لبان تو برای لبخند
آفریده شده اند
بخند
تا پشت ِ غصه های این دنیا
بلرزد…
سلام صبح زیباتون بخیر و رنگی
امروزتون پر از شادی و قشنگی
........
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج اون موقع توقع داشتم جواد وقتی میاد خونه و منو تو اون حال میب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
با حرف زدن باهاشون کمی دلم باز میشد با اینکه تقریبا با دریا صمیمی شده بودم ولی هنوز از این که کی هستم و از کجا اومدم هنوز چیزی بهش نگفته بودم
ثریا خیلی از رابطه من و لیلا خوشش نمیومد و هروقت من میرفتم اونجا کلی غر میزد و به ننه شکایت میکرد که چرا دم به دیقه میرم اونجا ولی ننه چون رفتن من خونه کبری خانوم به نفعش بود چیزی نمیگفت
نمیدونم کبری خانوم میدونست من واسه فرار از خونه میرم پیششون تا کمی حالم خوب بشه و اخلاق ننه رو میدونست یا نه ولی هر وقت میخواستم برگردم دست خالی نمیفرستادم هر سری کمی نون تازه یا شیری ماستی چیزی میداد دستم و میاوردم و همین باعث شده بود ننه از اینکه میرم اونجا نتونه ایراد بگیره
شوهر کبری خانوم از خودش زمین داشت و با پسرش که میشد شوهر دریا رو همون زمین کار میکردن کبری خانوم میگفت تا حالا پنج بار حام له شده ولی خدا نخواست بچه هاش بمونن و همین یدونه با کلی نذر و نیاز مونده واسه همین علاقه زیادی به پسرش و در نتیجه دریا داشت
دریا دو ماه فقط از من زودتر ازدواج کرده بود و خانوادش هم تو همون ده خودمون زندگی میکردن سه تا خواهر داشت و دوتا برادر که همگی بجز برادر آخریش ازدواج کرده بودن گه گاهی میرفت به خانوادش سر میزد و میومد
هنوزم فرهادو نتونسته بودم از سرم بیرون کنم و شب ها وقتی همه به خواب میرفتن پر از فکر فرهاد میشدم و این بهترینلحظه های زندگیم بود اوایل عذاب وجدان میگرفتم و خیلی هم سعی کردم بهش فکر نکنم ولی شدنی نبود فکر کردن به فرهاد تنها چیزی بود که برام مونده بود و من نمیخواستم اینم از خودم بگیرم
اون روز رو خوب یادمه بعد از خوردن صبحانه و رفتن جواد ننه گیر داد که باید انبارو بریزیم بیرون و مرتب کنیم توان ندارم ولی یاد گرفته بودم نباید رو حرفش حرف بزنم
ننه و ثریا رو تخت نشسته بودن و بهم میگفتن چیکار کنم
تقریبا نصف انبارو ریخته بودم بیرون و همش دلشوره داشتمنکنه اون رو ببینه
ننه علاوه بر دستور دادن همش غر میزد که چرا حامل. ه نمیشم و ناز. ام بعضی از وسایل انبار بلند کردنشون واقعا برام سنگین بود و دستام ج ونی نداشت خی س اب شده بودم از خستگی و گرما
صدای در زدن اومد و ثریا گفت:
_حتما باز این دختر دریاس امروز میخواستن شیرمال درست کنن اومده دنبال حمال مفتشون
با توپ پر رفت درو باز کنه و من نگرانبودم که با دریا بد رفتاری نکنه ناراحت بشه
ننه گفت :
_ماتت برده چرا د یالا شب شد
برگشتم برمتو انبار که در کمال ناباوری صدای سلام کردن عمو رو شنیدم
بـه سلامتـیه اونـایی کـه اگـه قـدشـون کـوتاس قـد دلشـون تـا کـهکشـونـاس
بـه سلامتـیه اونـایی کـه اگـه پـول نـدارن امـا بجـاش یـه دنیـا معـرفـت دارن
بـه سلامتـیه اونـایی کـه سـواد نـدارن امـا تـا حـرف میـزنی میـفهمـن چـی میـگـی
بـه سلامتـیه اونـایی کـه خـودشـون سلامـت نیستـن امـا وقتـی درد کشیـدنـت رو مـیبیـنن بغـض میکنـن
بـه سلامتـیه اونـایی کـه خمیـده شـدن امـا هنـوز هـم بـرات تکیـه گاهـن....
🍂🍂🍂🍂🍂🍁
💢داستانی زیبا
❣💞مردی فقیر قاطری داشت که با آن میان دمشق و زَبَدانی کرایهکشی میکرد.
🌼🍃این مرد داستانش را چنین بازگو نمود:
یک بار مردی سوار قاطر من شد؛ بخشی از راه را طی نمودیم و از کنار یک راه پرت گذشتیم. او گفت: از این راه برو که نزدیکتر است... گفتم: این راه را نمیشناسم. گفت: ولی این راه نزدیکتر است...
🌼🍃وارد آن راه شدیم تا جایی که به راهی بسیار ناهموار و درهای عمیق رسیدیم که در آن اجساد کشته شدگانی افتاده بود... به من گفت: سر قاطر را نگه دار تا پیاده شوم... آنگاه پیاده شد و لباسش را جمع کرد و چاقویی را که همراه داشت بیرون آورد و قصد جانم کرد...
🌼🍃از دست او گریختم و او در پی من افتاد... از او به خاطر خدا خواستم دست از من بردارد و گفتم: قاطر و هر آنچه بر آن است را بردار، اما او گفت: بلکه میخواهم بکشمت! او را از خدا و عقوبت او ترساندم، اما نپذیرفت... پس تسلیم او شدم و گفتم: اگر میپذیری به من مهلت ده تا دو رکعت بگذارم... گفت: عجله کن!
🌼🍃به نماز برخاستم اما از شدت ترس و لرزش حتی یک حرف از قرآن به یادم نیامد! همینطور در حال حیرت ایستاده بودم و او میگفت: زود باش، تمامش کن!
🌼🍃در همین حال خداوند این کلام خود را بر زبانم جاری ساخت که ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ﴾ [النمل: 62] «یا [کیست] آنکه درمانده را آنگاه که وی را بخواند اجابت میکند و گرفتاری را از بین میبرد؟»
🌼🍃ناگهان سواری از دهانهی دره بیرون آمد که در دستانش نیزهای بود پس آن را به سوی آن مرد پرتاب کرد که بر قلبش نشست و در جا کشته شد...
🌼🍃به آن سوار آویختم و گفتم: به خاطر خدا بگو تو کیستی؟
گفت: من فرستادهی کسی هستم که «درمانده را آنگاه که او را فرا بخواند اجابت میکند و گرفتاری را برطرف میسازد»...
❣سپس قاطر و بارم را برداشتم و به سلامت بازگشتم...
❣این داستان را حافظ ابن عساکر در تاریخ دمشق خود آورده است
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بخند، بیرون برو ، به اطرافت کمتر اهمیت بده، ورزش کن،
بیخیال آدما باش، به خودت برس و خودتو دوست داشته باش!
تنها چیزی که تهش واست میمونه، خودتی و خودت..
دست از خوشحال و راضی نگه داشتن بقیه بردار! 👌
بزار « خودت » خوشحال و راضی باشی.🌱
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#نیــازهای_مــرد زندگیتان را بشناسیـد
💕واقعیت این است که همسر شما هم نیازهایی دارد که درست به اندازه نیاز خود شما اهمیت دارند. مردان هم به #پشتوانههای_عاطفی نیازمندند. به تحسین شدن، ستایش شدن و احترام دیدن.
⭕️این فقط شما نیستید که دوست دارید همسرتان در جمع از شما تعریف کند.
✔️مردها هم پس چهره خونسرد و شوخ طبعشان به دنبال تحسین شما میگردند و میخواهند مطمئن باشند قهرمان زندگی شما هستند.
👈معمولا تصور نادرستی وجود دارد که چون زنان در مقایسه با مردان، موجودات لطیفتر و حساستری هستند، نیازهای احساسی بیشتر و مهمتری دارند و مردان چون موجودات خشنی هستند هیچگونه نیاز عاطفی نداشته و یا اگر داشته باشند برآوردن آنها چندان اهمیتی ندارد.
اما حقیقت این است که حفظ ارزش و احترام از مهمترین و اساسیترین نیازهای عاطفی مردان است. مردها از این که احساس کنند شما رویشان حساب نمیکنید دست پاچه میشوند و مثل پسر بچههای نوبالغ به غرورشان برمیخورد.
آنها کافیست حس کنند کمی از محبت بیحد و حصر اوایل آشناییتان کم شده و شما محبتتتان را به جای او صرف دوستان یا فرزندانتان میکنید. آن وقت است که در سکوت سرخورده میشوند و مثل یک کودک حسادت میکنند.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج با حرف زدن باهاشون کمی دلم باز میشد با اینکه تقریبا با دریا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
خدا خدا میکردم اشتباه شنیده باشم و اونی که پشت سرم بود عمو نباشه ولی با هول شدن ننه و تند تند سلام خان گفتنش فهمیدم اشتباه نکردم
از اون بدتر وقتی بود که برگشتم و با چهره متعجب و مات مونده مامان کنار عمو مواجه شدم
با دیدن مامان ناخودآگاه بغ ضم ترکید واشکام شروع به ریختن کردن
با اینکه ازشون بدجور دلگیر بودم و تو این مدت روزی چند بار تو ذهنم باهاشون دعوا کرده بودم و حرفایی که اون موقع نتونستم بزنم و تو دلم بهشون گفته بودم ولی همون اندازه هم دلتنگشون بودم حتی دلم واسه عمو که هیچی، واسه سیمین و سوسن هم تنگ بود
با دیدن اون دو نفر بین غریبه هایی که تو این مدت باهاشون زندگی کردم و فقط زخم به دلم زدن یه نور امید بود
پر از ح س های مختلف بودم
حرص داشتم بغ. ض داشتم و در نهایت حسابی دلتن. گ بودم
زبونم بند اومده بود و فقط اشکام بود که پشت سر هم گونمو خی س میکرد
مامان اومد سمتم تا بغ. لم کنه نتونستم دستشو پس زدم
وقتی نگاه به لباس های تو تنش که مشخص بود هزینه زیادی براشون شده و صورتی که آب زیر پوستش رفته بود و جوونتر هم شده بود کردم دوباره دلم گرفت
توقع داشتم مامان هم مثل من غمگین باشه و بخاطر دوری از من حالش خوب نباشه ولی این زنی که جلوم میدیدم نه تنها اثری از غم و ناراحتی تو چهرش نبود بلکه بشاش تر و سرحال تر هم شده بود
با منی که زیر چشمام گودافتاده بود و به خاطر بیش از حد لاغر شدنم استخون گونم بیرون زده بود زمین تا آسمون فرق داشت
مامان توقع نداشت پسش بزنم ولی چیزی هم نگفت
ننه و ثریا رنگشون پریده بود و تند تند تعارف میکردن بهشون تا برن بالا تو اتاق اما عمو گفت :
_مزاحمتون نمیشیم اشاره کرد به من و انباری که بیشتر خرت و پرتاش ریخته شده بود تو حیاط :
_مثل اینکه بد موقع هم اومدیم
ترس تو نگاه ننه کاملا مشهود بود
🌊🐚🌊🐚🌊
🐚🌊🐚🌊
🌊🐚🌊
🐚🌊
🐚
شاید این متن بسیار زیبا
زندگی خیلی ها رو تغییر بده 🌷
ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﭘﻠﯽ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ …
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮐﻤﮏ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪ …
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺷﺪﺕ ﺁﺏ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺳﺖ، ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ …
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺠﺎﺗﺘﻮﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ! ﻭ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺮﺩ !!!
ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﺷﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺮﺩ !!!
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺁﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ .
ﺍﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﺣﺪﺍﮐﺜﺮ ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ...
ﺑﻴﺮﻭﻧﯽ ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻼﺷﺖ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻫﺴﺖ …
ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺧﺮﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﺎ ﺷﻨﻮﺍﺳﺖ .
ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !
ﻧﺎﺷﻨﻮﺍ ﺑﺎﺵ ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻳﺖ میگویند
پانزده جمله کوتاه و ناب 👌🌸🍂
1.خوشبختی خانه در خدا پرستی است.
2.عزت خانه در دوستی است.
3.ثروت خانه در شادی است.
4.زیبایی خانه در پاکیزگی است.
5.پاکی خانه در تقوا است.
6.نیاز خانه در معنویات است.🍂🌸
7.استحکام خانه در تربیت است.
8.گرمی خانه در محبت است.
9.صفای خانه درمحبت است.
10.پیشرفت خانه در قناعت است.
11.لذت خانه در سازگاری است.🍂🌸
12.سعادت خانه در امنیت است.
13.روشنایی خانه در آرامش است.
14.رفاه خانه در حرمت و تفاهم است.
15.ارزش خانه در اعتماد و اطمینان است
#همسرداری
🍀 راههایی برای کنترل دخالتهای خانواده همسر
💠قبل از ازدواج با همسرتون بدون هیچ تعارفی در مورد
میزان و
نحوه رفت و آمد با
خانوادههای هر دو طرف،
زمانبندی ارتباطتون با اونا،
ارتباط اقتصادی و
سایر موارد مرتبط صحبت کنید. ✅
❌دخالت خانواده همسر میتونه به زندگی مشترک زوجین آسیب جدی بزنه،
اما خود زوجین میتونن با تعیین کردن حد و حدودی از این دخالتها راحت بشن.✅
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بهارنارنج خدا خدا میکردم اشتباه شنیده باشم و اونی که پشت سرم بود عمو ن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
این بار تعارف زد بشینن رو تخت مامان و عمو بی حرف به سمت تخت گوشه حیاط رفتن و ثریا رفت بالا تا براشون پشتی بیاره
ننه سعی کرد قیافشو خونسرد کنه :
_خیلی خوش اومدین خان کاش قبل از اومدن خبر داده بودین وسایل پذیرایی براتون آماده میکردیم
بعد رو به من گفت :
_بهار جان چرا ماتت برده مادر گریه میکنی چرا ؟
خنده مصنوعی به مامان کرد و گفت :
_از دوری و دلتنگیه
بیا بهار جان بیا بشین پیش مامانت تا من برم دوتا چایی براتون بریزم و بیام
گوشام درست میشنید ؟ ننه به من گفت بهار جان ؟ اینلحن مهربون رو از ننه تا بحال ندیده بودم
با این که نمیخواستم ولی رو حرف ننه هم نمیتونستم حرف بزنم رفتم و با نهایت فاصله ای که میتونستم نشستم پیششون
ننه انگار از رفتن منصرف شد شاید ترسید مارو باهم تنها بزاره نمیدونم ولی وسط راه برگشت و داد زد :
_ثریا چی شدی پس؟
ثریا درو باز کرد و با دوتا پشتی که بزور با خودش میاوردشون اومد پایین
پشتی هارو گذاشت پشت عمو و مامان ننه این سری فرستادش تا چای آماده کنه
من چقدر تو دلم خنک شده بود از کار کردن ثریا
ننه رو به مامان گفت :
_راستش امروز گفتم یکم این انبارو مرتب کنم این دختر مگه گذاشت الا و بلا که من میخوام کمکت کنم هرچی گفتم بهار جان این کارا که کار شما نیس مادر تو مثل همیشه بشین اینجا هم من و این ثریا کارامونو میکنیم هم تو حوصلت سر نمیره به ما نگاه میکنی و دو کلوم حرف میزنیم ولی تو گوشش نرفت که نرفت گفت من دوس دارم خودم کار کنم بی کار باشم فکر و خیال میکنم
تعجبمو نتونستم از در. وغ هایی که ننه داشت پشت هم میبافت پنهون کنم و با چشم های درشت داشتم بهش نگاه میکردم مامان بی توجه به ننه دستامو گرفت تو دستش:
_خوبی مامان؟
دوباره با دیدن دست های نرم و پنبه ای مامان کنار دست های خودم که تو این سه ماه اینجوری خشک و پوست پوست شده بود بغضم گرفت ولی خودمو کنترل کردم دستامو کشیدم بیرون و زیر آستین لباسم پنهون کردم مامان انگار متوجه شد و بد تر اینکه حواسش این سری رفت به لباسم لباسی که واسه ثریا بود و حداقل دو سایز برام بزرگ بود و بر اثر استفاده زیاد پارچش رنگش رفته بود و نخ نما شده بود ...