اختلاف داشتن درزندگی زناشویی بسيار طبيعی است اما چگونگی حل اختلافات هنر حفظ رابطه میباشد.
با كمک همسرتان قوانينی برای زمانی كه عصبانی هستيد يا با رفتار همسرتان مخالفيد وضع كنيد. به عنوان مثال...
قهر نكنيم.
به هم ناسزا نگوييم.
مقابل بچهها دعوا نكنيم.
جای خواب خود را جدا نكنيم.
اشتباهات گذشته را به رخ نكشيم.
اختلافات خانوادگی را بيرون از محيط خانه مطرح نكنيم.
برای حل مشكل وقت بگذاريد. گوشی موبايل،تلفن، روزنامه، و بقيهی مواردی كه باعث پرت شدن حواس میشود را از دسترس خارج كنيد.
سعی كنيد به نتيجهای برسيد كه هر دو طرف راضی باشيد. اگر به چنين نقطهای نرسيديد، نتيجه بگيريد كه بر سر اين موضوع تفاهم نداريد و آتش بس كنيد.
○°•○○°•○○°•○○°•○○°•○○°•○○°•○
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج نمیدونم چرا از رفتار های اون خانواده و زنعمو ح. س میکردم چی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
همه برگشتیم سمت در عمارت
مازیار بود که با صورت برافروخته وایساده بود جلوی در داد زد:
- چه خبره اینجا ؟
اومد جلوتر و رو به عمو گفت :
_اینا کین؟
زن عمو با اون هیکل تپلش یه جوری دویید و سریع خودشو رسوند به مازیار که خندم گرفته بود مازیار و بغ. ل کرد گفت:
_اومدی پسرم چرا زودتر رسیدین پس ؟ لیلا کو؟
همون لحظه لیلا که از شدت دویدن نفس نفس میزد رسید
با دیدن ما اومد جلو و با اس ترس به زنعمو گفت:
_تموم شد؟
زن عمو چشم و ابرو اومد و به مازیار اشاره کرد
عمو رو به زنعمو گفت:
_ببر تو بچه هارو تا مهمونا راهی بشن الان وقت چاق سلامتی نیس
مازیار که مشخص بود به زور جلوی خودشو گرفته تا دوباره داد نزنه دندوناشو محکم سابید به هم و به زنعمو گفت:
_چیکار کردی؟
زن عمو داشت تمام سعیشو میکرد خ ونسردیشو حفظ کنه مازیار و کشید سمت اتاقشون و گفت :
_بیا مادر خسته راهی بیا بهت توضیح میدم
حالا دیگه سوسن و سیمین و گلی هم اومده بودن تو حیاط و دوباره کارگرا جمع شده بودن
مازیار دست زنعمو رو پس زد و اومد سمت جواد زد تخت سینش و گفت:
_ اینجا چه غلطی میکنی؟
با اینکه هیچ وقت از مازیار دل خوشی نداشتم ولی ذوق کردم با این حرکتش و تو دلم گفتم کاش زودتر رسیده بود حداقل یکی بود جلوی این جماعتو که کمر به بدبخت کردن من بسته بودن بگیره خان بابا عص بانی رو به زنعمو گفت:
عروس پسرتو جمع میکنی یا نه ؟
زنعمو دیگه نمیتونست خ. ونسردیشو حفظ کنه و مشخص بود ترسیده اینکه از چی انقدر ترسیده بود رو نمیدونستم
به سیمین و سوسن و لیلا اشاره کرد بیان مازیارو ببرن
همشون اومدن جلو و سعی داشتن مازیاری که با خ. شم زل زده بود به جواد رو راضی کنن تا بره باهاشون
جواد رنگش سفید شده بود و حسابی ترسی ده بود
چجوری میتونستم به مردی که با یه تشر اینجوری ترسیده بود تکیه کنم
مازیار دخترارو کنار زد و زد به عمو گفت:
_چرا جواب منو نمیدین؟
میگم اینا اینجا چیکار میکنن؟
این پسره دیلاق چی میخواد اینجا؟
عمو که کلافه شده بود به جای جواب دادن به مازیار رفت سمت جواد و گفت :
مراسم که تموم شد خداحافظیمونم کردیم چرا وایسادی پس ؟ برینبه سلامت
جواد از خدا خواسته راه افتاد سمت در و گفت:
_ چشم
خانوادشم دنبالش راه افتادن
انگار منو یادشون رفته بود
فکر کردم قرار نیس دیگه باهاشون برم با خوشحالی سعی کردم خودمو پشت مامانم قایم کنم تا یادشون نیفته
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
•| ⊱🌸⊰ |• •| ⊱🌸⊰ |•
⭐️تلنگر
🌼 ماهم روزی گم شده تاریخ میشویم
🍃 یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،
همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،
همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگیشان،
حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزارمان...
🍃 قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.
مغرورانه گفته اند: مگر من اجازه بدم!
مگر از روی جنازه ی من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
🍃 قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،
دلفریب،
مثل آهو خرامان راه رفته اند.
زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند
و حالا
کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.
🍃 قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.
سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،
از گلوله نترسیده اند
و حالا
کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!
▫همه این کینه ها،
▫️همه ی این تلخی ها،
▫️همه ی این زخم زبان زدن ها،
▫️همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،
▫️همه ی این زهر ریختن ها،
▫️تهمت زدن ها،
▫️توهین کردن ها
▫️همه........
✔️تمام می شود.
🍃 از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
🍃 اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم
کنار هم بمانیم
و اگر نه، راهمان را کج کنیم.
دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم.
همه ی ما.
بدون استثناء ، کمی دیرتر.
کمی زودتر.
یک دفعه.
ناگهانی ...
🍃 زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍁 #شعر 🍁
حسّ پوچ ات را به سوی هر دلی راهی نکن!
از سرِ اجبار با "معشوق" همراهی نکن!!
باش مُختصّ شنای دلبرت یک لحظه هم
با هوسهای حوض قلبت را پُر از ماهی نکن
کشورِ قلب یکی را کن امیری هیچگاه
روی تختِ کلّ دلهادَعْوای شاهی نکن
در قِبالِ عهد وُ پیمانها تعهّد لازمَست
خواهشا انصاف را قربانِ خودخواهی نکن
نیستی راغب به دلدارت اگر لطفا مدام
خاطرش را خوش به تلقیناتِ بس واهی نکن
تا نباشی آشنا با روحیاتِ یارِ خود
در اصول عشقورزی نُطْقِ آگاهی نکن
جَلد بامت میشود وقتی که؛ با بیمِهریات
حسرت وُ غم را به کامِ کفترِ چاهی نکن
گر نداری غیرت فرهاد را پس لااقل
پیروان مکتبش را اهلِ گمراهی نکن!
با فَصاحَت گرم کن بزمِ محبت را وُ نَه
اِکتِفا بر لفظهای گُنگ وُ گهگاهی نکن!
از دلِ هر سنگ رد شد، تا به دریایش رسید
رود باش وُ ذرّهای، در عشق کوتاهی نکن.
یاس_امینی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بانوی گل بخون👇
چگونه يك زن خوب باشيم؟!!
1. هر وقت غذا مى پزيد حداقل دوتا تكه گوشت خوب يا يه تيكه از مرغو كه دوست دارين بخورين.
2. به محض اينكه ميوه امد توى خونه دوتا از بهترينشو بخورين، هرگز ميوه هاى پلاسيده رو نخوريد بلكه پوستشو بكنيد وتوى يه ظرف خرد كنيد بيارين سر ميز بزاريد مطمئن باشين سر دوثانيه نا پديد ميشه!
3. در هفته حتما براى خودتون يه چيزى بخرين، از يه دونه رژ گرفته تا كفش و...
4. در هر سال براى خودتون يه قطعه ارزشمند طلا بخرين.
5. هر وقت يه مهمونى خوب دادين مخصوصاً به قوم شوهر حتماً بعدش براى خودتون يه جايزه بخرين.
6. در ماه حتماً يكبار رو با دوستاتون بگذرونيد
هرگز از شوهر يا بچه توقع تشكر نداشته باشين!! چون نمى كنن ! پس خودتون از خودتون تشكر كنيد !! ( از چيزهاى كم شروع كنيد)
7. رابطه تون را با خدا روز به روز قوى تر كنيد. چون تنها كسى كه هميشه صبورانه به حرفاتون گوش ميكنه وكمكتون ميكنه اونه
8. حتماً رانندگى رو باد بگيريد تا هرجا خواستين بدون منت كشى بريد.
9. در سال يكى دو بار رنگ موهاتون رو عوض كنيد.
10. حتما به كلاس بريد حالا هر كلاسى كه دوست داريد واینكار رو جدى انجام دهيد يعنى به خاطر هيچ كسى يا هيچ اتفاقى كلاستون را تعطيل نكنيد. تا بقيه هم موضوع رو جدى بگيرن؟!
11. رازهاى خصوصى تون رو با همه در ميان نذارين سعى كنيدمشكلاتتون را خودتون حل كنيد. واگر به كمك احتياج داشتين فقط با ادمى كه تجربه اون مورد روداره مشورت كنيد نه با همه اهل شهر!
12.يواش يواش بچه هارو آزاد بذارين تا خودشون مشكلاتشون رو حل كنند!
13. هميشه يه عطر خوب داشته باشين
14. خلاصه دلتون براى خودتون بسوزه به خودتون برسيد و كارى كنيد تا ازخودتون خوشتون بياد انوقت می تونيد ديگران رو دوست داشته باشين
❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج همه برگشتیم سمت در عمارت مازیار بود که با صورت برافروخته وا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
سعی میکردم خودمو پشت مامان پنهون کنم که منو یادشون بره یدفعه زنعمو گفت :
_کجا سرتونو انداختین پایین دارین میرین
پس این چی ؟
با انگشت منو نشون داد
همشون دوباره وایسادن و همه نگاها برگشت سمت من
مازیار رو به مامانش گفت:
_چی میگی ؟ بهارو کجا ببرن؟
عمو با عص. بانیت رفت جلوی مازیار جوری که گفتم الان مازیارو میزنه ولی مازیار از جاش تکون نخورد
عمو تو صورت مازیار شمرده شمرده گفت :
_بهارو میبرن چون زنشه
مازیار با این حرف عمو صورتش قرمز شد و با ناباوری گفت:
_زنش؟
برگشت سمت لیلا و گفت:
_مگه این مراسم خاستگاری نبود ؟
لیلا نشست به زمین شروع کرد گریه کردن مازیار این سری برگشت سمت زنعمو و سوالی نگاهش کرد
زنعمو صداش در نیومد
مازیار ناباوارانه گفت:
_ما باهم حرف زده بودیم
صداشو دوباره برد بالا و گفت :
_بهار قرار بود زن من بشه
خان بابا اومد جلو عمو رو زد کنار و بجای عمو یدونه زد تو گوش مازیار
انقدر غیر منتظره و سریع این کارو کرد که
سیمین و سوسن ج. یغ کوتاهی کشیدن و چشماشون از تعجب داشت میزد بیرون
لیلا نشست رو زمین و گریش شدیدتر شد
میتونستم تصور کنم از اینکه میدید
شوهرش بخاطر زن دیگه ای اینجوری یقه پاره میکنه و حتی جلوی جمع ک. تک خورده چقدر داره عذاب میکشه
برام سوال بود چرا خانواده داماد هیچی نمیگن ؟
ولی من خوشحال بود با خودم میگفتم شاید مازیار بتونه این عقدو بهم بزنه اونجوری بازم فرصت داشتم تا برم پیش فرهاد
مازیار انگار دی. وونه شد :
رو به خان بابا داد زد :
_خودش بهم گفت
قرار بود بهارو برام بگیره گفت اگه لیلارو عقد کنم بهارو برام میگیره
برگشت به زن عمو گفت گفتی یا نه؟
مگه نگفتی برم تو باغ ..
همون موقع زنعمو که رنگش مثل کچ شده بود از حال رفت و افتاد رو زمین
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
🔴آزمـون استخدام آمـوزگار و دبیـــر 👩🏫
📍حـداقل مــدرک: لیسـانـس
📍سـن داوطلــب : ۲٠ تـا ۴٠ سـال
شرایط آزمون در کانال مسیر معلمی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3512729888Ce81dc4ed0b
🔴بـرای استخـدام حتمـا عضـو بشید👆🏻
#پندانه
🔴 تو کز محنت دیگران بی غمی ...
میرزا در مکتبخانه ﺍﺳﻢ شاگرد ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ،
شاگرد برخاست.
میرزا ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ،
شاگرد ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:
بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یک پیکرند/ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ یک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ/ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ،
میرزا ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪاﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!
شاگرد ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ نمیﺁﻳﺪ،
میرزا ﮔﻔﺖ: یعنی چی؟ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ نتوانستی ﺣﻔﻆ کنی؟!
شاگرد ﮔﻔﺖ:
ﺁخه ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ میکند ﺍﻣﺎ هزینه طبیب ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎی ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ و ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ.
میرزا ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻫﻤﻴﻦ؟! ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭی ﻛﻪ ﺩﺍﺭی ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ میکردی، ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ شاگرد ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ بی غمی/ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩمی ...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli