eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتِ جدید🌸👆🏻
[پارت بیست و چهارم] توی این سی و دو سال هیچ وقت مثل آن شب شرمنده نشده بودم. شرمنده از هر لحاظ و جلوی هر کسی. دلم میخواست آن مبلِ مخملی که رویش نشسته بودم، من را با تمامِ عنوان هایِ پس و پیشِ اسمم ببلعد. نسرین رفته بود توی اتاق و در را بسته بود. ما مانده بودیم و سکوتی که هر لحظه بیشتر روی سرم آوار می‌شد. خیره شده بودم به جعبه‌ی دستبند روی میز که بابا آرام گفت: کاوه.. هنوزم نمیخوای چیزی بگی؟ نه که نخواهم، نمیتوانستم سرم را بالا بیاورم. انگار چشم هایم چسب شده بودند به پایین. همانطور سر پایین، با صدایی که به زور بالا می آمد گفتم: یه سری اتفاقات افتاده تو اداره.. یکم پیچیده ست. پدر نسرین گفت: نباید ما بدونیم آقا کاوه؟ ناخوداگاه سرم را بلند کردم. اخمِ ریزی روی پیشانی اش بود و به من نگاه نمیکرد. بی اختیار جمع شده بودم توی خودم. نمیتوانستم چیزی بگویم. باید قبلش با سرهنگ صحبت میکردم. گفتم: چرا.. چرا باید بدونید. چیزی برای مخفی کردن نیست واقعا. فقط اگر اجازه بدید من سر فرصت براتون میگم. پدرش گفت: بسیار خب. و هر دو دستش را گذاشت روی پایش و بلند شد. ادامه داد: ان شاءالله هر وقت فرصتش شد تشریف بیارید بگید برامون. حامد و بابا هم بلند شدند. و بعد کیمیا و مامان و مادر نسرین. بابا آرام گفت: ببخشید آقای کریمی، ببخشید خانم. و به سمت در رفت. و مامان و حامد و کیمیا هم هر کدام جمله های کوتاهی که به زور شنیده میشد را گفتند و به سمت حیاط رفتند. آرام از جا بلند شدم. پدرش شانه اش را تکیه داده بود به ستون و با همان اخم سیگارش را روشن میکرد. گفتم: جبران میکنم. ببخشید.. بعد مادر نسرین را که حالا چشم هایش از اشک برق میزد را نگاه کردم و دوباره لب زدم: ببخشید. و به سمت حیاط رفتم. توی حیاط ایستادم. سرم را به سمت پنجره‌ی اتاق نسرین چرخواندم که پرده افتاد. با قدم های سنگین بیرون رفتم. هیچکس بیرون نبود. ماشین حامد هم نبود. لبخند زدم و به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. دست و پایم کِرِخت شده بود. بد بختی آنجا بود که حتی نمیدانستم چه کاری انجام بدهم! یک باره همه ی خوشی ها از بین رفته بود و تبدیل شده بود به بدترین چیز دنیا؛ شرمندگی. ماشین را روشن کردم تا از آنجا دور شوم. انگار حتی از خانه و کوچه شان هم خجالت میکشیدم. وارد اتوبان شدم و یک گوشه پارک کردم. گوشی ام را بیرون آوردم. ساعت ۱۰ و نیم شب بود. یک پیام از حامد داشتم. بازش کردم. نوشته بود " داداش شرمنده، بخدا کیمیا و حاج خانوم اصرار کردن بریم. حلال کن" لبخند زدم. نمیخواستم جوابش را بدهم. نه که از او، یا حتی کیمیا و مامان ناراحت باشم. نه! اصلا نمیتوانستم. برای آنکه فکری نشود کوتاه نوشتم "دشمنت شرمنده" و ارسال کردم. بعد گوشی کوچک را از توی داشبورد برداشتم و برای سرهنگ نوشتم "سلام، شبتون بخیر. امکان صحبت دارید؟" و ارسال کردم. به دقیقه نکشید که سرهنگ زنگ زد. و من، تمام اتفاقات را برایش تعریف کردم. دور و بعید میدانستم، اما ته دلم، امیدوار بودم راهی برای گفتن به نسرین و شرح دادن ماجرا برایش وجود داشته باشد، اما نداشت! سرهنگ وقتی حرف هایم را شنید، راحت گفت که نباید چیزی از ماجرا برای هیچ کس، حتی نسرین و خانواده اش بگویم. من از همان اول که پرونده را قبول کردم، میدانستم وارد راهی شده ام که سختی یک بخش تنیده شده در آن است اما فکرش را هم نمیکردم مشکلات و سختی های این پرونده برایم اینطور شروع شوند. از سرهنگ درباره شخصی به نام احمدرضا پرسیده بودم و گفته بود صبر کنم تا استعلام بگیرد. آخر شب بود اما اتوبان شلوغ بود وماشین ها از کنارم رد می‌شدند. صندلی ماشین را خواباندم و منتظر تماس سرهنگ ماندم. به نسرین فکر میکردم. به خانواده اش. به اینکه چطور قرار است بدون اینکه چیزی از پرونده و صوری بودن اخراج بگویم، قانع شان کنم. شیشه کمی باز بود و هوای سنگین و دودآلود را میفرستاد تو. گوشی توی دستم لرزید. سریع نشستم و جواب دادم: جانم قربان. سرهنگ بی مقدمه گفت: احمدرضا مُصَیِب. کارمند تقریبا جدید بخش بایگانی. میشناسیش؟ فامیلی اش آشنا بود. چشم هایم را بستم و فکر کردم. گفتم: آقا آشناس فامیلیش.. نمیدونم.. نمیدونم. یک‌هو چشم هایم را باز کردم. یاد کتاب زبانی که نسرین داده بود شبیهش را برایش بخرم افتادم. صفحه ی اولش نوشته شده بود " ریحانه مصیب". گفتم: پسرخاله‌شه قربان. یعنی به احتمال زیاد پسر خاله‌شه. چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد. تند گفتم: آقا، یه بار یه کتابی رو دادن بهم، گفته بود برای دختر خاله‌ش هست. روش نوشته بود ریحانه مُصیب. صدای نفس کشیدنش از پشت گوشی رسید. گفت: کارت سخت شد ستوده. خیلی سخت. حتی اگه یه سر سوزن روزنه وجود داشت که بهت بگم برو بهش حقیقت رو بگو، الان همون سر سوزنم از بین رفت.
آویزِ ماهِ شب نمایی که نسرین برای آینه ماشین خریده بود را نگاه کردم. گفتم: چطور آقا.. جواب داد: واضحه. احتمال اینکه مصیب بخواد سر از کارت در بیاره هست. گفتم: ینی میگید.. نگذاشت بگویم! گفت: ینی این احتمال وجود داره که اونا دیدن تو اخراج شدی، سناریوی ساختگی بودنش به ذهنشون رسیده و حالا اینطوری دارن امتحانت میکنن! میخوان سر از کارت در بیارن و از این طریق اصل مسئله‌ی اخراجت رو بفهمن. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: البته اینا همه احتماله ستوده. مثل شکی که به امینی داریم. ولی انقدر مسئله حساسه که هر متهمِ این پرونده باید باید برات مثل یه مجرمِ شناخته شده و تایید شده باشه. همونقدر حواس جمع باشی در رابطه باهاش و همونقدر مُشتت بسته باشه. مفهومه؟ جواب دادم: مفهومه قربان. گفت: ناراحت شدم برای مشکلی که گفتی به وجود اومده برات.. ولی یه وقتایی یه چیزایی دست ما نیست. دلم میخواست میتونستم کمکت کنم، اما گفتن این مسئله الان، با وجود حضور تو وسط این سناریو، نشدنیه.. ولی برات امید دارم. امیدوارم بتونی به روش خودت، همه‌ی مسائل رو حل کنی. دستم را گذاشتم روی چشم هایم و تا پایین صورتم کشیدم. گفتم: متوجه ام.. ممنون قربان گفت: خسته نباشی. کاری بود پیام بده. و تماس را قطع کرد. گوشی را انداختم روی صندلی بغل و رو به رویم را نگاه کردم.. این پرونده، در اولین ضربه اش، حسابی نفسم را گرفته بود. سوییچ را چرخواندم، ماشین را روشن کردم و با روحی آشفته به سمت خانه حرکت کردم.
[پارت بیست و پنجم] جلوی پارکینگ ترمز کردم و با ریموت در را باز کردم. خم شدم و از شیشه‌ی جلو‌ی ماشین، پنجره‌ی طبقه دوم را نگاه کردم. همه چراغ های خانه خاموش بود. در که کامل باز شد، ماشین را بردم داخل. پاک کردم و از پله ها رفتم بالا. کلید انداختم در را آرام باز کردم و روی پنجه‌ی پا رفتم داخل. هیچ صدایی از کسی نمی آمد. انگار نه انگار این خانه، همان خانه‌ی چند ساعت پیش است. رفتم توی اتاق و دستگیره‌ی در را دادم پایین و آهسته در را بستم. با همان لباس ها خودم را انداختم روی تخت و طاق باز دراز کشیدم. چراغ خاموش بود و تنها روشنایی اتاق، نور کم سوی مهتاب بود که از بین پرده‌ها می‌تابید به اتاق. اتفاقی افتاده بود که حتی فکرش را هم نمیکردم، و همین غیر منتظره بودنش، دستم را برای واکنش نشان دادن بسته بود. سینه ام سنگین بالا و پایین می‌شد. همانطور که دراز کشیده بودم، ساعت استیل سنگین را از دستم دراوردم و گذاشتم کنار بالش. احساس کردم کسی به در زد. سرم را از بالش بلند کردم و دوباره گوش دادم. دوباره صدای ضربه به در را شنیدم. در جایم نشستم که در باز شد. توی تاریکی چهار چوب در، بابا را دیدم. لای در را باز کرده بود و هنوز داخل نیامده بود. آرام گفت: بیداری بابا؟ سرم را انداختم پایین. آمد تو. چراغ مطالعه‌ی روی میز کارم را روشن کرد. نورِ زرد پاشید توی اتاقِ تاریک. نشست روی صندلی و چرخواندش سمت من که هنوز روی تخت نشسته بودم. شاید دو دقیقه شد که هر دو، توی سکوت نشسته بودیم و تیک تیک ساعت روی دیوار تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید. بابا نفس عمیقی کشید و با صدا بازدمش را داد بیرون. نالیدم: شرمنده‌م.. کوتاه گفت: دشمنت شرمنده باشه.. به خودم جرات دادم و سرم را بلند کردم. فقط کُتش را دراورده بود. هنوز همان لباس ها تنش بود. آستین های پیراهن آبی کمرنگش را تا کرده بود و زُل زده بود به پنجره. دید نگاهش میکنم، نگاهم کرد و گفت: خوب کاری نکردی هیچی نگفتی .. دوباره سرم را پایین انداختم. گفت: من میفهمم کارتو، میدونم شرایطت رو. ولی این فرق میکرد. مادرت خیلی ناراحته. هنوز داره گریه میکنه تو اتاق. مثلِ چند ساعت پیش، دوباره داشتم فرو میرفتم توی تخت. ادامه داد: ما همیشه درک کردیم کارای تو رو، شرایط تو رو. اگر خودمون بودیم، بازم اشکالی نداشت.. ینی اصلا ایرادی نداشت! ما از کار تو اصلا سر در نمیاریم که بخوایم چیزی بدونیم یا نه. ولی الان فقط خودمون نبودیم.. متوجهی؟ آرام گفتم: بله. از روی صندلی بلند شد. من هم بلند شدم. جلو آمد و دستش را به بازویم زد و گفت: توکلت به خدا باشه. و از در رفت بیرون. بابا که در را بست نفسِ گیر افتاده ام را رها کردم و دوباره افتادم روی تخت. تاریکی و سکوت دوباره آوار شدند روی سرم. کُتم را دراوردم و انداختم کنار تخت و دراز کشیدم. مچاله شدم توی خودم و آنقدر به همه چیز فکر کردم تا خوابم برد. روز بعد سعی کردم با مامان حرف بزنم. اول نخواست چیزی بگوید اما بیشتر که پاپی شدم، قفل حرف هایش را شکست و شروع کرد به گفتن. روی مبل نشسته بود و های های گریه میکرد و از شرمنده شدنش میگفت، از سکه‌ی پول شدنش! از اینکه سر بلند رفته بود خانه شان و سر افکنده آمده بود بیرون. کیمیا هم که آمده بود خانه مان، نشسته بود کنارش و شانه هایش را می‌مالید اما نمیتوانست آرامش کند. و من، نشسته بودم روی زمین و دستم را گذاشته بودم روی پای مامان. همیشه، وقتی نوجوان بودیم و کیمیا شیطنت میکرد، مامان می گفت "از کاوه یاد بگیر، هیچوقت منو اذیت نکرده!" و من آن لحظه که اشک هایش دانه دانه می‌افتاد پایین، به این فکر میکردم که حالا تمام اذیت های کودکی و نوجوانی را یک جا از جانش در آورده ام. چند روز گذشت، بلاخره مامان نرم شد و به قول خودش با من آشتی کرد! اما ماجرا به همینجا ختم نمی‌شد. رفت و آمد های من به خانه‌ی نسرین و زنگ زدن به پدرش چاره‌ای نکرد. حرف یکی بود؛ نسرین میخواهد بیشتر فکر کند. و آشفتگی اصلی وقتی شروع شد که عموی نسرین آمد دم خانه مان و یک چمدان پر از وسیله را گذاشت توی راهرو و رفت. وسایلی که تک تکش را خودمان برای نسرین گرفته بودیم. از انگشتر روز بله برون بگیر تا گل های رز آبی که برایش خریده بودم و میگفت خشکشان میکند تا یادگاری نگهشان دارد. مامان وقتی آن ها را دید، دوباره روز از نو شد و روزی از نو. همه چیز خورده بود به هم. انقدر پیچیده شده بودم بین اتفاق ها که گذشت روز ها را نمی‌فهمیدم. آنگار اوضاعم آنقدر بهم ریخته شده بود، که مامان هم دیگر گله نمیکرد و فقط، نگران نگاهم میکرد. دو هفته ای که باید صبر میکردیم گذشته بود و کم کم داشت وقت شروع پرونده میرسید. اما من برای هیچ چیزی آماده نبودم..
سلام و شب بخیر🌙 نه؛ فعلا کتابِ چاپ شده‌ای ندارم.
راستش ترجیح دادم دقیقا فرد خاصی رو معرفی نکنم برای شخصیت ها.. ولی خصوصیاتشون رو کم کم توی داستان میگیم، و میتونیم تصورشون کنیم..😌❤
ارادتی که به نسرین و احمدرضا داشتید هم خوندم😁🤝🏻 لازمه بگم: منم همینطور بچه ها، منم همینطور😁🚶‍♀️
ولی در کُل، به نسرین هم یکم حق میدم🤌 اون واسه این زندگی ساخته نشده بود.. نه.. نمیتونست..!👩‍🦯
سلام🌱 چون رمان آنلاینه و همزمان که پارت‌گذاری میشه مینویسم، بیشتر از یک پارت روزانه رو نمیتونم قول بدم، ولی اگر شد چشم😌🌸
[پارت بیست و ششم] پشت فرمان نشسته بودم و داشتم از سوئیت کوچکی که سرهنگ کلیدش را داده بود برمیگشتم. رفته بودم تا سری بزنم و ببینم چطور است. یک آپارتمان کوچک یک خوابه بود. زمینش تماما با موکت‌های ضخیم فرش شده بود اما وسیله‌ی دیگری نداشت. میخواستم وسایلم را جمع کنم و بروم آنجا. به خانواده گفته بودم میروم سفر کاری. چیزی نگفته بودند. یعنی حالِ آن روز های من، طوری نبود که کسی بخواهد پاپی ام بشود و سوال بپرسد! ماشین را گذاشتم همانجا توی کوچه. ماشین حامد هم جلوی خانه بود. عجیب بود اما، حوصله‌ی هیچکس را نداشتم. همیشه حضور کیمیا و حامد، خوشحالم میکرد و دیدن گلاریس میتوانست خستگی‌های روزم را کم کند، اما آن چند روز اوضاع طور دیگری بود. دلم میخواست از شلوغی های ذهنم، از احتمال های مختلف پرونده، از تمام چیز هایی که توی مغزم میچرخیدند پناه ببرم به سکوت و تاریکی. رفتم بالا و در زدم. کیمیا در را باز کرد. لبخند زد و آرام گفت: سلام داداش.. لب هایم را زورکی کِش دادم. گفتم: سلام. و با هم دست دادیم. گلاریس روی مبل خواب بود و مامان داشت نماز میخواند. گفتم: حامد کجاست؟ ماشینش دم در بود. به سمت یخچال رفت و پارچ شربت را بیرون آورد، گفت: اومد ما رو رسوند، میخواست بره جایی، طرح ترافیک بود ماشین و نبرد.. رفتم کنار اوپن آشپزخانه ایستادم. از آن طرف لیوان شربت را گذاشت روی سنگ و گفت: بخور خنک شی. بخار روی دیواره‌ی لیوان قطره می‌شدند و سُر میخوردند پایین. گفتم: دستت درد نکنه. و لیوان را یک نفس سر کشیدم. مامان سلام نمازش را داد و برگشت سمتم. پیش دستی کردم و گفتم: سلام، قبول باشه.. کیمیا آهسته گفت: حاج خانومشو نگفتی. نگاهش کردم. لبخند بی جانی زدم. مامان جواب سلامم را داد و تسبیحش را برداشت. لیوان خالی را روی سنگ اوپن گذاشتم و گفتم: بازم ممنون. من میرم اتاقم. و به سمت اتاق رفتم. رفتم داخل. خواستم در را ببندم که کیمیا دستش را گذاشت روی در و هُل داد. گفت: منم کاوه. از جلوی در کنار رفتم. گفتم: جانم..؟! آمد تو و در را نیمه بست. جلویم ایستاد و گفت: خوبی؟ گفتم: خوبم، جانم چی میخوای؟ دستم را کشید سمت تخت و خودش یک گوشه اش نشست و گفت: بشین. مطیعانه نشستم‌. دوباره گفت: خوبی؟ این بار منظورش را فهمیدم. برای آنکه خیالش را راحت کنم گفتم: خوبم. سر تکان داد و گفت: نیستی.. نگاهش را توی اتاق چرخواند. آرام گفت: سر قضیه نسرین..؟ چیزی نگفتم. دوباره گفت: تو هر کاری میتونستی کردی کاوه.. بعدشم که رفتی باهاش حرف بزنی و نخواست..اون میدونست تو شغلت اینه. میدونست این چیزا ممکنه پیش بیاد.. بین حرفش پریدم و گفتم: تو چی؟ تو نمیدونستی که رفتی اون شب؟ یکه خورد. لب هایش را تر کرد و بریده گفت: من.. من.. نگاهم را از او گرفتم و به رو به رو دوختم. گفتم: نگفتم که دلیل بیاری.. حق میدم بهتون. آدم تو لحظه نمیتونه احساساتش رو تو دست بگیره.. مکث کردم. ادامه دادم: حتی ممکنه بعدشم نتونه.‌. حتی ممکنه اصلا احساسات نباشن! و نگاهش کردم. سرش را انداخت پایین. با انگشت هایش بازی میکرد. گفت: خیلی دوسش داشتی؟ نفس عمیقی کشیدم. گفتم: نمیدونم کیمیا.. نمیدونم.. انقدر بین کارام مچاله‌ش کردم که نفهمیدم دوسش دارم یا نه.. فقط میدونم میخواستم زندگیم رو باهاش شریک شم.. همه چیمو.. شادیمو.. غممو.. دردامو.. لبخندمو. یک قطره اشک از چشمش چکید پایین. سریع دست کشید زیر چشمش. آرام گفت: قربونت برم.‌. لبخند زدم به رویش و گفتم:چرا گریه میکنی؟! با صدای بغض آلود گفت: چون تو نمیخوام ناراحت باشی. دستم را گذاشتم روی زانویش. گفتم: نیستم.. فقط، همه چی دور و برم پیچیده شده.. حس میکنم افتادم بین یه مسیری که بلدش نیستم. و حالم با چیزی که بلدش نباشم خوب نیست. چرخید سمتم. با دوتا دست کشید به صورتش و اشک هایش را پاک کرد. گفت: باید نگران باشم برات..؟ باید.. باید بترسم؟ سرم را به طرفین تکان دادم و قاطع گفتم: اصلا! طوری که خودم هم باورم شد! نمیخواستم نگرانش کنم. اما کس دیگری را هم برای حرف زدن نداشتم. انگشت کوچکش را آورد جلو و گفت: قول؟ تک خنده‌ ای کردم و گفتم: چی قول؟! اینکه نباید بترسی؟ جواب داد: اینکه همه چی خوبه.. و خوب میشه.. انگشتم را بردم جلو و خواستم توی انگشتش قفل کنم که صدای گریه‌ی گلاریس باعث شد هر دو به سمت در برگردیم. انگار از خواب پریده بود. بلند و بی وقفه گریه میکرد. گفتم: برو پیشش، بیدار شده بچه.. میترسه. سر تکان داد و از روی تخت بلند شد و به سمت بیرون رفت.