متن خیلی قشنگیه👌
تا به حال به آپارتمان دقت کردی
سقف زندگیه یکی، کف زندگی دیگریست!!!!
دنیا به طور شگفت آوری شبیه یک آپارتمان است ؛
سقف آرزو های یکی، کف آرزو های دیگریست...
چارلی چاپلین میگه:
آدم خوبــــــــــی باش
ولی
وقتت رو
برای اثباتش به دیگران
تلف نکن .... !
همیشه آنچه که درباره " من " میدانی باور کن ,
نه آنچه که پشت سر "من" شنیده ای
" من " همانم که دیده ای نه آنکه شنیده ای
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔶وابسته کردن مرد به خود
🔹ساده بودن
🔸شاید به نظر برسد که مردان از زنان آرایش کرده خوششان بیاید اما حقیقت این است که آنها زیبایی که در عین سادگی باشد را بیشتر دوست دارند. آرایش های روزمره خود را ساده انتخاب کنید به طوری که فقط آراسته و مرتب به نظر بیایید.
🔸آرایش های ویژه خود را برای روزهای خاص بگذارید تا همسرتان را با زیبایی خود غافلگیر کنید. میتوانید یک عطر خوشبو برای خود انتخاب کنید و از این طریق همسر خودتان را به خود جذب کنید.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج پشت یه درختی که از همه بلندتر بود و تنه پهنی داشت نشستم اینج
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
چند بار چشمامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم فرهاده ..خودش بود دلم واسه موهای ژولیده و شونه های افتادش واسه اونجور شل و ول نشستنش رو اسب
اینا همه نشونه این بود که اونم مثل من حال خوشی نداره
داشت اروم اروم به سمت عمادت قلبم از هیجان تند تند میزد نباید ریسک میکردم باید تا قبل از اینکه بره تو عمارت بهش میرسیدم و باهاش حرف میزدم
باید بهش میگفتم بیا همین الان از اینجا بریم
از پشت درخت ها اومدم بیرن فرهاد تقریبا رسیده بود به در عمارت نمیخواستم صداش کنم تا جلب توجه کنم باید میدوییدم تا بهش برسم
پا تند کردم سمت عمارت یدفعه سرم گیج رفت و قلوه سنگی که جلوم بود رو ندیدم افتادم زمین پام در. د گرفته بود اهمیت ندادم و دوبار بلند شدم که دستی از پشت لباسمو کشید
صدای پر از خ شم و عصب. انیت عمو از پشت سرم اومد :
اینجا چه غلطی میکنی؟ کم آبر. ومونو بردی اومدی بدبخت ترمون کنی آره؟ فرار میکنی واسه من؟ حالیت میکنم دختره ی نفهم
عمو پشت هم لیچار بارم میکرد و من غمگین زل زده بودم به در عمارتی که فرهاد همین چند لحظه پیش ازش رفت تو شاید اگه فریاد میزدم و صداش میکردم میشنید ولی انقد ترسیده بودم و بغض داشتم که صدایی از دهنم خارج نمیشد
عمو لباسمو گرفته بود و منو دنبال خودش میکشید
وقتی مطمئن شد فرهاد دیگه کامل داخل عمارت شده منو انداخت جلو و خودش پشتم اومد حسابی ترسیده بودم عمو هیچ وقت آدم خوشرویی نبود شاید به جرات بتونم بگم شاید یکی دوبار خندشو دیده باشم ولی چهرش اون لحظه با همیشه فرق داشت از شدت عصب. انیت قرمز شده بود و رگ پیشونیش زده بود بیرون جوری که گفتم الانه که یه چیزیش بشه
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃
بیا چند نکته مادرشوهر داری یادت بدم گلبانو جونم
🌸وقتی مادر شوهرت میگه: آب میخوام🥤موقع آب آوردن، بشقاب زیر لیوان فراموش نشه👌
🌸اگه جلوی شما با شوهرتون و یا پدر شوهرتون بحث کردن، سکوت و ترک کردن محل فراموش نشه👌
🌸اگه رژیم خاصی دارن، مثلا فشار فشار خون و یا چربی خون، غذای جداگانه پختن براشون فراموش نشه👌
🌸اگه کرونا رفت و مسافرت رفتید، سوغاتی کوچیک حتی شده کمی خوراکی محلی برای مادر شوهر فراموش نشه👌
🌸وقتی میان خونتون، موقع تعارف کردن واژه ی، بفرمایید فراموش نشه👌
🌸جلوی مادر شوهرتون تعریف از مادر و خاله و ... نکنید، باعث حساس شدن مادر همسرتون میشه پس تعریف نکردن از کسی فراموش نشه👌
🌸اگه توی جمعی پشت سر مادر شوهرتون صحبت کردن، ترک کردن اون جمع فراموش نشه👌
🌸برنامه ریزی برای فرداتون و آب خوردنم فراموش خودتون نشه👌😍😍
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج چند بار چشمامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم فرهاده ..خودش بو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
من جلو میرفتم و عمو پشتم میومد پیش خودم گفتم حتما اونم مثل من پیاده اومده چون اگه با اسب اومده بود که من باید میشنیدم صداشو به سمت روستای خودمون میرفتیم
میدونستم رفتنم به عمارت مساویه با مر. گ کم چیزی نبود که فر. ار کرده بودم مخصوصا من که بخاطر یه پس. ر فر. ار کرده بودم و قابله ح کم بی عف. تیمم داده بود
عمو یکم جلوتر اسبشو بسته بود به درخت شاید واسه همین که فاصله داشت صداشو نشنیدم اسبو باز کرد و خودش نشست روش منم مجبور کرد بشینم پشتش دیگه هیچ راه ف. راری نداشتم مثل مرده متحرک شده بودم هرکاری میگفت میکردم همش فکر میکردم اگه فرهاد یکم زودتر اومده بود یا من با سرعت بیشتری میدوییدم برسم بهش یا نمیخوردم زمین الان بجای این که پشت عمو نشته باشم سوار اسب فرهاد بودم
خدایا کاش این بارو باهام یار بودی کاش حداقل انقدر فرصت بهم میدادی تا یک بار دیگه فرهادو ببینم
به هیچ عنوان دلم نمیخواست برگردم عمارت مخصوصا الان که همه از ماجرای ف. رار. م با خبر شده بودن و عمو با خ. فت داشت برم میگردوند
همین الانشم میتونستم قیافه هاشونو تصور کنم نه طاقت دیدن قیافه ع. صبانی مامانو داشتم نه تمسخر زن عمو و بچه هاش و نه حتی دلسوزی گلی الان حتما فکر میکرد چقدر بی دست و پام که نتونستم برم خان بابا و سکینه بانو هم که الان حتمی برزخن
فقط خدارو شکر مازیار و لیلا مسافرت بودن
پیش خودم گفتم التماس عمورو کنم بلکه بزاره برم و خودشم به همه بگه من مردم ولی اخه کجا میرفتم اصلا مگه عمو ولم میکرد
یه لحظه به فکرم رسید اینا که میخوان منو بکشن پس چرا خودم زودتر اینکارو نکنم
هوا دیگه تاریک شده بود و عمو به سرعت داشت میرفت تا زودتر برسیم از عمارت ما تا عمارت ماشالله خان پیاده راه زیادی بود ولی با اسب این راه تقریبا نصف میشد
مسیر پر از ناهمواری بود نگاهی به اطراف انداختم تا تپه ای سنگی چیزی ببینم و خودمو از اسب پرت کنم پایین اینجوری سرم میخورد به سنگ و احتمال مرگم بیشتر بود
استرس تمام وجودمو گرفته بود و تمام ذهنم پر شده بود از رهایی یکم دیگه که رفتم چند متر جلوتر تخته سنگ بزرگی دیدم الان وقتش بود همه روزای خوش زندگیم از جلو چشمم گذشت همه اون روزا که با فرهاد ...حق من این نبود واقعا
نزاشتن زندگی کنم
اخ که چقدر فرهاد ناراحت بشه از رفتنم
دیگه وقتش بود
خدارو تو دلم صدا زدم و خودمو سریع از روی اسب پرت کردم پایین
درست برنامه ریزی کرده بودم سرم دقیقا خورد به سنگ و خیسی خون رو توی موهام حس کردم
🔅#پندانه
✍️ رسم رفاقت
🔹پادشاهی در سفر تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند!
🔸به یکی که اسبش جلو میرفت، گفت:
این فلانی چقدر بیعرضه است. اسبش دائم عقب میماند.
🔹 شخص دانا گفت:
کوهی از علم و دانش بر آن اسب سوار است. حیوان کشش اینهمه عظمت را ندارد.
🔸ساعتی بعد عقب ماند.
🔹به دومی گفت:
این فلانی رعایت نمیکند. دائم جلو میتازد.
🔸خردمند گفت:
اسب او از اینکه آدم بزرگی چون او بر پشتش سوار است، سر از پا نمیشناسد و میخواهد از شوق بال درآورد.
🔹این است رسم رفاقت؛ در غیاب یکدیگر حافظ آبروی هم باشیم.
🌿🍁🍂🍁🌿
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli