eitaa logo
سبک زندگی اسلامی همسران
19.8هزار دنبال‌کننده
10.3هزار عکس
2هزار ویدیو
16 فایل
🌹🍃🌹🍃🌹🍃 ❤️پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله: 🍃🌹در اسلام هيچ بنايى ساخته نشد كه نزد خداوند عزّ و جلّ محبوبتر و ارجمندتر از ازدواج باشد.🌹🍃 🔴 تبلیغات و پیشنهادات «مشاوره همسرداری» http://eitaa.com/joinchat/603586571C7ac687810f
مشاهده در ایتا
دانلود
یـــــارحــــمــــانــــــ... ... 💗💗💗💗💗 بعد از قطع کردن گوشی رفتم سمت ماشین.. سوار شدم و بدون گفتن هیچ حرفی سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم... انگار حضور رایان رو به کل فراموش کرده بودم که وقتی حرف زد کمی به خودم اومدم و صافتر رو صندلی نشستم: +چی شد؟کجا میری بالاخره؟! قطره اشکی از گوشه چشمم چکید...دوباره چشمامو بستم و آروم زمزمه کردم: _وقتش شده در پیش بگیرم سفرم را... جایی بروم تا تو نیابی اثرم را... من میروم اینبار به جایی که بدانند... قدر من و احساسم و چشمان ترم را... خواست حرفی بزنه که صدای اس ام اس گوشی بلند شد... با دیدن نام محیا فهمیدم اس ام اس،آدرسه... گرفتمش جلو چشمای رایان و زیرلب گفتم: _میرم اینجا... 💝💝💝💝💝💝💝 @hamsardarry 💕💕💕
یــــــارحــــیــمــــــ... ... ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ چند دقیقه ای توی ماشین به سکوت گذشت تا اینکه چشمامو باز کردم تا سوالی که از اول تو ذهنم بود رو بپرسم هرچند جوابشو تا حدودی میدونستم... مثل همیشه حرف زدن باهاش برام سخت بود... گلومو صاف کردم تا توجهشو جلب کنم ولی اون خیلی بیشتر از این حرفا غرق فکر و خیال بود... _اااامممم...میگم که... نگاه کوتاهی بهم انداخت و دوباره به جلو خیره شد... منم ادامه دادم: _wh...where is...Christian?!(کِ...کریستن کجاست؟) بعد از اتمام حرفم نفس لرزونی کشیدم... سری تکون داد و گفت: +کار داشت... کمی مکث کرد و ادامه داد: +رفته نتیجه کنکورشو...چک کنه... کنکور...منم باید چک میکردم...ولی...ندایی از درونم فریاد میزنه چک کنی که چی بشه داغ دلت تازه شه؟تو که نمیتونی بری دانشگاه...با کدوم پول میخوای بری؟...با کدوم پشتوانه؟!...پس چه اهمیتی داره که چی قبول شدی؟!... دلم میخواد بدونم کریستن چی قبول شده...ولی غرورم اجازه نمیده بپرسم... اما رایان فهمیده تر از این حرفاس چون خودش ادامه میده: +همونی که دوس داشت...روانشناسی... سعی میکنم لرزش صدامو به حداقل برسونم و میگم: +Oh,really?sounds great...(عه واقعا؟این عالیه) سری در تایید حرفم تکون میده و هیچی نمیگه... تا رسیدن به مقصد دیگه هیچ کدوم حرفی نمیزنیم... 🍃 ماشین جلو در سفید خونه محیا اینا توقف میکنه... هیچ عکس العملی نمیتونم نشون بدم... نه پیاده میشم نه حرفی میزنم... فقط از پنجره ماشین به خونه حیاط دار خیره میشم... رایان بالاخره به حرف میاد: +اینه؟ _نمیدونم... +ینی چی مگه اینجا خونه دوستت نیس؟مگه تاحالا نیومدی خونشون؟چطور نمیدونی؟ _چرا اینجا خونه دوستمه ولی تا حالا نیومدم خونشون... +الینا برنامت چیه؟! _منظورت... جملمو نصف گذاشت و گفت: +میخوای چی کار کنی؟تا کِی میخوای اینجا بمونی؟ ناخودآگاه پوزخندی زدم و با لحن سردی گفتم: _مگه براتون مهمه؟ @hamsardarry 💕💕💕
یــــــارحــــیــمــــــ... ... ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ با حرص گفت: +الینا؟! با عصبانیت بدون کنترل روی حرفا و رفتارام داد زدم: _چیه؟هِی همتون الینا الینا راه انداختین...میخوام چی کار کنم؟تا کی میخوام اینجا بمونم؟مگه مهمه؟مگه براتون مهمه؟مگه اونموقع که از خونه پرتم میکردین بیرون پرسیدین میخوای چی کار کنی؟کجا میخوای بمونی؟هان؟با توام...یکیتون براتون مهم بود؟من نمیدونم ینی مسلمون شدن انقدر بده که همتون دارین منو از خودتون میرونید؟اون از پدری و مادری که خودشون منو به دنیا آوردن و بزرگم کردن...اینم از شماها...از اون کریستنی که یه عمر ادعای برادری برام میکرد ولی الان که بهش نیاز دارم تنهام گذاشته...اون از ماریا که همیشه و همه جا منو خواهر خودش معرفی میکرد ولی الان حتی جواب تلفنامم نمیده...اینم از تو که موظفی منو از خونمون بکنی بیرون...اه... بعدم بدون اینکه فرصتی برا جواب دادن به رایان بدم از ماشین پیاده شدم و در ماشین رو به هم کوبیدم... همونجور که گریه میکردم رفتم چمدونمو از در عقب برداشتم... چمدون رو که پیاده کردم دیدم رایان از ماشین پیاده شده و جلو در خونه محیا اینا واستاده... بی توجه بهش رفتم سمت در و کنارش وایستادم...دست دراز کردم که آیفونو بزنم که صدای محیا از آیفون بلند شد: +الینا تویی؟بدو بیا تو... بعد هم در با صدای تیکی باز شد... مردد بودم برم تو یا نه که رایان یه بار دیگه زنگ زد... پرسشی نگاش کردم ولی اون روشو ازم برگردوند... بعد از گذشت یک دقیقه محیا اومد دم در و پرید تو بغلم: +سلاااام خوشکل خانمی...دلم برات تنگ شده بود...این طرفا... @hamsardarry 💕💕💕
یـــــارحــــمــــانــــــ... ... 💗💗💗💗💗 خودشو ازم جدا کرد و تازه رایانو دید: +اوا ببخشید...ندیدم اول!خوبین؟شما کریستن برادر الینایید درسته؟ پوزخندی رو لبم نشست...با همون پوزخند به رایان نگاه کردم ببینم چی جواب میده... اونم مثل همیشه کم نیاورد و جواب داد: +کریستن نیستم ولی میتونید فکر کنید منم برادر الینام... از لفظ برادر الینا یه جوری شدم...دلم بیش از پیش گرفت... ناخودآگاه پوزخند رو لبام خشک شد و بغض تو گلوم جا گرفت... برا سرازیر نشدن اشکم لبامو رو هم فشار دادم... محیا که از حرف رایان هیچی نفهمیده بود سرشو چرخوندو خواست از من چیزی یپرسه که با دیدن قیافه زارم گف: +الینا؟خوبی؟چی شده؟ الان خیلی خیلی خیلی نیاز به یکی داشتم که تو بغلش زار بزنم... پس خودمو انداختم تو بغل و محیا و از ته دلم گریه کردم... دو سه دقیقه گذشت که محیا گف: +الی جونم تو کوچه ایم...خوبیت نداره...بریم داخل...بیا عزیزم... خواست من رو به داخل ببره که رایان کیفمو از پشت کشید و بلند خطاب به محیا گفت: +can I...talk to her?!(میتونم...باهاش حرف بزنم؟!) محیا که فهمیده بود رایان چی میگه شونه و ابرویی بالا انداخت و گف: +البته.. بعدم لبخند گرمی به من زد و دستم رو ول کرد... یک قدمی رو که به داخل خونه رفته بودم رو برگشتم و به سمت رایان رفتم... منتظر نگاش کردم...نگاهی به پشت سرم انداخت...فهمیدم به خاطر محیا نمیتونه حرف بزنه... برگشتم لبخند دل گرم کننده ای که بی شباهت به پوزخند نبود بهش زدم و خودش تا تهشو خوند که گفت: +من میرم داخل عزیزم...کارت تموم شد زودبیا...بعدم رفت تو... @hamsardarry 💕💕💕
یـــــارحــــمــــانــــــ... ... 💗💗💗💗💗 برگشتم دوباره منتظر چشم دوختم به رایان که یک قدم اومد جلو بند کیفمو گرفت و کشید سمت ماشین... با رسیدن به ماشین بند کیفمو از حصار دستاش جدا کردم و گفتم: _چیه؟ماموریتتو انجام دادی...حالا برو دیگه...منتظر چی هستی؟ سردی و تلخی کلامم دست خودم نبود که اگه بود هیچ وقت اینطور با کسی که از خودمم بیشتر دوسش دارم حرف نمیزدم... سردی و تلخی کلامم مربوط به حال و روزم بود...به وضعیتم...وضعیتی که توش عشقم مامور جدا کردن من از خونوادم شده بود... با عصبانیت در حالی که معلوم بود داره سعی میکنه صداشو بالا نبره گفت: +الینا درست حرف بزن...چته صداتو انداختی تو کلتو هی هوار میکشی؟تو که هر غلطی دلت خواسته کردی حالا دوقورت و نیمتم باقیه؟ خواستم حرفی بزنم که غرید: +ساکت...هرچی حواستی بگی تا الآن گفتی...حالا من میپرسم تو جواب بده...بگو ببینم این دوستت مطمئنه؟ ای خدا چرا با من اینکارو میکنه... بازهم بدون اینکه برگردم از حرکت ایستادم...حقیقت این بود که طاقت برگشتن و دوباره دیدنشو نداشتم... رایان بعد از چند ثانیه به حرف اومد و سریع گفت: +keep your self...(مواظب خودت باش) و بلافاصله بعدش صدای بسته شدن در ماشین و استارت زدنش اومد... در یک لحظه با یک تصمبم آنی برگشتم سمتش که برای آخرین بار ببینمش ولی دیر رسیدم و فقط تونستم برای آخرین بار ماشینشو ببینم که از من دور شد... ❣❤ ❣ 🚫گُفتَم نَبینَم رویِ تو شایَد فِراموشَت کُنَم... شایَد نَدارَد بَعد از این بایَد فراموشَت کُنَم...🚫 ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ @hamsardarry 💕💕💕
یـــــاعلــــیــــمـــــ... ... ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ با قدم هایی سست و لرزان رفتم سمت خونه محیا... همین که در خونه رو پشت سرم بستم زانوهام تا شد و نشستم پشت در... دیگه اختیار اشکام دست خودم نبود...اختیار صدای هق هقم دست خودم نبود...چقدر من امروز بی طاقت و بی اراده شده بودم!!! میدونستم مامان بابای محیا خونه نیستن ولی مگه فرقی هم به حال منِ بی اراده داشت؟! نه!...مطمئنا نداشت...! 👈...ایــــن حالِ منِ بی توست... ...بُغضِ غَزَلے بــــے رَحـــم... اُفتاده تَرین خورشـــید... ...زیرِ سُمِ اَســـبِ شَب...👉 محیا که از صدای بسته شدن در متوجه حضور من تو خونه شده بود خودشو با سرعت به من رسوند... با دیدن حال زارم سریع به سمتم اومد و با گرفتن دو بازوم مجبور به بلند شدنم کرد و منو به سمت داخل خونه برد... وقتی رفتیم تو من رو روی یک مبل نشوند و خودش به سرعت به آشپزخونه رفت... وقتی برگشت یه لیوان دستش بود که حدس زدم آب قند باشه... اومد سمتمو همونطور که لیوانو دستم میداد گفت: +بیا عزیزم بیا این آب قند رو بخور یکم جون بگیری بعد برام تعریف کن چه اتفاقی افتاده؟این پسر کی بود؟ لیوانو از دستش گرفتم و بدون هیچ ممانعتی سر کشیدم...واقعا به این آب قند نیاز داشتم... بعد از این که آب قندم تموم شد محیا که داشت شونه هامو ماساژ میداد لیوانو از دستم گرفت و گذاشت رو میز شیشه ای روبروش... بعد با لحن آروم و ملایمی گفت: +الی جونم؟خاهرم؟نمیخوای بگی چی شده؟بابا این پسره کی بود؟ من که اشکام بند اومده بود و تا الان فقط هق هق میکردم دوباره اشکام روون شدن و من با گریه همه چیزو برا محیا تعریف کردم... بعد از تموم شدن حرفام محیا با حالت متعجبی گف: +پس رایان این بود!!! تو دنیا فقط سه نفر از قضیه رایان خبر داشتن اول اسما و حسنا بعدم محیا که کم و بیش در جریان ماجرا بود... سرشو آورد بالا و نگاهی به من انداخت... اشکامو که دید حرفش تو دهنش موند و به جاش منو کشید تو بغلش... بعد از دو دقیقه منو از خودش جدا کرد و گفت: +نگران چی هستی عزیز دلم؟اصن همینجا میمونی!پیش خودمون زندگی میکنی!میشی خواهر خودم...منم که تکم خواهر برادری هم ندارم که معذب باشی...دیگه چی میگی؟هان؟نریز اون اشکارو دیگه!... لبخند محزونی زدم و با بغض گفتم: _چی داری میگی محیا؟چجور پیش شما بمونم؟تا عمر دارم سربارتون باشم؟ محیا که مثلا میخواس جو رو عوض کنه مشتی به بازوم زد و گفت: +اوووه پاشو جمعش کنا!حالا من یه چی گفتم؟ @hamsardarry 💕💕💕
یـــــاعلــــیــــمـــــ... ... ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ بعدم با ادای بامزه ای گف: +تا آخر عمر!غلط کردی یک سال میمونی بعدم شوهرت میدیم شمارو به خیرو مارو به سلامت!!! توی اون وضعیت اصلا حوصله ی شوخی و خنده نداشتم برا همین با ناله گفتم: _محیا... محیا خواست چیزی بگه که صدای آیفون بلند شد... از جا بلند شد و همینطور که به سمت آیفون میرفت گفت: +مامان اینان... با شنیدن این حرف از دهان محیا تازه یاد موقعیت خودم افتادم و با ناله گفتم: _وای محیا... محیا که به سمت آیفون میرفت متعجب چرخید سمت من و گفت: +چیه؟ باهمون حالت ناله مانندم گفتم: _مامانت اینا... محیا که انگار خیالش از جانب ترس بیهوده من راحت شده باشه دوباره به مسیرش به سمت آیفون ادامه داد و گف: +دیوونه...ترسیدم...گفتم چی شده!مامانمه...دیو دوسر که نیس...الان میرم تو حیاط همه چیو براش توضیح میدم... بعد از این حرف دکمه آیفونو زد و ادامه داد: +مطمئنم کلی هم خوشحال میشه...مامانو که میشناسی عاااشق مهمونه! بعد هم به سمت حیاط رفت و من تازه وقت کردم خونشون رو درست برانداز کنم... ست آبی و فیروزه ای خونه نمای قشنگی به خونه داده بود... @hamsardarry 💕💕💕
یـــــاعلــــیــــمـــــ... ... ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ همینطور که به اطرافم نگاه میکردم در شیشه ای سالن باز شد و من صدای مادر محیا رو شنیدم که میگف: +ای بابا!محیا یه بار گفتی دیگه!خیلی خب... و بعد صدای محیا که میگف: +ماماان... محیا فرصت نکرد ادامه حرفش رو بگه چون مادرش رسید جلو من و من هم به احترام از جام بلند.مادر با لبخند محوی نگام کرد که باعث شد سرم رو کمی بندازم پایین و زیر لب سلام کنم... مادر محیا بعد از شنیدن سلام من با لبخند پررنگ تری به سمتم اومد و گف: +سلام به رو ماهت خوشکلم...خوش اومدی...بفرما بشین... بعد خطاب به محیا پرسید: +مادر پذیرایی کردی از دوستت؟ محیا خجالت زده خواست جوابی بده که خودم زودتر گفتم: _نه ممنون نیازی نیس...من...من... خودم هم نمیدونستم من چی؟!من میخوام برم؟من الان رفع زحمت میکنم؟من مزاحم نمیشم؟ حالا که مزاحم شدم و نمیتونمم رفع زحمت کنم! مادر محیا سری تکون داد و گف: +این حرفا چیه؟امان از دست محیای بی حواس...برو دخترم بشین من الان برات شربت میارم... زیر لب ممنونی زمزمه کردم... @hamsardarry 💕💕💕
یـــــاعلــــیــــمـــــ... ... ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ بعدم با ادای بامزه ای گف: +تا آخر عمر!غلط کردی یک سال میمونی بعدم شوهرت میدیم شمارو به خیرو مارو به سلامت!!! توی اون وضعیت اصلا حوصله ی شوخی و خنده نداشتم برا همین با ناله گفتم: _محیا... محیا خواست چیزی بگه که صدای آیفون بلند شد... از جا بلند شد و همینطور که به سمت آیفون میرفت گفت: +مامان اینان... با شنیدن این حرف از دهان محیا تازه یاد موقعیت خودم افتادم و با ناله گفتم: _وای محیا... محیا که به سمت آیفون میرفت متعجب چرخید سمت من و گفت: +چیه؟ باهمون حالت ناله مانندم گفتم: _مامانت اینا... محیا که انگار خیالش از جانب ترس بیهوده من راحت شده باشه دوباره به مسیرش به سمت آیفون ادامه داد و گف: +دیوونه...ترسیدم...گفتم چی شده!مامانمه...دیو دوسر که نیس...الان میرم تو حیاط همه چیو براش توضیح میدم... بعد از این حرف دکمه آیفونو زد و ادامه داد: +مطمئنم کلی هم خوشحال میشه...مامانو که میشناسی عاااشق مهمونه! بعد هم به سمت حیاط رفت و من تازه وقت کردم خونشون رو درست برانداز کنم... ست آبی و فیروزه ای خونه نمای قشنگی به خونه داده بود... @hamsardarry 💕💕💕
یـــــاعلــــیــــمـــــ... ... ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ همینطور که به اطرافم نگاه میکردم در شیشه ای سالن باز شد و من صدای مادر محیا رو شنیدم که میگف: +ای بابا!محیا یه بار گفتی دیگه!خیلی خب... و بعد صدای محیا که میگف: +ماماان... محیا فرصت نکرد ادامه حرفش رو بگه چون مادرش رسید جلو من و من هم به احترام از جام بلند.مادر با لبخند محوی نگام کرد که باعث شد سرم رو کمی بندازم پایین و زیر لب سلام کنم... مادر محیا بعد از شنیدن سلام من با لبخند پررنگ تری به سمتم اومد و گف: +سلام به رو ماهت خوشکلم...خوش اومدی...بفرما بشین... بعد خطاب به محیا پرسید: +مادر پذیرایی کردی از دوستت؟ محیا خجالت زده خواست جوابی بده که خودم زودتر گفتم: _نه ممنون نیازی نیس...من...من... خودم هم نمیدونستم من چی؟!من میخوام برم؟من الان رفع زحمت میکنم؟من مزاحم نمیشم؟ حالا که مزاحم شدم و نمیتونمم رفع زحمت کنم! مادر محیا سری تکون داد و گف: +این حرفا چیه؟امان از دست محیای بی حواس...برو دخترم بشین من الان برات شربت میارم... زیر لب ممنونی زمزمه کردم... @hamsardarry 💕💕💕
یـــــاعلــــیــــمـــــ... ... ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ مادر محیا به سمت آشپزخونه رفت و من تا خواستم بشینم محیا دستمو گرفت و به سمت اتاقش برد و همونطور که منو میکشید گف: +بیا بریم تو اتاق من...وسایلاتم بعد میاریم تو اتاق... وارد اتاق که شدیم نگاه سرسری به کل اتاق انداختم... اتاق ساده ای بود و چیزی برا کنکاش نداشت!!!... به سمت تخت چوبی کنار پنجره رفتم و لبه تخت نشستم... اونقدر خسته بودم و سرم به خاطر گریه ها و زجه هام درد میکرد که حوصله هیچ کار نداشتم... دلم فقط یه خواب آروم میخواست... انگار محیا هم اینو از نگاه خستم خوند که اومد سمتمو آروم شونه هامو فشار داد و هلم داد سمت بالشت و گفت: +معلومه خیلی خسته ای یکم بخواب یک ساعت دیگه اذونه...اذون صدات میزنم...راحت باش... لبخندی به نشانه سپاس بهش زدم و چشمامو بستم... 🍃 با شنیدن صدای مهربون محیا از خواب بیدار شدم ولی چشمامو باز نکردم...محیا همینطور صدام میزد: +الینا...الی جون؟...خانوم خانما...پاشو دیگه... به زور چشمامو باز کردم تا بفهمه بیدارم... چشممو که باز کردم گف: +بیدار شدی؟پاشو...پاشو..اذون گفتن... اونقدر گیج و منگ بودم که نمیدونستم منظورش اذون صبحه یا اذون مغرب برا همین با بی حالی گفتم: _چه اذونی؟ +وا دختر تو چرا شیش میزنی؟اذون مغرب دیگه پاشو... به سختی از جام پاشدم رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم.... @hamsardarry 💕💕💕
یـــــاعلــــیــــمـــــ... ... ❣❤️❣❤️❣❤ ❣ بعد از نماز داشتم جانماز رو جمع میکردم که یاد اسما و حسنا افتادم...جانماز رو نصفه نیمه ول کردم و دویدم سمت کیفم که محیا اورده بود تو اتاق... همونجور که زیپ کیفو باز میکردم خدا خدا میکردم که اسما یه جوابی به پیامم داده باشه... بالاخره گوشیو پیدا کردم و بازش کردم... سی تا تماس بی پاسخ از اسما و حسنا و شماره خونشون... خوشحال دستمو کشیدم رو شماره حسنا و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم... دیگه داشتم از جواب دادنش ناامید میشدم که صداش تو گوشم پیچید: +الینا؟!چه عجب!کشتی مارو دختر جون... _سلام!... +سلام و ...لا اله الا الله...علیک سلام...بگو ببینم چی شده؟کجایی تو؟چرا صدات گرفته؟معنی پیامی که به اسما داده بودی چی بود؟چه اتفاقی افتاده؟الییینااا مُردی؟چرا جواب نمیدی پس؟ _پوووف...تموم شد؟سوال دیگه ای هم داری بفرما.گوش مفته! +الینا!چرت نگو...بگو ببینم چی شده؟نه نه...یه دقیقه صبر کن بگم اسما هم بیاد اونم بشنوه... بعد از این حرفش بی توجه به من داد زد: +اســـــی...خاااهر...بیا الیناس... بعد از دو ثانیه صدای متشاکی اسما هم تو گوشی پیچید: +ای خبر مرگتو برام بیارن الی؟کدوم گوری بودی؟چرا جواب اون گوشیتو نمیدادی؟ دوباره مثل همون برخوردم با حسنا بی توجه به حرفای اسما گفتم: _سلام!... @hamsardarry 💕💕💕