---
✮⋆ 🎀 𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥9🎀 ⋆✮
# بسم الله الرحمن الرحیم
چند دقیقهای از آروم شدن حامی گذشته بود...
مامان لیلا کنار تخت نشسته بود و جانا هم روبهروش ایستاده بود.
حامی چشمهاش رو بسته بود.
همه فکر میکردن بالاخره حالش بهتر شده...
که ناگهان نفسهای حامی دوباره تغییر کرد.
جانا سریع متوجه شد.
---
### جانا
ـ داداش؟
---
حامی چشمهاش رو باز کرد.
ـ آبجی...
---
### جانا
ـ چی شده؟
---
حامی خواست جواب بده، اما فقط نفس عمیقی کشید.
مامان لیلا با نگرانی از جاش بلند شد.
---
### مامان لیلا
ـ جانا، پرستار رو صدا کن.
---
جانا سریع از اتاق بیرون رفت.
ـ پرستار!
---
چند ثانیه بعد پرستار همراه پزشک وارد اتاق شد.
پزشک فوراً کنار تخت حامی قرار گرفت.
---
### پزشک
ـ حامی، منو نگاه کن.
---
حامی چشمهاش رو به سمت پزشک برد.
---
### پزشک
ـ آفرین...
آروم باش.
نفسهات رو آهستهتر کن.
---
پزشک چند لحظه وضعیتش رو بررسی کرد.
---
### پزشک
ـ از وقتی این حالت شروع شده، درد یا فشار خاصی احساس کردی؟
---
حامی با صدای ضعیف جواب داد:
ـ سرم...
یکم سنگینه.
---
### پزشک
ـ حالت تهوع داری؟
---
حامی سرش رو خیلی آرام تکون داد.
ـ یکم...
---
پزشک رو به پرستار کرد.
ـ علائمش رو دوباره چک کنید.
---
پرستار مشغول بررسی وضعیت حامی شد.
جانا کنار مادرش ایستاده بود و با نگرانی نگاه میکرد.
---
### مامان لیلا
ـ دکتر...
باز حالش بد شده.
---
### پزشک
ـ میدونم.
فعلاً اجازه بدین دوباره بررسیش کنیم.
---
چند لحظه بعد پزشک گفت:
ـ حامی، چشمهات رو باز نگه دار.
---
حامی سعی کرد چشمهاش رو باز نگه داره.
---
### پزشک
ـ همینطور...
آروم.
---
جانا دست مادرش رو گرفت.
حامی متوجه شد و خیلی آرام گفت:
ـ مامان...
---
مامان لیلا سریع نزدیکش شد.
ـ جانِ مامان؟
---
### حامی
ـ نگران نباش...
---
مامان لیلا لبخند زد، ولی اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
ـ باشه مادر...
---
پزشک بعد از چند لحظه گفت:
ـ فعلاً شرایطش بهتر شده.
ولی باید همچنان تحت نظر باشه.
اگر دوباره این حالت تکرار شد، سریع به من خبر بدین.
---
جانا سرش رو تکون داد.
ـ چشم دکتر.
پزشک و پرستار از اتاق خارج شدن.
جانا دوباره کنار تخت نشست.
---
### جانا
ـ داداش...
---
حامی چشمهاش رو باز کرد.
ـ جانم؟
---
### جانا
ـ دیگه حق نداری امروز ما رو بترسونی.خ
---
حامی با خستگی لبخند زد.
ـ سعی میکنم...
---
جانا دستش رو گرفت.
ـ نه.
باید قول بدی.
---
حامی چند ثانیه به خواهرش نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
ـ قول میدم آبجی...
جانا سرش رو روی لبهی تخت گذاشت و نفس راحتی کشید.
اما هنوز ترس اتفاقات دیشب از دل هیچکدومشون بیرون نرفته بود.
---
✮⋆ 🎀 𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟦0🎀 ⋆✮
# بسم الله الرحمن الرحیم
حدود یک ساعت گذشته بود...
حامی بالاخره کمی آرومتر شده بود.
جانا کنار تخت نشسته بود و مامان لیلا هم هر چند دقیقه یکبار حالش رو میپرسید.
در اتاق باز شد.
علیرضا و ارغوان وارد شدن.
علیرضا همین که حامی رو دید، قدمهاش رو تند کرد.
---
### علیرضا
ـ داداش...
چه بلایی سر خودت آوردی؟
---
حامی با دیدنش لبخند کمرنگی زد.
ـ سلام رفیق...
---
علیرضا نزدیک تخت اومد.
ـ سلام و زهرمار!
از وقتی جانا زنگ زد، قلبم اومد تو دهنم.
---
حامی با خستگی خندید.
ـ ببخشید...
---
### علیرضا
ـ این کلمه رو دیگه نگو.
هر بار میای بیمارستان، یه سال از عمر من کم میشه!
---
ارغوان آرام جلو اومد.
اما وقتی حامی رو دید، لبخندش خیلی زود محو شد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
---
### ارغوان
ـ حامی...
---
حامی نگاهش کرد.
ـ جانم؟
---
ارغوان کنار تخت نشست.
ـ خوبی؟
---
حامی سعی کرد لبخند بزنه.
ـ الان بهترم.
---
ارغوان دست حامی رو گرفت.
ـ وقتی علیرضا گفت حالت بد شده...
دیگه نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم اینجا.
---
حامی با صدای آروم گفت:
ـ نمیخواستم نگران بشی.
---
ارغوان با ناراحتی نگاهش کرد.
ـ تو هیچوقت نمیخوای کسی نگران بشه.
حتی وقتی خودت حالت خوب نیست.
---
حامی چیزی نگفت.
فقط نگاهش رو پایین انداخت.
---
علیرضا روی صندلی نشست.
ـ خب آقای قهرمان...
پزشک چی گفته؟
---
جانا جواب داد:
ـ هنوز دارن بررسیش میکنن.
دیشب هم حالش خیلی بد شد.
---
علیرضا نگاهش به حامی افتاد.
ـ دیشب؟!
حامی سریع گفت:
ـ چیزی نیست.
---
علیرضا اخم کرد.
ـ حامی...
---
ارغوان هم با نگرانی گفت:
ـ چه اتفاقی افتاده؟
---
جانا آهسته توضیح داد:
ـ دیشب حالش خیلی بد شد، اورژانس اومد، بعد هم توی بیمارستان یه حمله بهش دست داد و پزشکها دارو دادن تا آروم بشه.
---
ارغوان چند لحظه ساکت موند.
دست حامی رو کمی محکمتر گرفت.
---
### ارغوان
ـ چرا به من نگفتین؟
---
حامی آروم جواب داد:
ـ چون میدونستم میای و خودتو اذیت میکنی.
---
ارغوان با بغض گفت:
ـ خب من نامزدتم...
مگه قرار نیست توی این چیزا کنارت باشم؟
---
حامی چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
ـ چرا...
قرارِ همین باشه.
---
علیرضا با لبخند گفت:
ـ بالاخره یه حرف حساب ازش شنیدیم!
جانا خندید.
حتی مامان لیلا هم لبخند زد.
برای چند لحظه، فضای اتاق دوباره گرم شد.
اما ناگهان حامی دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
لبخند از صورت جانا محو شد.
---
### جانا
ـ داداش؟
حالت خوبه؟
---
حامی آرام گفت:
ـ فقط...
یکم سرم سنگین شد.
---
ارغوان فوراً بلند شد.
ـ جانا، پرستار رو صدا کنیم؟
حامی چشمهاش رو بست.
ـ نه...
فقط یه کم...
استراحت میکنم.
جانا و علیرضا و ارغوان به هم نگاه کردن.
هیچکدوم مثل قبل مطمئن نبودن که این بار واقعاً «فقط یه کم خستگی» باشه...
---
✮⋆ 🎀 𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟦1🎀 ⋆✮
# بسم الله الرحمن الرحیم
چند دقیقه بعد...
حامی کمی آرومتر شده بود.
علیرضا کنار تخت نشسته بود و جانا هم هنوز ایستاده بود.
اما حامی با دیدن خستگی همه، آروم گفت:
---
### حامی
ـ بچهها...
دیگه برین خونه.
---
### جانا
ـ چی؟!
---
### حامی
ـ از دیشب اینجایین.
مامان هم اصلاً نخوابیده.
شما هم خسته شدین.
---
### جانا
ـ من نمیرم.
---
حامی لبخند زد.
ـ آبجی...
خواهش میکنم.
من خوبم.
---
### جانا
ـ ولی...
---
### حامی
ـ فقط چند ساعت.
قول میدم استراحت کنم.
---
علیرضا هم گفت:
ـ خب...
من میمونم.
---
حامی سرش رو تکون داد.
ـ تو هم برو.
---
### علیرضا
ـ مطمئنی؟
---
### حامی
ـ آره رفیق.
فردا دوباره میبینمت.
---
علیرضا آه کشید.
ـ باشه...
ولی اگه چیزی شد، زنگ میزنی.
---
حامی لبخند زد.
ـ قول.
---
جانا هنوز راضی نبود.
---
### جانا
ـ من واقعاً دوست ندارم تنها بمونی.
---
ارغوان که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
ـ جانا...
من میمونم.
---
جانا به ارغوان نگاه کرد.
ـ مطمئنی؟
---
ارغوان سرش رو تکون داد.
ـ آره.
تو هم برو یکم استراحت کن.
---
حامی با لبخند گفت:
ـ دیدی؟
ارغوان هست.
---
جانا بالاخره تسلیم شد.
---
### جانا
ـ باشه...
ولی اگه چیزی شد، همون لحظه بهم زنگ بزن.
---
### حامی
ـ چشم آبجی.
---
مامان لیلا قبل از رفتن پیشونی حامی رو بوسید.
ـ زود خوب شو مادر.
---
حامی لبخند زد.
ـ چشم مامان.
---
همه از اتاق خارج شدن.
در بسته شد.
این بار فقط ارغوان و حامی داخل اتاق موندن.
ارغوان صندلی رو نزدیکتر کشید.
---
### ارغوان
ـ خب آقای لجباز...
بالاخره تنها شدیم.
---
حامی خندید.
ـ تو چرا نرفتی؟
---
### ارغوان
ـ چون یکی باید مواظبت باشه.
---
### حامی
ـ خودم میتونم مواظب خودم باشم.
---
ارغوان ابرو بالا انداخت.
ـ آره؟
اینم نتیجهش!
---
حامی خندید.
ـ باشه...
قبول.
---
چند دقیقه بعد، حرفشون از بیمارستان به خاطرات قدیمی رسید.
از اولین روزی که با هم آشنا شده بودن...
از دعواهای کوچیکشون...
از مسخرهبازیهای علیرضا...
و حتی از روزی که جانا برای اولین بار ارغوان رو دیده بود.
برای اولین بار بعد از چند روز، حامی واقعاً لبخند میزد.
---
### حامی
ـ میدونی ارغوان...
من خیلی خوششانسم.
---
### ارغوان
ـ چرا؟
---
حامی نگاهش کرد.
ـ چون شماها رو دارم.
---
ارغوان لبخند زد.
ـ ما هم خوششانسیم که تو رو داریم.
---
حامی چند لحظه ساکت موند.
بعد چشمهاش رو بست.
---
### ارغوان
ـ خستهای؟
---
### حامی
ـ یه کم...
---
ارغوان آرام گفت:
ـ پس بخواب.
من اینجام.
---
حامی آروم سرش رو تکون داد.
چشمهاش بسته شد.
---
اما چند کیلومتر آنطرفتر...
در خانه...
جانا روی مبل نشسته بود.
اما اصلاً آرام و قرار نداشت.
هر چند ثانیه یکبار گوشیاش رو چک میکرد.
---
### مامان لیلا
ـ جانا...
بخواب دخترم.
---
### جانا
ـ نمیتونم مامان.
---
بابا حمید گفت:
ـ ارغوان پیششه.
تنها نیست.
---
جانا آه کشید.
ـ میدونم بابا...
ولی دلم شور میزنه.
---
چند دقیقه گذشت.
جانا بالاخره از جاش بلند شد.
---
### جانا
ـ من نمیتونم.
---
مامان لیلا با تعجب نگاهش کرد.
ـ کجا میری؟
---
### جانا
ـ بیمارستان.
---
بابا حمید گفت:
ـ الان؟
---
### جانا
ـ آره.
فقط میخوام ببینمش.
---
مامان لیلا چند لحظه به دخترش نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ باشه مادر...
فقط وقتی رسیدی بهم خبر بده.
---
جانا سریع گوشیاش رو برداشت.
اسنپ گرفت.
چند دقیقه بعد پیام اومد:
«راننده به محل شما رسید.»
جانا کفشهاش رو پوشید و از خونه بیرون رفت.
تمام مسیر فقط به یک چیز فکر میکرد:
«فقط برسم و خودم ببینم حال داداشم خوبه...»
در همین لحظه...
در بیمارستان، ارغوان هنوز کنار تخت حامی نشسته بود.
و نمیدونست چند دقیقهی دیگه جانا دوباره وارد اتاق میشه.
---
✮⋆ 🎀 𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟦2🎀 ⋆✮
# بسم الله الرحمن الرحیم
حدود بیست دقیقه گذشته بود...
جانا تمام مسیر حتی یک لحظه هم آروم نگرفته بود.
گوشی توی دستش بود و مدام صفحه رو نگاه میکرد.
بالاخره ماشین جلوی بیمارستان توقف کرد.
جانا سریع پیاده شد و وارد بیمارستان شد.
---
چند دقیقه بعد...
به راهروی بخش رسید.
از دور ارغوان رو دید که روی صندلی کنار اتاق حامی نشسته بود.
جانا نفس راحتی کشید.
---
### جانا
ـ ارغوان!
---
ارغوان با تعجب از جاش بلند شد.
ـ جانا؟!
تو اینجا چیکار میکنی؟
---
### جانا
ـ نتونستم خونه بمونم.
دلم شور میزد.
---
ارغوان لبخند کوچیکی زد.
ـ میدونستم برمیگردی.
---
### جانا
ـ حامی چطوره؟
---
ارغوان به اتاق نگاه کرد.
ـ خوابه.
ولی چند دقیقه پیش بیدار بود.
حالش هم آرومتر شده.
---
جانا آهسته نفسش رو بیرون داد.
ـ خدا رو شکر...
---
### ارغوان
ـ بیا، خودت ببینش.
---
جانا وارد اتاق شد.
حامی روی تخت خوابیده بود.
چراغ اتاق کمنور بود و صدای آرام دستگاهها در فضا میپیچید.
جانا چند قدم جلو رفت.
---
### جانا
ـ داداش...
---
حامی آرام چشمهاش رو باز کرد.
چند لحظه طول کشید تا جانا رو بشناسه.
بعد لبخند کوچیکی زد.
---
### حامی
ـ آبجی؟
---
جانا کنار تخت نشست.
ـ آره...
اومدم.
---
حامی با تعجب گفت:
ـ تو چرا برگشتی؟
---
جانا لبخند زد.
ـ نتونستم بمونم خونه.
---
حامی آهسته خندید.
ـ مگه نگفتم استراحت کن؟
---
### جانا
ـ تو اول خودت استراحت کن، بعد برای من دستور صادر کن!
---
حامی لبخند زد.
ـ باشه...
قبول.
---
ارغوان هم وارد اتاق شد و کنار جانا ایستاد.
چند لحظه هر سه نفر ساکت بودن.
حامی به هر دوشون نگاه کرد.
---
### حامی
ـ شما دوتا واقعاً قرار نیست بذارین من تنها باشم؟
---
### جانا
ـ نه.
---
### ارغوان
ـ اصلاً!
---
حامی خندید.
ـ میدونستم...
---
جانا دستش رو روی لبهی تخت گذاشت.
ـ فقط قول بده امشب دیگه ما رو نترسونی.
---
حامی چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ قول میدم تا جایی که بتونم.
---
جانا اخم کرد.
ـ «تا جایی که بتونم» یعنی چی؟
---
حامی خندید.
ـ یعنی قول میدم.
---
ارغوان با لبخند گفت:
ـ اینو بهتر گفتی.
حامی دوباره چشمهاش رو بست.
جانا و ارغوان هر دو کنار تخت موندن.
این بار جانا مطمئن بود که هر اتفاقی بیفته...
خودش کنار برادرشه.
هدایت شده از forbidden love
ماهوین :با عجز به تصویر رو بروم خیره بودم
باورم نمیشد
نه علی تو منو تنها نمیزاری تنهام نمیزاری نباید تنهام بزاری
جسم بی جونشو میون دستام گرفته بودم و مدام تکونش میدادم که به هوش بیاد اما انگار نه انگار
حامی: بغض ته گلومو گرفته بود نمیتونستم بپذیرم علی مرده
<حتی حتی وقتی مرده بود هم با ابهت بود..>
برای خوندن ادامش همراه من شو
با حضور حامیم علی یاسینی شروین حاجیپور
https://eitaa.com/forbiddeenlovee