💞🍃💞🍃💞🍃💞🍃💞
#چند_خطے_هاے_نابـــــ
📍⚡️💞در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست،
📍⚡️پس برخیز تا چنین مردمی بگریند
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند، مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند
📍⚡️نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم، و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم
📍⚡️سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید
📍⚡️همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که “ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود..
📍⚡️چه داروی تلخی است وفاداری به خائن، صداقت با دروغگو،
و مهربانی با سنگدل
📍⚡️مشکلات امروز تو برای امروز کافیست مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن
📍⚡️اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست، و اگر حق با شما نیست، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید
📍⚡️ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها، اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم👇👇👇
📍⚡️فریب مشابهت روز و شب ها را نخوریم امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمی شود 👉
📍⚡️یادمان باشد که آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست
👈زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور، و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان👉
✾࿐༅✧❤️✧ ༅࿐✾
┄•●❥
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
🔹️امدادرسانی راهداران به ۱۲۰۰ خودرو گرفتار در برف و کولاک/ برفروبی ٣٠٠ هزار کیلومتر-باند از محورهای مواصلاتی کشور
🔹️سرپرست دفتر امور عملیات راهداری، ماشینآلات و مدیریت بحران سازمان راهداری وحمل ونقل جادهای گفت: با ورود سامانه بارشی از ٢٨ دیماه از غرب کشور و با تداوم بارشها و کاهش محسوس دما تا امروز دوم بهمنماه ١٤٠٤، با تلاش شبانهروزی راهداران، ٣٠٠ هزار کیلومتر-باند از محورهای مواصلاتی کشور برفروبی شد و راهداران به ۱۲۰۰ خودرو گرفتار در برف و کولاک امدادرسانی کردند.
🔹️حبیب جمشیدی گفت: طی مدت یادشده ۷۰۰۰ نفر -روز نيروی راهدار با ٦٥٠٠ دستگاه ماشینآلات راهداری در ٧٠٠ پایگاه راهداری محورهای استانهای دارای برف برای مقابله با مخاطرات احتمالی آمادگی کامل مستقر شدهاند و با تمام توان و انجام عملیات شبانهروزی عملیات برفروبی به كاربران جادهای خدمترسانی کردند.
🔹وی از کاربران جادهای درخواست کرد، سفر خود را مدیریت کرده و قبل از آغاز سفر از طریق سامانه جامع اطلاعرسانی ۱۴۱ از آخرین وضعیت جوی و ترافیکی محورهای مواصلاتی مطلع شوند.
🔗 لینک خبر:
https://rmto.ir/s/mfanvkV
#سازمان_راهداری_و_حمل_و_نقل_جاده_ای
🌐 rmto.ir
🌐 141.ir
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🍃🍃🍃🍃
#قشنگه_بخونید🍃
🍊
در گوشهای از یک باغ قدیمی،
باغبان پیری زندگی میکرد،
که باغش در تمام منطقه زبانزد بود.
نه به خاطر میوههای درشت یا گلهای کمیاب،
بلکه به خاطر درخشش عجیبی که از هر برگ و میوهاش ساطع میشد.
پرسیدم: راز این شادابی بینظیر چیست؟
باغبان گفت: من هرگز به دنبال تعداد میوهها نبودهام.
من فقط هر روز صبح، قبل از چیدن هر ثمر،
عشق و احترامم را نثار همین دانهای میکنم که دیروز کاشتم.
میبینی؟ خودِ این حس خوب،
باغ مرا از صدها کیلو محصول، باارزشتر کرده است.
.
شُکرِ نِعمت خوشتَر از نِعمت بُوَد
شُکرباره کِی سوی نِعمت رَوَد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میان دفتر شعرم ،
......... مرا گم ڪردے و رفتی
نوشتم بی" تـو" میمیرم ،
.......... تبسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بی" تـو" غمگینم ،
........ نوشتم بی" تـو" افسرده ،
مرا با این صفت ها هم ،
........ تجسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بعد" تـو" شبها ،
..........دل من ماندِه و غمها ،
"تـو" با غمهاے این شبها ،
....... تفاهم ڪردے و رفتی .
شنیدے عشق در قلبم ،
........عمیق و بی نهایت بود ،
گمانم بر دل ڪوچڪ ،
....... ترحم ڪردے و رفتی .
نوشتم بین صد واژه ،
...مرا پیدا ڪن و برگرد
میان شعرها اما ،
.... مرا گم ڪردے و رفتی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
🤕وقتی خبر فوت فامیل و دادن🤕
😂😂مجبوری زود بری آرایشگاه😂😂
https://eitaa.com/joinchat/4090495654Ca1bc326611
😬کلیپهای این بشر غوغا کرده😬
نمیدونم چرا عین واقعیته همش😅😅
https://eitaa.com/joinchat/4090495654Ca1bc326611
#فرزند_پروری👭
#برچسب🚫
به کودکان برچسب نزنیم؛
🔺یعنی اینکه به خاطر یک رفتار خاص یک خصلت را به او نسبت بدهیم.
مثلا:
🔸چون بچه زیاد زمین میخورد به او بگوییم 《"دست و پا چلفتی"》
🔸یا به کودکی که زود فراموش میکند بگوییم"حواس پرت"
🔸یا برچسب هایی مانند : خنگ " غرغرو " لجباز" گیج" شکمو" خرابکار" و .....
وقتی روی یک کودک برچسبی گذاشته میشود یعنی خود و دیگران او را با آن مشخصه میشناسند و کودک یک تصویر ذهنی از خودش بر اساس آن خصلت میسازد و احتمالا تا اخر عمر همانگونه میماند و والدین هم تلاشی برای اصلاح کودک نمیکنند چون پذیرفته اند که کودکشان اینگونه است .
بهتر است احساس خود را از رفتار نامناسب کودک اینگونه بگوییم:
مثلا به جای اینکه به کودک برچسب تو "لجبازی" را بزنیم به او بگوییم از اینکه حرف منو گوش نمیدی خیلی ناراحتم.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی رفتم بقچمو برداشتم لباسامو دوباره عوض کردم و راه افتادم اصلا نمیدونستم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
روح از تنم جدا شد جرات برگشتن نداشتم هر آن منتظرم بودم عمو یا خان بابا بیان جلوم و با ک. تک برگردوننم عمارت آماده فرار شدم که زنی روستایی اومد جلوم نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
اینجا چی میخوای دختر جان
هنوز تو شوک بودم زن زد به دستم و گفت باتوام خوبی رنگت چرا پریده؟
نفس راحتی کشیدم و دوباره حرفای قبلمو تکرار کردم گفتم :
شنیدم ماشالله خان دنبال کارگر میگرده اومدم شاید قبولم کنن
زن که مثل خودم لباسای ساده و رنگ و رو رفته ای تنش بود رفت تو فکر و گفت:
فکر نکنم من خودم اینجا کار میکنم همچین چیزی بود باید میفهمیدم
دوباره نگاهی به من کرد و گفت :
از کی شنیدی دختر جان؟
منتظر جواب من نموند و دوباره گفت:
من تو مطبخ کار میکنم دو روز نبودم رفته بودم به خواهرم سر بزنم شاید تو این دو روز خبری شده دنبالم بیا ببینم
بازم منتظر من نموند و خودش و جلوتر راه افتاد
خدایا حالا باید چیکار میکردم فکر اینجاشو نکرده بودم از طرفی میت رسیدم برم داخل و کسی منو ببینه بشناسه یا بفهمن در. وغ گفتم از یه طرف دیگه بهترین فرصت بود تا وارد عمارت بشم و از فرهاد خبری بگیرم
زن برگشت و نگاهی به منی که همونجور وایساده بودم فکر میکردم انداخت :
پس چرا وایسادی هنوز بجنب دیگه دیرم شده
چاره ای نبود حالا که تا اینجا اومده بودم باید تا اخرش میرفتم زیر لب بسم اللهی گفتم پا تند کردم و دنبال زن راه افتادم
به در عمارت که رسیدیم یه مرد قد بلند درشت اندام جلومون ظاهر شد
سیبیل های پهن و صورت آفتاب سوخته ای داشت به کلاه لبه دار هم رو سرش بود
رو کرد به زن و گفت :
دیر اومدی خدیجه
بعد به من اشاره کرد و گفت تنها هم که نیستی این کیه دیگه ؟
زن که حالا فهمیدم اسمش خدیجه اس با تشر رو به مرد گفت:
مگه به تو باید جواب پس بدم دیر میام یا زود
یالا برو کنار ببینم این دختر واسه کار اومده میخوام ببرمش پیش نرگس
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی روح از تنم جدا شد جرات برگشتن نداشتم هر آن منتظرم بودم عمو یا خان بابا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
خدیجه مرد نگهبانو کنار زد و راه افتاد منم دنبالش رفتم مرده که مشخص بود خیلی پرچونس دوباره اومد سر راهمون رو به خدیجه گفت:
کارگر که همین هفته پیش اومد مگه یادت نیس دختر میر علی رو قبول کردن دیگه کارگر نمیخوان که
خدیجه کلافه دستی جلو صورت مرد تکون داد و گفت نمیدونم خودمم میزاری برم پیش نرگس ببینم چخبره یا نه شاید یه کاری داشتن واسه این بنده خدا
مرد این بار بدون حرف از سر راه رفت کنار
شنیده بودم عمارت ماشالله خان بزرگترین عمارت اون حوالیه ولی شنیدن کجا و اینی که جلوی روم میدیدم کجا حیاط که نمیشد گفت جلوی رو باغ درندشتی بود که توش پر از دارو درخت و گل و گیاه بود انتهای باغ ساختمون بزرگ دو طبقه ای بود که نمای تمیز و جدیدی داشت تو حیاط عمارت آدمای زیادی در رفت و آمد بودن کارگرای عمارتشون حداقل سه برابر کارگرای عمارت ما بود بوی خورشت قیمه و مرغ سرخ کرده هوش از سر هر آدمی میبرد چه برسه به من که حسابی گشنه بودم
کلا اینجا انگار زندگی جریان داشت
انقدر محو عمارت شده بودم که یادم رفت واسه چی اومدم اینجا
خدیجه که دور شده بود ازم با صدای بلندی گفت:
بیا دیگه دختر همینجوریشم دیرم شده تو دیگه لفتش نده د
دوییدم سمت خدیجه و همینجوری تو خیالم زندگی تو این عمارت کنار فرهادو تجسم میکرد که از زبون خدیجه اسم فرهادو شنیدم
گوشامو تیز کردم و با هیجان پرسیدم :
ببخشید من نشنیدم چی گفتین؟
خدیجه همونجور که به سمت چپ حیاط میرفت گفت:
میگم حق داری محو عمارت شی منم اول که اومدم مثل تو بودم اینجا سلیقه پسر ماشالله خان فرهاد خانه اخه اقا خیلی به گل و گیاه علاقه داره
سر جام وایسادم و گفتم :
گفتین فرهاد خان ؟ الان کجا هستن ؟
خدیجه با تعجب نگاهم کرد که دوباره گفتم:
من باید فرهاد خانو ببینم آخه...آخه
خدیجه کلافه گفت اخه چی دختر فرهاد خانو ببینی چیکار مگه الکیه اگه واسه کار اومدی که اول باید بریم پیش نرگس اون سرپرست کارگراس
فکری به دهنم رسید و گفتم:
آخه به من گفتن اومدم اینجا برم پیش فرهاد خان
خدیجه گفت:
هااا پس سفارش شده ای میگم که من نشنیدم کارگر بخوان
دوباره دست منو کشید و براه افتاد رسیدیم به اتاقک گوشه حیاط که تنور کنارش و دیوار دود زدش مشخص بود مطبخه
خدیجه وایساد و گفت :
کی سفارشتو کرده حالا
همون موقع دختری از مطبخ اومد بیرون با پشت دست عرق رو پیشونیشو پاک کرد و رو به خدیجه گفت:
اومدی خدیجه ؟ مگه قرار نبود به روزه بری به ابجیت سر بزنی یه روزت شده دوروز الانم که دیر اومدی نرگس ازت حسابی شاکیه ها