eitaa logo
❤️هم دلی❤️
15.6هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بهترین روش تکنیکی برنامه ریزی 🌸🍃🍃🍃
💌بهترین روش و تکنیک برنامه ریزی! از قشنگ ترین و کاربردی ترین سبک های برنامه ریزی که دیدم، سبک "برنامه ریزی معکوس" هست، روش این برنامه ریزی اینجوریه که: ۱) از خودت بپرس ۱۰ سال بعد می‌خوای کجا باشی؟ ۲) توی ۵ سال آینده برای رسیدن به اون هدف ده ساله‌ای که تعیین کردی چه کارهایی باید انجام بدی؟ ۳) امسال باید روی چه کارهایی تمرکز کنی؟ ۴) برای رسیدن به هدف امسالت، چه کارهایی باید توی این ماه انجام بدی؟ ۵) توی این هفته چه کارهایی تورو به هدف یک ماهه‌ت نزدیک تر میکنه؟ ۶) تنها کاری که امروز باید انجام بدی چیه؟ همین یک قدم رو بردار❤️‍🔥 به قول جیمز کلییر نویسنده کتاب"قدرت شروع ناقص" موفقیت های بزرگ یهویی بدست نمیان، عادت های روزانه شماست که نتایج بزرگ رو می‌سازه ┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄
🍃🍃🍃🍃💕💕 ‌🧡🦋🧡 ‼️ به هر چیز کوچیکی گیر ندید با این کار زندگیتونو نابود می‌کنید 🤦‍♀ ❣ یکی از مسموم ترین رفتارها در رابطه، رفتار «برد و باخت» است. همسرتان فراموش کرده زباله ها را بیرون ببرد پس شما عصبانی می شوید. شما فراموش کرده اید مرغ ها را از فریزر دربیاورید همسرتان عصبانی می شود. 👈 چنین رفتارهای خشونت آمیز انفعالی نشان دهنده یک مشکل جدی در رابطه شماست؛ اما به جای این که اصل مشکل را رفع کنید مدام به چیزهای کوچک گیر می دهید. ❣اگر تاکنون توانسته اید این قوانین را درک کنید، سعی کنید از این به بعد آرام و مثبت باشید. به خاطر بیاورید که شادی بر پایه صبر، عشق و درک ساخته می شود نه بر پایه پشیمانی 🌸 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❀° ‌ 🦋°❀° °❀°🦋°❀ ☕️ دیروز خونه یکی از اقوام دعوت شدیم یه سفره مجلل سبز که با ترمه و پارچه های ابریشمی دیزاین شده بود اینه و شمعدون با نور لایت سبز (شبیه سفره عقد) پلو سرو شده بود تو سینی های بزرگ سیلور که روی هر سینی یک کیلو گوشت چرخ کرده و کشمش ریخته بودن ظرف های آش با تزیین های فوق العاده ساندویچ هایی که داخل سبد بود با تور مشکی تزیین شده بود آجیل های بسته بندی شده و حلوا های چند رنگ که با گردو مغز پسته تزیین شده بود و خیلی چیزای دیگه آقا ما فهمیدیم این سفره نذری هست حالا کیا سر سفره نشسته بودن یه مشت آدم متمول شکم سیر. هیچ گاردی به دادن نذری ندارم، یکی دوست داره نذر فیزیکی بده مثل همین سفره انداختن و پخش غذا. اما با این مدل توزیع مشکل دارم چرا باید یه سری آدم دعوت کنی که کمتر از بنز و بی ام سوار نشدن. پهن کنین همچین سفره نذری‌ای رو اما برید دست چند تا کارگر و کودک کار بگیرید بشینن سر این سفره، یا پک کنین بین این افراد توزیع کنین، یا ببرید تو بیمارستان های دولتی بین همراهان مریض ها توزیع کنین. چرا یه مشت آدم شکم سیر رو دعوت میکنین.؟؟
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج حس کردم اشتباه شنیدم بازوهای گلی رو گرفتم و گفتم : چی گفتی
زانوهام میلرزید همش چشم میچرخوندم و منتظر بودم فکر میکردم فرهاد میاد منو با خودش میبره با پاهای خودم داشتم میرفتم به عقد مردی جز فرهاد در بیام کاش پام میشکست و هیچ وقت به مهمونخونه نمیرسیدم گرچه شده بود با پای شکسته هم منو میبردن سر عقد کارگرای عمارت همه جلوی در مطبخ صف بسته بودن تا عروس نگون بخت رو تماشا کنن زیور زیر گوشم از خوبی های ازدواج و مستقل شدن میگفت از اینکه اون خونواده رو میشناسه و آدم های بدی نیستن شاید اون لحظه کمی دلم قرص شد از اینکه حداقل تو خانواده خوبی میرم ولی بعد ها فهمیدم زیور هیچ وقت اون خانواده رو نمیشناخت یا شایدم میشناخت و فقط واسه اروم کردن اون درو. غ ارو گفت تقریبا رسیده بودیم جلوی در که صدای کل. کشیدن اومد به سمت صدا برگشتیم سیمین و سوسن گوشه ی حیاط وایساده بودن و با خوشحالی کل میکشیدن تا الان هیچ وقت خودمو در مقابلشون انقدر ضعیف و بیچاره ندیده بودم سیمین و سوسن اطراف رو نگاهی انداختن و وقتی مطمئن شدن عمو تو حیاط نیس جلوتر اومدن زیور زیر لب زلیل. مرده ای گفت و دست منو کشید تا راه بیفتم سیمین که حالا تقریبا نزدیک من بود تمسخر گفت: به به عروس خانوم مبارک باشههه عه چرا سرخ. اب سف یداب نکردی پس صور‌‌تتم که ب. ند ننداختی نمیگی یوقت داماد ف‌. راری بشه سوسن و به تقلید از لحن خواهرش گفت: راستی دومادو دیدی؟ نه بابا کجا دیدیش اخه؟ بزار بهت بگم به پای فرهاد خان که نمیرسه دیگه ببخشید ولی خب به هم میاین فقط یکم از تو سیاه تره و دماغش یه کوچولو بزرگه وگرنه که انگار واسه هم ساختنتون بعد جفتشون زدن زیر خنده اشکام دوباره جاری شد گلی رو دیدم که از اتاق زیور داره با عصب. انیت میاد سمتمون وای خدا الانه که دعوا بشه زیور با دلخوری رو بهشون گفت : برین کم دل این بچه رو خ ون کنین از آه بچه یتویم‌ بک ترسین الان باباتون میاد بد میشه براتون ها. با صدای پا برگشت سمت عقب و با دیدن گلی گفت : یا خدا تو چرا اومدی بیرون مگه نگفتم برو تو اتاقتون ؟ گلی تا رسید موهای سیمین و گرفت تو دستش و گفت : چی میگفتی به خواهرم هااا چشم منو دور دیدی اره ؟ اشک آبجی منو در میارین؟ سوسن سعی میکرد گلی رو جدا کنه و سیمین از در. د جی ‌ غ میزد بلبشویی به پا شده بود زیور دست منو ول کرد رفت تا جداشون کنه همون موقع در مهمونخونه باز شد و عمو با قیافه بر‌‌. زخی اومد بیرون
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
💐🍃🌿🌺🍃🌺🍃 🍃🌺🍃 🌿🍃 🌺 🍃 ❣پسرک واکسی 🌼🍃ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.» 🌼🍃به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد. 🌼🍃گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.» در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» 🌼🍃گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» گفت: «قبول.» 🌼🍃با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. 🌼🍃سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!» 🌼🍃نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟» واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. 🌼🍃وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📘حکایتی شیرین از ملانصرالدین روزی باران شدیدی می بارید. ملانصرالدین پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد. در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت. ملا داد زد: آهای فلانی! کجا با این عجله؟ همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟ ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟ همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت. چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود. فریاد زد: آهای ملا! مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟ ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد کنم😁  ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🇮🇷 قیمت لحظه ای طلا و سکه و ارز 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1569916039Cd07b3a9244 مرجع معتبر نرخ و در ایتا 👇 👇 https://eitaa.com/joinchat/1569916039Cd07b3a9244 🇮🇷 حتما همه عضو بشین ☝️ و دکمه پیوستن رو بزنید
👸 ☘سعی کنین تو موارد مختلف با همسرتون هم حس بشین. 💖مثلا میخواین برین خونه خواهر شوهرتون، همسرتون میگه فلان کادو رو بخریم و براشون ببریم. زود برنگردین بگین: «وای چه خبره مگه! زیاده و.... » ☘بلکه بگین: «آره خیلی خوبه» 💖و بعد که رفتین کادو رو بخرین یه چیز مناسب تر انتخاب کنین و بگین : ☘«عزیزم این بیشتر به کارشون میاد» یا بگین: « این با سلیقه خواهرت بیشتر جور درمیاد» و ... 💖مخالفت صریح و درجا نکنین. کم کم نظرتون رو اعمال کنین. اینجوری بیشتر جواب میده ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروفه. فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن، می افتی! در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت میشود. مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند. حمال پیر فریاد میزند "نگهش دار"! کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد. جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد: یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده. حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد، خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند، به آرامی و خونسردی می گوید: "خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر، من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد." اما مردم این واقعه را بر سر زبان‌ها انداختند و این حمال تا به امروز جاودانه شد و قبرش زیارتگاه مردم تبریز شد. تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli