❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی خدیجه مرد نگهبانو کنار زد و راه افتاد منم دنبالش رفتم مرده که مشخص بود
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_سی
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
گفتم خانوادت ازمن خوششون نمیادمشکل من نیست فهمیدی..گفت رفتارتوباعث شده یکیش همین الان عموم مرده ولی توبه بهانه های الکی تو مراسمش شرکت نمیکنی خب بابام زن عموم بچه هاش که خرنیستن میفهمن از قصد نمیای،گفتم روزاولی که امدی خواستگاریم بهت جواب نه دادم ولی اصرارکردی ومنوبه زورنامزدخودت کردی باید فکر اینجاشم میکردی..بااین حرفم عصبانی شدگفت اهاااان پس بگو خانم هنوز به فکرعشق سابقش امیرخان!چیه هنوزم باهاش درتماسی هرزه؟گفتم خفه شو اون انقدرمردبودکه وقتی فهمید تو اشغال امدی توزندگیم بکشه کنارکاش توام اندازه اون شعور و معرفت داشتی،حرفم تموم نشده بودکه سیلی محکمی زدتودهنم گفت توغلط میکنی ازپشت به مردغریبه درمیای ازش دفاع میکنی پس حدسم درست بودهنوزم به فکرشی؟منتظری بیاد نجاتت بده؟ولی کورخوندی من بلای سرت میارم که خودت التماسم کنی بیام بگیرمت،،ابوالفضل انقدرعصبانی بودکه ازش ترسیدم گفتم بروبیرون..بهم نزدیک شدیه دستش گذاشت رودهنم یااون یکی دستشم ازپشت بغلم کردبه زوربردم توخونه،انقدر زورش زیاد بودکه نمیتونستم ازخودم دفاع کنم…یاداوریشم اذیتم میکنه....
ادامه در پارت بعدی 👇
مدل #لباس
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی خدیجه مرد نگهبانو کنار زد و راه افتاد منم دنبالش رفتم مرده که مشخص بود
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
خدیجه چهرش رفت تو هم گفت:
چیکار کنم حال خواهرم خوش نبود مجبور شدم بمونم خودم توضیح میدم به نرگس
دختر که انگار تازه منو دیده گفت:
این کیه دیگه
خدیجه به جای من جواب داد:
واسه کار اومده میگه سفارششو به فرهاد خان کردن هی میگه میخواد فرهاد خان و ببینه هرچی میگم نمیشه اول باید بری پیش نرگس به گوشش نمیره که نمیره
دختر که شاید فقط یکی دو سال از من بزرگتر بود و چهره بانمکی داشت مشکوک نگاهی بهم انداخت و گفت:
کی سفارشتو کرده؟
اولین اسمی که به ذهنم اومدو به زبون آوردم:
مش رضا
قبلا شنیده بودم مش رضا خیلی پیش روستاییا اعتبار داره و آدم مهمیه یه جورایی همه قبولش داشتن حتی عمو
دختر کمی فک کرد و انگار که تازه یادش اومده باشه گفت :
ها مش رضا
نفس راحتی کشیدم
ادامه داد:
ولی فرهاد خان تو عمارت نیستن
گفتم:
میشه لطفا بگین کجا میتونم ببینمشون اخه آقام گفته اول برم پیش فرهاد خان اینجوری خیالم راحت تره
دختر باز رفت تو فکر :
نمیدونم والا دیشبم نیومدن مشخص نیس کی بیان منم نمیدونم کجا میتونی پیداش کنی
پشتشو بهم کرد و رفت سمت مطبخ خدیجه هم دنبالش رفت همینجور که میرفت گفت:
اگه میخوای بیا ببرمت پیش نرگس ببینت تا فرهاد خان بیاد اگه هم نه که برو یوقت دیگه بیا
خدایا حالا باید چیکار میکردم به فکرم اومد برم با شهرناز خانوم صحبت کنم ولی چی میگفتم من حتی نمیدونستم چمه
امیدم نا امید شده بود موندنم اونجا دیگه درست نبود هر لحظه ممکن بود کسی ببینم باید میرفتم
به سمت در خروج راه افتادم همون مرد نگهبان دوباره جلومو گرفت گفت:
چیشد؟
حوصله حرف زدن نداشتم فقط یه کلمه گفتم :
نشد
و از عمارت رفتم بیرون
اونم حتما فکر کرد قبولم نکردن واسه همین ناراحتم دیگه سوال پیچم نکرد
رو به روی عمارت یکم دورتر چندتا درخت بود گفتم برم یکم پشتشون زیر سایه بشینم هم خستگیم در بره هم فکر کنم که باید چیکار کنم
تقویم نجومی اسلامی شنبه
✴️ شنبه 👈4 بهمن /دلو 1404
👈4 شعبان 1447👈24 ژانویه 2026
🕌 مناسبت های دینی و اسلامی.
💐🌺🌸🌹🌼🌻🍃☘🌷🌾
❤️میلاد سپهسالار ابا عبدالله الحسین حضرت اباالفضل العباس علیهما السلام " 24 هجری قمری".
💐🌺🌸🌼🌻🌹🍃🍀☘🌾
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️ امروز روز بسیار مبارک و خوبی برای امور زیر است:
✅خواستگاری و عقد و ازدواج.
✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✅مسافرت.
✅صلح دادن بین افراد.
✅امور زراعی و کشاورزی.
✅وسیله سواری خریدن.
✅شکار و دام گذاری ماهیگیری.
✅و خرید رفتن خوب است.
👶زایمان مناسب و نوزاد صالح و مبارک است.
🚖 مسافرت: مسافرت خوب است.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج حمل و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است:
✳️ختنه نوزاد.
✳️آغاز معالجه و درمان.
✳️ارسال کالا برای مشتری.
✳️خرید مایحتاج زندگی.
✳️آغاز کسب و کار و افتتاح شغل.
✳️لباس نو پوشیدن.
✳️مسافرت.
✳️و صید و شکار و دام گذاری نیک است.
👩❤️👨 انعقاد نطفه و مباشرت.
👩❤️👨 امشب : مباشرت برای سلامتی مفید است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری،باعث غم و اندوه می شود.
💉💉 حجامت.
خون دادن فصد زالو انداختن خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ،موجب درد در سر می شود.
😴😴 تعبیر خواب امشب:
خواب و رویایی که شب یکشنبه دیده شود تعبیرش از آیه 5 سوره مبارکه "مائده" است.
الیوم احل لکم الطیبات...
و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که منفعتی به خواب بیننده برسد و یا به شکل دیگری خوشحال شود. ان شاءالله و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید.
💅 ناخن گرفتن.
شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بیماری در انگشتان دست گردد.
👚👕دوخت و دوز.
شنبه برای بریدن و دوختن،#لباس_نو روز مناسبی نیست آن لباس تا زمانی که بر تن آن شخص باشد موجب مریضی و بیماری اوست.(این حکم شامل خرید لباس و پوشیدن نمی شود).
🌟 وقت #استخاره در روز شنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ و بعداز اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر.
📿 ذکر روز شنبه : یارب العالمین ۱۰۰ مرتبه
📿 ذکر بعد از نماز صبح ۱۰۶۰ مرتبه #یاغنی
که موجب غنی و بی نیاز شدن میگردد.
💠 ️روز شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_رسول_اکرم_(ص). سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
جهت افزایش و ازدیاد خیر و برکت در مال و رزق و روزی ،قبل از خفتن بخوانید
اللَّهُمَّ أَنْتَ الْأَوَّلُ فَلَا شَيْءَ قَبْلَكَ وَ أَنْتَ الْآخِرُ فَلَا شَيْءَ بَعْدَكَ وَ أَنْتَ الظَّاهِرُ فَلَا شَيْءَفَوْقَكَ وَ أَنْتَ الْبَاطِنُ فَلَا شَيْءَ دُونَكَ وَ أَنْتَ الْآخِرُ فَلَا شَيْءَ بَعْدَكَ اللَّهُمَّ رَبَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ رَبَّ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ وَ رَبَّ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الزَّبُورِ وَ الْفُرْقَانِ الْحَكِيمِ أَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دَابَّةٍ أَنْتَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّكَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ
📚 مصباح المتهجد ج 1 ص 122 – بحارالانوار ج 84 ص 177 – بلد الامین ص 34
🌺به امید پرورش نسلی مهدوی ان شاءالله 🌺
🍃«یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة»🍃
🕊 اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَ
🍃🍃🍃🍃🌸
🍃شما هم اکنون کلیدهای درهای فراوانی نعمت و ثروت را در دست دارید.
آن کلیدها همان قلب و ذهنی باز و آماده ی دریافت هستند، دریافت و پذیرش نتیجه ی توان دیدن امکانات و استعدادهای درونی خود،دیگران و همه ی شرایط است.
🍃یعنی به اندیشه های الهی که برایتان می فرستیم توجه کنید و از آنها لذت ببرید و به دیگران نیز اجازه بدهید به شما کمک کنند.
هر چیزی که احتیاج دارید با خواستن، مال شما میشود.
🍃شما با یک درخواست ساده شروع می کنید، درخواستی که می توانید به هر شکلی انجام دهید؛
از طریق دعا، اعتقاد و باور، تصور و چیزهایی از این قبیل.
🍃هر روشی برای به راه انداختن چرخها کافی است.
دریافت کردن شما بخش بعدی این جریان است.
دنیا پیامهایی برایتان می فرستد.
این کار نیازمند این است که هشیار و مایل به دریافت کمک و هدایا باشید.
🍃در ادامه ی این راه، علاوه بر خودتان به افراد بسیاری کمک می کنید.
شما الهام بخش تمام کسانی خواهید بود که نیاز دارند کسی اهمیت کمک خواستن و دریافت آن را به آنها یادآوری کنید.
🍃اکنون درهای فراوانی نعمت را می گشایم
#حرف_مردم یا #هدف ؟
❤️تو تنها کسی هستی که میدونی دقیقا توانایی هات چیه
نه مردم 👥
💛تو تنها کسی هستی که میدونی دقیقا چی باعث شادیت میشه
نه مردم 🗣
💜تو تنها کسی هستی که میدونی هدفت دقیقا چیه
نه مردم👥
💚تو تنها کسی هستی که شوق رسیدن به هدفت رو داری و دوست داری بهش برسی
نه مردم 🗣
🤍تو تنها کسی هستی که میتونه خواسته ی خودت رو عملی کنی
نه مردم 👥
پس بدون همه چیز به خودت بستگی داره
نه مردم
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌼🍃
یـه وقــتـایی بی مقدمه بـهش بـگیـد👇
مــرســی کــه کنارمی♥️
مــرســی کــه حــواســت بــهم هســت💋
مــرســی کــه انــقــدر خــوبــی🫂
و بــاعــث خــوشــحــالــی مــنــی😍
مــرسی کــه هر وقــت خــواســتــم،
کــنــارم بــودی پناه اَمــن مــن🫀
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج خدیجه چهرش رفت تو هم گفت: چیکار کنم حال خواهرم خوش نبود مجب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
پشت یه درختی که از همه بلندتر بود و تنه پهنی داشت نشستم اینجوری هم دیده نمیشدم هم به عمارت دید داشتم تا اگر فرهاد اومد ببینمش تصمیم داشتم همونجا بشینم تا فرهاد بیاد
آفتاب کم کم داشت غروب میکرد تا اون موقع ادم های زیاد به عمارت رفتن و اومدن ولی خبری از فرهاد نبود
دلشوره و اس ترس بدی به جونم افتاده بود فرهادو که نتونسته بودم ببینم تا الانم تو عمارت حتما همه فهمیده بودن رفتم میتونستم تصور کنم الان چقدر عصبانی هستن و همه جا دارن دنبالم میگردم
از بعد از صبحونه دیگه چیزی نخورده بودم و حسابی گشنم شده بود
هوا داشت رو به تاریکی میرفت،ضعف و استرس اجازه بلند شدن بهم رو نمیداد تا میخواستم بلند شم برم پیش خودم میگفتم یکم دیگه بشینم شاید فرهاد اومد
ولی دیگه بیشتراز ایننمیتونستم بمونم همین الانشم راه میفتادم به سمت روستا به شب میخوردم و ممکن بود تو راه با وجود حیو. ون های درن ده تلف بشم
از اینجا که جایی رو بلد نبودم حداقل از روستای خودمون راهه رفتن به شهر رو میدونستم اومدم برم که یاد یکی از حرف های عمو افتادم یادمه یکی دو بار که از شهر اومده بود از راهزن هایی که تو جاده واسه پول و طلای مردم کمین میکردن میگفت ترس بجونم افتاد من ط لا زیاد همرام بود هم طلا های خودم بود هم گلی یکم فکر کردم و دور و اطرافو نگاه کردم تصمیم گرفتم دوتا انگشتر بردارم و بقیه طلاهارو همینجا زیر خاک پنهون کنم درختی که زیرش نشسته بودم بهترین نشونه بود یه چوب پیدا کردم و شروع کردم به کندن محض احتیاط یکم گود کندم تا حیوون یا باد و طوفان خاکو بلند نکنه طلاهارو که چال کردم روشو خوب پوشوندم و به سختی از جا بلند شدم بدنم بخاطر نشستن زیاد خشک شده بود یکم صبر کردم تا عضلاتم باز بشه ولی در واقع داشتم لفتش میدادم تا شاید فرهادو ببینم با نا امیدی نگاه اخرمو به در عمارت انداختم بقچمو برداشتم خواستم راه بیفتم که دیدمش
خدای من خودش بود فرهاد