eitaa logo
ꪑꪗ ꪶⅈᠻꫀ
107 دنبال‌کننده
184 عکس
22 ویدیو
0 فایل
اینجا یه نگاهی به دل های هم دیگه میندازیم ببینیم خوبیم اصن اخرین بار کی به فکر خوددمون بودیم🙂🫂💔 کپی از رمان ممنوع😊فقط فور⛔️⛔️⛔️⛔️
مشاهده در ایتا
دانلود
آی ستاره رو بخونیم؟ .... بخونیم زینب: بخونیم
حوصلم پوکیدد ... اوهوم منم زینب. منم
قدم قدم پا به پات همه شهر رو قدم زدم ..... زیر بارون تو خیابون بدون چتر چه حالی داشت باتو قدم زدن:)) زینب: یادته یادته میگفتی ماهم تو شبه تیرت
خب مرسی که کویر کردین من حالم خوب نیست شما پیام بدین من میام جواب مرسی اگر هم زینب خواست بیدار بود خودش یه ناشناس بزاره لطفا ناشناسای منو پاک نکنید تا خودم بیام🫂
یادته یادته میگفتی ماهم تو شب تیره .... تو همیشه قلبت واسه من میرفت زینب: همیشه واسم تنگ میشه دلت خوب حالا من اینجام میبینی کی رفت:)
✮⋆ 🎀 𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥8🎀 ⋆✮ # بسم الله الرحمن الرحیم حدود نیم ساعت گذشته بود... حامی رو بعد از اینکه حالش آروم‌تر شد، از اورژانس به یکی از اتاق‌های بیمارستان منتقل کرده بودن. روی تخت دراز کشیده بود و هنوز به خاطر اتفاقی که افتاده بود، خیلی بی‌حال بود. جانا پشت در اتاق ایستاده بود و از شیشه بهش نگاه می‌کرد. مامان لیلا کنار جانا ایستاده بود و مدام دست‌هاش رو به هم می‌مالید. --- ### مامان لیلا ـ جانا... چرا هنوز این‌قدر بی‌حاله؟ --- ### جانا ـ فکر کنم به خاطر دارویی باشه که بهش زدن... پزشک گفت باید یکم استراحت کنه. --- بابا حمید که کنار دیوار ایستاده بود، گفت: ـ مهم اینه که الان آرومه. --- جانا چیزی نگفت. هنوز چشمش روی حامی بود. چند لحظه بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد. --- ### پزشک ـ خانواده‌ی حامی؟ --- جانا سریع جلو رفت. ـ بله دکتر. --- ### پزشک ـ فعلاً حالش پایدار شده. اما با توجه به اتفاقی که افتاد، باید چند ساعت تحت نظر باشه. --- ### مامان لیلا ـ دکتر... اون حالتی که براش پیش اومد، علتش چی بود؟ --- پزشک مکث کوتاهی کرد. ـ هنوز برای گفتن علت قطعی زوده. ولی ضعف شدید بدنش و شرایطی که داشت می‌تونه در این وضعیت نقش داشته باشه. برای همین می‌خوایم چند بررسی دیگه هم انجام بدیم. --- جانا با نگرانی پرسید: ـ یعنی دوباره ممکنه حالش بد بشه؟ --- ### پزشک ـ احتمال هر تغییری هست، برای همین نمی‌خوایم تنهاش بذاریم. اگر چیزی تغییر کنه، سریع رسیدگی می‌کنیم. --- مامان لیلا آرام سرش رو تکون داد. ـ می‌تونم برم پیشش؟ --- ### پزشک ـ بله، فقط آروم باشین و زیاد خسته‌ش نکنین. --- مامان لیلا وارد اتاق شد. جانا هم پشت سرش رفت. حامی چشم‌هاش بسته بود. مامان لیلا کنار تخت نشست و دستش رو گرفت. --- ### مامان لیلا ـ حامی جان... مامان اینجاست. --- چند ثانیه گذشت. حامی آرام پلک زد. --- ### حامی ـ مامان...؟ --- مامان لیلا لبخند زد. ـ جانِ مامان. --- حامی با صدای خیلی ضعیفی گفت: ـ خوبم... نگران نباش. --- مامان لیلا دستش رو نوازش کرد. ـ تو فقط استراحت کن. --- حامی چشم‌هاش رو بست. جانا کنار تخت ایستاده بود و آروم گفت: ـ داداش... --- حامی دوباره چشم‌هاش رو باز کرد. ـ جانم؟ --- ### جانا ـ خیلی ترسوندیمون. --- حامی لبخند کوچیکی زد. ـ ببخشید آبجی... --- جانا سرش رو تکون داد. ـ فقط دیگه عذرخواهی نکن. خوب شو، همین. --- حامی چیزی نگفت. فقط چشم‌هاش رو بست و نفس آرومی کشید. مامان لیلا دستش رو نگه داشته بود. جانا هم کنار تخت نشسته بود. برای چند دقیقه، بالاخره همه‌چیز آرام شده بود... اما هیچ‌کدوم نمی‌دونستن این آرامش قرار نیست خیلی طولانی باشه.
--- ✮⋆ 🎀 𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥9🎀 ⋆✮ # بسم الله الرحمن الرحیم چند دقیقه‌ای از آروم شدن حامی گذشته بود... مامان لیلا کنار تخت نشسته بود و جانا هم روبه‌روش ایستاده بود. حامی چشم‌هاش رو بسته بود. همه فکر می‌کردن بالاخره حالش بهتر شده... که ناگهان نفس‌های حامی دوباره تغییر کرد. جانا سریع متوجه شد. --- ### جانا ـ داداش؟ --- حامی چشم‌هاش رو باز کرد. ـ آبجی... --- ### جانا ـ چی شده؟ --- حامی خواست جواب بده، اما فقط نفس عمیقی کشید. مامان لیلا با نگرانی از جاش بلند شد. --- ### مامان لیلا ـ جانا، پرستار رو صدا کن. --- جانا سریع از اتاق بیرون رفت. ـ پرستار! --- چند ثانیه بعد پرستار همراه پزشک وارد اتاق شد. پزشک فوراً کنار تخت حامی قرار گرفت. --- ### پزشک ـ حامی، منو نگاه کن. --- حامی چشم‌هاش رو به سمت پزشک برد. --- ### پزشک ـ آفرین... آروم باش. نفس‌هات رو آهسته‌تر کن. --- پزشک چند لحظه وضعیتش رو بررسی کرد. --- ### پزشک ـ از وقتی این حالت شروع شده، درد یا فشار خاصی احساس کردی؟ --- حامی با صدای ضعیف جواب داد: ـ سرم... یکم سنگینه. --- ### پزشک ـ حالت تهوع داری؟ --- حامی سرش رو خیلی آرام تکون داد. ـ یکم... --- پزشک رو به پرستار کرد. ـ علائمش رو دوباره چک کنید. --- پرستار مشغول بررسی وضعیت حامی شد. جانا کنار مادرش ایستاده بود و با نگرانی نگاه می‌کرد. --- ### مامان لیلا ـ دکتر... باز حالش بد شده. --- ### پزشک ـ می‌دونم. فعلاً اجازه بدین دوباره بررسیش کنیم. --- چند لحظه بعد پزشک گفت: ـ حامی، چشم‌هات رو باز نگه دار. --- حامی سعی کرد چشم‌هاش رو باز نگه داره. --- ### پزشک ـ همین‌طور... آروم. --- جانا دست مادرش رو گرفت. حامی متوجه شد و خیلی آرام گفت: ـ مامان... --- مامان لیلا سریع نزدیکش شد. ـ جانِ مامان؟ --- ### حامی ـ نگران نباش... --- مامان لیلا لبخند زد، ولی اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود. ـ باشه مادر... --- پزشک بعد از چند لحظه گفت: ـ فعلاً شرایطش بهتر شده. ولی باید همچنان تحت نظر باشه. اگر دوباره این حالت تکرار شد، سریع به من خبر بدین. --- جانا سرش رو تکون داد. ـ چشم دکتر. پزشک و پرستار از اتاق خارج شدن. جانا دوباره کنار تخت نشست. --- ### جانا ـ داداش... --- حامی چشم‌هاش رو باز کرد. ـ جانم؟ --- ### جانا ـ دیگه حق نداری امروز ما رو بترسونی.خ --- حامی با خستگی لبخند زد. ـ سعی می‌کنم... --- جانا دستش رو گرفت. ـ نه. باید قول بدی. --- حامی چند ثانیه به خواهرش نگاه کرد. بعد لبخند زد. ـ قول میدم آبجی... جانا سرش رو روی لبه‌ی تخت گذاشت و نفس راحتی کشید. اما هنوز ترس اتفاقات دیشب از دل هیچ‌کدومشون بیرون نرفته بود.
--- ✮⋆ 🎀 𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟦0🎀 ⋆✮ # بسم الله الرحمن الرحیم حدود یک ساعت گذشته بود... حامی بالاخره کمی آروم‌تر شده بود. جانا کنار تخت نشسته بود و مامان لیلا هم هر چند دقیقه یک‌بار حالش رو می‌پرسید. در اتاق باز شد. علیرضا و ارغوان وارد شدن. علیرضا همین که حامی رو دید، قدم‌هاش رو تند کرد. --- ### علیرضا ـ داداش... چه بلایی سر خودت آوردی؟ --- حامی با دیدنش لبخند کمرنگی زد. ـ سلام رفیق... --- علیرضا نزدیک تخت اومد. ـ سلام و زهرمار! از وقتی جانا زنگ زد، قلبم اومد تو دهنم. --- حامی با خستگی خندید. ـ ببخشید... --- ### علیرضا ـ این کلمه رو دیگه نگو. هر بار میای بیمارستان، یه سال از عمر من کم میشه! --- ارغوان آرام جلو اومد. اما وقتی حامی رو دید، لبخندش خیلی زود محو شد. چند لحظه فقط نگاهش کرد. --- ### ارغوان ـ حامی... --- حامی نگاهش کرد. ـ جانم؟ --- ارغوان کنار تخت نشست. ـ خوبی؟ --- حامی سعی کرد لبخند بزنه. ـ الان بهترم. --- ارغوان دست حامی رو گرفت. ـ وقتی علیرضا گفت حالت بد شده... دیگه نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم اینجا. --- حامی با صدای آروم گفت: ـ نمی‌خواستم نگران بشی. --- ارغوان با ناراحتی نگاهش کرد. ـ تو هیچ‌وقت نمی‌خوای کسی نگران بشه. حتی وقتی خودت حالت خوب نیست. --- حامی چیزی نگفت. فقط نگاهش رو پایین انداخت. --- علیرضا روی صندلی نشست. ـ خب آقای قهرمان... پزشک چی گفته؟ --- جانا جواب داد: ـ هنوز دارن بررسیش می‌کنن. دیشب هم حالش خیلی بد شد. --- علیرضا نگاهش به حامی افتاد. ـ دیشب؟! حامی سریع گفت: ـ چیزی نیست. --- علیرضا اخم کرد. ـ حامی... --- ارغوان هم با نگرانی گفت: ـ چه اتفاقی افتاده؟ --- جانا آهسته توضیح داد: ـ دیشب حالش خیلی بد شد، اورژانس اومد، بعد هم توی بیمارستان یه حمله بهش دست داد و پزشک‌ها دارو دادن تا آروم بشه. --- ارغوان چند لحظه ساکت موند. دست حامی رو کمی محکم‌تر گرفت. --- ### ارغوان ـ چرا به من نگفتین؟ --- حامی آروم جواب داد: ـ چون می‌دونستم میای و خودتو اذیت می‌کنی. --- ارغوان با بغض گفت: ـ خب من نامزدتم... مگه قرار نیست توی این چیزا کنارت باشم؟ --- حامی چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد لبخند کوچیکی زد. ـ چرا... قرارِ همین باشه. --- علیرضا با لبخند گفت: ـ بالاخره یه حرف حساب ازش شنیدیم! جانا خندید. حتی مامان لیلا هم لبخند زد. برای چند لحظه، فضای اتاق دوباره گرم شد. اما ناگهان حامی دستش رو روی پیشونیش گذاشت. لبخند از صورت جانا محو شد. --- ### جانا ـ داداش؟ حالت خوبه؟ --- حامی آرام گفت: ـ فقط... یکم سرم سنگین شد. --- ارغوان فوراً بلند شد. ـ جانا، پرستار رو صدا کنیم؟ حامی چشم‌هاش رو بست. ـ نه... فقط یه کم... استراحت می‌کنم. جانا و علیرضا و ارغوان به هم نگاه کردن. هیچ‌کدوم مثل قبل مطمئن نبودن که این بار واقعاً «فقط یه کم خستگی» باشه...