میان دفتر شعرم ،
......... مرا گم ڪردے و رفتی
نوشتم بی" تـو" میمیرم ،
.......... تبسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بی" تـو" غمگینم ،
........ نوشتم بی" تـو" افسرده ،
مرا با این صفت ها هم ،
........ تجسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بعد" تـو" شبها ،
..........دل من ماندِه و غمها ،
"تـو" با غمهاے این شبها ،
....... تفاهم ڪردے و رفتی .
شنیدے عشق در قلبم ،
........عمیق و بی نهایت بود ،
گمانم بر دل ڪوچڪ ،
....... ترحم ڪردے و رفتی .
نوشتم بین صد واژه ،
...مرا پیدا ڪن و برگرد
میان شعرها اما ،
.... مرا گم ڪردے و رفتی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
🤕وقتی خبر فوت فامیل و دادن🤕
😂😂مجبوری زود بری آرایشگاه😂😂
https://eitaa.com/joinchat/4090495654Ca1bc326611
😬کلیپهای این بشر غوغا کرده😬
نمیدونم چرا عین واقعیته همش😅😅
https://eitaa.com/joinchat/4090495654Ca1bc326611
#فرزند_پروری👭
#برچسب🚫
به کودکان برچسب نزنیم؛
🔺یعنی اینکه به خاطر یک رفتار خاص یک خصلت را به او نسبت بدهیم.
مثلا:
🔸چون بچه زیاد زمین میخورد به او بگوییم 《"دست و پا چلفتی"》
🔸یا به کودکی که زود فراموش میکند بگوییم"حواس پرت"
🔸یا برچسب هایی مانند : خنگ " غرغرو " لجباز" گیج" شکمو" خرابکار" و .....
وقتی روی یک کودک برچسبی گذاشته میشود یعنی خود و دیگران او را با آن مشخصه میشناسند و کودک یک تصویر ذهنی از خودش بر اساس آن خصلت میسازد و احتمالا تا اخر عمر همانگونه میماند و والدین هم تلاشی برای اصلاح کودک نمیکنند چون پذیرفته اند که کودکشان اینگونه است .
بهتر است احساس خود را از رفتار نامناسب کودک اینگونه بگوییم:
مثلا به جای اینکه به کودک برچسب تو "لجبازی" را بزنیم به او بگوییم از اینکه حرف منو گوش نمیدی خیلی ناراحتم.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی رفتم بقچمو برداشتم لباسامو دوباره عوض کردم و راه افتادم اصلا نمیدونستم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
روح از تنم جدا شد جرات برگشتن نداشتم هر آن منتظرم بودم عمو یا خان بابا بیان جلوم و با ک. تک برگردوننم عمارت آماده فرار شدم که زنی روستایی اومد جلوم نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
اینجا چی میخوای دختر جان
هنوز تو شوک بودم زن زد به دستم و گفت باتوام خوبی رنگت چرا پریده؟
نفس راحتی کشیدم و دوباره حرفای قبلمو تکرار کردم گفتم :
شنیدم ماشالله خان دنبال کارگر میگرده اومدم شاید قبولم کنن
زن که مثل خودم لباسای ساده و رنگ و رو رفته ای تنش بود رفت تو فکر و گفت:
فکر نکنم من خودم اینجا کار میکنم همچین چیزی بود باید میفهمیدم
دوباره نگاهی به من کرد و گفت :
از کی شنیدی دختر جان؟
منتظر جواب من نموند و دوباره گفت:
من تو مطبخ کار میکنم دو روز نبودم رفته بودم به خواهرم سر بزنم شاید تو این دو روز خبری شده دنبالم بیا ببینم
بازم منتظر من نموند و خودش و جلوتر راه افتاد
خدایا حالا باید چیکار میکردم فکر اینجاشو نکرده بودم از طرفی میت رسیدم برم داخل و کسی منو ببینه بشناسه یا بفهمن در. وغ گفتم از یه طرف دیگه بهترین فرصت بود تا وارد عمارت بشم و از فرهاد خبری بگیرم
زن برگشت و نگاهی به منی که همونجور وایساده بودم فکر میکردم انداخت :
پس چرا وایسادی هنوز بجنب دیگه دیرم شده
چاره ای نبود حالا که تا اینجا اومده بودم باید تا اخرش میرفتم زیر لب بسم اللهی گفتم پا تند کردم و دنبال زن راه افتادم
به در عمارت که رسیدیم یه مرد قد بلند درشت اندام جلومون ظاهر شد
سیبیل های پهن و صورت آفتاب سوخته ای داشت به کلاه لبه دار هم رو سرش بود
رو کرد به زن و گفت :
دیر اومدی خدیجه
بعد به من اشاره کرد و گفت تنها هم که نیستی این کیه دیگه ؟
زن که حالا فهمیدم اسمش خدیجه اس با تشر رو به مرد گفت:
مگه به تو باید جواب پس بدم دیر میام یا زود
یالا برو کنار ببینم این دختر واسه کار اومده میخوام ببرمش پیش نرگس
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی روح از تنم جدا شد جرات برگشتن نداشتم هر آن منتظرم بودم عمو یا خان بابا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
خدیجه مرد نگهبانو کنار زد و راه افتاد منم دنبالش رفتم مرده که مشخص بود خیلی پرچونس دوباره اومد سر راهمون رو به خدیجه گفت:
کارگر که همین هفته پیش اومد مگه یادت نیس دختر میر علی رو قبول کردن دیگه کارگر نمیخوان که
خدیجه کلافه دستی جلو صورت مرد تکون داد و گفت نمیدونم خودمم میزاری برم پیش نرگس ببینم چخبره یا نه شاید یه کاری داشتن واسه این بنده خدا
مرد این بار بدون حرف از سر راه رفت کنار
شنیده بودم عمارت ماشالله خان بزرگترین عمارت اون حوالیه ولی شنیدن کجا و اینی که جلوی روم میدیدم کجا حیاط که نمیشد گفت جلوی رو باغ درندشتی بود که توش پر از دارو درخت و گل و گیاه بود انتهای باغ ساختمون بزرگ دو طبقه ای بود که نمای تمیز و جدیدی داشت تو حیاط عمارت آدمای زیادی در رفت و آمد بودن کارگرای عمارتشون حداقل سه برابر کارگرای عمارت ما بود بوی خورشت قیمه و مرغ سرخ کرده هوش از سر هر آدمی میبرد چه برسه به من که حسابی گشنه بودم
کلا اینجا انگار زندگی جریان داشت
انقدر محو عمارت شده بودم که یادم رفت واسه چی اومدم اینجا
خدیجه که دور شده بود ازم با صدای بلندی گفت:
بیا دیگه دختر همینجوریشم دیرم شده تو دیگه لفتش نده د
دوییدم سمت خدیجه و همینجوری تو خیالم زندگی تو این عمارت کنار فرهادو تجسم میکرد که از زبون خدیجه اسم فرهادو شنیدم
گوشامو تیز کردم و با هیجان پرسیدم :
ببخشید من نشنیدم چی گفتین؟
خدیجه همونجور که به سمت چپ حیاط میرفت گفت:
میگم حق داری محو عمارت شی منم اول که اومدم مثل تو بودم اینجا سلیقه پسر ماشالله خان فرهاد خانه اخه اقا خیلی به گل و گیاه علاقه داره
سر جام وایسادم و گفتم :
گفتین فرهاد خان ؟ الان کجا هستن ؟
خدیجه با تعجب نگاهم کرد که دوباره گفتم:
من باید فرهاد خانو ببینم آخه...آخه
خدیجه کلافه گفت اخه چی دختر فرهاد خانو ببینی چیکار مگه الکیه اگه واسه کار اومدی که اول باید بریم پیش نرگس اون سرپرست کارگراس
فکری به دهنم رسید و گفتم:
آخه به من گفتن اومدم اینجا برم پیش فرهاد خان
خدیجه گفت:
هااا پس سفارش شده ای میگم که من نشنیدم کارگر بخوان
دوباره دست منو کشید و براه افتاد رسیدیم به اتاقک گوشه حیاط که تنور کنارش و دیوار دود زدش مشخص بود مطبخه
خدیجه وایساد و گفت :
کی سفارشتو کرده حالا
همون موقع دختری از مطبخ اومد بیرون با پشت دست عرق رو پیشونیشو پاک کرد و رو به خدیجه گفت:
اومدی خدیجه ؟ مگه قرار نبود به روزه بری به ابجیت سر بزنی یه روزت شده دوروز الانم که دیر اومدی نرگس ازت حسابی شاکیه ها
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی خدیجه مرد نگهبانو کنار زد و راه افتاد منم دنبالش رفتم مرده که مشخص بود
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_سی
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
گفتم خانوادت ازمن خوششون نمیادمشکل من نیست فهمیدی..گفت رفتارتوباعث شده یکیش همین الان عموم مرده ولی توبه بهانه های الکی تو مراسمش شرکت نمیکنی خب بابام زن عموم بچه هاش که خرنیستن میفهمن از قصد نمیای،گفتم روزاولی که امدی خواستگاریم بهت جواب نه دادم ولی اصرارکردی ومنوبه زورنامزدخودت کردی باید فکر اینجاشم میکردی..بااین حرفم عصبانی شدگفت اهاااان پس بگو خانم هنوز به فکرعشق سابقش امیرخان!چیه هنوزم باهاش درتماسی هرزه؟گفتم خفه شو اون انقدرمردبودکه وقتی فهمید تو اشغال امدی توزندگیم بکشه کنارکاش توام اندازه اون شعور و معرفت داشتی،حرفم تموم نشده بودکه سیلی محکمی زدتودهنم گفت توغلط میکنی ازپشت به مردغریبه درمیای ازش دفاع میکنی پس حدسم درست بودهنوزم به فکرشی؟منتظری بیاد نجاتت بده؟ولی کورخوندی من بلای سرت میارم که خودت التماسم کنی بیام بگیرمت،،ابوالفضل انقدرعصبانی بودکه ازش ترسیدم گفتم بروبیرون..بهم نزدیک شدیه دستش گذاشت رودهنم یااون یکی دستشم ازپشت بغلم کردبه زوربردم توخونه،انقدر زورش زیاد بودکه نمیتونستم ازخودم دفاع کنم…یاداوریشم اذیتم میکنه....
ادامه در پارت بعدی 👇
مدل #لباس
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی خدیجه مرد نگهبانو کنار زد و راه افتاد منم دنبالش رفتم مرده که مشخص بود
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
خدیجه چهرش رفت تو هم گفت:
چیکار کنم حال خواهرم خوش نبود مجبور شدم بمونم خودم توضیح میدم به نرگس
دختر که انگار تازه منو دیده گفت:
این کیه دیگه
خدیجه به جای من جواب داد:
واسه کار اومده میگه سفارششو به فرهاد خان کردن هی میگه میخواد فرهاد خان و ببینه هرچی میگم نمیشه اول باید بری پیش نرگس به گوشش نمیره که نمیره
دختر که شاید فقط یکی دو سال از من بزرگتر بود و چهره بانمکی داشت مشکوک نگاهی بهم انداخت و گفت:
کی سفارشتو کرده؟
اولین اسمی که به ذهنم اومدو به زبون آوردم:
مش رضا
قبلا شنیده بودم مش رضا خیلی پیش روستاییا اعتبار داره و آدم مهمیه یه جورایی همه قبولش داشتن حتی عمو
دختر کمی فک کرد و انگار که تازه یادش اومده باشه گفت :
ها مش رضا
نفس راحتی کشیدم
ادامه داد:
ولی فرهاد خان تو عمارت نیستن
گفتم:
میشه لطفا بگین کجا میتونم ببینمشون اخه آقام گفته اول برم پیش فرهاد خان اینجوری خیالم راحت تره
دختر باز رفت تو فکر :
نمیدونم والا دیشبم نیومدن مشخص نیس کی بیان منم نمیدونم کجا میتونی پیداش کنی
پشتشو بهم کرد و رفت سمت مطبخ خدیجه هم دنبالش رفت همینجور که میرفت گفت:
اگه میخوای بیا ببرمت پیش نرگس ببینت تا فرهاد خان بیاد اگه هم نه که برو یوقت دیگه بیا
خدایا حالا باید چیکار میکردم به فکرم اومد برم با شهرناز خانوم صحبت کنم ولی چی میگفتم من حتی نمیدونستم چمه
امیدم نا امید شده بود موندنم اونجا دیگه درست نبود هر لحظه ممکن بود کسی ببینم باید میرفتم
به سمت در خروج راه افتادم همون مرد نگهبان دوباره جلومو گرفت گفت:
چیشد؟
حوصله حرف زدن نداشتم فقط یه کلمه گفتم :
نشد
و از عمارت رفتم بیرون
اونم حتما فکر کرد قبولم نکردن واسه همین ناراحتم دیگه سوال پیچم نکرد
رو به روی عمارت یکم دورتر چندتا درخت بود گفتم برم یکم پشتشون زیر سایه بشینم هم خستگیم در بره هم فکر کنم که باید چیکار کنم
تقویم نجومی اسلامی شنبه
✴️ شنبه 👈4 بهمن /دلو 1404
👈4 شعبان 1447👈24 ژانویه 2026
🕌 مناسبت های دینی و اسلامی.
💐🌺🌸🌹🌼🌻🍃☘🌷🌾
❤️میلاد سپهسالار ابا عبدالله الحسین حضرت اباالفضل العباس علیهما السلام " 24 هجری قمری".
💐🌺🌸🌼🌻🌹🍃🍀☘🌾
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️ امروز روز بسیار مبارک و خوبی برای امور زیر است:
✅خواستگاری و عقد و ازدواج.
✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✅مسافرت.
✅صلح دادن بین افراد.
✅امور زراعی و کشاورزی.
✅وسیله سواری خریدن.
✅شکار و دام گذاری ماهیگیری.
✅و خرید رفتن خوب است.
👶زایمان مناسب و نوزاد صالح و مبارک است.
🚖 مسافرت: مسافرت خوب است.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج حمل و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است:
✳️ختنه نوزاد.
✳️آغاز معالجه و درمان.
✳️ارسال کالا برای مشتری.
✳️خرید مایحتاج زندگی.
✳️آغاز کسب و کار و افتتاح شغل.
✳️لباس نو پوشیدن.
✳️مسافرت.
✳️و صید و شکار و دام گذاری نیک است.
👩❤️👨 انعقاد نطفه و مباشرت.
👩❤️👨 امشب : مباشرت برای سلامتی مفید است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری،باعث غم و اندوه می شود.
💉💉 حجامت.
خون دادن فصد زالو انداختن خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ،موجب درد در سر می شود.
😴😴 تعبیر خواب امشب:
خواب و رویایی که شب یکشنبه دیده شود تعبیرش از آیه 5 سوره مبارکه "مائده" است.
الیوم احل لکم الطیبات...
و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که منفعتی به خواب بیننده برسد و یا به شکل دیگری خوشحال شود. ان شاءالله و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید.
💅 ناخن گرفتن.
شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بیماری در انگشتان دست گردد.
👚👕دوخت و دوز.
شنبه برای بریدن و دوختن،#لباس_نو روز مناسبی نیست آن لباس تا زمانی که بر تن آن شخص باشد موجب مریضی و بیماری اوست.(این حکم شامل خرید لباس و پوشیدن نمی شود).
🌟 وقت #استخاره در روز شنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ و بعداز اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر.
📿 ذکر روز شنبه : یارب العالمین ۱۰۰ مرتبه
📿 ذکر بعد از نماز صبح ۱۰۶۰ مرتبه #یاغنی
که موجب غنی و بی نیاز شدن میگردد.
💠 ️روز شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_رسول_اکرم_(ص). سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
جهت افزایش و ازدیاد خیر و برکت در مال و رزق و روزی ،قبل از خفتن بخوانید
اللَّهُمَّ أَنْتَ الْأَوَّلُ فَلَا شَيْءَ قَبْلَكَ وَ أَنْتَ الْآخِرُ فَلَا شَيْءَ بَعْدَكَ وَ أَنْتَ الظَّاهِرُ فَلَا شَيْءَفَوْقَكَ وَ أَنْتَ الْبَاطِنُ فَلَا شَيْءَ دُونَكَ وَ أَنْتَ الْآخِرُ فَلَا شَيْءَ بَعْدَكَ اللَّهُمَّ رَبَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ رَبَّ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ وَ رَبَّ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الزَّبُورِ وَ الْفُرْقَانِ الْحَكِيمِ أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دَابَّةٍ أَنْتَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّكَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ
📚 مصباح المتهجد ج 1 ص 122 – بحارالانوار ج 84 ص 177 – بلد الامین ص 34
🌺به امید پرورش نسلی مهدوی ان شاءالله 🌺
🍃«یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة»🍃
🕊 اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَ