🍁
روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد حاکم می برند
تا مجازات را تعیین کند . حاکم برایش حکم مرگ صادر می کند
اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید
اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی
از مجازاتت درمی گذرم .
ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند
عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی
به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟
ملانصرالدین می گوید :
ان شاءالله در این سه سال یا حاکم می میرد یا خرم
همیشه امیدوار باشید شاید چیزی به نفع شما تغییر کند
اگر بچم مریض بشه!!
اگر همسرم من و ترک کنه!!
اگر جنگ بشه!!
اگر برشکست بشم!!
اگر نتونم..!
اگر قبول نشم!!
ما در طی روز با بمباران شدیدی از این مدل سوالات مورد حمله قرار میگیریم .
هر وقت با اگرهای کشنده و حال خراب کن مواجه شدیم، بهترین کار پناه بردن به اسم فارج الهَمّ خداست.
هَمّ به معنی اندوه و ناراحتی از آینده است.
و یکی از اسمهای خداوند #فارج_الهَمّ است.
یعنی گشاینده ی اندوه از آینده
وقتشه نگرانی هامون رو از تخت سلطنت ذهن و دلمون پایین بکشیم و خدا رو جایگزین کنیم.
چقدر خوب میشه که ما هم شبیه این اسم خداوند بشیم و نگرانی های دیگران و که از دستمون برمیاد و برطرف کنیم.
🦋ایمان و توکل به خداوند زمانی معنا پیدا میکند که همه چیز به هم ریخته ست، و انسان سرگردان و حیران میان مصیبت ها و مشکلات احساس تنهایی و بی پناهی میکند.
و دقیقا همین جاست تو به خداوند نشان میدهی که او را چقدر باور داری
و به او اعتماد کرده ای.
💌وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَكَفَىٰ بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرًا
🌺🌿ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﻰ ﻣﻴﺮﺩ ﺗﻮﻛﻞ ﻛﻦ ، ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺳﺘﺎﻳﺶ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﮔﻮﻱ ، ﻭ ﻛﺎﻓﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ .(٥٨)
سوره فرقان 🍃
💠 خانمى داستان زندگى اش را اينگونه تعريف مى كند :
با مرد مومنى ازدواج كردم و با او زندگى خوبى داشتم .. از او داراى سه فرزند شدم .. ما در شهرى زندگى مى كرديم و خانواده ى همسرم در شهرى ديگر؛
روزى از روزها اتفاق ناگوارى براى خانوادهى همسرم رخ داد؛ پدر و برادرانش فوت كردند و فقط مادرش زنده ماند و يكى از خواهرانش ، كہ دچار ناتوانى جسمى شد .. همه اندوهگين بودند،
روزها يكى پس از ديگرى سپرى شد و اين غم رفته رفته كمرنگ شد، اما همسرم همچنان غمگين بود، و نسبت بہ مادر و خواهر عليلش احساس مسوليت مى كرد ..
از من خواست تا مادر و خواهرش را بہ خانه مان بياورد تا از آنها مواظبت كنيم؛ مخصوصا خواهرش، زيرا مادرش پير بود و توان نگهدارى از او را نداشت ..
احساس كردم دنيا بر من تنگ آمد ، به پيشنهادش اعتراض كردم، گفت: خواهرم بہ زودى دوره ى درمانش را تمام مى كند و بعد از آن با ما زندگى خواهد كرد، چرا كہ او بعد از خدا، جز من كسى را ندارد ..
از آن پس روزهاى خيلى بدى را سپرى مى كرديم ؛ هربار يادم مى افتاد كہ قرار است آن دو با ما زندگى كنند، حالم بد مى شد و بہ اين فكر مى كردم كہ با وجود آنها؛
چگونه مى توانم در خانه ام راحت باشم؟!
خانواده ام چگونه به ديدنم بيايند؟!
اصلا چگونه احساس راحتى كنم؟!
هرچه روز بہ روز موعود نزديك تر مى شديم اندوه من بيشتر مى شد و بيش از پيش از دست همسرم دلگير مي شدم يك سال گذشت و پس از گذشت اين يك سال تقدير خداوند اينگونه بود كہ دوره ى درمانش يك سال ديگر تمديد شود؛
اما من اصلا از اين موضوع خوشحال نشدم ، چون باز به اين مى انديشيدم كه قرار است بیایند، و این موضوع همه خوشحالی هایی که به سمتم می آمد را بی معنی میکرد.
اما اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشتم .. اتفاقی که حتى به ذهنم نيز خطور نکرده بود. همسرم در یک تصادف جانش را از دست داد. این اتفاق مرا واداشت تا من و فرزندانم به خانه مادر همسرم و دخترش منتقل شده و با آنها زندگى كنيم .
چه روزهای زیادی كه بخاطر ترس از اینکه نکند آن دو با ما زندگی کنند خوشبختی را از خودم و همسرم منع كردم، چه روزهای زیادی كه قلب همسرم را به خاطر حرفها و سرزنشهایم به درد آوردم، اما او رفت و ما را در کنار خواهری که نگران آینده او بعد از مرگ مادرش بود، تنها گذاشت.
🌟ما هرگز نمى دانیم چه موقع خواهیم رفت و چه کسی خواهد رفت.
⭐️بیاییم روزهایمان را به شادی بگذرانیم و ذهن خود را درگیر آینده اى كہ از آن بى خبريم نکنیم ؛
⭐️بیاییم عزیزانمان را با آنچه که آرزویش را دارند شاد کنیم، پيش از اینکه ما را تنها بگذارند و حسرت يك بار ديدنشان بر دلمان بماند . .
چه حالی می دهد باران ، ولی تنها کنار تو
دو جرعه چای ، یک فنجان، ولی تنها کنار تو...
صدای خش خش برگ و ترنم های پاییزی
تَ تق تق، چانه ی لرزان، ولی تنها کنار تو...
نشستن توی آلاچیق و "ها" کردن به دست ماه
که تکیه داده بر ایوان، ولی تنها کنار تو...
چه حالی میدهد بوسه، چه حالی میدهد لبخند
حکایات لب و دندان، ولی تنها کنار تو...
ببین این ژاکت کهنه کنار تو چه می آید
دلم شاد و لبم خندان، ولی تنها کنار تو...
چه روزی میشود امروز، عجب عصرانه ای به به
کمی سبزی، پنیر و نان، ولی تنها کنار تو...
دلم یک شعر میخواهد، ردیفش عشق، وزنش تو
چه غوغایی کند "عشقی"، ولی تنها کنار تو..
دل بی آشیانم را به دریا می زنم امشب
چه حالی می دهد باران، ولی تنها کنار تو...💛
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج حالا که قراره توام اینجا زندگی کنی پس اندازه سهمت باید کار ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
وقتی کبری خانوم گفت عمو م رده دست و پاهام شل شد با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی بالاخره عموم بود کل روزای عمرم یک جا زندگی کرده بودیم
متوجه اضطراب ننه شدم و ثریایی که سریع سبد تخم مرغ رو داد دست کبری خانوم و راهیش کرد
تا به خودم بیام و بپرسم چه بل. ایی سر عموم اومده کبری خانوم رفته بود
اشکام سرازیر شد رو به ننه گفتم:
_کبری خانوم گفت عموم مر ده؟ دیروز که سالم بود چه بل. ایی از دیشب تا حالا سرش اومده؟ شما میدونستی؟
ثریا زد زیر خنده
و من با تعجب نگاهش کردم
دلم میخواست برم دونه دونه م. وهاشو میکندم به چی میخندید تو این موقعیت نشستم کف حیاط و شروع به گ ریه کردم نمیتونستم تصور کنممر. ده باشه
ننه بی توجه به من رفت سمت ثریا که غش غش میخندید
_ زهر مار زل یل مرده واسه چی درو باز کردی اگه حرف میزد که بدبخت میشدیم
ناباور بهشون نگاه میکردم
ننه به من که با چشمای گریون زل زده بودم بهشون و منتظر بودم بگن چه اتفاقی واسه عموم افتاده گفت:
_بلند شو جمع کن خودتو توام
عموت سر و مر و گندس از توام سالم تره
نشست رو تخت و گفت:
_ بهت گفته بودم که کسی نمیدونه تو کی هستی ما به در و همسایه گفتیم جواد وقتی رفته واسه بنایی روستای پدر من تورو دیده و پسندیده و چون عموت تازه ف. وت کرده عروسی نگرفتیم
آخ خدا پس عموم زنده بود
خدارو شکری تو دلم گفتم و از جام بلند شدم اشکامو پاک کردمتو اونچند دقیقه چه شوکبدی بهموارد شده بود کاش اینارو قبلش بهم میگفتن
ننه ادامه داد :
_ببین دختر جون ما فامیل زیادی نداریم همونایی هم که هستن رفت و آمدی نداریم باهاشون یه دایی بچه هاس که اونمسالی یه بار میبینیم فامیلای باباشونم که بعد فوتش دیگه ارتباطی با ما نداشتن خودمونیم و خودمون از همسایه ها هم فقط با همین کبری خانوم در ارتباطیم تو فقط حواست باشه جلوی همین هیچی نگی کافیه فهمیدی؟
سرمو تکون دادم
خوشحال بودم از اینکه عموم نمر ده ولی دلم واسه ننه سدوخت که اینجوری از بی کسیشون و اینکه کسی رو ندارن میگفت اما بعد ها به همه ی کسایی که باهاشون قط ع راب طه کردن حق دادم ....
⭕️✍#زیبا_و_خواندنی
♥️دیشب یهو رفتم تو صورت مادرم زل زدم
دیدم چقدر شکسته شده
موهاش سفید شده
دستاش وقتی چایی میاره میلرزه
چقدر تموم این سالها اون حواسش به ما بود
ماحواسمون به کارمون، یا چیزهای بی ارزش دیگه بود.
🗯واقعا چقدر احمق بودم این سالها
حواسم به مادرم نبود ،به اینهمه خوبی
به این همه از خود گذشتگی
به خدا که حالم از خودم بهم میخوره
بعضی از ماها درد از جای دیگه میکشیم
عقده هامونو سره عزیزترین فرد زندگیم خالی میکنیم ، سینمونم سپر میکنیم ،میگیم ما کسی هستیم بخدا نیستیم از یه ارزنه کوچیک هم بی ارزشتریم، خوشبحال کسیکه قدر پدرو مادرشو میدونه و تازندن دستوپاشونو میبوسه
♥️یادمه پدرم بیست سال پیش بهم گفت یه روزی میاد حجلمو جلو در میزنن میگی وای .چه خاکی تو سرم شد، چون اینو یه روز بابام به من گفت :بخوای نخوای منم میرم آخ که باورم نمیشه، الان بیست سال از فوتش میگذره
ای چراغ زندگانی پدر یادت بخیر
🗯ولی به همون کسیکه پدرو مادرمونو خلق کرد که باعث ارامشمون باشن
فرشته ای جز پدرو مادر تاشو پیدا نمیکنی
پس قدرشونو بدونیم
♥️اگرم دستشون از دنیا کوتاهه
گاهی اوقات سرخاکشون بریم
راستی پنج شنبه عصر دلم گرفته بود
سرخاک پدرم بودم
گفتم بابا خستم
ناندارم میدونم ناشکریه
ولی کم آوردم
🗯انگار هیچکی حواسش بهم نیست
ولی دیشب وقتی به مادرم زل زده بودم
دیدم، کسی جز مادر نیست، هرشب
یه لیوان آب هم شده باشه، دستم میده
پس حواسش بهم یکی از جنس طلا هست
اونم کی مادر.
♥️والا وضو داره وقتی نامشو میاری
پس
خاکتم
مادر
ممنون که همیشه
حواست بهم بود و
به یادم بودی🫶
✍#مجیدتقوی
#داستان_کوتاه
نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک پنج سالهش میآید.
امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه.
پاورچین، بیصدا، کاملا فضول رفتم پشت چشمیِ در، بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله.
بچه گفت: بعد از اینجا کجا میریم؟
مامان: امروز دیگه هیچجا. شنبهها روز خالهبازیه...
کمی بعد بچه میپرسد: فردا کجا میریم؟
مامان با ذوق جواب میدهد: فردا صبح میریم اونجا که یه بار من رو پلههاش سُر خوردم...
بچه از خنده ریسه میرود.
مامان میگوید: دیدی یهو ولو شدم؟
بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا...
مامان همانطور که تی میکشد و نفسنفس میزند میگوید: خب من قویام.
بچه: اوهوم، یه روز بریم ساختمون بستنی...
مامان میگوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست.
نمیدانم ساختمان بستنی چیست، ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوبشور هم حرف میزنند.
بعد بچه یک مورچه پیدا میکند، دوتایی مورچه را هدایت میکنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راهپله پیادهاش میکنند که بره پیش بچههاش بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم.
نظافت طبقه ما تمام میشود...
دست هم راه میگیرند و همینطور که میروند طبقه پایین درباره آندفعه حرف میزنند که توی آسانسور ساختمان بادامزمینی گیر افتاده بودند.
مزهی این مادرانگی کامم را شیرین میکند، مادرانگیای که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده، مادر بودنی که مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست.
ساختن دنیای زیبا وسط زشتیها از مادر، مادر میسازد
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج وقتی کبری خانوم گفت عمو م رده دست و پاهام شل شد با اینکه دل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
اون روز ثریا منو بردتا مطبخ رو نشونم بده پامو که تو مطبخ گذاشتم از اون همه کثیفی و بهم ریختگی غافلگیر شدم نمیدونم ثریا چجوری میتونست تو اون آشفته بازار آشپزی کنه یاد مطبخ عمارت افتادم با اینکه حداقل چهار پنج برابر اینجا بود ولی به لطف سخت گیری های زیور همیشه مثل گل تمیز بود اینجا درسته کارگر نداشتن ولی اونقدر کوچیک بود که دو نفر بزور جا میشدن داخلش پس تمیز کردنش نباید کار سختی میبود در صورتی که دوتا زن تو اون خونه بود
بعد از مطبخ رفتیم سمت لونه مرغ و خروسا اونجا و هم دست کمی از مطبخ نداشت کنار لونه مرغ و خروسا یه تو رفتگی بود که حالت انبار داشت و پر از
آت و آشغال بود هر چی دم دستشون بود رو انگار انداخته بودن اونجا به فکرم رسید وسایلام رو که قایم کرده بودم بیارم فعلا بزارم اونجا تا یه وقت مناسب
ثریا میگفت واسه ناهار که جواد نیست یه چیز ساده میخوریم و واسه شب غذا درست میکنیم
متوجه شدم جواد سر یکی از زمین های خان بابا کار میکرد و وقت های آزادشم اگر کار بود بنایی میکرد
واسه ناهار ننه رفت از همون باغ کوچیکی که کنار خونه بود خیار آورد با نون و پنیر خوردیم
از صبح چیزی نخورده بودم منتظر ناهار بودم ولی همون نون و پنیر هم انقدر کم بود که باز گرسنه از سر سفره بلند شدم
بعد از ناهار که ننه و ثریا به خواب نیم روز فرو رفته بودن همش تو فکر فرهاد بودم دلم به طرز عجی بی شور میزد همش تصور میکردم بعد از اینکه بفهمه من عقد کردم چه حالی میشه منو میبخشه یا نه؟
نزدیک غروب بود داشتم تو مطبخ میگشتم ببینم مواد غذایی چی دارن تا باهاش واسه شام غذا درست کنم ولی هرچی بیشتر میگشتم بیشتر هم نا امید میشدم آخه چیز زیادی نداشتن در نهایت چند تا بادمجون و گوجه پیدا کردم و تصمیم گرفتم میرزاقاسمی درست کنم
در خونه رو زدن و من که تو حیاط بودم رفتم واسه باز کردن در حدس میزدم کبری خانوم باشه ننه تا الان صد بار غر زده بود که چرا در ازای تخم مرغی که داده سهم شیرمالشو نیاوردن
پشت در بجای کبری خانوم دختری هم سن و سال خودم بود با تعجب سلام کردم و با خوشرویی جوابم رو داد
_تو باید عروس ننه سیما باشی آره؟
سرمو تکون دادم
_من لیلام عروس کبری خانوم
نا خودآگاه از لحن خودمونی و انرژی که داشت لبخند به لبم اومد
اون اولین دیدار من با لیلایی بود که نقش مهمی تو زندگیم داشت......
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🍂🍃
🌸
#سیاست_های_رفتاری
این خودتان هستید که ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪهید ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎ شما ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪ!!!
ﻭﻗﺘﯽ شما ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ کنید ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ
ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!!!
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ
ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩتان ﻣﯽکنید
ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ
➕ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ
ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩتان ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯید!!!
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺍبطتان ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽﺷﻮید،
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺎ ﻓﺮﺩ ﺗﻮﺍﻧﻤﻨﺪﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻣﯽﺧﻮﺍهید ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩهید؟
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺤﻮﻝ ﺁﻧﻬﺎ اﯾﺠﺎد ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩتان ﻫﺴﺖ.
شما ﺑﻬﺘﺮ ﺷﻮید
تا ﺩﻭﺳﺘﺎنتان ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺑﺎ شما ﺩﺍﺷﺘﻪ باشند....
همسرانه
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج اون روز ثریا منو بردتا مطبخ رو نشونم بده پامو که تو مطبخ گذ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
دریا بقچه نونی که تو دستش بود و گرفت سمتم و گفت:
_ داشت یادم میرفت ها یکم طول کشید ولی عوضش خیلی خوشمزه شدن
بوی شیرمال تازه هو ش از سرم برد از بوش مشخص بود همونطور که لیلا میگفت خوشمزس و منی که سه چها روزی بود یه دل س. یر غذا نخور ه بودم ته دلم ضعف رفت دلم میخواست بشینم همونجا و همه شو بخورم
بقچه رو ازش گرفتم و تشکر کردم :
_از بوش معلومه خیلی خوشمزس دستت درد نکنه
دریا گفت:
_فکر کنم منو تو تقریبا همسن هم باشیم همونجور که مامان کبری میگفت واقعا خو. شگلی ها دستشو اورد جلو و گفت
منم اینجا تنهام فکر کنم دوستای خوبی بشیم واسه هم
مثل خودش دستمو بردم جلو باهاش دست دادم و گفتم :
_منم بهارم خوشحال شدم دیدمت یدفعه در پشت سرم با شدت باز شد و ثریا اومد بیرون
_چیکار میکنی دو ساعته جلوی در با کی حرف میزنی ؟
خ جالت کشیدم از لحنش جلوی دریا
با دیدن دریا گفت:
_ تو کی اومدی؟
_نون شیرمال هارو اوردم مامان کبری گفت سهم بهار جونم براش گذاشته ثریا بقچه نون رو از دست من قاپید و رو به لیلا گفت :
_ خیلی خب خوش اومدی
فکر کردم الان دریا ناراحت بشه ولی اون با خیالی خداحافظی کرد و به سمت خونه روبه رو رفت
ثریا درو که بست گفت:
_کی گفت تو بری درو باز کنی ها؟
آخه شما بالا بودی فکر کردم کبری خانومه گفتم درو باز کنم نگران نباش هیچی نگفتم بهش
چشم غره ای بهم رفت و شیر مال هارو برد بالا و من چشم و دلم موند پیش اون بقچه نونی که فکر کردم حتما میخوان صبر کنن جواد بیاد بعد بخوریم آخه مامانم همیشه خوراکی های خوشمزه رو نگه میداشت تا آقاجونم بیاد باهم بخوریم ولی اشتباه میکردم اون شیرمال ها شد چهار وعدا صبحانه ما ...
بی حوصله تر از قبل رفتم سمت مطبخ و هرجور بود غذارو سرهم کردم بماند که چند بار دستمو سوزوندمو و نزدیک بود لباسمم آتی ش بگیره ولی همه سعی هم رو کردم تا خوب درست کنم بلکه کمی باهام مهربونتر بشن
جواد غروب بود که برگشت با دوباره دیدنش خون دوید تو صورتم ...