eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه‌هایی که داستان رو کامل خوندید، جوری که اسپویل نشه، و پایان داستان لو نره، یه جمله تو ناشناس بگید در جواب این دوستمون. بهترینشو میذارم تو کانال😁🤝🏻🌱
پارت چهاردهم: [محمد] حدوداي ساعت دهِ شب بود.. قرآن رو بستم و گذاشتمش رو میزِ بغل تختم. یه ساعتی میشد که از رفتنِ رسول میگذشت.. یعنی در واقع از به زور فرستادنش! از صبح که اومده بود، تا همین یه ساعت پیش اینجا بود.. چند بار پرستار اومد بیرونش کرد اما به نیم ساعت نمیکشید که دوباره برمیگشت تو اتاق! آخر به زورِ سعید و فرشید قبول کرد بره خونه و استراحت کنه.. عزیز و عطیه هم میخواستن شب بمونم اما با هزار خواهش و تمنا فرستادمشون برن خونه. تو همین سه ماه، کم اذیت نشدن بخاطرِ من.. حداقل الان که خودم هستم نباید بذارم بیشتر از این اذیت بشن. دو تقه به در خورد و یکی در رو باز کرد.. داوود بود! سرشو آورد داخل و گفت: آقا اجازه هست؟! بهش گفتم: بیا تو داوود جان، راحت باش.. داوود: نه آقا، من عادت کردم آخه.. شما بزرگترِ مایی! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: آقا داوود من حافظمو از دست ندادما.. یادم نرفته تو سایت یهو میدیدم بدون اینکه در بزنی وسط اتاقم وایسادي! داوود همونطور که ظرف هاي غذا رو تو یخچالِ کوچیکِ اتاق جا میداد گفت: آقا اون حسابش جدا بود.. قیافه ي حق به جانبی گرفت و ادامه داد: بحثِ پرونده هاي مهم امنیتی وسط بودن.. اگه دیر میرسیدم کی پاسخگو بود؟! بعد هم با یه ظرفِ پلاستیکی در دارِ سفید اومد سمتم و دادش سمتم و با شیطنت نگاهم کرد. گفتم: این چیه؟! چرا زحمت کشیدي؟! همونطور که چنگالی رو از داخل پلاستیک وسیله هاش درمیآورد گفت: من که زحمت نکشیدم آقاي کشاورز زحمت کشیده.. با شک درِ ظرفو باز کردم.. یه نگاه به داوود کردم.. یه نگاه به ظرف.. و دوتایی زدیم زیرِ خنده! با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: از دستِ تو! دستی به صورتش کشید و گفت: آقا شما که برا ما هندونه نیاوردین.. گفتم من براي شما بیارم. چنگالو به دستم داد و گفت: نوشِ جان. بهش گفتم: پس خودت چی؟ داوود: آقا من نتونستم تحمل کنم، خونه یه عالمه خوردم.. شما بخورید، نوشِ جونتون.. و بعد صندلی کنار تختمو برد کنار پنجره و نشست و مشغولِ کار با گوشیش شد. چند دقیقه اي نگذشته بود که دوباره گفت: آقا محمد؟ محمد: جانم داوود؟ داوود: آقا، رسولو دیدین.. عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که خودش ادامه داد: نه منظورم اینه که.. دیدینش.. خیلی بهم ریخته بود این چند وقت.. خنده‌م گرفت! این نگرانِ اون بود، اون نگرانِ این.. اون از استرساي داوود و خستگیاش تو نبودِ من میگفت، این از بهم ریختگیِ رسول. چقدر این رفاقت بینشون قشنگ بود. اینکه دیگه خودي معنا نداره. سري تکون دادم و گفتم: بله دیدم. با ناراحتی گفت: آقا، میرفت زاهدان اینجوري نبود.. نگرانشم. اصلا حواسش به خودش نیست.. از صبح که اینجا بود تا شب هیچی هم نخورد جز یه چایی.. همهش گفت میل ندارم.. آقا با ما ناهارم نخورد.. از حرفاي داوود ناراحت شدم.. یعنی درواقع، از دستِ رسول ناراحت شدم.. اما سعی کردم درکش کنم. روزاي سختی رو پشت سر گذاشته بودن همشون.. باید کمکشون کنم دوباره بلند شن. خواستم جوابشو بدم که گوشیش زنگ خورد.. نگاهی به من کرد و گفت: آقا با اجازه من اینو جواب بدم..؟ خانواده‌ن. با لبخند سري تکون دادم و داوود از اتاق بیرون رفت.. روزايِ سختی پیش روم بود.. وضعیتِ جسمانیم کارو برام سخت کرده بود.. من باید دوباره بچه ها رو قوي میکردم. قوي تر از اینی که هستن! باید دوباره دستشونو میگرفتم تا بلند شن. اما، مشکل این بود که خودم هنوز سرپا نشده بودم! باید تا یک هفته اینجا تحت نظر و بستري میموندم و بعد هم، من بودم و یه ویلچر و دوره هاي فیزیوتراپی.. نفس عمیقی کشیدم و سرمو روي بالشت گذاشتم و چشمامو بستم.. کاش خدا کمکم کنه. کاش کمکم کنه کم نیارم تو این راه. منی که از بار رو دوشِ دیگران بودن متنفر بودم، حالا باید براي خیلی از کارام به یه نفر زحمت میدادم..! توي ذهنم داشتم با خدا حرف میزدم و ازش میخواستم تنهام نذاره..محمد.. بنده ي کوچیکشو تنها نذاره. توي همین فکرها بودم که چشمام کم کم گرم شد و از اون شب، دیگه چیزي نفهمیدم.
پارت جدید خدمت شمآ🌱
. نه بچه ها، خیالتون راحت، ان‌شاءالله تا پایان رمان بصورت روزانه یک پارت توی کانال بارگزاری میشه، پی‌دی‌اف برای کسایی هست که میخوان زودتر از سرعت ما بخونن رمان رو و کامل داشته‌باشنش🌱🤝🏻🌸 .
. ولی بُرد رو اونایی کردن که امشب لبه‌های کاپشنشونو سفت چسبیدن، رفتن تو سرما چای حضرتی خوردن.. شب بخیر💫
. الان عمیقا دلم اون فضای تبادلاتی کامنتای زیر پستای هموطن رو میخواد که تو اینستاگرام داشتیم🤝🏻💫 امیدوارم آپدیت ایتا به زودی امکان لایک و کامنت پست رو اضافه کنه .
ـ✿🌧💦🌧✿ـ با لحن ملتمسی میگویم: ـ خواهش میکنم رها! یه لحظه بهم نگاه کن! بر خلاف تصورم سرش را بالا می آورد و چشمان خیس از اشکش را به من میدوزد: ـ چیو میخوای ببینی؟ این حالم خوشحالت میکنه؟ دیدن اشک های من حالتو خوب میکنه؟! با درماندگی لب میزنم: ـ نه این حالت پریشونم میکنه! دیوونم میکنه! داغونم میکنه! اشک هایش را پاک میکند و به چشمانم خیره میشود. نفسی میکشم و حرف دلم را به او میزنم: ـ چرا فکر میکنی من... دوستت ندارم؟ من... دلمو بهت باختم رها! باختم، بد هم باختم! او که انتظار شنیدن این حرف ها را از من ندارد خیره نگاهم میکند. اما من ادامه میدهد: ـ من دوستت دارم رها! اونقدری که اصلا حد و مرز نداره! با این جمله ام بغضش میشکند و به طور ناگهانی خودش را در آغوشم می اندازد! نمیدانم باید چه واکنشی نشان بدهم! چشمانم را میبندم و دل به دلش میدهم و...😋🥲😍 ادامه ماجرا تو این چنل😌🤝🏻 https://eitaa.com/cherikroman به قلم سـٰاجـِدهـِ❥❥ کپی؟ نه دیگه:) ـ✿🌧💦🌧✿ـ
. بریم پارت بعدی رو بخونیم🌱 .
پارت پانزدهم: [سعید]پنج روز از بهوش اومدن آقا محمد میگذشت و دنیا کم کم داشت رويِ خوششو بهمون نشون میداد! تو این مدت، وقتايِ کاري رو سایت بودیم و وقتایی رو که آف بودیم میرفتیم بیمارستان پیش آقا محمد.. البته من و فرشید گاهی روزا بعد از سایت، از خستگی جونِ بیمارستان رفتنو نداشتیم و یه راست میرفتیم خونه.. اما داوود و رسول رسماً اتاق آقا محمدو پاتوقِ خودشون کرده بودن.. یعنی یه طوري شده بود که پرسنل بیمارستان داوود و رسولو بیشتر از مادر و خانمِ آقا محمد میشناختن..! اون روز صبح وقتی داشتیم روابط بین گروهی که تو زاهدان تحت نظر داشتیم رو بررسی میکردیم، به نکات جدیدي پی بردیم! ما متوجه شدیم یکی از اعضاي تحت نظر ما توي زاهدان به اسم "سیما زند کریمی" قبلا یه ازدواج ناموفق داشته با فردي به اسم "شاهین محتشم"! که این شاهین محتشم یکی از سوژه هاي ما تو یکی از پرونده هاي تهران به نام پرونده ي "سایه" بود.. شاهین محتشم تحت پوشش راننده براي اشخاصی که سوژه ي ما بودن کار میکرد.. که البته این پرونده چون اطلاعات کافی ازش به دست نیومد و افرادش خودشون رو سفید کردن، براي مدتی به حالت تعلیق در اومده.. آقاي عبدي بهمون سپرد هر ارتباطی که میتونیم بین اعضاي زاهدان و پرونده ي سایه پیدا کنیم و بهشون گزارش بدیم.. اگه این دوتا باند به هم ارتباط داشته باشن، یکی از مهمترین پرونده هاي ما که چند وقته رو هواست به نتیجه میرسه! داشتم تو سیستم، عکس هاي مربوط به پرونده ي سایه رو نگاه میکردم که متوجه رسول شدم.. از پله هاي سایت اومد پایین و بعد از سلام و احوال پرسی با داوود، اومد پیش من.. کنار میزم ایستاد و گفت: سلام سعید جان، خسته نباشی... لبخندي به روش زدم و گفتم: سلااام آقا رسول چترباز، مونده نباشی برادر... چشماشو ریز کرد و چند ثانیه اي نگاهم کرد.. بعد یهو انگار که دو هزاریش افتاده باشه مشتِ آرومی به بازوم زد و گفت: جلو فرشید گفتی نگفتیا.. میشناسیش که منتظره لقب بذاره سوژه کنه آدمو.. همونطور که با لبخند نگاهش میکردم گفتم: شک نکن این راز بین من و تو محفوظ میمونه رسول اخمی کرد و جدي گفت: سعید هر وقت این جمله از دهنِ تو اومده بیرون، بعدش شرفِ من تو این سایت رفته.. نکن برادر من، وقت دنیا رو نگیر این همه..بعدم انگار که نکته ي مهمی یادش اومده باشه گفت: آها میگم.. سعید.. گفتم: بله؟ گفت: میگم.. آقا محمد پس فردا مرخص میشه.. شونه اي بالا انداختم و گفتم: خب؟ تازه فهمیدي..؟ من و من کرد.. گفت: نه.. میدونم.. میگم آخه.. چیکار قراره بکنیم.. آقا محمد نمیتونه از پسِ خودش بربیاد.. مادرشم که خب سنی ازش گذشته، خانمشم که میدونی شرایطشو.. سري تکون دادم .. ادامه داد: سعید امروز داشتم باهاش صحبت میکردم، یه حرفِ کوچیک انداختم وسط، از اینکه ما بچه ها میریم کمک و این داستانا.. خیلی رو این قضیه گارد داشت.. نمیخواد زیرِ دینِ ما باشه... ولی نمیتونه.. یعنی نمیتونن.. رو بهش گفتم: خب ما باید چیکار کنیم..؟ نفس عمیقی کشید.. گفت: نمیدونم.. ولی خب بنظرم آقا محمد رو حرف آقاي عبدي حرف نمیزنه.. باید آقاي عبدي رو بفرستیم جلو.. من و داوود که هستیم.. اگه تو و فرشیدم هستید، شما هم بیاید.. همیشه نمیتونیم.. یعنی خب سایتیم.. ولی وقتاي بیکاري، وقتایی که آقا محمد نوبت فیزیوتراپی دارن که میتونیم ببریمشون.. بعد با شک نگاهی به من کرد و گفت: نظرت چیه سعید؟ تو و فرشید هم هستین؟ دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم: هستیم رسول جان.. مگه میشه نباشیم..؟ من که هستم.. فرشیدم حتما میاد.. رسول که انگار خیالش راحت شده باشه گفت: پس با آقاي عبدي حرف بزنم دیگه..؟! گفتم: آره.. حرف بزن.. انشاءالله درست میشه رسول..... نگران نباش.. رسول هم سري تکون داد و به سمت میزش رفت.. با اینکه ازش بزرگتر بودم، اما همیشه خیلی درسا ازش میگرفتم.. رسول تو تمام شلوغیاش، سعی میکرد حواسش به همه چیز باشه.. امیدوار بودم آقاي عبدي کاري کنه که نگرانیش برطرف بشه..