زندگی مشترکت رو نابود کن با:
۱ بی توجهی به حال؛ مشکلات و غم پارتنرت
۲ وقت گذروندن بیش ازحد با موبایل
۳ وابستگی شدید به خانوادت
۴ نداشتن رابطهی زناشویی باکیفیت
۵ صحبت نکردن و سکوت کردن
۶ نداشتن تفریحات دونفره
۷ اولویت قرار دادن هرچیزی و هر کسی غیر از شریک زندگیت
۸ مسخره و توهین و تحقیر کردن پارتنرت در جمع
۹ فراموش کردن تاریخ های مهم ( تولد ، سالگرد و...)
۱۰ دخالت دادن اعضای خانواده در تصمیم گیری و امور خونه و رابطه ی عاطفیت
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت غروب میرم با خان بابا صحبت کنم مازیار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
اون زمان من فقط ۱۵ سالم بود همشم تو عمارت بودم و هیچ دوستی نداشتم که اینجور مسائل رو بدونم همبازیمم تا وقتی بچه تر بودم شیرین بود که اونم مثل خودم بود و از بعد ازدواجش دیگه ندیدمش و گلی که اون از منم بچه تر بود واسه همین اصلا با دنیای زنان و اینجور مسائل آشنا نبودم مادرمم که فکر میکرد و نیازی به توضیح نمیدید به همین راحتی زندگی من قرب. انی شد
غروب اون روز مادرم رفت تا با آقاجون صحبت کنه و زنعمو که از موضوع با خبر شد باز قش قرق راه انداخت میگفت از ج. نازه من باید رد شین تا پسرمو دستی دستی بدبخت کنین انقدر اعتماد بنفسم در عرص همین دو روز اومده بود پایین که خودمو در حد مازیارم نمیدیدم و فک میکردم حق با زنعموس خان بابا و مازیار اما رو تصمیمشون مونده بودن و قرار بود اخر هفته بساط عقد منو مازیار فراهم بشه و این وسط مازیار به شدت راضی و خوشحال بود و من فکر میکردم چقدر دوسم داره با وجود نقصم بازم منو میخواد اما لیلا مثل مار زخ می بود من فقط واسه دستشویی رفتن از اتاق بیرون میرفتم و حتی واسه ناهار و شامم دبگه تو اتاق میموندیم کسی هم همچین خوشش نمیومد ما بریم پیش بقیه ولی واسه همون دستشویی رفتن هم که میرفتم تو حیاط نگاه عص بانی لیلا رو ح س میکردم دو روز بعدش زنعمو و لیلا از عمارت رفتن بیرون و چند ساعت بعد اومدن رفتاراشون به شدت مش کوک بود از از عص. بانیت دو روز پیششونم خبری نبود و انگار خیلی هم راضی بودن اون شبم مثل شبای دیگه گذشت و فردا صبحش که از خواب بیدار شدیم صدای جر و بحث ازاتاق خان بابا میومد
"لطفا همسرتان را به همه ترجیح دهید!!!"
🔹 شما انتخاب کردهاید با همسرتان ازدواج کنید چون او، دختر مورد علاقهتان بوده است. یعنی باید بقیهی عمرتان با او به عنوان دوست داشتنیترین فرد زندگیتان رفتار کنید. شما انتخاب کردهاید که از این به بعد با همسرتان زندگی کنید و با او پیمان محبت و فاداری بستهاید.
🔷 این عهد و پیمان نه تنها ارجمند و مقدس است بلکه، پایبندی به این قول، کلید ایجاد روابطی محکم و پابرجاست. پس اگر دوست دارید روابط شما، همیشگی باشد، باید همسرتان را به همه افراد در زندگیتان ترجیح دهید
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
وقتی شوهرمون عصبانی شد چکار کنیم؟
در درون هر مردی یک مرد آهنین وجود دارد که موقع مشاجره با همسر فعال میشود..اگر موقع #مشاجره و عصبانیت مرد، او را تایید کنید و یک جمله بگویید:
✅ حق با شماست
آن مرد آهنین, درون شوهر فرو کش می کند و او تبدیل به پسر بچه ای خوب ومهربان میگردد.
حالا خانم می تواند در فضایی آرام تر وبه دور از #خشونت حرفهای خود را بزند بدون این که رابطه آسیب ببیند وتنش های زیادی بار بیاید.
😉از اعجاز این جمله غافل نباشید....
♥️نُکات شوهرداری♥️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
آقایان بدانند
در اختلاف بین خواهر و همسرتان، به هیچ وجه یک طرفه به قاضی نروید. ابتدا حرف هر دو را بشنوید سپس بدون تعصب و جانبداری قضاوت کنید.
❤️@Hamsar❤️
💎 در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت: سلام استاد آیا منو میشناسید؟
🔹معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
🔸داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟!
🔹یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید
و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید،
ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید
و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
🔸استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست.
چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم.
🔻تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید!
🔺درود بفرستیم به همه معلم هایی كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را
در دل و جان شاگردان می كارند و هم تخم پاكی و انسانيت و جوانمردی را🙏
(این داستان واقعی است)
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔖آقایون خوبه بِدونن:
درسته که شما سرِ کار، در حال تفریح
نبودید؛ اما قبول کنید بهخاطر ارتباطات
اجتماعی و ساعتها همصحبتی با مراجعان و همکاران، نیازهای اجتماعی شما
برطرف شده.
🔖اما خانوم شما، اگر هم با بچهها
گفتوگویی داشته یا تلفنی با خانوادهش
صحبت کرده، اما هنوز با چیزی که بهش
«ارتباط اجتماعی» گفته میشه، فاصله
زیادی داره.
🔖پس موقع رسیدن به خونه، یکی از
مهمترین کارهای شما همین میشه که با
خاموشکردن تلویزیون و کار نکردن با
گوشی، خانومتون رو حداقل به یک
ساعت گفتوگوی شیرین و جذاب
دعوت کنید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستانهای زیبا و آموزنده 💫
‹‹ فقیر نادان ››
🌱روزی در شهری حاکم مهربانی زندگی می کرد، که همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند.اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را نکوهش و از او بدگویی کند. حاکم این موضوع را میدانست، اما شکیبایی به خرج می داد و علیه او فرمانی صادر نمی کرد. تا این که روزی تصمیم گرفت او را از این کار باز دارد. بنابراین در یکی از شبهای زمستان، کیسه ای آرد، جعبه ای صابون و کیسه ای شکر به یکی از خدمتکارانش داد تا آنها را برای آن مرد ببرد. خدمتکار حاکم در خانه مرد را کوبید و گفت: "حاکم این هدایا را برای یادگاری و به نشانه رسیدگی به وضع تو برایت فرستاده است."
🌱مرد فقیر بسیار خوشحال شد و از این هدیه ها تعجب کرد، زیرا می پنداشت حاکم این هدایا را برای راضی کردن او فرستاده است. به همین دلیل با غرور نزد کشیش رفت و کار حاکم را برایش تعریف کرد و گفت: "میبینی حاکم با این هدایا چگونه خواسته است مرا راضی کند؟"
🌱کشیش پاسخ داد:"حاکم مرد بسیار دانایی ست و تو بسیار نادان و احمقی! او با زبان رمز و کنایه خواسته است به تو بفهماند که آرد را برای شکم خالی و گرسنه ات، صابون را برای آلودگی باطنت و شکر را برای شیرین کردن زبان تلخت فرستاده است."
🌱از آن روز به بعد مرد که شرمنده شده بود و از کارش خجالت می کشید، بیشتر از گذشته از حاکم متنفر شد و از کشیش هم که قصد حاکم را برای دادن هدایا برایش توضیح داده بود، کینه به دل گرفت، اما از آن روز ساکت شد و دیگر برعلیه حاکم سخنی نگفت.