eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
Ali Akbar Ghelich - ♫ سایت مختلف موزیک ♫Daghighe.mp3
زمان: حجم: 8.4M
یادِ تو هستم من امشب بیشتر یک دقیقه 🍉
پارت بیست و دوم: [رسول] زل زده بودم به مانیتور جلوم و داشتم راهروي هتل رو نگاه میکردم.. هر لحظه منتظر بودم داوود از اون اتاق لعنتی بیاد بیرون! اما چطوري؟! الکس تو راهرو بود.. عصبی پامو تکون میدادم.. داوودو نمیفهمیدم! اصلا نمیفهمیدمش.. سعید و فرشید داخل ماشین نزدیک هتل بودن..الکس تو اینستاگرامش یه پستی رو مبنی بر ورودش به ایران بارگذاري کرده بود و تو قسمت لوکیشن اسم هتل پارسیان به چشم میخورد.. دقیقا داشت درست جلو میرفت! "اگه میخواي پنهان باشی توي دید باش!" بعد از این پست با سعید هماهنگ کرده بودیم تا وارد هتل بشه و ادعا کنه از دانشجوهاي پروژه هاي الکس هست و از پذیرش بخواد بیاد پایین تا بلکه داوود بتونه بیاد بیرون.. بیاد بیرون.. از جایی که من اصلا نمیدونستم دقیقا کجاست! علی که دیروز از ماموریت زاهدان برگشته بود رو صندلی کنارم نشسته بود و داشت برنامه ها و قرارهاي دانشگاهی الکسو چک میکرد.. گفت: رسول، الکس پس فردا یه سمینار راجع به کوانتوم تو دانشگاه شریف داره.. سري تکون دادم و گفتم: با سعید تماس بگیر و بهش اینو بگو.. چند دقیقه اي گذشت.. براي من اندازه ي هزار سال.. کسی از اتاق بیرون نیومد.. پس سعید داره چیکار میکنه؟! شمارشو گرفتم.. جواب داد: جانم؟! بهش گفتم: چی شد سعید چیکار میکنی؟ چرا پایین نیومد؟! جواب داد: آره استاد همین هتلن.. اما گفتن الان نمیتونیم ملاقات داشته باشیم باهاشون.. آره آره.. احتمالا دورش شلوغ بود که اینجوري حرف میزد.. بهش گفتم: سعید خودش گفت نمیاد؟! جواب داد: آره، خودشون گفتن.. از پذیرش هتل تماس گرفتن باهاشون.. گفتن که پس فردا تو سمینار میتونم ببینمشون.. گفتم: خیلی خب سعید.. سریع برو بیرون تو ماشین پیش فرشید.. حواستو خیلی جمع کن.. مسیر برگشتتم سفید کن.. اگه داوودو.. آب دهنمو قورت دادم.. ادامه دادم: اگه داوودو پیدا کنه قطعا به اینکه تو خواستی بکشیش پایین هم شک میکنه.. پس یه جایی مستقر شین که مناسب باشه.. سعید چشمی گفت و تماسو قطع کرد..ساعت 10 شب شده بود.. استرس همه ي وجودمو گرفته بود اما ذهنم، فقط دنبال راه بود براي نجات داوود.. هیچ راهی وجود نداشت! بعد از رفتن سعید و پیج الکس به لابی هتل، هر حرکت دیگه اي مشکوکش میکرد.. عینکمو از روي چشمم برداشتم و دستامو گذاشتم روي چشمم.. من مسئول پشتیبانی این عملیات بودم.. نباید میذاشتم داوود بمونه تو.. ولی نتونستم! به حرف فرمانده ي عملیاتش گوش نکرد.. چشمام از خستگی باز نمیشد اما نباید میخوابیدم.. چشمامو بسته بودم و سرمو بین دستام گرفته بودم که صداي علی رو شنیدم: _بیا بگیر اینو... نگاهش کردم... لیوانِ قهوه دستش بود.. چیزي نگفتم.. علی دوباره گفت: از پا میفتی.. چشمات باز نمیشه دیگه.. تو که از صبح بیداري.. حداقل اینو بگیر بخور.. بی حرف لیوانو از دستش گرفتم.. حتی ازش تشکر نکردم! نمیتونستم هیچی بگم.. نمیدونستم اون تو چه خبره و این بی خبري منو از پا درمیاورد.. ساعت کند و آروم میگذشت.. نزدیک ساعت 5 صبح شده بود.. تعداد کمی از بچه ها تو سایت بودن.. علی امشب شیفت نبود ولی کنارم مونده بود.. دستی رو شونهم گذاشت و گفت: رسول اذان صبح رو گفتن... من میرم نماز... میام جاي تو بعد برو... سري تکون دادم.. همه ي فکر و ذکرم پیش داوود بود.. اگه بلایی سرش میومد هیچوقت خودمو نمیبخشیدم.. که چرا انقدر جدي نبودم که به خودش جرأت داد از حرفم سرپیچی کنه...! علی نمازش رو خوند و برگشت پیشم... بلند شدم برم سمت نمازخونه... وسط راه وایسادم و صداش کردم: _علی..فکر کرد چیزي میخوام.. سریع از رو صندلی بلند شد و گفت: جانم رسول؟ لبخند خسته اي بهش زدم و گفتم: ممنون.. و منتظر جوابش نشدم و به سمت نمازخونه رفتم... نمازم رو خوندم... کتاب دعایی برداشتم و به دیوارِ نمازخونه تکیه دادم... نمیتونستم کتابو باز کنم.. تمرکز نداشتم.. حتی نمیتونستم از روي کتاب بخونم.. کتابو به سینه‌م چسبوندم و سرمو به دیوار تکیه دادم پلک هامو رو هم گذاشتم... با حسِ اینکه یه نفر داره صدام میکنه، چشمامو باز کردم.. علی بود: _رسول؟ رسول جان.. بیداري؟ تا موقعیتمو یادم اومد سریع نشستم و گفتم: ساعت چنده علی؟ من نفهمیدم کی خوابم برد.. علی: ساعت 9 صبحه.. با حس ترس گفتم: داوود.. دستی رو شونهم گذاشت و گفت: سعید الان زنگ زد و گفت الکس همین الان با چمدون از هتل خارج شده.. یه ماشین رفته دنبال الکس، سعید و فرشیدم رفتن داخل هتل.. مکثی کرد و ادامه داد: دنبال داوود.. از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.. علی پشت سرم میومد.. تند تند از پله ها پایین رفتم و به میزم رسیدم.. شماره ي سعیدو گرفتم.. قلبم با تمام توان خودشو به سینه‌م میکوبید.. میترسیدم.. از اینکه سعید گوشیو برداره میترسیدم! از اینکه بخواد بگه اتفاقی براي داوود افتاده میترسیدم.. چشمامو بسته بودم و
صداي بوق هاي ممتد توي گوشم میپیچید.. بالاخره سعید جواب داد: جانم رسول؟ انگار زبونم براي صحبت ناتوان بود! به زور گفتم: دیدیش سعید؟ سعید: آره رسول.. آره.. حالش خوبه..باور نمیکردم.. دوباره پرسیدم: سعید.. داوود حالش خوبه؟ جواب داد: آره رسول جان، خوبه خوبه.. حتی وضعیتشم سفیده.. داریم میایم سایت.. هدفونو از گوشم کشیدم و پرت کردم رو میز و خودمو انداختم رو صندلی.. سرم داشت از درد میترکید.. علی پرسید: همه چی خوبه... آره؟ همونطوري که چشمام بسته بود سر تکون دادم.. بیست دقیقه گذشت.. هنوز روي صندلی نشسته بودم و با چشماي بسته تکیه داده بودم به پشت صندلی که یهو تو سایت پر از همهمه شد.. فهمیدم بچه ها برگشتن... صداي قدماشون نشون میداد دارن میان سمت میز من.. هنوز چشمام بسته بود.. رسیدن به میز من و کنارش ایستادن.. صداشو شنیدم که آروم گفت: سلام داداش. حس کردم یه حفره اي توي قلبم درست شد و تمام خون بدنمو بلعید! میخواستم نفسِ راحت بکشم اما نمیتونستم! چشمامو باز کردم و بلند شدم.. دستاشو تو هم گره کرده بود و با همون لباس فرم هتل جلوم وایساده بود.. سعید و فرشیدم پشت سرش بودن.. نگاهش کردم.. موهاي مشکیش بهم ریخته شده بود.. دلم میخواست بغلش کنم.. انقدر محکم که به قول آقا محمد تمام استخوناش خورد بشن.. صورتم خالی از هر حسی بود.. روبروش وایساده بودم.. نفس عمیقی کشیدم و بعد با دست راستم محکم زدم توي صورتش! همهمه ي سایت یهو خوابید.. هنوز نگاهش میکردم.. سرش به سمت راست بدنش خم شده بود.. پایینو نگاه میکرد.. چشماش رو بست و آروم پلک هاش رو روي هم فشار میداد.. نگاهمو ازش گرفتم و برگشتم سمت صندلیم.. سوییشرتمو برداشتم و همونطور که به سمت پله ها میرفتم، با صدایی که حس میکردم بلنده گفتم: همین الان یه گزارش کامل از تمام اتفاقاي دیشب تا الان مینویسین میارین بالا، اتاق آقاي عبدي.. و بعد با قدم هاي بلند، در حالیکه یه تیکه از روحمو کنار میزم، درست سمت چپ صورتِ داوود جا گذاشته بودم، از اونجا دور شدم.. _____ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
خب یه کاری کنیم، شما کمکم می‌کنید؟!🌱
البته ممکنه یه روزایی بخاطر شلوغی من نا هماهنگی پیش بیاد، ولی تو این نظر سنجی بگید با کدوم ساعت بیشتر موافقید؟🤝🏻🤔
پارت بیست و سوم: [محمد] پاي لپ تاپم نشسته بودم و گزارش هایی که بچه ها ایمیل کرده بودنو میخوندم.. خیلی خوب پیش رفته بودن! سوار شدن رو سیستم الکس اونم دقیقا روز اول ورودش به ایران، چیزِ کمی نبود.. دیگه خونه نشستن کافی بود.. حالا که میتونستم با عصا راه برم، باید میرفتم سایت.. حداقل اونجوري کارامون سریع تر پیش میرفت.. تو همین فکر بودم که عطیه با سینی چایی و ظرف شیرینی کنارم نشست.. دل دل میکرد حرفی بزنه.. نگاهش کردم و گفتم: جانم عطیه؟! از اینکه فکرشو خوندم لبخندي زد و گفت: واقعا.. واقعا میخواي فردا بري..؟ پلک روي هم گذاشتم.. من نگرانی رو تو چشماش میدیدم.. اما اون به زبون آوردش و گفت: من نگرانتم محمد.. لبخند مهربونی به روش زدم، دستشو گرفتم و سعی کردم بهش آرامش بدم.. گفتم: من حالم خوبه عطیه.. میبینی که؟ دیگه حتی واکر رو هم کنار گذاشتم و با عصا راه میرم.. تو سایت هم که نمیخوام کاري کنم یا راه برم.. پشت میزمم.. فقط اینطوري بالا سرِ بچه هام.. کارا بهتر پیش میره. نگاهش هنوز آروم نشده بود.. دوباره گفتم: بهت قول میدم مراقبِ خودم باشم.. لبخندِ زورکیاي زد و گفت: چاییت سرد نشه.. خواستم حال و هواشو عوض کنم.. لیوان چایی رو برداشتم و گفتم: حال دخترم چطوره؟! مامانشو که اذیت نمیکنه..؟! سرشو بالا آورد و با تعجب گفت: دخترت؟! از کجا میدونی دختره..؟! یه قلوپ از چاییم خوردم و گفتم: دختره دیگه.. میدونم! یه حسی به میگه...! حالا پس فردا که رفتی سونوگرافی، دکتر هم بهت میگه که دختره! لبخند عمیقی زد.. ادامه دادم: فکر کن دختر باشه.. یه چال لپ هم مثل مامانش داشته باشه.. لبخندش عمیق تر شد.. حتی چشماشم میخندید.. انگار تمام نگرانی ها و غصه هاشو باد برد! ظرف شیرینی رو برداشتم و جلوش گرفتم و گفتم: مامانِ دخترمون.. میدونم چقدر نگرانی.. میدونم چقدر فکرت پیشم میمونه.. ولی بهت قول دادم مراقب خودم باشم وقتی میرم اداره.. میخوام آروم باشی.. نمیخوام استرسِ منو داشته باشی.. من بهت قول دادم که حواسم به خودم هست.. تو هم قول بده که نگران نشی.. با دستایی که من لرزششونو میدیدم لیوان چاییشو برداشت و گفت: من همیشه نگرانتم محمد.. حتی وقتایی که کنارمی.. حتی شبایی که تو خونه خوابیدي.. حتی وقتایی که پیشتم.. من همیشه نگرانتم.. نمیتونم قول بدم نگران نباشم! اما مثلِ همیشه به خدا میسپارمت و ازش میخوام دلِ منو هم آروم کنه.. لبخندي به صورت قشنگش زدم.. عطیه یه فرشته بود که به زندگی من روح بخشیده بود.. بعد از چند دقیقه بلند شد و من دوباره مشغول بررسی گزارشات شدم.. داوود یک شب کامل تو هتل الکس مونده بود! اما چطور ممکنه؟! این بچه ها خیلی نترس تر و شجاع تر از چیزي که من فکر میکنم هستن! فقط گاهی ممکنه بی تجربه بودنشون کار دستشون بده..اما الان، فقط خدا رو شکر میکردم که همه‌شون حالشون خوبه و پرونده درست پیش میره.. ساعت حدوداي 5 عصر بود.. با آقاي عبدي تماس گرفتم و گفتم که فردا میرم سایت.. از صداش معلوم بود خوشحال شده اما اونم مثل عطیه نگران سلامتیم بود و اول مقاومت میکرد.. اما بالاخره قبول کرد! گفت با حسین آقا هماهنگ میکنه که صبح بیاد دنبالم.. حالِ خوبی داشتم.. بعد از چند ماه میخواستم برگردم سایت.. دلم براي تک تک اتفاقات اونجا تنگ شده بود.. خیلی تنگ..!
|هم‌وطن|
https://EitaaBot.ir/poll/romvpf اینجا بگید
. از این نظرسنجی غافل نشید🌱 هر کی رمان رو میخونه لطفا شرکت کنه😌 .
|هم‌وطن|
https://EitaaBot.ir/poll/romvpf اینجا بگید
. طبق این نظر سنجی، بیشترتون با حدودای ساعت ۱۲ ظهر موافق بودید🌱 .
سعیم رو میکنم که همون حوالی پارت ها رو آپلود کنم😌🌸
بریم یکم این طرف پیام بخونیم کسی میاد؟! @hamvatanunknown 🌱