eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بیست و یکم [داوود] تلفنو قطع کردم و استارت زدم.. قبل از اینکه به سمت هتل برم باید باهاش حرف میزدم.. صدايِ آقا محمد همیشه برام قوت قلب بود.. "بسم الله"ي گفتم و به سمت هتل پارسیان حرکت کردم. ساعت 2 بود و هنوز چهار ساعتی وقت داشتم.. با یکی از بچه هاي پشتیبان که از یکی دو روز قبل تو موقعیت بود، هماهنگ شدم و نکاتی که باید میدونستمو بهم یادآوري کرد.. لباسامو پوشیدم و تو طبقات مشغول به کار شدم.. باید قبل از اینکه میرسید هتل هم خودمو تو پوشش و موقعیت نشون میدادم.. بعید نبود تامین داشته باشه.. باید همه چیز طبیعی جلوه میکرد.. یه دو سه ساعتی به تمیزکاري مشغول بودم! طی رو گرفته بودم دستم و پارکتاي راهروها رو طی میکشیدم، شیشه ها رو تمیز میکردم، ملافه هاي اتاق ها رو میبردم.. حدوداي ساعت 5 بود که گوشیم زنگ خورد.. با لمسِ هندزفريِ تو گوشم تماسو وصل کردم و صداي رسول تو گوشم پیچید: _سلام داوود، وضعیت چطوره؟ گفتم: سلام، فعلا امن، خبر جدید داري؟ رسول گفت: تا نیم ساعت دیگه پروازش میشینه و طبق برنامه میاد هتل.. اگر تغییري پیش اومد یا مسیرشو عوض کرد بهت گزارش میدم.. داوود حواست باشه ها.. باشه اي گفتم و تماسو قطع کردم.. تو این نیم ساعت ملحفه هاي بقیه اتاق ها رو آماده کردم.. ساعت نزدیک 6 بود.. طبق برنامه باید میرسید.. خط سفیدم دوباره زنگ خورد.. رسول بود: داوود داره میاد تو، تو مشغول کارت باش.. فقط زیر نظر داشته باشش، ببین با کسی ارتباط میگیره یا نه.. اصلا نزدیکش نشو، بذار اتاقشو بگیره و بره بالا.. _ باشه رسول.. _ من پشت خطم داوود، تلفنو قطع نکن.. همونطور که چرخ وسیله ها رو به اتاق رختشویی میبردم، نامحسوس الکس رو زیر نظر داشتم.. تنها بود.. کارت اتاق رو گرفت و با یکی از خدمه هتل وارد آسانسور شد.. به رسول گفتم: رسول از دید من خارج شد داري دوربین طبقات رو؟ رسول: آره داوود حواسم بهش هست. یه نیم ساعتی از الکس خبري نبود و تو اتاقش بود، تا اینکه رسول بهم گفت از تلفن اتاقش به پذیرش زنگ زده و سفارش غذا داده و گفته میاد پایین.. باید کم کم کارو شروع میکردم. از پله هاي اضطراري بالا رفته بودم منتظر خبر از سمت رسول بودم.. استرس داشتم.. هر چند بار هم که عملیات رفته باشم، بازم سر هر عملیات قلبم تند تند میزنه.. همه‌ش نگران این بودم که نکنه بی دقتی کنم و پرونده خراب بشه. با اشاره ي رسول وارد راهرو شدم و با کارت هایی که داشتم در اتاقشو باز کردم. وسیله هاش زمین بود. ساکشو نچیده بود. اینطور که معلوم بود اقامتش تو هتل کوتاه بود.. حوله ي خیسِ روي کاناپه نشون میداد دوش گرفته.. دستکش هامو دستم کردم و آروم سراغ کوله پشتیش رفتم.. اولین جایی که ممکن بود لپ تاپش اونجا باشه.. زیپ کوله رو باز کردم.. حدسم درست بود! لپ تاپ مشکی رنگی توي کوله به چشم میخورد.. با احتیاط بیرون آوردمش.. به رسول گفتم: رسول لپ تاپ دستمه چیکار کنم؟ رسول: داوود قبل از اینکه لپ تاپو باز کنی، سعی کن جلوي دوربینشو بپوشونی.. ممکنه حسگر داشته باشه و وقتی بازش میکنی تصویربرداري کنه.. باشه اي گفتم و همونطور که دستمو روي دوربینش گذاشته بودم، لپ تاپو باز کردم.. فلشو وصل کردم و به رسول گفتم: میتونی شروع کنی.. چند دقیقه اي گذشته بود.. تو این مدت که رسول داشت کارشو انجام میداد، آروم اتاقو گشتم.. چیزي نبود.. کنار لپ تاپ نشسته بودم که رسول بی مقدمه گفت: _داوود برو بیرون.. برو بیرون داوود.. سریع برو بیرون از جام بلند شدم و گفتم: چرا چی شده؟؟ _داوود برو بیرون داره میاد بالا برو بیرون _یعنی چی میاد بالا؟ مگه به این زودي شام خورد؟ رسول نرم افزارو سوار کردي مگه؟؟ رسول کلافه جواب داد: آره داوود تموم شد اون فلشو جدا کن و برو بیرون تا یک دقیقه دیگه میاد اتاق، یکی هم باهاشه برو بیرون.. از اینکه فهمیده بودم رو لپ تاپش سوار شدیم، خوشحال شدم! فلشو کشیدم و لپ تاپو تو کوله‌ش گذاشتم.. همه چیو مثل قبل کردم و از چشمی بیرونو نگاه کردم.. لعنتی! توي راهرو دو نفر از خدمات وایساده بودن و باهم حرف میزدن.. من نباید اینجا دیده میشدم.. به رسول گفتم: رسول مسیرم سفید نیست، چیکار کنم؟؟ رسول: نمیدونم داوود، از اونجا بزن بیرون، اونا ببیننت بهتر از اینه که الکس و همراهش ببیننت.. داوود برو بیرون.. مکث کردم.. دو دل بودم.. اگه خدمات منو میدیدن، شک میکردن.. قیافه‌م براشون جدید بود.. اونوقت میخواستن منو بگیرن به حرف ببینن اینجا چیکار میکردم.. اگه الکس میرسید و میدید در اتاقش شلوغه شک میکرد..
صداي رسول دوباره تو گوشم پیچید: داوود تو رو خدا برو بیرون اگه اون تو بمونی معلوم نیست چه اتفاقی بیفته.. داوود دارم بهت میگم خودتو از اون اتاق لعنتی ببر بیرون.. مستأصل گفتم: اگه برم بیرون و منو ببینن و الکس متوجه بشه یکی تو اتاق بوده عملیات میره رو هوا.. رسول داد زد: اگه اون تو هم بمونی علاوه بر اینکه عملیات میره رو هوا جونتم میره رو هوا..! داوود دارم بهت میگم برو بیرون.. جان رسول برو بیرون.. تو آسانسورن داوود برو بیرون.. همه چی تو پنج ثانیه اتفاق افتاد! من تصمیممو گرفته بودم.. نباید میذاشتم کسی منو ببینه.. الکس وسیله هاشو نچیده بود.. یعنی میخواست بره.. یعنی اینجا نمیموند..! یعنی ممکنه بود در کمد دیواري رو باز نکنه! وارد اتاق خواب شدم و پریدم تو کمد دیواري خالی و درو بستم.. گوشیمو سایلنت کردم.. صداي رسول دیگه نمیومد.. مطمئن بودم از دوربینا دیده که بیرون نرفتم.. صداي باز شدن درو شنیدم و بعد صداي الکس که با لهجه انگلیسی_فارسی حرف میزد و میگفت: بیا تو، نگفته بودي میاي پیشم! مهمونِ ناخونده که از صحبت کردنش مشخص بود یه مردِ ایرانیه گفت: اگه ناراحتی که برم؟! دلم برات تنگ شده بود بعدِ دو سال مرد حسابی! الکس در حالیکه مشخص بود تو چیدن کلمات فارسی کنار هم خیلی وارد نیست، با مکث گفت: نه نه خوشحال هستی، من پایین شام سفارش داد.. زنگ بزن بگم براي من و تو بیارن بالا! و بعد مشغول تلفن زدن شد.. قلبم تند تند میزد.. به خودم اطمینان میدادم که اون در کمدو باز نمیکنه! خبري از رسول نبود.. گوشیمو نگاه کردم.. دوازده تا پیام داشتم ازش.. فهمیده بود نمیتونم صحبت کنم.. دستام روي دکمه هاي گوشی میلرزید.. براش نوشتم: "رسول، دیگه به این خط پیام نده.. سیمکارتشو میشکنم.. اگه سفید شدم خودم بهت زنگ میزنم.." و براش فرستادم.. سیمکارتمو شکستم و تیکه هاي شکسته‌شو تو جیبم گذاشتم.. فلشو تو دستم گرفته بودم.. نباید این فلشو از من پیدا میکردن.. اگه به هر دلیلی منو تو این کمد میدیدن، نباید میفهمیدن من از کجا اومدم.. خودم مهم نبودم.. مسیر بچه ها نباید میسوخت.. دیگه صداهاشونو واضح نمیشنیدم.. معلوم بود یه جایی دورتر از درِ اتاق نشستن.. من توي کمد، توي اتاق خواب بودم و اونا توي حال، در حالِ خوردن شام.. هیچ راهی براي نابود کردن فلش نبود.. هیچی! کلافه چشمامو بستم که یهو.. فلشو تو دستم لمس کردم.. تو تاریکی کمد نمیشد خوب ببینمش.. با ناخنم چند ضربه به بدنه ي فلش زدم.. پلاستیک فشرده بود.. لبخندي زدم! صداي اونا به زور شنیده میشد.. پس یعنی از کمد صدایی بیرون نمیره.. فلشو بین دندون هاي آسیام گذاشتم.. زانوهامو جمع کردم و سرمو بین زانوهام قایم کردم! سعی میکردم کاري کنم صدایی بیرون نره.. توي دلم تا سه شمردم و بعد محکم دندون هامو روي فلش فشار دادم.. تَق! یه صدا مثل خورد شدن آبنبات هاي بچگیم داد! همونایی که مامان همیشه دعوام میکرد و میگفت باید آروم تو دهنم آب بشن! نباید بجومشون! اما اینبار به جاي طعم آبنبات، طعم خونو تو دهنم حس کردم.. نمیدونم چی شده بود اما لثه هام میسوخت.. فلش شکسته رو از دهنم درآوردم و قسمت کوچیک حافظه‌شو ازش جدا کردم.. دستمو داخل جیب لباس فرمم کردم و سعی کردم یه قسمتی از جیبو پاره کنم.. حافظه ي فلش و تیکه هاي سیمکارتو آروم از قسمت شکافته شده ي جیب فرستادم تو.. یه جایی بین لباس و آسترِ لباس.. جایی که هیچوقت کسی به فکرش نمیرسید.. هنوز صداي صحبت کردن از حال میومد.. من هیچ خبري از بچه ها نداشتم.. امیدوار بودم حدسم درست باشه.. امیدوار بودم الکس بخواد زود از هتل بره و هیچوقت درِ این کمدِ لعنتیو باز نکنه. _____ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
Ali Akbar Ghelich - ♫ سایت مختلف موزیک ♫Daghighe.mp3
زمان: حجم: 8.4M
یادِ تو هستم من امشب بیشتر یک دقیقه 🍉
پارت بیست و دوم: [رسول] زل زده بودم به مانیتور جلوم و داشتم راهروي هتل رو نگاه میکردم.. هر لحظه منتظر بودم داوود از اون اتاق لعنتی بیاد بیرون! اما چطوري؟! الکس تو راهرو بود.. عصبی پامو تکون میدادم.. داوودو نمیفهمیدم! اصلا نمیفهمیدمش.. سعید و فرشید داخل ماشین نزدیک هتل بودن..الکس تو اینستاگرامش یه پستی رو مبنی بر ورودش به ایران بارگذاري کرده بود و تو قسمت لوکیشن اسم هتل پارسیان به چشم میخورد.. دقیقا داشت درست جلو میرفت! "اگه میخواي پنهان باشی توي دید باش!" بعد از این پست با سعید هماهنگ کرده بودیم تا وارد هتل بشه و ادعا کنه از دانشجوهاي پروژه هاي الکس هست و از پذیرش بخواد بیاد پایین تا بلکه داوود بتونه بیاد بیرون.. بیاد بیرون.. از جایی که من اصلا نمیدونستم دقیقا کجاست! علی که دیروز از ماموریت زاهدان برگشته بود رو صندلی کنارم نشسته بود و داشت برنامه ها و قرارهاي دانشگاهی الکسو چک میکرد.. گفت: رسول، الکس پس فردا یه سمینار راجع به کوانتوم تو دانشگاه شریف داره.. سري تکون دادم و گفتم: با سعید تماس بگیر و بهش اینو بگو.. چند دقیقه اي گذشت.. براي من اندازه ي هزار سال.. کسی از اتاق بیرون نیومد.. پس سعید داره چیکار میکنه؟! شمارشو گرفتم.. جواب داد: جانم؟! بهش گفتم: چی شد سعید چیکار میکنی؟ چرا پایین نیومد؟! جواب داد: آره استاد همین هتلن.. اما گفتن الان نمیتونیم ملاقات داشته باشیم باهاشون.. آره آره.. احتمالا دورش شلوغ بود که اینجوري حرف میزد.. بهش گفتم: سعید خودش گفت نمیاد؟! جواب داد: آره، خودشون گفتن.. از پذیرش هتل تماس گرفتن باهاشون.. گفتن که پس فردا تو سمینار میتونم ببینمشون.. گفتم: خیلی خب سعید.. سریع برو بیرون تو ماشین پیش فرشید.. حواستو خیلی جمع کن.. مسیر برگشتتم سفید کن.. اگه داوودو.. آب دهنمو قورت دادم.. ادامه دادم: اگه داوودو پیدا کنه قطعا به اینکه تو خواستی بکشیش پایین هم شک میکنه.. پس یه جایی مستقر شین که مناسب باشه.. سعید چشمی گفت و تماسو قطع کرد..ساعت 10 شب شده بود.. استرس همه ي وجودمو گرفته بود اما ذهنم، فقط دنبال راه بود براي نجات داوود.. هیچ راهی وجود نداشت! بعد از رفتن سعید و پیج الکس به لابی هتل، هر حرکت دیگه اي مشکوکش میکرد.. عینکمو از روي چشمم برداشتم و دستامو گذاشتم روي چشمم.. من مسئول پشتیبانی این عملیات بودم.. نباید میذاشتم داوود بمونه تو.. ولی نتونستم! به حرف فرمانده ي عملیاتش گوش نکرد.. چشمام از خستگی باز نمیشد اما نباید میخوابیدم.. چشمامو بسته بودم و سرمو بین دستام گرفته بودم که صداي علی رو شنیدم: _بیا بگیر اینو... نگاهش کردم... لیوانِ قهوه دستش بود.. چیزي نگفتم.. علی دوباره گفت: از پا میفتی.. چشمات باز نمیشه دیگه.. تو که از صبح بیداري.. حداقل اینو بگیر بخور.. بی حرف لیوانو از دستش گرفتم.. حتی ازش تشکر نکردم! نمیتونستم هیچی بگم.. نمیدونستم اون تو چه خبره و این بی خبري منو از پا درمیاورد.. ساعت کند و آروم میگذشت.. نزدیک ساعت 5 صبح شده بود.. تعداد کمی از بچه ها تو سایت بودن.. علی امشب شیفت نبود ولی کنارم مونده بود.. دستی رو شونهم گذاشت و گفت: رسول اذان صبح رو گفتن... من میرم نماز... میام جاي تو بعد برو... سري تکون دادم.. همه ي فکر و ذکرم پیش داوود بود.. اگه بلایی سرش میومد هیچوقت خودمو نمیبخشیدم.. که چرا انقدر جدي نبودم که به خودش جرأت داد از حرفم سرپیچی کنه...! علی نمازش رو خوند و برگشت پیشم... بلند شدم برم سمت نمازخونه... وسط راه وایسادم و صداش کردم: _علی..فکر کرد چیزي میخوام.. سریع از رو صندلی بلند شد و گفت: جانم رسول؟ لبخند خسته اي بهش زدم و گفتم: ممنون.. و منتظر جوابش نشدم و به سمت نمازخونه رفتم... نمازم رو خوندم... کتاب دعایی برداشتم و به دیوارِ نمازخونه تکیه دادم... نمیتونستم کتابو باز کنم.. تمرکز نداشتم.. حتی نمیتونستم از روي کتاب بخونم.. کتابو به سینه‌م چسبوندم و سرمو به دیوار تکیه دادم پلک هامو رو هم گذاشتم... با حسِ اینکه یه نفر داره صدام میکنه، چشمامو باز کردم.. علی بود: _رسول؟ رسول جان.. بیداري؟ تا موقعیتمو یادم اومد سریع نشستم و گفتم: ساعت چنده علی؟ من نفهمیدم کی خوابم برد.. علی: ساعت 9 صبحه.. با حس ترس گفتم: داوود.. دستی رو شونهم گذاشت و گفت: سعید الان زنگ زد و گفت الکس همین الان با چمدون از هتل خارج شده.. یه ماشین رفته دنبال الکس، سعید و فرشیدم رفتن داخل هتل.. مکثی کرد و ادامه داد: دنبال داوود.. از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.. علی پشت سرم میومد.. تند تند از پله ها پایین رفتم و به میزم رسیدم.. شماره ي سعیدو گرفتم.. قلبم با تمام توان خودشو به سینه‌م میکوبید.. میترسیدم.. از اینکه سعید گوشیو برداره میترسیدم! از اینکه بخواد بگه اتفاقی براي داوود افتاده میترسیدم.. چشمامو بسته بودم و
صداي بوق هاي ممتد توي گوشم میپیچید.. بالاخره سعید جواب داد: جانم رسول؟ انگار زبونم براي صحبت ناتوان بود! به زور گفتم: دیدیش سعید؟ سعید: آره رسول.. آره.. حالش خوبه..باور نمیکردم.. دوباره پرسیدم: سعید.. داوود حالش خوبه؟ جواب داد: آره رسول جان، خوبه خوبه.. حتی وضعیتشم سفیده.. داریم میایم سایت.. هدفونو از گوشم کشیدم و پرت کردم رو میز و خودمو انداختم رو صندلی.. سرم داشت از درد میترکید.. علی پرسید: همه چی خوبه... آره؟ همونطوري که چشمام بسته بود سر تکون دادم.. بیست دقیقه گذشت.. هنوز روي صندلی نشسته بودم و با چشماي بسته تکیه داده بودم به پشت صندلی که یهو تو سایت پر از همهمه شد.. فهمیدم بچه ها برگشتن... صداي قدماشون نشون میداد دارن میان سمت میز من.. هنوز چشمام بسته بود.. رسیدن به میز من و کنارش ایستادن.. صداشو شنیدم که آروم گفت: سلام داداش. حس کردم یه حفره اي توي قلبم درست شد و تمام خون بدنمو بلعید! میخواستم نفسِ راحت بکشم اما نمیتونستم! چشمامو باز کردم و بلند شدم.. دستاشو تو هم گره کرده بود و با همون لباس فرم هتل جلوم وایساده بود.. سعید و فرشیدم پشت سرش بودن.. نگاهش کردم.. موهاي مشکیش بهم ریخته شده بود.. دلم میخواست بغلش کنم.. انقدر محکم که به قول آقا محمد تمام استخوناش خورد بشن.. صورتم خالی از هر حسی بود.. روبروش وایساده بودم.. نفس عمیقی کشیدم و بعد با دست راستم محکم زدم توي صورتش! همهمه ي سایت یهو خوابید.. هنوز نگاهش میکردم.. سرش به سمت راست بدنش خم شده بود.. پایینو نگاه میکرد.. چشماش رو بست و آروم پلک هاش رو روي هم فشار میداد.. نگاهمو ازش گرفتم و برگشتم سمت صندلیم.. سوییشرتمو برداشتم و همونطور که به سمت پله ها میرفتم، با صدایی که حس میکردم بلنده گفتم: همین الان یه گزارش کامل از تمام اتفاقاي دیشب تا الان مینویسین میارین بالا، اتاق آقاي عبدي.. و بعد با قدم هاي بلند، در حالیکه یه تیکه از روحمو کنار میزم، درست سمت چپ صورتِ داوود جا گذاشته بودم، از اونجا دور شدم.. _____ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
خب یه کاری کنیم، شما کمکم می‌کنید؟!🌱
البته ممکنه یه روزایی بخاطر شلوغی من نا هماهنگی پیش بیاد، ولی تو این نظر سنجی بگید با کدوم ساعت بیشتر موافقید؟🤝🏻🤔
پارت بیست و سوم: [محمد] پاي لپ تاپم نشسته بودم و گزارش هایی که بچه ها ایمیل کرده بودنو میخوندم.. خیلی خوب پیش رفته بودن! سوار شدن رو سیستم الکس اونم دقیقا روز اول ورودش به ایران، چیزِ کمی نبود.. دیگه خونه نشستن کافی بود.. حالا که میتونستم با عصا راه برم، باید میرفتم سایت.. حداقل اونجوري کارامون سریع تر پیش میرفت.. تو همین فکر بودم که عطیه با سینی چایی و ظرف شیرینی کنارم نشست.. دل دل میکرد حرفی بزنه.. نگاهش کردم و گفتم: جانم عطیه؟! از اینکه فکرشو خوندم لبخندي زد و گفت: واقعا.. واقعا میخواي فردا بري..؟ پلک روي هم گذاشتم.. من نگرانی رو تو چشماش میدیدم.. اما اون به زبون آوردش و گفت: من نگرانتم محمد.. لبخند مهربونی به روش زدم، دستشو گرفتم و سعی کردم بهش آرامش بدم.. گفتم: من حالم خوبه عطیه.. میبینی که؟ دیگه حتی واکر رو هم کنار گذاشتم و با عصا راه میرم.. تو سایت هم که نمیخوام کاري کنم یا راه برم.. پشت میزمم.. فقط اینطوري بالا سرِ بچه هام.. کارا بهتر پیش میره. نگاهش هنوز آروم نشده بود.. دوباره گفتم: بهت قول میدم مراقبِ خودم باشم.. لبخندِ زورکیاي زد و گفت: چاییت سرد نشه.. خواستم حال و هواشو عوض کنم.. لیوان چایی رو برداشتم و گفتم: حال دخترم چطوره؟! مامانشو که اذیت نمیکنه..؟! سرشو بالا آورد و با تعجب گفت: دخترت؟! از کجا میدونی دختره..؟! یه قلوپ از چاییم خوردم و گفتم: دختره دیگه.. میدونم! یه حسی به میگه...! حالا پس فردا که رفتی سونوگرافی، دکتر هم بهت میگه که دختره! لبخند عمیقی زد.. ادامه دادم: فکر کن دختر باشه.. یه چال لپ هم مثل مامانش داشته باشه.. لبخندش عمیق تر شد.. حتی چشماشم میخندید.. انگار تمام نگرانی ها و غصه هاشو باد برد! ظرف شیرینی رو برداشتم و جلوش گرفتم و گفتم: مامانِ دخترمون.. میدونم چقدر نگرانی.. میدونم چقدر فکرت پیشم میمونه.. ولی بهت قول دادم مراقب خودم باشم وقتی میرم اداره.. میخوام آروم باشی.. نمیخوام استرسِ منو داشته باشی.. من بهت قول دادم که حواسم به خودم هست.. تو هم قول بده که نگران نشی.. با دستایی که من لرزششونو میدیدم لیوان چاییشو برداشت و گفت: من همیشه نگرانتم محمد.. حتی وقتایی که کنارمی.. حتی شبایی که تو خونه خوابیدي.. حتی وقتایی که پیشتم.. من همیشه نگرانتم.. نمیتونم قول بدم نگران نباشم! اما مثلِ همیشه به خدا میسپارمت و ازش میخوام دلِ منو هم آروم کنه.. لبخندي به صورت قشنگش زدم.. عطیه یه فرشته بود که به زندگی من روح بخشیده بود.. بعد از چند دقیقه بلند شد و من دوباره مشغول بررسی گزارشات شدم.. داوود یک شب کامل تو هتل الکس مونده بود! اما چطور ممکنه؟! این بچه ها خیلی نترس تر و شجاع تر از چیزي که من فکر میکنم هستن! فقط گاهی ممکنه بی تجربه بودنشون کار دستشون بده..اما الان، فقط خدا رو شکر میکردم که همه‌شون حالشون خوبه و پرونده درست پیش میره.. ساعت حدوداي 5 عصر بود.. با آقاي عبدي تماس گرفتم و گفتم که فردا میرم سایت.. از صداش معلوم بود خوشحال شده اما اونم مثل عطیه نگران سلامتیم بود و اول مقاومت میکرد.. اما بالاخره قبول کرد! گفت با حسین آقا هماهنگ میکنه که صبح بیاد دنبالم.. حالِ خوبی داشتم.. بعد از چند ماه میخواستم برگردم سایت.. دلم براي تک تک اتفاقات اونجا تنگ شده بود.. خیلی تنگ..!
|هم‌وطن|
https://EitaaBot.ir/poll/romvpf اینجا بگید
. از این نظرسنجی غافل نشید🌱 هر کی رمان رو میخونه لطفا شرکت کنه😌 .
|هم‌وطن|
https://EitaaBot.ir/poll/romvpf اینجا بگید
. طبق این نظر سنجی، بیشترتون با حدودای ساعت ۱۲ ظهر موافق بودید🌱 .