بچهها🌱
توی پیامای ناشناس خیلی راجع به اینکه روزانه پارتهای بیشتری بارگزاری بشه بهم گفتید،
اما طبق برنامه پارت گذاری رمان هموطن، بصورت روزانه یک پارت هست(ممکنه گااااهی دو تا هم باشه).
پارت چهاردهم:
[محمد]
حدوداي ساعت دهِ شب بود.. قرآن رو بستم و گذاشتمش رو میزِ بغل تختم.
یه ساعتی میشد که از رفتنِ رسول میگذشت.. یعنی در واقع از به زور فرستادنش!
از صبح که اومده بود، تا همین یه ساعت پیش اینجا بود.. چند بار پرستار اومد بیرونش کرد اما به نیم ساعت نمیکشید که دوباره برمیگشت تو اتاق!
آخر به زورِ سعید و فرشید قبول کرد بره خونه و استراحت کنه..
عزیز و عطیه هم میخواستن شب بمونم اما با هزار خواهش و تمنا فرستادمشون برن خونه.
تو همین سه ماه، کم اذیت نشدن بخاطرِ من.. حداقل الان که خودم هستم نباید بذارم بیشتر از این اذیت بشن.
دو تقه به در خورد و یکی در رو باز کرد.. داوود بود!
سرشو آورد داخل و گفت: آقا اجازه هست؟!
بهش گفتم: بیا تو داوود جان، راحت باش..
داوود: نه آقا، من عادت کردم آخه.. شما بزرگترِ مایی!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: آقا داوود من حافظمو از دست ندادما.. یادم نرفته تو سایت یهو میدیدم بدون اینکه در بزنی وسط اتاقم وایسادي!
داوود همونطور که ظرف هاي غذا رو تو یخچالِ کوچیکِ اتاق جا میداد گفت: آقا اون حسابش جدا بود..
قیافه ي حق به جانبی گرفت و ادامه داد: بحثِ پرونده هاي مهم امنیتی وسط بودن.. اگه دیر میرسیدم کی پاسخگو بود؟!
بعد هم با یه ظرفِ پلاستیکی در دارِ سفید اومد سمتم و دادش سمتم و با شیطنت نگاهم کرد.
گفتم: این چیه؟! چرا زحمت کشیدي؟!
همونطور که چنگالی رو از داخل پلاستیک وسیله هاش درمیآورد گفت: من که زحمت نکشیدم آقاي کشاورز زحمت کشیده..
با شک درِ ظرفو باز کردم..
یه نگاه به داوود کردم..
یه نگاه به ظرف..
و دوتایی زدیم زیرِ خنده!
با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: از دستِ تو!
دستی به صورتش کشید و گفت: آقا شما که برا ما هندونه نیاوردین.. گفتم من براي شما بیارم.
چنگالو به دستم داد و گفت: نوشِ جان.
بهش گفتم: پس خودت چی؟
داوود: آقا من نتونستم تحمل کنم، خونه یه عالمه خوردم.. شما بخورید، نوشِ جونتون..
و بعد صندلی کنار تختمو برد کنار پنجره و نشست و مشغولِ کار با گوشیش شد.
چند دقیقه اي نگذشته بود که دوباره گفت: آقا محمد؟
محمد: جانم داوود؟
داوود: آقا، رسولو دیدین..
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که خودش ادامه داد: نه منظورم اینه که.. دیدینش.. خیلی بهم ریخته بود این چند وقت..
خندهم گرفت! این نگرانِ اون بود، اون نگرانِ این.. اون از استرساي داوود و خستگیاش تو نبودِ من میگفت، این از بهم ریختگیِ رسول.
چقدر این رفاقت بینشون قشنگ بود. اینکه دیگه خودي معنا نداره.
سري تکون دادم و گفتم: بله دیدم.
با ناراحتی گفت: آقا، میرفت زاهدان اینجوري نبود.. نگرانشم. اصلا حواسش به خودش نیست.. از صبح که اینجا بود تا شب هیچی هم نخورد جز یه چایی.. همهش گفت میل ندارم.. آقا با ما ناهارم نخورد..
از حرفاي داوود ناراحت شدم.. یعنی درواقع، از دستِ رسول ناراحت شدم.. اما سعی کردم درکش کنم.
روزاي سختی رو پشت سر گذاشته بودن همشون.. باید کمکشون کنم دوباره بلند شن.
خواستم جوابشو بدم که گوشیش زنگ خورد.. نگاهی به من کرد و گفت: آقا با اجازه من اینو جواب بدم..؟
خانوادهن.
با لبخند سري تکون دادم و داوود از اتاق بیرون رفت.. روزايِ سختی پیش روم بود.. وضعیتِ جسمانیم کارو
برام سخت کرده بود..
من باید دوباره بچه ها رو قوي میکردم. قوي تر از اینی که هستن! باید دوباره دستشونو میگرفتم تا بلند شن.
اما، مشکل این بود که خودم هنوز سرپا نشده بودم! باید تا یک هفته اینجا تحت نظر و بستري میموندم و بعد هم، من بودم و یه ویلچر و دوره هاي فیزیوتراپی.. نفس عمیقی کشیدم و سرمو روي بالشت گذاشتم و چشمامو بستم..
کاش خدا کمکم کنه. کاش کمکم کنه کم نیارم تو این راه.
منی که از بار رو دوشِ دیگران بودن متنفر بودم، حالا باید براي خیلی از کارام به یه نفر زحمت میدادم..!
توي ذهنم داشتم با خدا حرف میزدم و ازش میخواستم تنهام نذاره..محمد.. بنده ي کوچیکشو تنها نذاره.
توي همین فکرها بودم که چشمام کم کم گرم شد و از اون شب، دیگه چیزي نفهمیدم.
|هموطن|
بچههایی که داستان رو کامل خوندید، جوری که اسپویل نشه، و پایان داستان لو نره، یه جمله تو ناشناس بگید
پروانههای قلب منم الان همین شکلی شدن🥲❤️🌱
.
ولی بُرد رو اونایی کردن که امشب لبههای کاپشنشونو سفت چسبیدن، رفتن تو سرما چای حضرتی خوردن..
شب بخیر💫
.
الان عمیقا دلم اون فضای تبادلاتی کامنتای زیر پستای هموطن رو میخواد که تو اینستاگرام داشتیم🤝🏻💫
امیدوارم آپدیت ایتا به زودی امکان لایک و کامنت پست رو اضافه کنه
.
ـ✿🌧💦🌧✿ـ
#رمان_فرماندهی_بداخلاق
#فصل_سوم
با لحن ملتمسی میگویم:
ـ خواهش میکنم رها! یه لحظه بهم نگاه کن!
بر خلاف تصورم سرش را بالا می آورد و چشمان خیس از اشکش را به من میدوزد:
ـ چیو میخوای ببینی؟ این حالم خوشحالت میکنه؟ دیدن اشک های من حالتو خوب میکنه؟!
با درماندگی لب میزنم:
ـ نه این حالت پریشونم میکنه! دیوونم میکنه! داغونم میکنه!
اشک هایش را پاک میکند و به چشمانم خیره میشود. نفسی میکشم و حرف دلم را به او میزنم:
ـ چرا فکر میکنی من... دوستت ندارم؟ من... دلمو بهت باختم رها! باختم، بد هم باختم!
او که انتظار شنیدن این حرف ها را از من ندارد خیره نگاهم میکند. اما من ادامه میدهد:
ـ من دوستت دارم رها! اونقدری که اصلا حد و مرز نداره!
با این جمله ام بغضش میشکند و به طور ناگهانی خودش را در آغوشم می اندازد! نمیدانم باید چه واکنشی نشان بدهم! چشمانم را میبندم و دل به دلش میدهم و...😋🥲😍
ادامه ماجرا تو این چنل😌🤝🏻
https://eitaa.com/cherikroman
به قلم سـٰاجـِدهـِ❥❥
کپی؟ نه دیگه:)
ـ✿🌧💦🌧✿ـ