صداي بوق هاي ممتد توي گوشم میپیچید..
بالاخره سعید جواب داد: جانم رسول؟
انگار زبونم براي صحبت ناتوان بود! به زور گفتم: دیدیش سعید؟
سعید: آره رسول.. آره.. حالش خوبه..باور نمیکردم.. دوباره پرسیدم: سعید.. داوود حالش خوبه؟
جواب داد: آره رسول جان، خوبه خوبه.. حتی وضعیتشم سفیده.. داریم میایم سایت..
هدفونو از گوشم کشیدم و پرت کردم رو میز و خودمو انداختم رو صندلی.. سرم داشت از درد میترکید..
علی پرسید: همه چی خوبه... آره؟
همونطوري که چشمام بسته بود سر تکون دادم..
بیست دقیقه گذشت.. هنوز روي صندلی نشسته بودم و با چشماي بسته تکیه داده بودم به پشت صندلی که یهو تو سایت پر از همهمه شد.. فهمیدم بچه ها برگشتن... صداي قدماشون نشون میداد دارن میان سمت میز من.. هنوز چشمام بسته بود..
رسیدن به میز من و کنارش ایستادن..
صداشو شنیدم که آروم گفت: سلام داداش.
حس کردم یه حفره اي توي قلبم درست شد و تمام خون بدنمو بلعید! میخواستم نفسِ راحت بکشم اما نمیتونستم!
چشمامو باز کردم و بلند شدم..
دستاشو تو هم گره کرده بود و با همون لباس فرم هتل جلوم وایساده بود..
سعید و فرشیدم پشت سرش بودن..
نگاهش کردم.. موهاي مشکیش بهم ریخته شده بود.. دلم میخواست بغلش کنم.. انقدر محکم که به قول آقا
محمد تمام استخوناش خورد بشن..
صورتم خالی از هر حسی بود.. روبروش وایساده بودم.. نفس عمیقی کشیدم و بعد با دست راستم محکم زدم توي صورتش!
همهمه ي سایت یهو خوابید..
هنوز نگاهش میکردم.. سرش به سمت راست بدنش خم شده بود.. پایینو نگاه میکرد.. چشماش رو بست و آروم پلک هاش رو روي هم فشار میداد..
نگاهمو ازش گرفتم و برگشتم سمت صندلیم..
سوییشرتمو برداشتم و همونطور که به سمت پله ها میرفتم، با صدایی که حس میکردم بلنده گفتم: همین الان یه گزارش کامل از تمام اتفاقاي دیشب تا الان مینویسین میارین بالا، اتاق آقاي عبدي..
و بعد با قدم هاي بلند، در حالیکه یه تیکه از روحمو کنار میزم، درست سمت چپ صورتِ داوود جا گذاشته بودم، از اونجا دور شدم..
_____
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
البته ممکنه یه روزایی بخاطر شلوغی من نا هماهنگی پیش بیاد،
ولی تو این نظر سنجی بگید با کدوم ساعت بیشتر موافقید؟🤝🏻🤔
پارت بیست و سوم:
[محمد]
پاي لپ تاپم نشسته بودم و گزارش هایی که بچه ها ایمیل کرده بودنو میخوندم..
خیلی خوب پیش رفته بودن! سوار شدن رو سیستم الکس اونم دقیقا روز اول ورودش به ایران، چیزِ کمی نبود..
دیگه خونه نشستن کافی بود..
حالا که میتونستم با عصا راه برم، باید میرفتم سایت.. حداقل اونجوري کارامون سریع تر پیش میرفت.. تو همین فکر بودم که عطیه با سینی چایی و ظرف شیرینی کنارم نشست..
دل دل میکرد حرفی بزنه.. نگاهش کردم و گفتم:
جانم عطیه؟!
از اینکه فکرشو خوندم لبخندي زد و گفت:
واقعا.. واقعا میخواي فردا بري..؟
پلک روي هم گذاشتم..
من نگرانی رو تو چشماش میدیدم.. اما اون به زبون آوردش و گفت: من نگرانتم محمد..
لبخند مهربونی به روش زدم، دستشو گرفتم و سعی کردم بهش آرامش بدم..
گفتم: من حالم خوبه عطیه.. میبینی که؟ دیگه حتی واکر رو هم کنار گذاشتم و با عصا راه میرم..
تو سایت هم که نمیخوام کاري کنم یا راه برم.. پشت میزمم.. فقط اینطوري بالا سرِ بچه هام.. کارا بهتر پیش میره.
نگاهش هنوز آروم نشده بود..
دوباره گفتم: بهت قول میدم مراقبِ خودم باشم..
لبخندِ زورکیاي زد و گفت: چاییت سرد نشه..
خواستم حال و هواشو عوض کنم.. لیوان چایی رو برداشتم و گفتم: حال دخترم چطوره؟! مامانشو که اذیت نمیکنه..؟!
سرشو بالا آورد و با تعجب گفت: دخترت؟! از کجا میدونی دختره..؟!
یه قلوپ از چاییم خوردم و گفتم: دختره دیگه.. میدونم! یه حسی به میگه...! حالا پس فردا که رفتی سونوگرافی، دکتر هم بهت میگه که دختره!
لبخند عمیقی زد..
ادامه دادم: فکر کن دختر باشه.. یه چال لپ هم مثل مامانش داشته باشه..
لبخندش عمیق تر شد.. حتی چشماشم میخندید.. انگار تمام نگرانی ها و غصه هاشو باد برد!
ظرف شیرینی رو برداشتم و جلوش گرفتم و گفتم: مامانِ دخترمون.. میدونم چقدر نگرانی.. میدونم چقدر فکرت پیشم میمونه.. ولی بهت قول دادم مراقب خودم باشم وقتی میرم اداره.. میخوام آروم باشی.. نمیخوام استرسِ منو داشته باشی.. من بهت قول دادم که حواسم به خودم هست.. تو هم قول بده که نگران نشی..
با دستایی که من لرزششونو میدیدم لیوان چاییشو برداشت و گفت: من همیشه نگرانتم محمد.. حتی وقتایی
که کنارمی.. حتی شبایی که تو خونه خوابیدي.. حتی وقتایی که پیشتم..
من همیشه نگرانتم.. نمیتونم قول بدم نگران نباشم!
اما مثلِ همیشه به خدا میسپارمت و ازش میخوام دلِ منو هم آروم کنه..
لبخندي به صورت قشنگش زدم.. عطیه یه فرشته بود که به زندگی من روح بخشیده بود..
بعد از چند دقیقه بلند شد و من دوباره مشغول بررسی گزارشات شدم..
داوود یک شب کامل تو هتل الکس مونده بود! اما چطور ممکنه؟! این بچه ها خیلی نترس تر و شجاع تر از چیزي که من فکر میکنم هستن! فقط گاهی ممکنه بی تجربه بودنشون کار دستشون بده..اما الان، فقط خدا رو شکر میکردم که همهشون حالشون خوبه و پرونده درست پیش میره..
ساعت حدوداي 5 عصر بود.. با آقاي عبدي تماس گرفتم و گفتم که فردا میرم سایت..
از صداش معلوم بود خوشحال شده اما اونم مثل عطیه نگران سلامتیم بود و اول مقاومت میکرد.. اما بالاخره قبول کرد!
گفت با حسین آقا هماهنگ میکنه که صبح بیاد دنبالم.. حالِ خوبی داشتم.. بعد از چند ماه میخواستم برگردم سایت.. دلم براي تک تک اتفاقات اونجا تنگ شده بود.. خیلی تنگ..!
|هموطن|
https://EitaaBot.ir/poll/romvpf اینجا بگید
.
از این نظرسنجی غافل نشید🌱
هر کی رمان رو میخونه لطفا شرکت کنه😌
.
|هموطن|
https://EitaaBot.ir/poll/romvpf اینجا بگید
.
طبق این نظر سنجی،
بیشترتون با حدودای ساعت ۱۲ ظهر موافق بودید🌱
.
شبِ شما بخیر،
ما بریم یکی از سختخوانترین و البته گویا قشنگترین کتابهای قرن اخیر رو استارت بزنیم!😁🤝🏻
شما خوندیدش؟!
اگه آره بدونِ اسپویل نظرتون رو بگید😍🌱👇🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
پارت بیست و چهارم:
[رسول]
با صداي ساعت چشمامو باز کردم و غلتی تو جام زدم.. سرم هنوز از اتفاقاي دیروز درد میکرد.. نشستم.. دستم رو روي قفسه ي سینهم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم..
بعد از اون اتفاقاي پر استرس سایت وقتی بعد از ظهر برگشتم خونه، حال مامان دوباره بد شده بود.. مشکلِ همیشگی بود.. قلبش.. دیشبو بستري بود.. گفتن باید تا فردا صبر کنین تا دکتر بیاد و ویزیتش کنه.. نگران بودم.. دکترش قبلا گفته بود اگه کار با قرصاش حل نشه، مجبور به عمل میشه..
تا ساعت 3 بیمارستان بودم و بعد به زورِ بابا برگشتم خونه تا یکم استراحت کنم..
خیلی دلم میخواست میتونستم مرخصی بگیرم تا پیش مامان بمونم.. اما امروز اولین روزي بود که آقا محمد
میومد.. نمیشد.. باید میرفتم سایت..
بی حوصله بلند شدم و بدون خوردن صبحانه آماده شدم و به سمت سایت رفتم..
همه تو حال و هواي دیگه اي بودن!
نمیدونم اما من حتی فکر میکردم بچه ها لباساشونم از بقیه ي روزا مرتب تره..!همه روي میزاشونو مرتب کرده بودن و منتظر اومدن آقا محمد بودن! فرشید و سعیدو دیدم که کنار میز سعید وایساده بودن.. از دیروز بعد از اون اتفاق، هنوز درست و حسابی باهم حرف نزده بودیم.. جلو رفتم و گفتم: صبح بخیر..
همدیگه رو نگاه کردن اما جوابی ندادن!
با ابروهاي بالا رفته نگاهشون کردم و دوباره گفتم: الو؟! صبح بخیر...
فرشید آروم گفت: ما الان روبرويِ رسولِ همیشه هستیم یا رسولِ دیروز؟!
با یادآوري اتفاق دیروز سریع اخم نشست رو پیشونیم و گفتم: رسولِ دیروز همون رسولِ همیشه بود..
بعد هم خواستم برم سر میزِ خودم که سعید دستمو گرفت و گفت: خب حالا قهر نکن.. چه ناز نازي هم شده.. بیا اینجا ببینم، والا ما از دیروز جرأت نمیکردیم نزدیکت بشیم..
نگاهش کردم و در حالیکه سعی میکردم صدامو کنترل کنم تا بالا نره گفتم: میدونین از پریشب تا صبح چی
به من گذشت؟ نمیدونین! میدونین چند بار فرضیه هایی که ممکن بود اتفاق بیفته رو کنار هم چیدم؟ نمیدونین! میدونین چند بار اتفاق هایی که ممکن بود براي داوود پیش بیادو تو ذهنم مرور کردم؟!؟ نه نمیدونین..
فرشید دستی رو شونهم گذاشت و گفت: میدونیم داداش.. میدونیم.. حالا هم اون اخماتو وا کن، فرشیدتو نگاه کن!!
چپ چپ نگاهش کردم.. خودش از نمکِ بی مزه اي که ریخته بود میخندید و سعید هم داشت خنده شو کنترل میکرد..
دور و برمو نگاه کردم و گفتم: نیومده؟
سعید گفت: کی؟!
جواب دادم: کی؟ جیمز باند!
سري تکون داد و گفت: آهان.. داوود و میگی.. نه ما که ندیدیمش..
تو همین حال یهو صداي صلوات بلند شد.
سایت شلوغ شده بود.. نمیدونم کی اسفند دود کرده بود اما بوي اسفند میومد..
آقا محمد و حسین آقا و آقاي عبدي بالاي پله ها بودن و بچه ها هم داشتن بالا میرفتن تا باهاش احوال پرسی کنن..بخاطر پاهاش نمیتونست بیاد پایین..
به بچه ها نگاه کردم و گفتم: بریم بالا!
یک ساعتی دورِ آقا محمد شلوغ بود و هر چی میگفت بچه ها برن سر کاراشون، کسی گوش نمیکرد.. انگار همه به شدت دلتنگش بودن.. هیچکس از اتاق آقا محمد دل نمیکند..! بعد از یک ساعت که آقاي عبدي به طور جدي تر از همه خواست برن سر کاراشون، کم کم اتاق آقا محمد خلوت تر شد..
فقط من و سعید و فرشید تو اتاق بودیم.. داوود هنوز نیومده بود!
بعد از چندین ماه، حس قشنگی بود این دور هم بودنِ چند نفره... این کنار هم نشستن.. اینکه دوباره قراره باهم، هم فکري کنیم..!
آقا محمد نفس عمیقی کشید و گفت: چقدر دلم براي همهشون تنگ شده بود..
فرشید که فکر کنم دیشب تو ظرف نمک خوابیده بود گفت: آقا همهشون؟ چرا از ضمایر سوم شخصی استفاده میکنین؟ ما که جلوتون نشستیم.. باید بگین همهتون!
محمد لبخندي زد و گفت: شما رو که گاهی میدیدم.. زحمت بردن من به دکترو میکشیدین.. دلتنگیمو کم
میکردین.. هرچند، دلم براي دیدن شما تو این سایت هم تنگ شده بود..
راستی، داوود کجاست؟
سعید گفت: آقا زنگ زد گفت مرخصی ساعتی گرفته، تا نیم ساعت دیگه خودشو میرسونه..
محمد گفت: خیلی خب.. بلند شین برید اتاق کنفرانس تا منم بیام.. خیلی کار داریم.. خیلی هم عقبیم.. پاشین..!
و بعد آروم با کمک گرفتن از عصاش بلند شد و راه افتاد..
یه ربعی میشد که تو اتاق کنفرانس نشسته بودیم.. آقا محمد سرِ میزِ کنفرانس، سعید و فرشید یک طرف و
من طرف دیگه ي میز نشسته بودم..
تقه اي به در خورد و در باز شد.. داوود بود..
با صداي آرومی گفت: آقا سلام.. اجازه هست..؟
محمد که انگار از دیدن داوود خوشحال شده بود گفت: به به آقا داوود بفرما.. دو دقیقه دیگه نمیومدي، شروع کرده بودیم.. تا الانم منتظر تو بودیم..