🌼🍃
"تغـذیه قلـب همسـرتان!!!"
❤️عشـق
😚تـوجـه
😍محبـت
☺️قـدرانی
😉احتــرام
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌼مجادله ممنوع❌
✋️ مجادله ممنوع حتی اگر حق با شما باشد✋️
📝 بدلیل اینکه
😡 در هنگام عصبانیت و خشم، موضوعی حل نمی شود
😁 حریم بین شما شکسته می شود
👧فرزندان آسیب می بینند👶
🔥آتش کنیه و انتقام شعله ور می شود🔥
🌼عیب های شما آشکار می شود
💞 هر وقت از رفتار همسرتان ناراحت شدیدمجادله ممنوع حتی اگر حق با شما باشد در اولین قدم خودتان را آرام کنید
و هیچ اقدام عجولانه ای نکنید...
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🐚
📌همیشه خودتان را بهروز کنید
باید یاد بگیرید که هیچ وقت عقب ننشینید.
همیشه برای بهتر شدن کاری هست که میتوانید انجام دهید.
ممکن است امروز تواناییها و مهارتهای زیاد و عالی داشته باشیم اما باوجود خوب بودن آنها، مهارتهای ما باید مداوم رشد کند.
مدیران فوقالعاده و موفق همیشه در حال یادگیری، مطالعه و رشد دادن خودشان هستند.
پس برای رسیدن به موفقیت باید همیشه سطح خودمان را بالا بکشانیم.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💫دهقان و پیرمرد
🕊دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند، در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
✨تو مبین اندر درختی یا به چاه
✨تو مرا بین که منم مفتاح
مُرد در چشمان من ذوقی که مَشعل وار بود
حکم قلبم داده شد، جایش به روی دار بود
من ندانستم بلوری گشته قلب عاشقم
حال او مثل گلی تشنه درون خار بود
دور تو گشتم تو شمعی روشن و زیبا بُدی
زندگی انگار در سختی دلش پرگار بود
صاف صاف این تیر را در قلب جایش میدهد
سیم خوشبختی ما هم صورتش سیار بود
من تمام خود گرفتار تو کردم جانِ من
بی توجه بودی و این نوعی از اخطار بود
گاه ماندن اشتباهِ عاشقِ دیوانه است
رفتم و در مغز من رفتن ز تو اجبار بود
من نمیگویم تمام عمر در بدبختی است
روزهای عاشقیِ زندگی پربار بود
آنکه خود را غرق عشقِ پاکِ دنیا کرده است
در میان مردمان این جهان سردار بود
عاشقی کردن دلی خواهد که گاهی خون شود
عاشقِ بیعشق در انبوهی از مردار بود
ما نوشتیم و نوشتن گاه از دلبستگیست
شاید این دلبستگی بن مایه اشعار بود
لیک دیگر مهر خاموشی به روی دل زنم
باقیش اسرار بود اسرار بود اسرار بود
💘💘🍃🍃🍃
#سیاستهای_زنانه
#کاری_کنید_که_همسرتان_فقط_به_شما_فکرکند 😉😉
🔴 احساس خوبی نسبت به خودتان داشته باشید
اگر می خواهید بدانید که چطور او را همیشه #مجذوب خودتان نگه دارید، لباسی بپوشید که خودتان از آن خیلی خوشتان می آید و احساس می کنید #جذاب می شوید. وقتی خودتان احساس جذاب بودن کنید، مطمئن باشید در ظاهرتان تاثیر می گذارد.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#سیاستهای_زنانه
🍃 لازم نیست برای دیگران، ویژگیهای اخلاقی شوهرت رو توضیح بدی...!
👈 چون اگر بدیهاش رو بگی؛ با دست خودت شوهرت رو از چشم دیگران میندازی...
👈 اگر هم خوبیهاش رو بگی، باعث حسادت میشه و این خیلی بده!!!
👈 بعد هم واقعا به دیگران چه ربطی داره؟! تازه مگه خواهر و دوست و دخترخالهی و... مشاورِ متخصصن که بتونن کمکت کنن؟!!!
✅ اصلاً یک قانون رو همیشه رعایت کن؛ چیزی از زندگیت که اگر به کسی بگی باعث بشه اون شخص تو دلش بگه «خوش به حالش...» رو سعی کن هیچوقت نگی
#خانوما_بخونن
#مامان_بازی_ممنوع
❌از انجام دادن کارهایی که همسرتان خودش میتواند انجام دهد پرهیز کنید
مثلا؛ اجازه دهید خودش دنبال کلیدش بگردد ولی هیچ گاه جواب سرد کننده ای بهش ندهید
❌بهش نگید خودت برو بگرد من که مامانت نیستم
🔵یکی از نقطه ضعف های زنان انجام دادن کارهایی هست که مردان خودشان توانایی انجام دادن آن را دارند.
🔵به دليل حس مادرانهاي که در وجود همه زنان است و آنها هنگامي که دختر کوچکي بودند همين رفتار را از مادر خود ديدهاند و همان الگو را عينا تکرار ميکنند و مسلما مردها هيچ مخالفتي با اين عمل ندارند چون راحتتر هستند که کس ديگري کارهايشان را انجام دهد اما به ياد داشته باشيد اين کار بعد از مدتي شما را کلافه و خسته ميکند
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی زدم زیر گریه و گفتم نمیدونم گلی هیچی نمیدونم گلی هم پا به پای من اشک می
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
سر ظهر بود که مادرم با سینی غذا وارد اتاق شد رو به گلی گفت بهوش نیومد گلی گفت نه و مشغول انداختن سفره شد بوی غذا هوش از سرم برده بود و تازه میفهمیدم چقدر گرسنه هستم غذاشونو که خوردن گلی ظرف ها و سفره رو جمع کرد و به مطبخ برد تا با زیور هم صحبت کنه زیر چشمی مادرمو نگاه میکردم که گوشه اتاق نشسته و غ مگین زل زده به یه گوشه انگار تو همین دو روز ده سال پیرتر شده بود و من هنوز دلیلشو نمیدونستم یکم که گذشت گلی اومد و بعد از اونم زیور اومد از مادرم خواست بره تو اتاقش تا واسه گلدوزی پارچه های جهیزیه بچه خواهرش بهش کمک کنه هرچی مادرم گفت یه وقت دیگه و الان حال ندارم زیور قبول نکرد و بردش که به این بهونه سرشو گرم کنه غصه نخوره مادرم که رفت سریع از جام بلند شدم تو آینه کوچیک اتاق خودمو نگاه کردم و با دیدن چهره رنگ و رو رفته و چشمای گود افتادم یه لحظه از رفتن پشیمون شدم دوس نداشتم فرهاد منو اینجوری ببینه ولی چاره ای نبود گلی رفت حیاطو نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی نیس چادر مادرمو انداختم رو سرم و از در رفتم بیرون اینجوری اگه کسی هم از پنجره منو میدید خیال میکرد مادرمه تند تند به سمت باغ رفتم و به سرعت خودمو به در ته باغ رسوندم و بسم الهی زیر لب گفتم و به امید دیدن فرهاد درو باز کردم ولی اثری از فرهاد نبود هرچقدر منتظر موندم نیومد فرهادی که هر روز پشت این در منتظرمن میموند تا بلکه بالاخره یه روز بتونم بیام و همو ببینم دیگه نبود یکم دیگه هم صبر کردم و در آخر نا امید به سمت عمارت برگشتم وقتی مطمئن شدم داخل حیاط کسی نیس به اتاقمون رفتم
تا وارد شدم گلی با اس ترس اومد جلو و گفت چقدر دیر کردی بهار مردم از نگرانی چیشد گفتم هیچی گلی نیومد گفت مگه ندید اون سری هم نیومد بهار تو بیهوش بودی مخت تکون خورده من چرا نفهمیدم گزاشتم بری اخه گلی یک سره غر میزد و من اون لحظه غمگین ترین ادم جهان بودم تو جام نشسته بودم و بیصدا اشک میریختم گلی که تازه متوجه اشکای من شده بودگفت واای چیشد بهار گریه میکنی چرا طاقت نیاوردم خودمو انداختم بغ ل گلی و شروع کردم گریه کردن با صدای گریه من مادرم و زیور سراسیمه وارد اتاق شدن