زندگی امکان ناممکن هاست
پس همیشه همه جوانب را در نظر بگیر
موفقیت حاصل شکست هاست پس از
شکست نترس و با هر شکست ناامید نشو
موفقیت چیزی نیست که دیگران
در مورد ما فکر می کنند بلکه چیزی است که
خودمان درباره خود فکر میکنیم
کسی که خود را موفق پندارد
دیگران هم او را موفق خواهند دید.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
قانع بودن
🌸🍃🍃🌸
قانع بودن ...
خانومای گل، اینکه زن قانع باشه و هوای جیب همسری رو داشته باشه خیلی هم عالی هست اما هرچی در حد اعتدالش خوبه ...
👈نبایداین قناعت بیشتر از حد باشه
چون ارزش خودتون رو کم میکنه!
کم کم همسرتون اینطور برداشت میکنه که شما هیچ خواسته ای ندارید و شاید تلاشی برای جلب رضایت شما نکنه، این یادمون باشه که یکی از مهم ترین وظایف زن،تربیت هست؛ هم فرزندان و هم شوهر
پس حواسمون باشه همسرانمان رو چطور بار مياريم...
👈 یادمون باشه ما هم به عنوان یک انسان خواسته ها و آرزوهایی داریم که باید در حد اعتدال برآورده بشه
وقتی به اسم قناعت بیش از حد و فداکاری نابه جا تو سر خواسته های حق مون بزنیم،حتماً یه جایی سر باز میکنه که شاید برای جبران دیر باشه... 😔
●
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج سید شروع به خوندن جمله های عربی کرد و من سرمو انداختم پایین
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
خان بابا از جاش بلند شد اومد سمت من به احترامش منم بلند شدم
گردنبند نسبتا سنگینی رو انداخت گردنم و زیرلب گفت خوشبخت بشی
مشخص بود هنوز دلخوره
سکینه بانو د. رد پاشو بهونه کرد و همون آرزوی خوشبختی هم نکرد برام
عمو سه تا النگو و مادرم جعبه کوچیک آشنایی رو داد دستم با باز کردن جعبه و دیدن گردنبند و گوشواره زمرد اشک تو چشمام جمع شد
یادمه وقتی گلی به دنیا اومد آقاجون به عنوان چشم روشنی این گردنبند و گوشواره رو داد به مادرم و من با همه ی بچگیم همون موقع عاش قش شدم بعد از اون هروقت مادرم ازشون استفاده میکرد من محو زیباییشون میشدم جوری که مامان میگفت خیالت راحت اینا آخرش مال خودته یه روز خاص هدیه میدم به خودت
داشتم فکر میکردم که واقعا الان اون روز خاص بود؟ شاید هر وقت دیگه ای بود از خوشی بال در میاوردم ولی الان شاید آخرین چیزی که میتونست خوشحالم کنه این گردنبند و گوشواره بود
در جعبه رو بستم و اشکامو پاک کردم
متوجه نگاه منتظر سکینه بانو و آقاجون به خانواده داماد شدم
درسته واسه من اهمیتی نداشت و شرایط من با بقیه عروس ها فرق داشت ولی خب گرفتن حلقه یا پارچه حداقل هدیه ای بود که خانواده داماد واسه عروس میگرفتن و اون خانواده انگار از این رسم بیخبر بودن که باز اونم امکانش خیلی کم بود
نگاه منم ناخودآگاه به سمتشون کشیده شد
دوتا مردها که به گل های قالی خیره بودن و خانوم ها هم با بیخیالی نگاهشون به طل اهایی که من هدیه گرفتم بود
جو سنگینی بود با سرفه عمو به سمتش برگشتم با خ شم و عص. بانیت به زنعمو خیره شده بود
زنعمو مشخص بود هول کرده سریع از جا بلند شد و گفت برم ببینم این زیور چیشد
دوتا تیکه لباس جمع کردن که انقدر کار نداره
زیاد از رفتنش نگذشته بود که دوباره برگشت و رو به آقای داماد گفت انگار کسی دم در با شما کار داره
جواد اما انگار تمایلی به بلند شدن نداشت ولی خب چاره ای هم نداشت چون نگاه همه به سمت اون بود
با اکراه از جا بلند شد و به سمت در رفت تازه متوجه قد خیلی بلندش که اصلا با هیکل استخونی و لاغرش همخونی نداشت شدم و واسه بار چندم فرهاد اومد جلوی چشمم
شنیده بودم دعای سرعقد میگیره
اون موقع که اصن تو این دنیا نبودم ولی الان با تمام وجودم از خدا خواستم مهر فرهادو از دلم بیرون کنه
♦️انتظارات اشتباه در ازدواج
🔹️انتظار داشته باشی هر زمان ناراحت میشی یا عصبی میشی طرف مقابل بتونه آرومت کنه.
🔹️انتظار اینکه طرف مقابل خیلی سریع بتونه مطابق خواسته شما تغییر کنه و تمام اخلاقهای بد رو کنار بذاره.
🔹️این رو بدونید ازدواج قرار نیست تورو به طورکامل خوشبخت کنه و نکته مهمتر اینکه همیشه همه تفسیرها و برداشتهای شما نسبت به طرف مقابل صحیح نیست.
#متن🌻🍋
پایهی زندگی کردن باشید...
از اینهایی باشید که بیمقدمه فنجان میخرند و چای میخرند و قند میخرند و هرجا که رسیدند به بساط دلخوشی و شادی و تفریح فکر میکنند و برای دور هم بودن و کنار هم خوشحال بودن و خاطرات خوب ساختن، زمان خالی میکنند و اشتیاق دارند.
اشتیاق داشتهباشید برای لذت بردن.
از اینهایی باشید که حوصلهی زندگی کردن دارند و حوصلهی فیلم دیدن دارند و حوصلهی سفر کردن دارند و حوصلهی وسط مسیر توقف کردن و فرش پهن کردن و نشستن دارند و شیفتهی تجربههای تازه و سرزمینهای تازه و خیابانهای تازه و مکانهای تازهاند...
از اینهایی باشید که تفاوت پاییز و بهار را میفهمند و قشنگترین ویژگی آدمها را میبینند و همیشه به خوشایندترین گوشهی ماجرا نگاه میکنند.
پایهی زندگی کردن و ساختن و داشتن و به دست آوردن باشید و کسی باشید که جهان آدمهای حوالیاش، با حضور او پویاتر و دلپذیرتر و قشنگتر میشود...🍃
#نرگس_صرافیان_طوفان
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
تکنیک فن بیان در دعواها
تاجایی که میشه احترام بزارید "حتی اگر احترام نبینید!
فراموش نکنید دعوا لحظه ایه و بزودی تموم میشه پس تامیتونید سعی کنید از گفتن حرفای نامربوط پرهیز کنید!
این رو مطمعن باشید که تمام حرفها از رو خصومت نیست و بعضی حرفها رو بی منظور خواهید شنید!
آرامش خودتون رو حفظ کنید و قبل از زدن هر حرفی تکنیک ٣ثانیه مکث رو اجرا کنید تا کلمات اشتباهتون تا جای ممکن کمتر بشه.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#خانوما_بدونن 🩵🤍
🌷با احترام گذاشتن به مرد، میتوان او را برای همیشه عاشق خود کرد!
💠 تحقیقات نشان داده است که مردها اگر مجبور باشند بین عشق و احترام یکی را انتخاب کنند، بیشترشان ترجیح میدهند تنها بمانند ولی به آنها بیاحترامی نشود!
👌و از سوی دیگر اکثر خانمها به عشق و محبت بیشتر علاقه نشان دادهاند.
💠اگر مردها و زنها بتوانند یکدیگر را بهدرستی درک کنند، میتوانند کنار هم زندگی آرام و بیدغدغه و پر از #عشق داشته باشند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*حکایت شکارچی و پرنده
یک شکارچی، پرندهای را به دام انداخت. پرنده گفت: «ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خوردهای و هیچ وقت سیر نشدهای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو میدهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.
پند اول را در دستان تو میدهم. اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه ات بنشینم به تو میدهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم.»
مرد قبول کرد.
پرنده گفت: «پند اول اینکه، سخن محال را از کسی باور مکن.»
مرد بلافاصله او را آزاد کرد.
پرنده بر سر بام نشست و گفت:«پند دوم اینکه هرگز غم گذشته را مخور و برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.»
پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: «ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می شدی.»
مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و نالهاش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: «مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟ پند اول این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟»
مرد به خود آمد و گفت:«ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.»
پرنده گفت: «آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟»*
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج خان بابا از جاش بلند شد اومد سمت من به احترامش منم بلند شدم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
نمیدونم چرا از رفتار های اون خانواده و زنعمو ح. س میکردم چیزای مهمی هست که من ازشون بیخبرم
ولی راستش فکر کردن به اینکه قرار بود همین الان با اون خانواده ای که هیچ شناختی ازشون نداشتم از اون خونه برم بیشتر درگیرم کرده بود
دلشوره بدی به جونم افتاده بود
جوری که وقتی اون آقای مسن که فکر میکردم پدرشونه از جا بلند شد و گفت :
با اجازه ما دیگه رفع زحمت کنیم
و همه از جاشون بلند شدن من هنوز چسبیده بودم به زمین واقعا ح. س میکردم توان بلند شدن ندارم
مامان اومد سمتم و دستمو گرفت تا از جا بلند شم
خان بابا با جدیت رو بهشون گفت:
پس حرفای ما فراموش نشه
و اون آقا هم سری تکون داد و گفت :
چشم خیالتون راحت
زیور بقچه به دست و جواد با قیافه قرمز و برافروخته جلوی در وایساده بودن خبری از زنعمو نبود تمام زندگی شانزده ساله من جمع شد تو اون دوتا بقچه که رفت تو بغل جواد
مثل اینکه جدی جدی موقع رفتن بود و وقت خداحافظی آخرین نگاهمو به در باغ انداختم
زیور اومد جلو و منو تو آ. غوش گرفت
فکر کنم بعد از گلی تنها کسی که تو این عمارت دلش برام تنگ میشد زیور بود
نگاهم رفت سمت پنجره اتاقمون که گلی با چشم های گریون نگاهم میکرد
آخ که دلم لک زد که واسه آخرین بار بغ. لش کنم
مطمئن بودم الان سیمین و سوسن هم پشت پنجره ان و دارن به بدبختی من میخندن
حس میکردم دیگه هیچ وقت قرار نیست به اینجا برگردم و این آدم ها رو ببینم
زیور زیر لب چیزی خوند و فوت کرد بهم
مامان اومد سمتم تا بغ. لم کنه
پیش خودم گفتم کاش اون موقع که تو اون انبار با سر شک. سته زندونی بودم و بهش احتیاج داشتم میومد پیشم
مامان سفت منو تو آغ. وش گرفت و باز شروع به گر. یه کرد
یدفعه با صدای فریاد کسی همه از جا پریدن و به سمت در عمارت برگشتن.....
یک اصطلاحی هست که خدا چندین بار در قرآن ازش استفاده کرده:
"حتی ضاقت علیهم/علیه الارض...."
یعنی "کار به جایی میرسد که
زمین با تمام فراخیاش بر آدمی تنگ میگردد."
حسی مثل دلتنگی که حضرت مولانا با یه بیت بیانش کرده:
"والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این شب زمستونی🌙دعا میڪنم
🌙شبتون پر امید
❤️ عشقتون خدا
✨زندگیتون پویا
❤️ و لحظہ هاتون پر از آرامش باشہ.
❤️ زندگیتون پر از آدمهای خوب
❤️ و امضاء خدا پای تک تک آرزوهاتون
#شبتون بخیر 🌙
✨✨✨✨