📚داستان کوتاه
🐛هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند...
همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت.
یک لاک پشت حسود...!
او یک روز نامهای به هزارپا نوشت:
ای هزارپای بی نظیر!
من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم و می خواهم بپرسم چگونه میرقصید؟!
آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟
در انتظار پاسخ هستم...
هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می کند و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند می کند؟
و بعد از آن کدام پا را؟!
متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.
سخنان بیهوده دیگران از روی بدخواهی و حسادت می تواند بر نیروی تخیل ما غلبه کرده و مانع پیشرفت و بلند پروازی ما شود.
احترام به همسر😍
#هیچوقت فراموش نکنید که بی احترامی به همسر بی احترامی به شما و خانواده ی شماست.توی جمع یه جوری رفتار کنید که هیچکس جرأت نکنه به همسرتون بی احترامی کنه اگه این اتفاق افتاد محترمانه از همسرتون دفاع کنید
$یادتون نره رفتار خود آدمه که رفتار دیگران را در برخورد با ما شکل میده. اگر خودتون با همسرتون غیر محترمانه صحبت کنید خب طبیعیه که دیگران هم بدتر از شما برخورد میکنن و شأن زندگی مشترکتون میاد پایین
همیشه از خصلت ها و خوبی همسرتون تعریف کنید حتی اگه خصلت مثبت نداره!!!!
خیلیم زیاده روی نکنید که زندگیتون تو چشم بیاد در حد معمول باشه،،یه جورایی یعنی پشت سر شوهرتون پیش هیچکس حرف نزنید این باعث میشه جایگاه همسرتون پیش دیگران بره بالا و همسرتون هم اعتماد به نفسش بره بالا و در نهایت انرژی های مثبتش وارد زندگی خودتون میشه.❤
┄┅═❁﷽❁═┅┄
🌻به شوهرتان قدرت ببخشید.
🌿 قطعا شوهر شما در خانه یا بیرون از آن وظایفی دارد.
🌿 مثل پرداخت قبوض. وقتی شما نگران پرداخت قبوض تا مهلت معین هستید بارها و بارها پرداخت آن را به همسرتان یاد آوری می کنید...
🌿 حتی اگر هدف شما از این یاد آوری ارائه لطف، ایجاد همکاری و یا جلوگیری از به وجود آمدن نابسامانی است،
اما "مرد" از لطف شما این برداشت را کرده که شما او را "ناتوان" دیده اید و احساس "توهین" می کند.
🌿 اگر وظیفه ای را به همسرتان سپردید، فرآیند کار او را دنبال نکنید،
به او اعتماد کنید.
✳️ سیاست زنانه 👸
ناز و ادا و داشتن ظرافت کلامی و رفتاری بزرگترین سیاستِ😏👍☺️
شمرده شمرده حرف بزنید ، تون صداتون آروم باشه
لات و الواتی و زمخت و کوچه بازرای حرف نزنید😱🙈
مرد مقایسه میکنه زنشو با زنای دیگه
💞 تو زنی ، زن یعنی خدای ظرافت
خدای زیبایی ، خدای هر چیز خوبی که فکر کنید
شما زن ها قدر خودتان را رو نمی دانید
وقتی یه زن دیگه میتونه با رفتار و ناز و اداش عقل و هوش رو از سر یه مرد بپرونه چرا شما نتونی ⁉️
واقعا تو ذهنتون مرور کنید چرا نمیتونی پر از عشوه باشی ...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🌹🥀🍂🍁🌺☘🌿🍃🍂🍁🌺
هیچ مقصد و هیچ #خوشبختی همیشگی ای در #زندگی واقعی وجود ندارد.
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ
همین که به اولین قله خود برسی، یک افق و منظره ی جدید را پیدا می کنی. با کوه های جدیدتری بـرای فتح کردن، قله ها و دره های جدیدی که باید از آن ها گذر کنی.
اعتماد کن که زندگی به شکل دادن، به چالش کشیدن و آماده کردن تو بـرای ماجراجویی بعدی ادامه خواهد داد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📚 #داستان_کوتاه
سال ها پیش سرباز خوزستانی پس از اموزشی موقع تقسیم دید افتاده مشهد
دلگیر و غمگین شد.
از طرفی ارادتش به اقا و از طرفی اوضاع بد مالی خانوادش..
اولین شبی که مرخصی گرفت با همون لباس سربازی رفت حرم اقا تا درد دل کنه و دلتنگیش رو به اقا بگه.
ساعت ها یه گوشه حرم اشک ریخت.
وقتی برگشت به کفشداری تا پوتینهاش رو بگیره
دید واکس زده و تمیزن
کفشدار با جذبه با اون هیبت و موهای جوگندمی وقتی پوتین هاش رو داد نگاهی به چشم سرباز که هنوز خیس و قرمز از گریه بود کرد
و گفت چی شده سرکار که با لباس سربازی اومدی خدمت اقا
سرباز گفت : من بچه خورستانم
اونجا کمک خرج پدر پیرم و خانواده فقیرمم.
هیچکس رو ندارم که انتقالی بگیرم
نمیدونم چکار کنم..........
کفشدار خندید و گفت اقا امام رضا خودش غریبه و غریب نواز
نگران هیچی نباش
دوسه روز بعد نامه انتقالی سرباز به لشکر ٩٢ زرهی اومد
اونم تایم اداری
سرباز شوکه بود
جز اقا و اون کفشدار کسی خبر نداشت از این موضوع
هرجا و از هرکی پرسید کسی نمیدونست ماجرا رو
سرباز رفت پابوس اقا و برگشت شهرش
ولی نفهمید از کجا و کی کارش رو درست کرده.
چند سال بعد داشت مانور ارتش رو میدید.
یهو فرمانده نیرو زمینی رو موقع سخنرانی دید.
چهرش اشنا بود. اشک تو چشماش حلقه زد.
فرمانده حال حاضر نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
قدرت اول منطقه امیر سرتیپ احمد پوردستان
مرد با جذبه با موهای جوگندمی، همون کفشدار حرم اقا بود.
که اون زمان فرمانده لشکر ٧٧ خراسان بود.
فرمانده لشکری که کفش سربازش رو واکس زده بود
انتقالی اون رو به شهرش داده است
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج چشمامو که باز کردم ننه و ثریا بالا سرم بودن گیج و گنگ بودم خ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
یادم اومد موقع خواب گفت میخواد بره سر زمین
به ننه که زل زده بود بمن و منتظر جواب بود گفتم :
_جواد رفته سر زمین
طلاها دیشب داد به من که بدمش بهتون ولی الان نمیدونمکجاست
ننه با ش. ک نگاهی بهم انداخت گفت :
_مگه میشه ندونه کجاست؟ وای بحالت اگه د. روغ بگی اشاره کرد به رختخوابا و گفت اینارو جمع کن بیا پایین تا جواد بیاد تکلیفم باهات روشن بشه
خودش جلوتر رفت شنیدم که زیر لب گفت: _من ساده فکر کردم فقط چون ف. راری بوده مفت دادنش به ما
نزدیک در که رسید صدای قدم های کسی رو که دور شد شنیدم بنظرم ثریا پشت در گوش وایساده بود ننه
از اتاق خارج شد و بقیه حرفاشو نشنیدم
ولی فهمیدم که از قضیه ف. رارم خبر داشتن کاش حداقل بهم میگفتن دیگه چیا میدونن نکنه قضیه فر. هادم بدونن کاش مادرم قبل رفتنم اینارو بهم میگفت تا من انقدر سرد. رگم نباشم
ننه که رفت سر خوردم نشستم رو زمین انقدر ازش ترسی. ده بودم که نای وایسادن نداشتم دیگه حداقل شانس آوردم اون ولم کرد و رفت م دوباره بلند شدم رختخوابارو جمع کردم و از لای تشک جواد افتاد رو زمین
با خوشحالی برش داشتم با دقت بهش نگاه میکردم به نظر میومد چیز مهمی باشه که جواد تاکید داشت بدمش به ننه و اونم وقتی فهمید نیس اونجوری عص. بانی شد ولی هیچی ازش نفهمیدم از طرف دیگه از عاقبتش میترسیدم دوییدم سمت در که بدمش به ننه پیش خودم گفتمحتما با دیدنش باهامخوب میشه ننه و ثریا تو حیاط بودن ثریا داشت واسه مرغ و خروسا دون میپاشید و ننه نشسته بود رو تخت گوشه حیاط و تو فکر بود رفتم سمتش و گرفنم جلوش از جاش بلند شد نگاهی به دستم و بعد به من کرد یدونه زد زیر گوشم که تا مغزم سوت کشید....
#خانمهابخوانند
✍به زنان توصیه میکنم که با لحن سرزنشآمیز به همسرتان تذکر ندهید؛
❗️وقتی شما با لحن بدی به همسرتان میگویید
" باکی چت میکنی؟
چی میگی؟
این کیه باهاش حرف میزنی؟"
❗️و... باعث میشود که مرد احساس کند که به او اعتماد ندارید و سعی در محدود کردن او دارید
🔻 و تکرار این مسئله باعث شکسته شدن حرمت ها و مخفیکاری از جانب مرد می شود؛
🔻بهطوریکه تلفن همراهش را همهجا حتی دستشویی همراه خود می برد یا برای تلفن همراهش رمز می گذارد
❌ لذا خانمها باید سعی کنند دست از کنترل بردارند
😍 وقت بیشتری را با همسرشان بگذارند، محبت بیشتری کنند
❤️ و همان چیزهایی که مرد در فضای مجازی دریافت میکند را برای او فراهم کند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
#داستانک
(رویا)
در وسط کشتزاری نزدیک جویباری بلورین قفسی را دیدم که توسط دستان ماهری ساخته شده بود. در یکی از گوشههای قفس گنجشکی مرده و در گوشهی دیگر کاسهای که آب آن خشک شده بود. ایستادم و گویی صدای جریان آب پند میداد.
اندیشیدم و دانستم که آن گنجشک کوچک از شدّت تشنگی با مرگ مبارزه کرده در حالی که چندان فاصلهای با رودخانه نداشته است. گرسنگی بر او غلبه کرد در حالی که در وسط کشتزار که گهوارهی زندگی است قرار داشته است. گویی ثروتمندی است که درِ گنجینهاش بر او قفل شده و در طمع طلا جان داده است.
ناگهان قفس تکانی خورد و به صورت انسانی شفاف درامد و پرندهی مرده به شکل یک قلب آدمی و زخمی در آمد در حالی که از زخم عمیق آن خون میچکید و صدای زنی اندوهگین از آن به گوش رسید:
-من قلب آدمی و اسیر ماده و کُشتهی قانون انسان خاکی هستم. در وسط کشتزار زیباییها و کنار جویبارهای زندگی اسیر قفس قوانین احساسات آدمی شدم. در میان دستهای محبّتآمیز با بیاعتنایی جان دادم زیرا زیباییها و میوههای آن عشق از من دریغ شد. آنچه بدان مشتاق بودم نزد انسان بود. من قلب بشر هستم.
در سنّتهای تاریک جامعه زندانی شدم و لاغر گشتم و گرفتار قید و بندهای اوهام شدم و در گوشه و کنار تمدّن تنها ماندم و جان دادم در حالی که انسانیت بر من لبخند میزد!
من این کلمات را شنیدم در حالی که قطرات خون بیرون میآمد و پس از آن دیگر چیزی ندیدم و صدایی نشنیدم و به سوی حقیقتم بازگشتم!
نویسنده: جبران خلیل جبران
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli