پارت بیست و سوم:
[محمد]
پاي لپ تاپم نشسته بودم و گزارش هایی که بچه ها ایمیل کرده بودنو میخوندم..
خیلی خوب پیش رفته بودن! سوار شدن رو سیستم الکس اونم دقیقا روز اول ورودش به ایران، چیزِ کمی نبود..
دیگه خونه نشستن کافی بود..
حالا که میتونستم با عصا راه برم، باید میرفتم سایت.. حداقل اونجوري کارامون سریع تر پیش میرفت.. تو همین فکر بودم که عطیه با سینی چایی و ظرف شیرینی کنارم نشست..
دل دل میکرد حرفی بزنه.. نگاهش کردم و گفتم:
جانم عطیه؟!
از اینکه فکرشو خوندم لبخندي زد و گفت:
واقعا.. واقعا میخواي فردا بري..؟
پلک روي هم گذاشتم..
من نگرانی رو تو چشماش میدیدم.. اما اون به زبون آوردش و گفت: من نگرانتم محمد..
لبخند مهربونی به روش زدم، دستشو گرفتم و سعی کردم بهش آرامش بدم..
گفتم: من حالم خوبه عطیه.. میبینی که؟ دیگه حتی واکر رو هم کنار گذاشتم و با عصا راه میرم..
تو سایت هم که نمیخوام کاري کنم یا راه برم.. پشت میزمم.. فقط اینطوري بالا سرِ بچه هام.. کارا بهتر پیش میره.
نگاهش هنوز آروم نشده بود..
دوباره گفتم: بهت قول میدم مراقبِ خودم باشم..
لبخندِ زورکیاي زد و گفت: چاییت سرد نشه..
خواستم حال و هواشو عوض کنم.. لیوان چایی رو برداشتم و گفتم: حال دخترم چطوره؟! مامانشو که اذیت نمیکنه..؟!
سرشو بالا آورد و با تعجب گفت: دخترت؟! از کجا میدونی دختره..؟!
یه قلوپ از چاییم خوردم و گفتم: دختره دیگه.. میدونم! یه حسی به میگه...! حالا پس فردا که رفتی سونوگرافی، دکتر هم بهت میگه که دختره!
لبخند عمیقی زد..
ادامه دادم: فکر کن دختر باشه.. یه چال لپ هم مثل مامانش داشته باشه..
لبخندش عمیق تر شد.. حتی چشماشم میخندید.. انگار تمام نگرانی ها و غصه هاشو باد برد!
ظرف شیرینی رو برداشتم و جلوش گرفتم و گفتم: مامانِ دخترمون.. میدونم چقدر نگرانی.. میدونم چقدر فکرت پیشم میمونه.. ولی بهت قول دادم مراقب خودم باشم وقتی میرم اداره.. میخوام آروم باشی.. نمیخوام استرسِ منو داشته باشی.. من بهت قول دادم که حواسم به خودم هست.. تو هم قول بده که نگران نشی..
با دستایی که من لرزششونو میدیدم لیوان چاییشو برداشت و گفت: من همیشه نگرانتم محمد.. حتی وقتایی
که کنارمی.. حتی شبایی که تو خونه خوابیدي.. حتی وقتایی که پیشتم..
من همیشه نگرانتم.. نمیتونم قول بدم نگران نباشم!
اما مثلِ همیشه به خدا میسپارمت و ازش میخوام دلِ منو هم آروم کنه..
لبخندي به صورت قشنگش زدم.. عطیه یه فرشته بود که به زندگی من روح بخشیده بود..
بعد از چند دقیقه بلند شد و من دوباره مشغول بررسی گزارشات شدم..
داوود یک شب کامل تو هتل الکس مونده بود! اما چطور ممکنه؟! این بچه ها خیلی نترس تر و شجاع تر از چیزي که من فکر میکنم هستن! فقط گاهی ممکنه بی تجربه بودنشون کار دستشون بده..اما الان، فقط خدا رو شکر میکردم که همهشون حالشون خوبه و پرونده درست پیش میره..
ساعت حدوداي 5 عصر بود.. با آقاي عبدي تماس گرفتم و گفتم که فردا میرم سایت..
از صداش معلوم بود خوشحال شده اما اونم مثل عطیه نگران سلامتیم بود و اول مقاومت میکرد.. اما بالاخره قبول کرد!
گفت با حسین آقا هماهنگ میکنه که صبح بیاد دنبالم.. حالِ خوبی داشتم.. بعد از چند ماه میخواستم برگردم سایت.. دلم براي تک تک اتفاقات اونجا تنگ شده بود.. خیلی تنگ..!
|هموطن|
https://EitaaBot.ir/poll/romvpf اینجا بگید
.
از این نظرسنجی غافل نشید🌱
هر کی رمان رو میخونه لطفا شرکت کنه😌
.
|هموطن|
https://EitaaBot.ir/poll/romvpf اینجا بگید
.
طبق این نظر سنجی،
بیشترتون با حدودای ساعت ۱۲ ظهر موافق بودید🌱
.
شبِ شما بخیر،
ما بریم یکی از سختخوانترین و البته گویا قشنگترین کتابهای قرن اخیر رو استارت بزنیم!😁🤝🏻
شما خوندیدش؟!
اگه آره بدونِ اسپویل نظرتون رو بگید😍🌱👇🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
پارت بیست و چهارم:
[رسول]
با صداي ساعت چشمامو باز کردم و غلتی تو جام زدم.. سرم هنوز از اتفاقاي دیروز درد میکرد.. نشستم.. دستم رو روي قفسه ي سینهم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم..
بعد از اون اتفاقاي پر استرس سایت وقتی بعد از ظهر برگشتم خونه، حال مامان دوباره بد شده بود.. مشکلِ همیشگی بود.. قلبش.. دیشبو بستري بود.. گفتن باید تا فردا صبر کنین تا دکتر بیاد و ویزیتش کنه.. نگران بودم.. دکترش قبلا گفته بود اگه کار با قرصاش حل نشه، مجبور به عمل میشه..
تا ساعت 3 بیمارستان بودم و بعد به زورِ بابا برگشتم خونه تا یکم استراحت کنم..
خیلی دلم میخواست میتونستم مرخصی بگیرم تا پیش مامان بمونم.. اما امروز اولین روزي بود که آقا محمد
میومد.. نمیشد.. باید میرفتم سایت..
بی حوصله بلند شدم و بدون خوردن صبحانه آماده شدم و به سمت سایت رفتم..
همه تو حال و هواي دیگه اي بودن!
نمیدونم اما من حتی فکر میکردم بچه ها لباساشونم از بقیه ي روزا مرتب تره..!همه روي میزاشونو مرتب کرده بودن و منتظر اومدن آقا محمد بودن! فرشید و سعیدو دیدم که کنار میز سعید وایساده بودن.. از دیروز بعد از اون اتفاق، هنوز درست و حسابی باهم حرف نزده بودیم.. جلو رفتم و گفتم: صبح بخیر..
همدیگه رو نگاه کردن اما جوابی ندادن!
با ابروهاي بالا رفته نگاهشون کردم و دوباره گفتم: الو؟! صبح بخیر...
فرشید آروم گفت: ما الان روبرويِ رسولِ همیشه هستیم یا رسولِ دیروز؟!
با یادآوري اتفاق دیروز سریع اخم نشست رو پیشونیم و گفتم: رسولِ دیروز همون رسولِ همیشه بود..
بعد هم خواستم برم سر میزِ خودم که سعید دستمو گرفت و گفت: خب حالا قهر نکن.. چه ناز نازي هم شده.. بیا اینجا ببینم، والا ما از دیروز جرأت نمیکردیم نزدیکت بشیم..
نگاهش کردم و در حالیکه سعی میکردم صدامو کنترل کنم تا بالا نره گفتم: میدونین از پریشب تا صبح چی
به من گذشت؟ نمیدونین! میدونین چند بار فرضیه هایی که ممکن بود اتفاق بیفته رو کنار هم چیدم؟ نمیدونین! میدونین چند بار اتفاق هایی که ممکن بود براي داوود پیش بیادو تو ذهنم مرور کردم؟!؟ نه نمیدونین..
فرشید دستی رو شونهم گذاشت و گفت: میدونیم داداش.. میدونیم.. حالا هم اون اخماتو وا کن، فرشیدتو نگاه کن!!
چپ چپ نگاهش کردم.. خودش از نمکِ بی مزه اي که ریخته بود میخندید و سعید هم داشت خنده شو کنترل میکرد..
دور و برمو نگاه کردم و گفتم: نیومده؟
سعید گفت: کی؟!
جواب دادم: کی؟ جیمز باند!
سري تکون داد و گفت: آهان.. داوود و میگی.. نه ما که ندیدیمش..
تو همین حال یهو صداي صلوات بلند شد.
سایت شلوغ شده بود.. نمیدونم کی اسفند دود کرده بود اما بوي اسفند میومد..
آقا محمد و حسین آقا و آقاي عبدي بالاي پله ها بودن و بچه ها هم داشتن بالا میرفتن تا باهاش احوال پرسی کنن..بخاطر پاهاش نمیتونست بیاد پایین..
به بچه ها نگاه کردم و گفتم: بریم بالا!
یک ساعتی دورِ آقا محمد شلوغ بود و هر چی میگفت بچه ها برن سر کاراشون، کسی گوش نمیکرد.. انگار همه به شدت دلتنگش بودن.. هیچکس از اتاق آقا محمد دل نمیکند..! بعد از یک ساعت که آقاي عبدي به طور جدي تر از همه خواست برن سر کاراشون، کم کم اتاق آقا محمد خلوت تر شد..
فقط من و سعید و فرشید تو اتاق بودیم.. داوود هنوز نیومده بود!
بعد از چندین ماه، حس قشنگی بود این دور هم بودنِ چند نفره... این کنار هم نشستن.. اینکه دوباره قراره باهم، هم فکري کنیم..!
آقا محمد نفس عمیقی کشید و گفت: چقدر دلم براي همهشون تنگ شده بود..
فرشید که فکر کنم دیشب تو ظرف نمک خوابیده بود گفت: آقا همهشون؟ چرا از ضمایر سوم شخصی استفاده میکنین؟ ما که جلوتون نشستیم.. باید بگین همهتون!
محمد لبخندي زد و گفت: شما رو که گاهی میدیدم.. زحمت بردن من به دکترو میکشیدین.. دلتنگیمو کم
میکردین.. هرچند، دلم براي دیدن شما تو این سایت هم تنگ شده بود..
راستی، داوود کجاست؟
سعید گفت: آقا زنگ زد گفت مرخصی ساعتی گرفته، تا نیم ساعت دیگه خودشو میرسونه..
محمد گفت: خیلی خب.. بلند شین برید اتاق کنفرانس تا منم بیام.. خیلی کار داریم.. خیلی هم عقبیم.. پاشین..!
و بعد آروم با کمک گرفتن از عصاش بلند شد و راه افتاد..
یه ربعی میشد که تو اتاق کنفرانس نشسته بودیم.. آقا محمد سرِ میزِ کنفرانس، سعید و فرشید یک طرف و
من طرف دیگه ي میز نشسته بودم..
تقه اي به در خورد و در باز شد.. داوود بود..
با صداي آرومی گفت: آقا سلام.. اجازه هست..؟
محمد که انگار از دیدن داوود خوشحال شده بود گفت: به به آقا داوود بفرما.. دو دقیقه دیگه نمیومدي، شروع کرده بودیم.. تا الانم منتظر تو بودیم..
داوود هنوز کنار در، درست پشت سر من وایساده بودگفت: شرمنده آقا دیر کردم..
و بعد حرکت کرد تا بشینه..
منتظر بودم کنارِ من، روي صندلیاي که بین من و آقا محمد خالی بود بشینه.. اما در کمال تعجب میزو دور زد و کنار سعید نشست!
پامو عصبی تکون میدادم!
بچه شده بود!؟
پیش من نمینشست؟!
ناخودآگاه اخم کرده بودم..
جوِ سنگینی بود.. آقا محمد از اتفاق اون روز خبري نداشت اما با این کارِ داوود معلوم بود شک کرده..
سري تکون داد و گفت: خب شروع کنید ببینم چیکار کردید..
و بعد ماها، دونه دونه بلند شدیم و برنامه و گزارشاتِ کارامونو در نبودِ آقا محمد توضیح دادیم..
بعد از تموم شدنِ حرف هاي ما، آقا محمد چند دقیقه اي برامون حرف زد و از این اینکه تونستیم از پسِ کارها بربیایم تشکر کرد و جلسه تموم شد..
به سعید و فرشید و داوود سپرد الکس رو کامل زیر نظر بگیرن و هر تحرك مشکوکی رو ازش ثبت کنن..
چشمی گفتن و از اتاق بیرون رفتن..
بعد رو به من کرد و گفت: رسول تمام پیاما، ایمیل ها، تماس ها، هر چیزي که توي لپ تاپ الکس رد و بدل میشه رو میخوام.. همه رو.. حتی کوچک ترین پیام هاي تبلیغاتی رو که براش ارسال میشه باید آنالیز کنی..
گفتم: حتما آقا خیالتون راحت..
و بعد به سمت در رفتم که یهو گفت: راستی رسول.. برو اتاق من، میگم بچه ها گزارش هاي کتبی رو بیارن
برات.. بی زحمت اسکنشون کن بریز تو سیستمم..
چشمی گفتم و به سمت اتاق آقا محمد رفتم..
مشغول کار با سیستم بودم که در باز شد و داوود اومد داخل..
سرش پایین بود..
نزدیک میز اومد و گفت: آقا محمد گفت اینا هم هستن..پرونده رو از دستش گرفتم و سر تکون دادم..
ناخودآگاه اخم کرده بودم..
گفت: کاري با من نداري؟
سر بلند کردم بگم "نه میتونی بري" که چشمم خورد به صورتش..
خدايِ من..!
جايِ انگشتام کامل رو صورتش رد انداخته بود.. بی اراده از رو صندلی بلند شدم..
سرشو انداخت پایین و گفت: با اجازه
و سمت در رفت..
از پشت میز اومدم این طرف و گفتم: وایسا ببینمت..!
وایساد اما برنگشت.. هنوز پشتش به من بود..
محکم گفتم: برگرد داوود!
برگشت.. اما سرش هنوز پایین بود..
منتظر نگاهش کردم که سرش رو کمی بالا آورد..
حالا فهمیدم چرا پیشِ من نَنِشَست.. حالا فهمیدم چرا دور زد و اون سمتِ میز نشست.. نمیخواست این سمتِ صورتش، طرفی باشه که محمد نشسته! نمیخواست آقا محمد ببینه و توضیح بخواد و مجبور بشه توضیح بده..
نگاهم بین چشماش و صورتش نوسان داشت..
بُهت زده گفتم: داوود..!
لبخندي زد.. گفت: اینو که زدي، فهمیدم اونقدري که من دوستت دارم، تو هم دوستم داري..!
و بعد بدونِ اینکه صبر کنه تا چیزي بگم، بغلم کرد..
دستامو دور شونهش حلقه کردم..
شونه شو بوسیدم و از خودم جداش کردم..
شرمنده گفتم: نمیخواستم انقدر محکم بزنم..یهو سرشو آورد بالا و گفت: آره! نمیخواستی محکم بزنی! دستشو از کِتف برده عقب صاف خوابونده تو صورتِ
من میگه نمیخواستم محکم بزنم! محکم میخواستی بزنی چیکار میکردي؟!
سري تکون دادم و گفتم: من به روت خندیدم دوباره پررو شدي؟! میدونی من چقدر استرس کشیدم؟ همون باید تو قیافه باشم برات جرأت نکنی نزدیکم بشی..
خندید..
چقدر مدیونِ خدا بودم که الان سالم جلوم وایساده و داره حرف میزنه..
دست تو جیبش کرد و یه پاکتِ کاهیِ کوچیک درآورد و گفت: این براي توئه..
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: این چیه؟!
داوود: باز کن میفهمی..!
درِ پاکتو باز کردم.. یه جا دعاییِ چرمِ کوچیک بود با یه بندِ بلند که دوتا مهره ي چوبی تو هر طرفِ بندش داشت..
سوالی نگاهش کردم که گفت: مامانم رفته بود قم زیارت.. بهش گفته بودم برات بگیره.. "آیت الکرسی" و "چهار قُل" و "وَ اِن یَکَادُ..." داخلشه..
با چشمایی که از ذوق برق میزد نگاهش کردم و گفتم: ممنون داوود... خیلی برام با ارزشه، خیلی...
و بعد بندشو گرفتم و خواستم بندازم گردنم که مکث کردم.. به داوود گفتم: خودت چی؟
بند مشکیاي که دور گردنش بود و ادامهش زیر پیراهنش بودو نشونم داد و با لبخند گفت: منم دارم..
آویز رو گردنم انداختم و مثل خودش فرستادمش داخلِ پیراهنم...
تلفنِ اتاق زنگ خورد.. آقا محمد بود.. به داوود گفت یه پرونده رو براش ببره اتاق کنفرانس..
داوود پرونده رو برداشت و از اتاق بیرون رفت..
و من، روي صندلیِ اتاقِ محمد نشسته بودم و به این فکر میکردم که من تا آخرِ عمرم، به مهربونیاي خدا مدیونم..
____________
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
یه بیت برام تو ناشناس بنویسید،
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
تو کانال ناشناس میزارمش و منم یه بیت میگم با حرف آخرش😌🤝🏻
@hamvatanunknown
🌱🌸