eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت بیست و پنجم] جلوی پارکینگ ترمز کردم و با ریموت در را باز کردم. خم شدم و از شیشه‌ی جلو‌ی ماشین، پنجره‌ی طبقه دوم را نگاه کردم. همه چراغ های خانه خاموش بود. در که کامل باز شد، ماشین را بردم داخل. پاک کردم و از پله ها رفتم بالا. کلید انداختم در را آرام باز کردم و روی پنجه‌ی پا رفتم داخل. هیچ صدایی از کسی نمی آمد. انگار نه انگار این خانه، همان خانه‌ی چند ساعت پیش است. رفتم توی اتاق و دستگیره‌ی در را دادم پایین و آهسته در را بستم. با همان لباس ها خودم را انداختم روی تخت و طاق باز دراز کشیدم. چراغ خاموش بود و تنها روشنایی اتاق، نور کم سوی مهتاب بود که از بین پرده‌ها می‌تابید به اتاق. اتفاقی افتاده بود که حتی فکرش را هم نمیکردم، و همین غیر منتظره بودنش، دستم را برای واکنش نشان دادن بسته بود. سینه ام سنگین بالا و پایین می‌شد. همانطور که دراز کشیده بودم، ساعت استیل سنگین را از دستم دراوردم و گذاشتم کنار بالش. احساس کردم کسی به در زد. سرم را از بالش بلند کردم و دوباره گوش دادم. دوباره صدای ضربه به در را شنیدم. در جایم نشستم که در باز شد. توی تاریکی چهار چوب در، بابا را دیدم. لای در را باز کرده بود و هنوز داخل نیامده بود. آرام گفت: بیداری بابا؟ سرم را انداختم پایین. آمد تو. چراغ مطالعه‌ی روی میز کارم را روشن کرد. نورِ زرد پاشید توی اتاقِ تاریک. نشست روی صندلی و چرخواندش سمت من که هنوز روی تخت نشسته بودم. شاید دو دقیقه شد که هر دو، توی سکوت نشسته بودیم و تیک تیک ساعت روی دیوار تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید. بابا نفس عمیقی کشید و با صدا بازدمش را داد بیرون. نالیدم: شرمنده‌م.. کوتاه گفت: دشمنت شرمنده باشه.. به خودم جرات دادم و سرم را بلند کردم. فقط کُتش را دراورده بود. هنوز همان لباس ها تنش بود. آستین های پیراهن آبی کمرنگش را تا کرده بود و زُل زده بود به پنجره. دید نگاهش میکنم، نگاهم کرد و گفت: خوب کاری نکردی هیچی نگفتی .. دوباره سرم را پایین انداختم. گفت: من میفهمم کارتو، میدونم شرایطت رو. ولی این فرق میکرد. مادرت خیلی ناراحته. هنوز داره گریه میکنه تو اتاق. مثلِ چند ساعت پیش، دوباره داشتم فرو میرفتم توی تخت. ادامه داد: ما همیشه درک کردیم کارای تو رو، شرایط تو رو. اگر خودمون بودیم، بازم اشکالی نداشت.. ینی اصلا ایرادی نداشت! ما از کار تو اصلا سر در نمیاریم که بخوایم چیزی بدونیم یا نه. ولی الان فقط خودمون نبودیم.. متوجهی؟ آرام گفتم: بله. از روی صندلی بلند شد. من هم بلند شدم. جلو آمد و دستش را به بازویم زد و گفت: توکلت به خدا باشه. و از در رفت بیرون. بابا که در را بست نفسِ گیر افتاده ام را رها کردم و دوباره افتادم روی تخت. تاریکی و سکوت دوباره آوار شدند روی سرم. کُتم را دراوردم و انداختم کنار تخت و دراز کشیدم. مچاله شدم توی خودم و آنقدر به همه چیز فکر کردم تا خوابم برد. روز بعد سعی کردم با مامان حرف بزنم. اول نخواست چیزی بگوید اما بیشتر که پاپی شدم، قفل حرف هایش را شکست و شروع کرد به گفتن. روی مبل نشسته بود و های های گریه میکرد و از شرمنده شدنش میگفت، از سکه‌ی پول شدنش! از اینکه سر بلند رفته بود خانه شان و سر افکنده آمده بود بیرون. کیمیا هم که آمده بود خانه مان، نشسته بود کنارش و شانه هایش را می‌مالید اما نمیتوانست آرامش کند. و من، نشسته بودم روی زمین و دستم را گذاشته بودم روی پای مامان. همیشه، وقتی نوجوان بودیم و کیمیا شیطنت میکرد، مامان می گفت "از کاوه یاد بگیر، هیچوقت منو اذیت نکرده!" و من آن لحظه که اشک هایش دانه دانه می‌افتاد پایین، به این فکر میکردم که حالا تمام اذیت های کودکی و نوجوانی را یک جا از جانش در آورده ام. چند روز گذشت، بلاخره مامان نرم شد و به قول خودش با من آشتی کرد! اما ماجرا به همینجا ختم نمی‌شد. رفت و آمد های من به خانه‌ی نسرین و زنگ زدن به پدرش چاره‌ای نکرد. حرف یکی بود؛ نسرین میخواهد بیشتر فکر کند. و آشفتگی اصلی وقتی شروع شد که عموی نسرین آمد دم خانه مان و یک چمدان پر از وسیله را گذاشت توی راهرو و رفت. وسایلی که تک تکش را خودمان برای نسرین گرفته بودیم. از انگشتر روز بله برون بگیر تا گل های رز آبی که برایش خریده بودم و میگفت خشکشان میکند تا یادگاری نگهشان دارد. مامان وقتی آن ها را دید، دوباره روز از نو شد و روزی از نو. همه چیز خورده بود به هم. انقدر پیچیده شده بودم بین اتفاق ها که گذشت روز ها را نمی‌فهمیدم. آنگار اوضاعم آنقدر بهم ریخته شده بود، که مامان هم دیگر گله نمیکرد و فقط، نگران نگاهم میکرد. دو هفته ای که باید صبر میکردیم گذشته بود و کم کم داشت وقت شروع پرونده میرسید. اما من برای هیچ چیزی آماده نبودم..
سلام و شب بخیر🌙 نه؛ فعلا کتابِ چاپ شده‌ای ندارم.
راستش ترجیح دادم دقیقا فرد خاصی رو معرفی نکنم برای شخصیت ها.. ولی خصوصیاتشون رو کم کم توی داستان میگیم، و میتونیم تصورشون کنیم..😌❤
ارادتی که به نسرین و احمدرضا داشتید هم خوندم😁🤝🏻 لازمه بگم: منم همینطور بچه ها، منم همینطور😁🚶‍♀️
ولی در کُل، به نسرین هم یکم حق میدم🤌 اون واسه این زندگی ساخته نشده بود.. نه.. نمیتونست..!👩‍🦯
سلام🌱 چون رمان آنلاینه و همزمان که پارت‌گذاری میشه مینویسم، بیشتر از یک پارت روزانه رو نمیتونم قول بدم، ولی اگر شد چشم😌🌸
[پارت بیست و ششم] پشت فرمان نشسته بودم و داشتم از سوئیت کوچکی که سرهنگ کلیدش را داده بود برمیگشتم. رفته بودم تا سری بزنم و ببینم چطور است. یک آپارتمان کوچک یک خوابه بود. زمینش تماما با موکت‌های ضخیم فرش شده بود اما وسیله‌ی دیگری نداشت. میخواستم وسایلم را جمع کنم و بروم آنجا. به خانواده گفته بودم میروم سفر کاری. چیزی نگفته بودند. یعنی حالِ آن روز های من، طوری نبود که کسی بخواهد پاپی ام بشود و سوال بپرسد! ماشین را گذاشتم همانجا توی کوچه. ماشین حامد هم جلوی خانه بود. عجیب بود اما، حوصله‌ی هیچکس را نداشتم. همیشه حضور کیمیا و حامد، خوشحالم میکرد و دیدن گلاریس میتوانست خستگی‌های روزم را کم کند، اما آن چند روز اوضاع طور دیگری بود. دلم میخواست از شلوغی های ذهنم، از احتمال های مختلف پرونده، از تمام چیز هایی که توی مغزم میچرخیدند پناه ببرم به سکوت و تاریکی. رفتم بالا و در زدم. کیمیا در را باز کرد. لبخند زد و آرام گفت: سلام داداش.. لب هایم را زورکی کِش دادم. گفتم: سلام. و با هم دست دادیم. گلاریس روی مبل خواب بود و مامان داشت نماز میخواند. گفتم: حامد کجاست؟ ماشینش دم در بود. به سمت یخچال رفت و پارچ شربت را بیرون آورد، گفت: اومد ما رو رسوند، میخواست بره جایی، طرح ترافیک بود ماشین و نبرد.. رفتم کنار اوپن آشپزخانه ایستادم. از آن طرف لیوان شربت را گذاشت روی سنگ و گفت: بخور خنک شی. بخار روی دیواره‌ی لیوان قطره می‌شدند و سُر میخوردند پایین. گفتم: دستت درد نکنه. و لیوان را یک نفس سر کشیدم. مامان سلام نمازش را داد و برگشت سمتم. پیش دستی کردم و گفتم: سلام، قبول باشه.. کیمیا آهسته گفت: حاج خانومشو نگفتی. نگاهش کردم. لبخند بی جانی زدم. مامان جواب سلامم را داد و تسبیحش را برداشت. لیوان خالی را روی سنگ اوپن گذاشتم و گفتم: بازم ممنون. من میرم اتاقم. و به سمت اتاق رفتم. رفتم داخل. خواستم در را ببندم که کیمیا دستش را گذاشت روی در و هُل داد. گفت: منم کاوه. از جلوی در کنار رفتم. گفتم: جانم..؟! آمد تو و در را نیمه بست. جلویم ایستاد و گفت: خوبی؟ گفتم: خوبم، جانم چی میخوای؟ دستم را کشید سمت تخت و خودش یک گوشه اش نشست و گفت: بشین. مطیعانه نشستم‌. دوباره گفت: خوبی؟ این بار منظورش را فهمیدم. برای آنکه خیالش را راحت کنم گفتم: خوبم. سر تکان داد و گفت: نیستی.. نگاهش را توی اتاق چرخواند. آرام گفت: سر قضیه نسرین..؟ چیزی نگفتم. دوباره گفت: تو هر کاری میتونستی کردی کاوه.. بعدشم که رفتی باهاش حرف بزنی و نخواست..اون میدونست تو شغلت اینه. میدونست این چیزا ممکنه پیش بیاد.. بین حرفش پریدم و گفتم: تو چی؟ تو نمیدونستی که رفتی اون شب؟ یکه خورد. لب هایش را تر کرد و بریده گفت: من.. من.. نگاهم را از او گرفتم و به رو به رو دوختم. گفتم: نگفتم که دلیل بیاری.. حق میدم بهتون. آدم تو لحظه نمیتونه احساساتش رو تو دست بگیره.. مکث کردم. ادامه دادم: حتی ممکنه بعدشم نتونه.‌. حتی ممکنه اصلا احساسات نباشن! و نگاهش کردم. سرش را انداخت پایین. با انگشت هایش بازی میکرد. گفت: خیلی دوسش داشتی؟ نفس عمیقی کشیدم. گفتم: نمیدونم کیمیا.. نمیدونم.. انقدر بین کارام مچاله‌ش کردم که نفهمیدم دوسش دارم یا نه.. فقط میدونم میخواستم زندگیم رو باهاش شریک شم.. همه چیمو.. شادیمو.. غممو.. دردامو.. لبخندمو. یک قطره اشک از چشمش چکید پایین. سریع دست کشید زیر چشمش. آرام گفت: قربونت برم.‌. لبخند زدم به رویش و گفتم:چرا گریه میکنی؟! با صدای بغض آلود گفت: چون تو نمیخوام ناراحت باشی. دستم را گذاشتم روی زانویش. گفتم: نیستم.. فقط، همه چی دور و برم پیچیده شده.. حس میکنم افتادم بین یه مسیری که بلدش نیستم. و حالم با چیزی که بلدش نباشم خوب نیست. چرخید سمتم. با دوتا دست کشید به صورتش و اشک هایش را پاک کرد. گفت: باید نگران باشم برات..؟ باید.. باید بترسم؟ سرم را به طرفین تکان دادم و قاطع گفتم: اصلا! طوری که خودم هم باورم شد! نمیخواستم نگرانش کنم. اما کس دیگری را هم برای حرف زدن نداشتم. انگشت کوچکش را آورد جلو و گفت: قول؟ تک خنده‌ ای کردم و گفتم: چی قول؟! اینکه نباید بترسی؟ جواب داد: اینکه همه چی خوبه.. و خوب میشه.. انگشتم را بردم جلو و خواستم توی انگشتش قفل کنم که صدای گریه‌ی گلاریس باعث شد هر دو به سمت در برگردیم. انگار از خواب پریده بود. بلند و بی وقفه گریه میکرد. گفتم: برو پیشش، بیدار شده بچه.. میترسه. سر تکان داد و از روی تخت بلند شد و به سمت بیرون رفت.
[پارت بیست و هفتم] کیمیا که از در بیرون رفت، رفتم سر گاو صندوق گوشه‌ی اتاق و پرونده ها را آوردم بیرون. یک سری اسناد و مدارک را اسکن کردم و بعد از آن‌ها پرینت گرفتم‌. قرار بود سرهنگ کسی را بفرستد تا پرونده ها را از من بگیرد. گفته بود کسی که میفرستد، هیچ ارتباط و آشنایی با آگاهی ندارد و خیالم را از بابت آشنایی راحت کرده بود. پرونده ها را به سفارش سرهنگ گذاشتم داخل کیف سامسونت و رمزی که گفته بود را رویش گذاشتم. روی صندلی نشسته بودم و داشتم برای بار دهم عکس های توی پرونده را نگاه میکردم که گوشی ام زنگ خورد. سرهنگ بود. گفت بروم پایین و پرونده را تحویل بدهم از اتاق بیرون رفتم و در را بستم. همانطور که به سمت در میرفتم رو به مامان و کیمیا گفتم: من تا پایین میرم و میام.. وسیله هام وسطه کسی نره تو اتاق. و از خانه بیرون رفتم. پله ها را تند تند پایین رفتم. در را باز کردم. موتور مشکی رنگی جلوی در بود و کسی کنارش ایستاده بود. بی آنکه کلاه کاسکتش را در بیارد، جلو آمد و بسته را تحویل گرفت و رفت. پله ها را رفتم بالا و کلید انداختم در را باز کردم. مامان و کیمیا روی مبل نشسته بودند و آهسته حرف میزدند. سمت اتاق رفتم. در نیمه باز بود. اخم ریزی کردم. پا تند کردم و جلو رفتم. ایستادم در چهار چوب در. گلاریس روی زمین نشسته بود و عکس های پرونده دورش ریخته بود. کف دست هایش را گذاشته بود زمین و زُل زده بود به عکس دختر بچه‌ی بی جانی با جای بخیه‌ای خونی روی شکمش. تند تند نفس می‌کشیدم. گلاریس با چشم های گشاد شده داشت عکس ها را نگاه میکرد. با مشت محکم کوبیدم روی در اتاق و داد زدم: مگه نگفتم کسی نیاد اینجا کیمیا! گلاریس از جا پرید. چند ثانیه نگاهم کرد. اول چانه اش لرزید و بعد با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. کیمیا دوید و از کنارم رد شد و رفت توی اتاق. گلاریس که هق هق گریه میکرد را بغل کرد و مچاله کرد توی آغوشش و بلند شد. تند تند گفت: ببخشید داداش.. ببخشید.. و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت. رفتم توی اتاق و در را کوبیدم به هم. کنار عکس ها روی زمین نشستم. چشم های نیمه باز و کبودِ دختر بچه را نگاه کردم. ذهنم تصویرِ گلاریس را گذاشت جایش. سر تکان دادم و گفتم: اَه.. چشم هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. حالم داشت به هم میخورد. دلم نمیخواست هیچ کسی آن عکس ها را ببیند. میخواستم تمام درد دیدنِ آن عکس ها، جز همان یک باری که برای من اتفاق افتاد دیگر تکرار نشود. صدای گریه ی گلاریس هنوز از سالن می آمد. عکسِ بچه ها با زخم های روی تنشان روی زمین افتاده بود. گلاریس جیغ میزد. قلبم تند تند می‌زد. عکس ها را نگاه می‌کردم. توی همه شان گلاریس را می‌دیدم که با موهایِ لَختِ خرگوشی اش دارد گریه میکند. فقط چند ثانیه مانده بود خونِ توی مغزم بجوشد که دستم را روی زمین گذاشتم و بلند شدم. عکس ها همانطور وسط اتاق ریخته شده بود. سوئیچ را از روی میز چنگ زدم و از اتاق بیرون رفتم. در اتاق را قفل کردم و نفهمیدم چطور خودم را از هوای خفه‌ی اتاق و خانه انداختم بیرون.
[پارت بیست و هشت] از خانه بیرون رفتم و نشستم توی ماشین. هوای ماشین گرم و دم کرده بود و حرارت از همه جا میخورد توی صورتِ آدم. دو دستی فرمان را گرفتم و سرم را گذاشتم رویش. نمیدانم چقدر گذشت که احساس کردم دیگر در آن هوا نمیتوانم نفس بکشم. سرم را بلند کردم و ماشین را روشن کردم. دانه های عرق را احساس میکردم که از شقیقه هایم سُر میخورد پایین. شیشه را کشیدم پایین و راه افتادم. چند ساعتِ باقی مانده تا شب را توی خیابان ها پرسه زدم. ذهن تب دارم کمی آرام شده بود اما هنوز به قرار نرسیده بود. احساس میکردم برای تمرکز و شروع پرونده، هرچه زود تر باید خانه را ترک کنم. از طرفی هم میترسیدم خرده ترکش های این پرونده که هنوز شروع نشده داشت به اطراف پرت میشد، گریبانِ خانواده ام را بگیرد. چراغ بنزین ماشین که روشن شد، راه را به سمت خانه کج کردم. توی راه کنار یک اسباب بازی فروشی ایستادم. حسابی گلاریس را ترسانده بودم و قبل از رفتن باید از دلش در می آوردم. شاید هم داشتم دل کیمیا را به دست می آوردم. هر چه که بود از ماشین پیاده شدم و به سمت مغازه رفتم. مغازه خلوت بود. فروشنده که نگاهم را روی یک عروسک دید، گفت: این عروسک از این بِیبی واقعیاس.. غذا داره، غذا میخوره، پوشک داره! سکوتم را که دید گفت: یه لحظه اجازه بدید! و جعبه‌ی عروسک را از قفسه ی بالا برداشت و گذاشت روی میز. در حعبه را باز کرد و در همان حال تند تند داشت راجع به وسایل و امکانات عروسک حرف میزد اما من هیچکدامشان را نمیفهمیدم. آرام گفتم: همین خوبه. فروشنده که پسر جوانی بود، لبخند زد. گفت: دختره یا پسر؟! هم لباس آبی‌شو داریم هم لباس صورتی. گفتم: صورتی لطفا. و کارت را گذاشتم روی میز. همانجا عروسک را کادو پیچ کرد و توی یک پاک داد دستم. نشستم توی ماشین. نزدیک خانه بودم. گوشی ام را که سایلنتش کرده بودم از داشبورد برداشتم. کیمیا چند بار زنگ زده بود. صفحه را خاموش کردم و به سمت خانه راه افتادم. با کلید در را باز کردم و رفتم بالا. کفش های بابا و حامد هم جلوی در بود. گاهی با هم شوخی می‌کردیم. به او میگفتم "داماد سرخانه"! دست به سینه می‌ایستاد و می‌گفت: والا خواهرت که نمیشینه خونه. سر و تهشو بزنی میاد اینجا. منم میام دنبالش، بعد میبینم بوی غذای حاج خانوم تا دم در میاد. دیگه دلم نمیاد که برم خونه! لبخند زدم. کفش هایم را در آوردم و در را باز کردم و رفتم داخل. خانه سکوت شد. حامد و کیمیا بلند شدند. من هنوز چسبیده بودم به در. مثل گلاریس که چسبیده بود به دامنِ گل دارِ کیمیا. حامد پیش دستی کرد. جلو آمد و گفت: سلام خسته نباشی! و دستش را گرفت سمتم. نصفه نیمه لبخند زدم. با هم دست دادیم و دستم را کشید سمت جمع. با مامان و بابا سلام و احوال پرسی کردیم. پاکت عروسک را این دست و آن دست کردم. هنوز به چشم های کیمیا نگاه نکرده بودم. پاکت را گرفتم سمتش. گفتم: برا گِلاره.. و نگاهش کردم. لب هایش را غنچه کرد و آرام نفسش را داد بیرون. لبخندِ کوچکی زد. سرش را کج کرد و گفت: خودت بده بهش. گلاریس هنوز دامن مادرش را توی مشت گرفته بود. زانو زدم رو به رویش. رفت پشت کیمیا. حامد یک قدم جلو آمد و گفت: گلاریس چرا قایم میشی؟ دایی کاوه داره منت کشی میکنه. نگاهش کردم. چشم هایش میخندید. شانه بالا انداخت. کیمیا همزمان با نگاهِ من تشر زد: حامد! کیمیا را نگاه کردم و گفتم: بچه هم بودی هر چی میشد میزاشتی کف دست بابا. مامان و بابا خندیدند. فضا کمی سبک تر شده بود. حامد و کیمیا نشستند روی مبل. گلاریس چشمش مانده بود به جعبه‌ی کادو شده توی دستم. همانطور که چسبیده بود به پای کیمیا، انگشتش را آورد جلو و گذاشت روی طرح های روی کاغذ کادو. بند انگشت اشاره اش از شدت فشار سفید شده بود. کادو را گرفتم جلویش و گفتم: نمیخوایش؟! چیزی نگفت؛ گفتم: پس من بازش میکنم! و شروع کردم به پاره کردن کاغذ کادو. عروسک که از لا به لای کاغذ ها پیدا شد، گلاریس از کیمیا جدا شد و آمد جلو. نشست جلویم و با ذوق به عروسک نگاه کرد. از جعبه درش آوردم و گذاشتم روی پایش. حامد گفت: به یه عروسک فروختت کیمیا! خندیدیم. نشستم کنارشان. مامان خوشحال بود. شیرینی و میوه آورد. میفهمیدم مدام نگاهم میکند و سعی میکند چیزی بگوید تا به حرف زدن وادارم کند. آن شب کنار هم حرف زدیم و شام خوردیم. بعد از آن ماجراها، شاید اولین شبی بود که باز کنارِ هم میخندیدیم. و من، سعی میکردم آن یک شب را، یا شاید بهتر است بگویم، آخرین شبی را که میخواستم کنارشان در خانه باشم، با توی فکر رفتن و کنار نشستن برایشان تلخ نکنم.