eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام، صبحتون بخیر🌸🌱 ان شاءالله از امروز بارگزاری رمان "هموطن" رو شروع می‌کنیم😌
به نامِ خدا
هموطن"
پارت یک [داوود] در قدیمیشونو بستم و وارد کوچه شدم، سرمو به دیوار تکیه دادم و یه نفسِ عمیق کشیدم.. طبق روالِ تمامِ دوشنبه هاي این دو ماه رفته بودم خونه ي محمد اینا.. دستورِ آقاي عبدي بود چون اگر با من بود هیچوقت اون سمت نمیرفتم..! اون کوچه بدونِ آقا محمد یه حسِ دلتنگی مبهم برام داشت، یه حسِ خفگی.. حسِ کم آوردنِ هوا تو ریه هام! تنِ خستمو از دیوار جدا کردم و به موتور رسوندم.. باید برمیگشتم اداره.. اما به چه امیدي؟! به چه انگیزه اي..؟ من هر دفعه پامو میذارم تو این خونه تمامِ انرژیمو اینجا جا میذارم و برمیگردم.. تمامِ توانمو میریزم تو واژه ها و ردیفشون میکنم و جون میکَنم تا دو کلمه با عزیز حرف بزنم... نمیدونم چرا از بین همه ي بچه هاي اداره، این مسئولیت باید براي من باشه؟! روبرو شدن با خونه ي بدونِ محمد براي من سخت ترین کار دنیاست... سرمو تکون دادم و سعی کردم این فکرا رو بزنم کنار! سعی کردم به روزاي دیگه فکر کنم.. به اینکه یه روزي، شاید دوباره، اینجا خونه‌ي امیدمون بشه... شاید!
شهید؟! بریم جلوتر مشخص میشه😌🤝🏻
پارت دوم [رسول] درآوردنِ مکالمات سوژه از بین اون وُیس شلوغ کار راحتی نبود اما بالاخره تمومش کردم.. تلفنو برداشتم و به حامد زنگ زدم و بهش اطلاع دادم که متن تایپ شده ي مکالماتو براش ایمیل کردم.. تکیه دادم به صندلیم و چشمامو بستم و منتظر اومدنش شدم! منتظر اومدن یه آدمی که میدونم الان هیچی ازش نمونده! منتظر اومدنِ یه آدمی که الان دو ماهه دوشنبه ها بعد از ظهر، هیچی ازش نمیمونه! اگه از من بپرسی میگم داوود قوي ترین آدم دنیاست.. کسی که بار سنگینِ همه ي ما رو این روزا داره به دوش میکشه.. بین خودمون بمونه اما من گاهی فکر میکنم خودِ آقاي عبدي هم دلِ رفتن به خونه ي محمد و سر زدن به خانوادش رو نداره..! شاید از بینِ همه ي بچه ها، حالِ من این روزا از همه بهتر باشه.. شنیدین میگن بالاتر از سیاهی رنگی نیست؟! من اون روز، وقتی تو سایت بودم و از اداره مهاباد زنگ زدن و اون خبر رو بهم دادن، تا تهش رفتم.. تا تهِ تهِ سیاهش! تا تهِ تهِ بی کسی..! یه لحظه تمامِ قلبم شیشه شد و فرو ریخت...! من اون روز تا سیاهی رفتم.. بخاطر همین، وضعیت الان برام روشناییِ روزه! خود امیده..! من هر روز به این امید چشمامو باز میکنم که اون اتفاق بیفته.. صداي کشیده شدنِ قدم هاي کسی که به سمتِ میزم میومد، ذهنمو از دنیاي خودم آورد بیرون.. داوود بود.. با حالِ خراب و قدم هاي خستش خودشو به میز من رسوند.. نگاهش کردم.. لبخندِ بی جونی زد و گفت: امروزم زنده از اون در برگشتم رسول.. امروزم از شرمندگی نمردم! صندلی اضافه کنار میز نداشتم.. بلند شدم و با دست به سمت صندلی خودم فرستادمش.. گفت: نه نه.. بشین رسول راحتم.. با فشار رو شونه هاش مجبورش کردم روي صندلی بشینه.. وقتی نشست انگار تمام خستگیشو رها کرد.. شونه هاش افتاده تر از همیشه بود.. این پا و اون پا میکردم حرف بزنم.. بگم نگران نباش.. بگم تموم میشه.. بگم درست میشه.. اما انگار که یه قفل بزرگ روي صندوقچه ي تمام کلمه هام زدن باشن و نتونم بازش کنم.. غمگین نگاهش کردم و به سمت اتاق استراحت رفتم تا براش یکم آب ببرم.. دوشنبه ها.. شاید آتیشِ قلبِ ما رو فقط همین آب خاموش میکرد.. این امید داشت کم کم منو میکشت.. کاش اتفاق میفتاد...
اینجا کیا رو داریم که خودشون رمان مینویسن؟! https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
به به نویسنده هم که زیاد داریم😍😍
. باید این مژده‌ رو بدم که کم کم کارای ضبط و دسته بندی دوره‌ی مبانی نویسندگی رو میخوایم شروع کنیم .
. که اگر نویسنده‌اید میتونید نوشتنتون رو بهتر و حرفه‌ای تر کنید، اگرم نویسنده نیستید میتونید یاد بگیرید چطوری بنویسید! ‌.
. کنارمون باشید تاااا وقتش😍🌱 .