eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.7هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی اون شب انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ورفتن خاستگارا و اومدن ما
رفتم بقچمو برداشتم لباسامو دوباره عوض کردم و راه افتادم اصلا نمیدونستم باید کدوم طرفی برم من بچه اینجا بودم ولی هیچ شناختی از ده نداشتم یکم که جلوتر رفتم مردی رو دیدم که روی دوشش بیل بود و مشخص بود داره میره سر زمین من کلا دختر خج التی و ارومی بودم با کسی هم‌جز اهالی عمارت خودمون هم کلام نشده بودم واسه همین حرف زدن با غریبه ها واسم سخت بود خج التو گزاشتم کنار چارقدمو کشیدم جلوتر و از مرد پرسیدم چجوری میتونم برم عمارت ماشالله خان مرد روستایی با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت مال ده مایی؟اونجا میخوای بری چیکار ؟ اولش هول شدم ولی سریع فکری به ذهنم رسید و گفتم نه مال ده شما نیستم شنیده بودم ماشالله خان کارگر میخواد واسه عمارتش از ده پایین میام برم شاید کاری بتونم واسه خودم دست و پا کنم مرد سری تکون داد و گفت واقعا کارگر میخواد گفتم نمیدونم منم شنیدم دستشو دراز کرد جلو رو نشون داد و گفت این راهو که بری میرسی به یه سه راه باید بری سمت چپ و مستقیم بریم میرسی به ده بالا اونجا بپرسی عمارت ماشالله خان نشونت میدن ولی یکم راهش سخته منم یه خواهر زن دارم اگه کارگر بخوان اونم میبرم شاید اونم خواستن میخوای صبر کن برم اونم بیارم با هم بریم هول هولکی ازش تشکر کردم و گفتم نه من خودم میتونم میرم شماهم بعدا بیاین و سریع حرکت کردم مرد بیچاره فک کرد من واسه این جلوتر رفتم که کارو زودتر بگیرم به سمت راهی که نشون داده بود رفتم هر چی بیشتر میرفتم تعداد آدم ها هی کمتر میشد و خلوت تر میشد تا جایی که فقط خودم بودم و زمین های کشاورزی کنار جاده که تک و توک داخلش کارگرا مشغول کار بودن هم خسته شده بودم هم حسابی ترسیده بودم خدا خدا میکردم بتونم فرهادو پیدا کنم تا مجبور نباشم‌فرار کنم من هنوز از روستا خارج نشده بودم اینجوری ترسیده بودم چه برسه به اینکه برم شهر گاهی اوقات از کنار رهگذرایی که سوار بر اسب بودن رد میشدن و من چهار چشمی نگاهشون میکردم که شاید یکیشون فرهاد باشه بعد از کلی پیاده روی و تشنگی بالاخره به ده رسیدم پاهام دیگه جون نداشت ولی فرصت استراحتم نداشتم دهشون از ده ما خیلی بزرگتر و سرسبز تر بود از یکی از روستاییا آدرس عمارت خان رو پرسیدم و همون حرفایی که به مرد روستایی زده بودم براش تکرار کردم اولش قبول نمیکرد و میگفت من خودم به عمارت رفت و آمد دارم اصلا کارگر نمیخوان بالاخره با کلی چونه زدن آدرس رو بهم داد به سمت راهی که گفته بود رفتم با دیدن عمارتشون دهنم باز مونده بود عمارت خان بابا  در مقابل عمارت مااشالله خان واقعا هیچی نبود داشتم به در بزرگ عمارت نگاه میکردم که یکی زد رو شونم
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنان بسیار شنیدنی آقای دکتر در مورد نگاه زن و مرد👌 توصیه میکنم ببینید 👌 دکتر عزیزی ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌼🍃 چه کسی «مادرخرج» است؟ 🍃🌼🍃🍃🌼🍃
❤️هم دلی❤️
🍃🌼🍃 چه کسی «مادرخرج» است؟ 🍃🌼🍃🍃🌼🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 چه کسی «مادرخرج» است؟ یکی از همکلاسی‌هایم اخیرا بچه‌دار شده. تا وقتی باردار بود و کلاس‌ها را به زحمت، اما مرتب شرکت می‌کرد، آقایان اساتید دائم به صراحت یا اشارت حالی‌ش می‌کردند که بعید است بتواند بین مادری و تحصیل در مقطع دکتری جمع کند. حالا که بچهٔ متولد شده را دوبار در هفته به مادربزرگش می‌سپارد و مسافتی ۲۰۰ کیلومتری را صبح می‌رود و شب برمی‌گردد، همان اساتید دائما از بابت دشواری‌هایی که این قضیه برای بچه دارد، ابراز نگرانی می‌کنند. دیروز پیش استاد جوانم بودم که خودش مادر است. داشت توضیح می‌داد که فرزندش را استثنائا همسرش نگه داشته تا او به برخی کارهای عقب افتاده برسد. دانشجوی پسری که در اتاق بود شروع کرد به تحسین کردن از همراهی آن پدر. راستش من خسته شده‌ام از اینکه روضهٔ این تفاوت‌ها را بخوانم و مفاهمه و همدلی نبینم. خسته شده‌ام که به آقایان اساتید یادآوری کنم که خودشان هم بچه‌های کوچک دارند، ولی بدون دغدغه دربارهٔ بچه‌هایشان تا دیر وقت در دانشکده و پژوهشکده و کلینیک می‌مانند. خسته‌ام که با آن دانشجوی جوان یک‌به‌دو کنم که آیا تا به حال از «همراهی» همسران اساتید مرد هم شگفت‌زده شده و تحسین کرده؟ من دیگر حتی با نزدیکانم هم در این باره درددل نمی‌کنم که چقدر از واگرایی اهداف و وظایفم فرسوده می‌شوم؛ از اینکه دائم باید حساب و کتاب کنم که هجده ساعت بیداری‌ام را چطور بین چندین اولویت مختلف بخش کنم و در نهایت هم همیشه عذاب وجدان داشته باشم که برای عزیزانم به قدر کافی حضور نداشته‌ام. بعضی از دور و بری‌هایم مرا به چشم یک برنامه‌ریز نامنعطف می‌بیند، ولی این فقط اقتضای زندگی کسی است که می‌خواهد به همهٔ چیزهای واگرایی که برایش مهم هستند وفادار باشد. نه اینکه مردها سختکوش نیستند؛ نه اینکه مردها از عزیزانشان مراقبت نمی‌کنند. حرفم این است که در دنیایی که بشر تا اینجا ساخته، برای مردها بسیار آسانتر است که بین همهٔ اهداف‌شان همگرایی برقرار کنند؛ استاد مردی که تا دیروقت در دانشکده می‌ماند، همزمان که به علائق و استعدادهایش خدمت می‌کند، به خانواده‌اش هم خدمت می‌کند و از این بابت قدر مضاعف می‌بیند. رشد شخصی و حرفه‌ای و وظایف خانوادگی برای مردها بسیار همگراتر است. اما جامعه هنوز و همچنان از زن‌ها خدمات مشخصی را می‌خواهد که می‌تواند هیچ ربطی به استعدادهای فردی‌شان نداشته باشد؛ بلکه چیزی کلیشه‌ای و از پیش تعیین شده است. تازه بخشی از همین مسئولیت‌های سری‌دوزی‌شده هم در هیچ ترازویی به حساب نمی‌آیند چون آوردهٔ مادی ملموسی ندارند؛ مثلا مسئولیت نامرئی برقرار نگه داشتن پیوندهای فامیلی. یک بار در جمعی از خانواده‌های چند استاد بازنشستهٔ دانشگاه‌های تهران بودیم. همان طور که آقایان اساتید در سالن نهارخوری مسائل ایران و جهان را حلاجی می‌کردند، همسران خانه‌دارشان در اتاق کناری خاطراتی از گذشته و زمان دانشجویی شوهرها می‌گفتند؛ از جمله خاطرهٔ زمانی که مردها خودشان را برای یک امتحان مهم در کتابخانه حبس کرده بودند و زن‌ها در کشور غریب دنبال دکتر برای بچه‌های بیمارشان می‌گشتند. همان وقت معنای موفقیت این مردها در چشم من تغییر کرد. همیشه فکر کرده‌ام ارز واقعی در این دنیا، یعنی آن ارزی که در نهایت همهٔ ارزها نمادها و نماینده‌هایی برایش هستند، زمان یا در واقع عمر عزیز آدمی است. اگر این موضوع را به حساب بیاوریم، شاید تصورمان از اینکه هرکسی چقدر دارد «خرج» می‌کند تغییر کند. 👤 ماهی ایمانی ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🌼🍃 عمر میگذره 🍃🌼🍃🍃🌼🍃
❤️هم دلی❤️
🍃🌼🍃 عمر میگذره 🍃🌼🍃🍃🌼🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 عمر میگذره و من بیش تر میفهمم که هیچ چیز تو دنیا ارزش گریه کردن رو ندارد! ما آدما مدام چیزهایی رو که اسمشون رو مصیبت و بدبختی میذاریم در سرزمین افکارمون میچرخونیم و دور میکنیم و همین باعث میشه در صدسالگی حسرتِ لذت نبردن از زندگی رو بخوریم! شاید کلمه ی رها کردن و فرار کردن برای چنین لحظاتی به وجود اومدن... از غصه هات فرار کن در ناکجا آبادِ درونت رهاشون کن؛ و به دنبال هر چیز که شادت میکنه روانه شو... زندگی اگه چیزهای زیادی برای گریه کردن داره، چیزهایی هم برای لبخند زدن داره فقط کافیه از ته دلت بخوای که زندگی رو زندگی کنی... از ته ته ته دلت...❤️🌸🍃 ماه بانو ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔶🔸🔸🔸🔸 طنــــاب و خدا داستان طناب درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود.. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.. ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود ... او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت.. ولی قهرمان ما به جای-آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند به صعودش ادامه داد تا اینکه هوا کاملا تاریک-شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد... سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها-پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.. کوهنورد همان طور که داشت بالا می رفت در حالیکه چیزی به فتح قله نمانده بود ناگهان -پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد... سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بدزندگی اش را به یاد می آورد.. داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده..که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده ... حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود .. در ان لحظات سنگین سکوت چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بزند : "خدایا کمکم کن." ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد:"از من چه می خواهی؟" - نجاتم بده! - واقعا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم؟ - البته تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی. پس آن طناب دور کمرت را ببر! برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت.. و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند... روز بعد گروه نجات رسیدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت....
راهکارهای کلیدی برای رابطه بهتر با خانواده همسر👇 🔸اصل اول بی برو برگرد، «احترام» است 🔸از تنش، بگو مگو و ثابت کردن خود دوری کنید 🔸در حضور آن ها به همسرتان خیلی احترام بگذارید که خیالشان از بابت رابطه شما دو نفر راحت باشد 🔹از بازی های بیهوده عروس و مادرشوهر و داماد و مادرزن دست بردارید 🔹حدومرز‌ها را مشخص کنید 🔹حس شوخ‌طبعی‌تان را حفظ کنید ♦️اگر حرفی دارید خودتان مستقیما گفتگو کنید؛ بی‌واسطه! ♦️یاد بگیرید که همیشه خونسردی و آرامش‌تان را حفظ کنید ♦️عاقل و بالغ باشید ❣️سخت نگیرید و مهربان باشی ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💟 نکته مهم اینکه اگر هدیه ای از سمت همسرتان دریافت می کنید هیچ وقت شروع نکنید از همون اول انتقاد بکنید 😬 ⁉️ چرا رنگ قرمزش نگرفتی ،😬 ⁉️چرا مثلا کوتاه ترش را نگرفتی،😬 ⁉️ چرا اینجوری نگرفتی .😬 😄 با کمال میل هدیه ایشان را بپذیرید سعی کنید حداقل چند بار حتی اگه خوشتان نیامد از آن استفاده بکنید، ❌ هیچ وقت هدیه همسرتان را به کسی نبخشید؛ به دلیل اینکه اندازه تان نیست یا از رنگش خوشتان نمیاد بخواهید به کسی ببخشید؛ حتی اگه اندازه تان نبود یا حتی از رنگش هم خوشتان نیامد فکر اینکه بخواهید بروید مغازه و آن را تعویض بکنید را از سرتان بیرون بیاورید. 😔😬😫 😄😄با کمال میل و با هیجان خاصی هدیه همسرتان را قبول بکنید. ‌‌‌ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی از خانوم ها فکر میکنن اگر با شوهرشون سرد و بی احساس برخورد کنند خیلی بهتره این نادرسته آقایون هم دوست دارن عاشق بشن و دنبال همسری هستن که بهش علاقه نشون بده ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli