌🏻 چون پسر و دختر تنها دست خداست .
👌🏻وآنچه الله می پسندد از انتخاب ما بهتر است
❤️داستان و خاطرات
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
صندلیهای ایستگاهِ اتوبوس پر بود. ایستادم و منتظرِ آمدنِ اتوبوس شدم.
مثل وقتهایی که نمیبینی ولی سنگینیِ نگاهی را روی خودت حس میکنی سرچرخاندم ببینم کی دارد نگاهم میکند. مرد میانسالی بود.
پشت سرم روی صندلیِ ایستگاه نشسته بود. یک عصای زیر بغل هم مقابلش بود. مضطرب و آشفته بود. آرام و با شرمندگی گفت "ببخشید میشه پاتونو از روی سایهام بردارید؟".
پایم را نگاه کردم. روی سایهاش بود. جابجا شدم و نگاهش کردم. با سر تشکر کرد و بعد انگار که آرام گرفته باشد سرش را به عصایش تکیه داد و چشمهایش را بست...
و من دلم خواست بمیرم برای رنجِ آدمی که هیچ از او نمیدانم جز اینکه یک عصا دارد و ماشین ندارد و باید پیاده بچرخد و سایهاش هی درد بگیرد در شهری که ده میلیون آدم دارد.
اساسا آدمیزاد، طفلکی است.
ولی بعضیها طفلکیترند. دنیا پُر از آدمهاییست که از چیزهایی رنج میکشند که حقِ هیچ آدمی نیست از آن رنج بکشد. کاش اگر از دستمان برنمیآید که سایهی رنجورشان را نوازش کنیم
و سرِ سایههایشان را روی شانه بگیریم تا یک دل سیر گریه کند، لااقل روی سایههایشان پا نگذاریم. کاش اصلا به ترسهای مسخره بیشتر احترام بگذاریم. ترس هرچه مسخرهتر باشد یعنی دردِ بزرگتری پشتش هست.
پینوشت:
دلم میخواست زمان به عقب برمیگشت و میتوانستم به بعضیها بگویم "ببخشید میشود پایتان را از روی سایهام بردارید"... و برمیداشتند. و آرام میگرفتم و سرم را به عصایم تکیه میدادم و چشمهایم را میبستم...
❤️داستان و خاطرات
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli