eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت بیست و سوم] چند ثانیه چشم هایش را بست تا به خودش مسلط شود. مامان را نگاه کرد و گفت: مامان جون.. یه چیزی ازتون میپرسم.. منو ببخشید! ببخشید بابت این بی ادبی.. ولی از دیروز دارم‌ دیوونه میشم! یه چیزی ازتون میپرسم بهم جواب میدین؟ مامان من را نگاه کرد. دستبند و جعبه اش را گذاشت روی میز و دست هایش را گذاشت روی دست های لرزان نسرین و گفت: معلومه دخترم. بپرس عزیزم. نسرین گفت: میشه بهم بگید، کاوه.. کاوه برای چی این چند روز خونه‌ست؟ یک هو تمامِ خونِ توی قلبم ریخت پایین. حالا مطمئن شده بودم نسرین همه چیز را میداند. تمام قفل های نگاهش حالا باز شده بود. هنوز نمیدانستم از کجا و چطور، اما شک نداشتم نسرین، دلیل دیگری برای این کار ندارد. مامان چیزی نگفته بود و نسرین را مات نگاه میکرد. نسرین دوباره گفت: برای چی این چند روز خونه‌س؟ گفتم: نسرین جان. من با شما حرف میزنم.. اجاز.. پرید وسط حرفم و گفت: لطفا کاوه. لطفا هیچی نگو. و دوباره مامان را نگاه کرد. مامان سرش را چرخواند سمت بابا و گفت: خب.. خب مرخصی بوده دیگه.. بابا ادامه داد: مرخصیِ بعد از اتمام پرونده‌ش.. نسرین سرش را به چپ و راست تکان داد. دستش را از توی دست مامان کشید بیرون و اشکی که داشت روی صورتش مینشست را پاک کرد. گفت: نه.. نه. بخدا.. بخدا اگه بهم بگید الان من نباید بدونم هیچی نمیگم. اگه بگید هنوز مَحرمِ اسرارِ خونوادتون نیستم، هیچی نمیگم! فقط میخوام بدونم شما میدونید یا نه.. راستشو بگید. مادر نسرین گفت: چیزی شده نسرین؟ چرا اینطوری میکنی مادر؟؟ بعد من را نگاه کرد و گفت: چی‌شده آقا کاوه؟ بابا گفت: ما راست گفتیم دخترم.. چیزی برای پنهان کردن نیست. کاوه از این مرخصی های بعد پرونده داره همیشه.. تو بگو چی شده، شاید ما بتونیم کمکت کنیم. نسرین مامان و کیمیا را نگاه کرد. صدایش میلرزید. گفت: شما.. شما هم همینو میگید؟ گلاریس از صداهای بلند جمع، ترسیده توی بغل کیمیا مچاله شده بود. کیمیا سر تکان داد و مامان گفت: آره دخترم. نسرین گفت: وای.. وای کاوه. به هیچ کس نگفتی؟ هیچوقت نمیگی؟ همیشه همینقدر پنهان کاری؟؟ حالا همه‌ی جمع به من نگاه میکردند. لبم را از تو گاز گرفتم. گفتم: نسرین جان. من توضیح میدم برای شما. از روی مبل بلند شد و گفت: توضیح؟ چه توضیحی! من دیروز توضیح خواستم! دیروز گفتم بهم دروغ نمیگی گفتی نه! الان چی میخوای بگی؟ میخوای بگی یه هفته س اخراج شدی؟ میخوای بگی دلیل اخراجت این بوده که یکی رو کُشتی؟ میخوای بگی که داری از همه، همه چیو پنهان میکنی؟ چی میخوای بگی؟ کیمیا هینِ بلندی کشید و دستش را گذاشت روی دهانش. پدرش با صدایِ نسبتا بلندی گفت: بشین دیگه نسرین.. تو این چیزا رو از کجا میگی؟ آروم باش دختر! نسرین پدرش را نگاه کرد. گفت: احمدرضا گفته بابا. و بعد بغضش ترکید. با گریه ادامه داد: احمد رضا گفته. گفته کاوه رو میشناسه. گفته اخراجش کردن. گفته چون آدم کشته اخراجش کردن. همه داشتند خیره خیره من را نگاه میکردند. دست هایم عرق کرده بود اما زبانِ خُشکم چسبیده بود به سقف دهانم. به زور گفتم: اینطوری نیست.. من..من توضیح میدم برات. نگذاشت حرفم تمام شود. سرش را برگرداند سمتم و گفت: توضیح بده. اگر توضیح بدی بخدا میگذرم و میگم اقتضای کارش بوده. توضیح بده بزار قانع شم. نمیدانستم باید چه کار ‌کنم. از طرفی تمام زندگی و آبرویم داشت از دست می‌رفت و از طرف دیگر، پای پرونده‌ی محرمانه در میان بود. نسرین داشت منتظر نگاهم میکرد که مامان گفت: کاوه.. مادر.. نسرین جان چی میگه؟ هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. باید با سرهنگ حرف می‌زدم. باید شرایطم را برایش توضیح میدادم. باید راهی نشانم میداد تا از این مخمصه رها شوم. گفتم: من.. من توضیح میدم براتون. شرایط اونطوری که شما فکر میکنید نیست. نمیدانستم چه توضیحی باید بدهم! فقط فعلا میخواستم اوضاع را آرام کنم. نسرین لبخندِ محوی زد و گفت: پس درسته.. پس اخراج شدی.. درسته! همه ی اینا درسته.. اینکه اینا درسته و هیچی به ما نگفتی درسته، اینکه پنهان کاری میکنی درسته، اینکه دروغ میگی درسته! بعد با پشت دست به صورتش کشید و گفت: من.. من آماده نیستم.. من نمیدونم باید چیکار کنم.. من فردا نمیتونم بیام. ببخشید. و پا تند کرد و سمت اتاقش رفت.
پارتِ جدید🌸👆🏻
[پارت بیست و چهارم] توی این سی و دو سال هیچ وقت مثل آن شب شرمنده نشده بودم. شرمنده از هر لحاظ و جلوی هر کسی. دلم میخواست آن مبلِ مخملی که رویش نشسته بودم، من را با تمامِ عنوان هایِ پس و پیشِ اسمم ببلعد. نسرین رفته بود توی اتاق و در را بسته بود. ما مانده بودیم و سکوتی که هر لحظه بیشتر روی سرم آوار می‌شد. خیره شده بودم به جعبه‌ی دستبند روی میز که بابا آرام گفت: کاوه.. هنوزم نمیخوای چیزی بگی؟ نه که نخواهم، نمیتوانستم سرم را بالا بیاورم. انگار چشم هایم چسب شده بودند به پایین. همانطور سر پایین، با صدایی که به زور بالا می آمد گفتم: یه سری اتفاقات افتاده تو اداره.. یکم پیچیده ست. پدر نسرین گفت: نباید ما بدونیم آقا کاوه؟ ناخوداگاه سرم را بلند کردم. اخمِ ریزی روی پیشانی اش بود و به من نگاه نمیکرد. بی اختیار جمع شده بودم توی خودم. نمیتوانستم چیزی بگویم. باید قبلش با سرهنگ صحبت میکردم. گفتم: چرا.. چرا باید بدونید. چیزی برای مخفی کردن نیست واقعا. فقط اگر اجازه بدید من سر فرصت براتون میگم. پدرش گفت: بسیار خب. و هر دو دستش را گذاشت روی پایش و بلند شد. ادامه داد: ان شاءالله هر وقت فرصتش شد تشریف بیارید بگید برامون. حامد و بابا هم بلند شدند. و بعد کیمیا و مامان و مادر نسرین. بابا آرام گفت: ببخشید آقای کریمی، ببخشید خانم. و به سمت در رفت. و مامان و حامد و کیمیا هم هر کدام جمله های کوتاهی که به زور شنیده میشد را گفتند و به سمت حیاط رفتند. آرام از جا بلند شدم. پدرش شانه اش را تکیه داده بود به ستون و با همان اخم سیگارش را روشن میکرد. گفتم: جبران میکنم. ببخشید.. بعد مادر نسرین را که حالا چشم هایش از اشک برق میزد را نگاه کردم و دوباره لب زدم: ببخشید. و به سمت حیاط رفتم. توی حیاط ایستادم. سرم را به سمت پنجره‌ی اتاق نسرین چرخواندم که پرده افتاد. با قدم های سنگین بیرون رفتم. هیچکس بیرون نبود. ماشین حامد هم نبود. لبخند زدم و به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. دست و پایم کِرِخت شده بود. بد بختی آنجا بود که حتی نمیدانستم چه کاری انجام بدهم! یک باره همه ی خوشی ها از بین رفته بود و تبدیل شده بود به بدترین چیز دنیا؛ شرمندگی. ماشین را روشن کردم تا از آنجا دور شوم. انگار حتی از خانه و کوچه شان هم خجالت میکشیدم. وارد اتوبان شدم و یک گوشه پارک کردم. گوشی ام را بیرون آوردم. ساعت ۱۰ و نیم شب بود. یک پیام از حامد داشتم. بازش کردم. نوشته بود " داداش شرمنده، بخدا کیمیا و حاج خانوم اصرار کردن بریم. حلال کن" لبخند زدم. نمیخواستم جوابش را بدهم. نه که از او، یا حتی کیمیا و مامان ناراحت باشم. نه! اصلا نمیتوانستم. برای آنکه فکری نشود کوتاه نوشتم "دشمنت شرمنده" و ارسال کردم. بعد گوشی کوچک را از توی داشبورد برداشتم و برای سرهنگ نوشتم "سلام، شبتون بخیر. امکان صحبت دارید؟" و ارسال کردم. به دقیقه نکشید که سرهنگ زنگ زد. و من، تمام اتفاقات را برایش تعریف کردم. دور و بعید میدانستم، اما ته دلم، امیدوار بودم راهی برای گفتن به نسرین و شرح دادن ماجرا برایش وجود داشته باشد، اما نداشت! سرهنگ وقتی حرف هایم را شنید، راحت گفت که نباید چیزی از ماجرا برای هیچ کس، حتی نسرین و خانواده اش بگویم. من از همان اول که پرونده را قبول کردم، میدانستم وارد راهی شده ام که سختی یک بخش تنیده شده در آن است اما فکرش را هم نمیکردم مشکلات و سختی های این پرونده برایم اینطور شروع شوند. از سرهنگ درباره شخصی به نام احمدرضا پرسیده بودم و گفته بود صبر کنم تا استعلام بگیرد. آخر شب بود اما اتوبان شلوغ بود وماشین ها از کنارم رد می‌شدند. صندلی ماشین را خواباندم و منتظر تماس سرهنگ ماندم. به نسرین فکر میکردم. به خانواده اش. به اینکه چطور قرار است بدون اینکه چیزی از پرونده و صوری بودن اخراج بگویم، قانع شان کنم. شیشه کمی باز بود و هوای سنگین و دودآلود را میفرستاد تو. گوشی توی دستم لرزید. سریع نشستم و جواب دادم: جانم قربان. سرهنگ بی مقدمه گفت: احمدرضا مُصَیِب. کارمند تقریبا جدید بخش بایگانی. میشناسیش؟ فامیلی اش آشنا بود. چشم هایم را بستم و فکر کردم. گفتم: آقا آشناس فامیلیش.. نمیدونم.. نمیدونم. یک‌هو چشم هایم را باز کردم. یاد کتاب زبانی که نسرین داده بود شبیهش را برایش بخرم افتادم. صفحه ی اولش نوشته شده بود " ریحانه مصیب". گفتم: پسرخاله‌شه قربان. یعنی به احتمال زیاد پسر خاله‌شه. چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد. تند گفتم: آقا، یه بار یه کتابی رو دادن بهم، گفته بود برای دختر خاله‌ش هست. روش نوشته بود ریحانه مُصیب. صدای نفس کشیدنش از پشت گوشی رسید. گفت: کارت سخت شد ستوده. خیلی سخت. حتی اگه یه سر سوزن روزنه وجود داشت که بهت بگم برو بهش حقیقت رو بگو، الان همون سر سوزنم از بین رفت.
آویزِ ماهِ شب نمایی که نسرین برای آینه ماشین خریده بود را نگاه کردم. گفتم: چطور آقا.. جواب داد: واضحه. احتمال اینکه مصیب بخواد سر از کارت در بیاره هست. گفتم: ینی میگید.. نگذاشت بگویم! گفت: ینی این احتمال وجود داره که اونا دیدن تو اخراج شدی، سناریوی ساختگی بودنش به ذهنشون رسیده و حالا اینطوری دارن امتحانت میکنن! میخوان سر از کارت در بیارن و از این طریق اصل مسئله‌ی اخراجت رو بفهمن. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: البته اینا همه احتماله ستوده. مثل شکی که به امینی داریم. ولی انقدر مسئله حساسه که هر متهمِ این پرونده باید باید برات مثل یه مجرمِ شناخته شده و تایید شده باشه. همونقدر حواس جمع باشی در رابطه باهاش و همونقدر مُشتت بسته باشه. مفهومه؟ جواب دادم: مفهومه قربان. گفت: ناراحت شدم برای مشکلی که گفتی به وجود اومده برات.. ولی یه وقتایی یه چیزایی دست ما نیست. دلم میخواست میتونستم کمکت کنم، اما گفتن این مسئله الان، با وجود حضور تو وسط این سناریو، نشدنیه.. ولی برات امید دارم. امیدوارم بتونی به روش خودت، همه‌ی مسائل رو حل کنی. دستم را گذاشتم روی چشم هایم و تا پایین صورتم کشیدم. گفتم: متوجه ام.. ممنون قربان گفت: خسته نباشی. کاری بود پیام بده. و تماس را قطع کرد. گوشی را انداختم روی صندلی بغل و رو به رویم را نگاه کردم.. این پرونده، در اولین ضربه اش، حسابی نفسم را گرفته بود. سوییچ را چرخواندم، ماشین را روشن کردم و با روحی آشفته به سمت خانه حرکت کردم.
[پارت بیست و پنجم] جلوی پارکینگ ترمز کردم و با ریموت در را باز کردم. خم شدم و از شیشه‌ی جلو‌ی ماشین، پنجره‌ی طبقه دوم را نگاه کردم. همه چراغ های خانه خاموش بود. در که کامل باز شد، ماشین را بردم داخل. پاک کردم و از پله ها رفتم بالا. کلید انداختم در را آرام باز کردم و روی پنجه‌ی پا رفتم داخل. هیچ صدایی از کسی نمی آمد. انگار نه انگار این خانه، همان خانه‌ی چند ساعت پیش است. رفتم توی اتاق و دستگیره‌ی در را دادم پایین و آهسته در را بستم. با همان لباس ها خودم را انداختم روی تخت و طاق باز دراز کشیدم. چراغ خاموش بود و تنها روشنایی اتاق، نور کم سوی مهتاب بود که از بین پرده‌ها می‌تابید به اتاق. اتفاقی افتاده بود که حتی فکرش را هم نمیکردم، و همین غیر منتظره بودنش، دستم را برای واکنش نشان دادن بسته بود. سینه ام سنگین بالا و پایین می‌شد. همانطور که دراز کشیده بودم، ساعت استیل سنگین را از دستم دراوردم و گذاشتم کنار بالش. احساس کردم کسی به در زد. سرم را از بالش بلند کردم و دوباره گوش دادم. دوباره صدای ضربه به در را شنیدم. در جایم نشستم که در باز شد. توی تاریکی چهار چوب در، بابا را دیدم. لای در را باز کرده بود و هنوز داخل نیامده بود. آرام گفت: بیداری بابا؟ سرم را انداختم پایین. آمد تو. چراغ مطالعه‌ی روی میز کارم را روشن کرد. نورِ زرد پاشید توی اتاقِ تاریک. نشست روی صندلی و چرخواندش سمت من که هنوز روی تخت نشسته بودم. شاید دو دقیقه شد که هر دو، توی سکوت نشسته بودیم و تیک تیک ساعت روی دیوار تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید. بابا نفس عمیقی کشید و با صدا بازدمش را داد بیرون. نالیدم: شرمنده‌م.. کوتاه گفت: دشمنت شرمنده باشه.. به خودم جرات دادم و سرم را بلند کردم. فقط کُتش را دراورده بود. هنوز همان لباس ها تنش بود. آستین های پیراهن آبی کمرنگش را تا کرده بود و زُل زده بود به پنجره. دید نگاهش میکنم، نگاهم کرد و گفت: خوب کاری نکردی هیچی نگفتی .. دوباره سرم را پایین انداختم. گفت: من میفهمم کارتو، میدونم شرایطت رو. ولی این فرق میکرد. مادرت خیلی ناراحته. هنوز داره گریه میکنه تو اتاق. مثلِ چند ساعت پیش، دوباره داشتم فرو میرفتم توی تخت. ادامه داد: ما همیشه درک کردیم کارای تو رو، شرایط تو رو. اگر خودمون بودیم، بازم اشکالی نداشت.. ینی اصلا ایرادی نداشت! ما از کار تو اصلا سر در نمیاریم که بخوایم چیزی بدونیم یا نه. ولی الان فقط خودمون نبودیم.. متوجهی؟ آرام گفتم: بله. از روی صندلی بلند شد. من هم بلند شدم. جلو آمد و دستش را به بازویم زد و گفت: توکلت به خدا باشه. و از در رفت بیرون. بابا که در را بست نفسِ گیر افتاده ام را رها کردم و دوباره افتادم روی تخت. تاریکی و سکوت دوباره آوار شدند روی سرم. کُتم را دراوردم و انداختم کنار تخت و دراز کشیدم. مچاله شدم توی خودم و آنقدر به همه چیز فکر کردم تا خوابم برد. روز بعد سعی کردم با مامان حرف بزنم. اول نخواست چیزی بگوید اما بیشتر که پاپی شدم، قفل حرف هایش را شکست و شروع کرد به گفتن. روی مبل نشسته بود و های های گریه میکرد و از شرمنده شدنش میگفت، از سکه‌ی پول شدنش! از اینکه سر بلند رفته بود خانه شان و سر افکنده آمده بود بیرون. کیمیا هم که آمده بود خانه مان، نشسته بود کنارش و شانه هایش را می‌مالید اما نمیتوانست آرامش کند. و من، نشسته بودم روی زمین و دستم را گذاشته بودم روی پای مامان. همیشه، وقتی نوجوان بودیم و کیمیا شیطنت میکرد، مامان می گفت "از کاوه یاد بگیر، هیچوقت منو اذیت نکرده!" و من آن لحظه که اشک هایش دانه دانه می‌افتاد پایین، به این فکر میکردم که حالا تمام اذیت های کودکی و نوجوانی را یک جا از جانش در آورده ام. چند روز گذشت، بلاخره مامان نرم شد و به قول خودش با من آشتی کرد! اما ماجرا به همینجا ختم نمی‌شد. رفت و آمد های من به خانه‌ی نسرین و زنگ زدن به پدرش چاره‌ای نکرد. حرف یکی بود؛ نسرین میخواهد بیشتر فکر کند. و آشفتگی اصلی وقتی شروع شد که عموی نسرین آمد دم خانه مان و یک چمدان پر از وسیله را گذاشت توی راهرو و رفت. وسایلی که تک تکش را خودمان برای نسرین گرفته بودیم. از انگشتر روز بله برون بگیر تا گل های رز آبی که برایش خریده بودم و میگفت خشکشان میکند تا یادگاری نگهشان دارد. مامان وقتی آن ها را دید، دوباره روز از نو شد و روزی از نو. همه چیز خورده بود به هم. انقدر پیچیده شده بودم بین اتفاق ها که گذشت روز ها را نمی‌فهمیدم. آنگار اوضاعم آنقدر بهم ریخته شده بود، که مامان هم دیگر گله نمیکرد و فقط، نگران نگاهم میکرد. دو هفته ای که باید صبر میکردیم گذشته بود و کم کم داشت وقت شروع پرونده میرسید. اما من برای هیچ چیزی آماده نبودم..
سلام و شب بخیر🌙 نه؛ فعلا کتابِ چاپ شده‌ای ندارم.
راستش ترجیح دادم دقیقا فرد خاصی رو معرفی نکنم برای شخصیت ها.. ولی خصوصیاتشون رو کم کم توی داستان میگیم، و میتونیم تصورشون کنیم..😌❤
ارادتی که به نسرین و احمدرضا داشتید هم خوندم😁🤝🏻 لازمه بگم: منم همینطور بچه ها، منم همینطور😁🚶‍♀️
ولی در کُل، به نسرین هم یکم حق میدم🤌 اون واسه این زندگی ساخته نشده بود.. نه.. نمیتونست..!👩‍🦯