eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بیست و چهارم: [رسول] با صداي ساعت چشمامو باز کردم و غلتی تو جام زدم.. سرم هنوز از اتفاقاي دیروز درد میکرد.. نشستم.. دستم رو روي قفسه ي سینهم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.. بعد از اون اتفاقاي پر استرس سایت وقتی بعد از ظهر برگشتم خونه، حال مامان دوباره بد شده بود.. مشکلِ همیشگی بود.. قلبش.. دیشبو بستري بود.. گفتن باید تا فردا صبر کنین تا دکتر بیاد و ویزیتش کنه.. نگران بودم.. دکترش قبلا گفته بود اگه کار با قرصاش حل نشه، مجبور به عمل میشه.. تا ساعت 3 بیمارستان بودم و بعد به زورِ بابا برگشتم خونه تا یکم استراحت کنم.. خیلی دلم میخواست میتونستم مرخصی بگیرم تا پیش مامان بمونم.. اما امروز اولین روزي بود که آقا محمد میومد.. نمیشد.. باید میرفتم سایت.. بی حوصله بلند شدم و بدون خوردن صبحانه آماده شدم و به سمت سایت رفتم.. همه تو حال و هواي دیگه اي بودن! نمیدونم اما من حتی فکر میکردم بچه ها لباساشونم از بقیه ي روزا مرتب تره..!همه روي میزاشونو مرتب کرده بودن و منتظر اومدن آقا محمد بودن! فرشید و سعیدو دیدم که کنار میز سعید وایساده بودن.. از دیروز بعد از اون اتفاق، هنوز درست و حسابی باهم حرف نزده بودیم.. جلو رفتم و گفتم: صبح بخیر.. همدیگه رو نگاه کردن اما جوابی ندادن! با ابروهاي بالا رفته نگاهشون کردم و دوباره گفتم: الو؟! صبح بخیر... فرشید آروم گفت: ما الان روبرويِ رسولِ همیشه هستیم یا رسولِ دیروز؟! با یادآوري اتفاق دیروز سریع اخم نشست رو پیشونیم و گفتم: رسولِ دیروز همون رسولِ همیشه بود.. بعد هم خواستم برم سر میزِ خودم که سعید دستمو گرفت و گفت: خب حالا قهر نکن.. چه ناز نازي هم شده.. بیا اینجا ببینم، والا ما از دیروز جرأت نمیکردیم نزدیکت بشیم.. نگاهش کردم و در حالیکه سعی میکردم صدامو کنترل کنم تا بالا نره گفتم: میدونین از پریشب تا صبح چی به من گذشت؟ نمیدونین! میدونین چند بار فرضیه هایی که ممکن بود اتفاق بیفته رو کنار هم چیدم؟ نمیدونین! میدونین چند بار اتفاق هایی که ممکن بود براي داوود پیش بیادو تو ذهنم مرور کردم؟!؟ نه نمیدونین.. فرشید دستی رو شونه‌م گذاشت و گفت: میدونیم داداش.. میدونیم.. حالا هم اون اخماتو وا کن، فرشیدتو نگاه کن!! چپ چپ نگاهش کردم.. خودش از نمکِ بی مزه اي که ریخته بود میخندید و سعید هم داشت خنده شو کنترل میکرد.. دور و برمو نگاه کردم و گفتم: نیومده؟ سعید گفت: کی؟! جواب دادم: کی؟ جیمز باند! سري تکون داد و گفت: آهان.. داوود و میگی.. نه ما که ندیدیمش.. تو همین حال یهو صداي صلوات بلند شد. سایت شلوغ شده بود.. نمیدونم کی اسفند دود کرده بود اما بوي اسفند میومد.. آقا محمد و حسین آقا و آقاي عبدي بالاي پله ها بودن و بچه ها هم داشتن بالا میرفتن تا باهاش احوال پرسی کنن..بخاطر پاهاش نمیتونست بیاد پایین.. به بچه ها نگاه کردم و گفتم: بریم بالا! یک ساعتی دورِ آقا محمد شلوغ بود و هر چی میگفت بچه ها برن سر کاراشون، کسی گوش نمیکرد.. انگار همه به شدت دلتنگش بودن.. هیچکس از اتاق آقا محمد دل نمیکند..! بعد از یک ساعت که آقاي عبدي به طور جدي تر از همه خواست برن سر کاراشون، کم کم اتاق آقا محمد خلوت تر شد.. فقط من و سعید و فرشید تو اتاق بودیم.. داوود هنوز نیومده بود! بعد از چندین ماه، حس قشنگی بود این دور هم بودنِ چند نفره... این کنار هم نشستن.. اینکه دوباره قراره باهم، هم فکري کنیم..! آقا محمد نفس عمیقی کشید و گفت: چقدر دلم براي همه‌شون تنگ شده بود.. فرشید که فکر کنم دیشب تو ظرف نمک خوابیده بود گفت: آقا همه‌شون؟ چرا از ضمایر سوم شخصی استفاده میکنین؟ ما که جلوتون نشستیم.. باید بگین همه‌تون! محمد لبخندي زد و گفت: شما رو که گاهی میدیدم.. زحمت بردن من به دکترو میکشیدین.. دلتنگیمو کم میکردین.. هرچند، دلم براي دیدن شما تو این سایت هم تنگ شده بود.. راستی، داوود کجاست؟ سعید گفت: آقا زنگ زد گفت مرخصی ساعتی گرفته، تا نیم ساعت دیگه خودشو میرسونه.. محمد گفت: خیلی خب.. بلند شین برید اتاق کنفرانس تا منم بیام.. خیلی کار داریم.. خیلی هم عقبیم.. پاشین..! و بعد آروم با کمک گرفتن از عصاش بلند شد و راه افتاد.. یه ربعی میشد که تو اتاق کنفرانس نشسته بودیم.. آقا محمد سرِ میزِ کنفرانس، سعید و فرشید یک طرف و من طرف دیگه ي میز نشسته بودم.. تقه اي به در خورد و در باز شد.. داوود بود.. با صداي آرومی گفت: آقا سلام.. اجازه هست..؟ محمد که انگار از دیدن داوود خوشحال شده بود گفت: به به آقا داوود بفرما.. دو دقیقه دیگه نمیومدي، شروع کرده بودیم.. تا الانم منتظر تو بودیم..
داوود هنوز کنار در، درست پشت سر من وایساده بودگفت: شرمنده آقا دیر کردم.. و بعد حرکت کرد تا بشینه.. منتظر بودم کنارِ من، روي صندلیاي که بین من و آقا محمد خالی بود بشینه.. اما در کمال تعجب میزو دور زد و کنار سعید نشست! پامو عصبی تکون میدادم! بچه شده بود!؟ پیش من نمینشست؟! ناخودآگاه اخم کرده بودم.. جوِ سنگینی بود.. آقا محمد از اتفاق اون روز خبري نداشت اما با این کارِ داوود معلوم بود شک کرده.. سري تکون داد و گفت: خب شروع کنید ببینم چیکار کردید.. و بعد ماها، دونه دونه بلند شدیم و برنامه و گزارشاتِ کارامونو در نبودِ آقا محمد توضیح دادیم.. بعد از تموم شدنِ حرف هاي ما، آقا محمد چند دقیقه اي برامون حرف زد و از این اینکه تونستیم از پسِ کارها بربیایم تشکر کرد و جلسه تموم شد.. به سعید و فرشید و داوود سپرد الکس رو کامل زیر نظر بگیرن و هر تحرك مشکوکی رو ازش ثبت کنن.. چشمی گفتن و از اتاق بیرون رفتن.. بعد رو به من کرد و گفت: رسول تمام پیاما، ایمیل ها، تماس ها، هر چیزي که توي لپ تاپ الکس رد و بدل میشه رو میخوام.. همه رو.. حتی کوچک ترین پیام هاي تبلیغاتی رو که براش ارسال میشه باید آنالیز کنی.. گفتم: حتما آقا خیالتون راحت.. و بعد به سمت در رفتم که یهو گفت: راستی رسول.. برو اتاق من، میگم بچه ها گزارش هاي کتبی رو بیارن برات.. بی زحمت اسکنشون کن بریز تو سیستمم.. چشمی گفتم و به سمت اتاق آقا محمد رفتم.. مشغول کار با سیستم بودم که در باز شد و داوود اومد داخل.. سرش پایین بود.. نزدیک میز اومد و گفت: آقا محمد گفت اینا هم هستن..پرونده رو از دستش گرفتم و سر تکون دادم.. ناخودآگاه اخم کرده بودم.. گفت: کاري با من نداري؟ سر بلند کردم بگم "نه میتونی بري" که چشمم خورد به صورتش.. خدايِ من..! جايِ انگشتام کامل رو صورتش رد انداخته بود.. بی اراده از رو صندلی بلند شدم.. سرشو انداخت پایین و گفت: با اجازه و سمت در رفت.. از پشت میز اومدم این طرف و گفتم: وایسا ببینمت..! وایساد اما برنگشت.. هنوز پشتش به من بود.. محکم گفتم: برگرد داوود! برگشت.. اما سرش هنوز پایین بود.. منتظر نگاهش کردم که سرش رو کمی بالا آورد.. حالا فهمیدم چرا پیشِ من نَنِشَست.. حالا فهمیدم چرا دور زد و اون سمتِ میز نشست.. نمیخواست این سمتِ صورتش، طرفی باشه که محمد نشسته! نمیخواست آقا محمد ببینه و توضیح بخواد و مجبور بشه توضیح بده.. نگاهم بین چشماش و صورتش نوسان داشت.. بُهت زده گفتم: داوود..! لبخندي زد.. گفت: اینو که زدي، فهمیدم اونقدري که من دوستت دارم، تو هم دوستم داري..! و بعد بدونِ اینکه صبر کنه تا چیزي بگم، بغلم کرد.. دستامو دور شونهش حلقه کردم.. شونه‌ شو بوسیدم و از خودم جداش کردم.. شرمنده گفتم: نمیخواستم انقدر محکم بزنم..یهو سرشو آورد بالا و گفت: آره! نمیخواستی محکم بزنی! دستشو از کِتف برده عقب صاف خوابونده تو صورتِ من میگه نمیخواستم محکم بزنم! محکم میخواستی بزنی چیکار میکردي؟! سري تکون دادم و گفتم: من به روت خندیدم دوباره پررو شدي؟! میدونی من چقدر استرس کشیدم؟ همون باید تو قیافه باشم برات جرأت نکنی نزدیکم بشی.. خندید.. چقدر مدیونِ خدا بودم که الان سالم جلوم وایساده و داره حرف میزنه.. دست تو جیبش کرد و یه پاکتِ کاهیِ کوچیک درآورد و گفت: این براي توئه.. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: این چیه؟! داوود: باز کن میفهمی..! درِ پاکتو باز کردم.. یه جا دعاییِ چرمِ کوچیک بود با یه بندِ بلند که دوتا مهره ي چوبی تو هر طرفِ بندش داشت.. سوالی نگاهش کردم که گفت: مامانم رفته بود قم زیارت.. بهش گفته بودم برات بگیره.. "آیت الکرسی" و "چهار قُل" و "وَ اِن یَکَادُ..." داخلشه.. با چشمایی که از ذوق برق میزد نگاهش کردم و گفتم: ممنون داوود... خیلی برام با ارزشه، خیلی... و بعد بندشو گرفتم و خواستم بندازم گردنم که مکث کردم.. به داوود گفتم: خودت چی؟ بند مشکیاي که دور گردنش بود و ادامهش زیر پیراهنش بودو نشونم داد و با لبخند گفت: منم دارم.. آویز رو گردنم انداختم و مثل خودش فرستادمش داخلِ پیراهنم... تلفنِ اتاق زنگ خورد.. آقا محمد بود.. به داوود گفت یه پرونده رو براش ببره اتاق کنفرانس.. داوود پرونده رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.. و من، روي صندلیِ اتاقِ محمد نشسته بودم و به این فکر میکردم که من تا آخرِ عمرم، به مهربونیاي خدا مدیونم.. ____________ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
🌱 بیاید مشاعره 🌱
یه بیت برام تو ناشناس بنویسید، https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 تو کانال ناشناس میزارمش و منم یه بیت میگم با حرف آخرش😌🤝🏻 @hamvatanunknown 🌱🌸
هدایت شده از ناشناس هموطن
ما با این بیت کار داریم حالا.. :)❤️‍🩹🌱
. بچه‌ها یه سوال .
من هنوز به پارت ساعت ۱۲ عادت نکردم😂😭❤ الان بارگزاری میکنمم .
پارت بیست و پنجم: [فرشید] چند روزي بود الکسو زیر نظر داشتیم.. داخل یه خونه رهنی ساکن شدن بود که توسط یکی از اساتید دانشگاه که از همکاراش میشد اجاره شده بود و اون فرد سوءپیشینه اي نداشت.. تا اون لحظه هیچی دستگیرمون نشده بود.. کاراش خیلی عادي بود! میرفت دانشگاه، سمینار، خرید.. کاراي عادي زندگیشو انجام میداد.. هیچ چیز مشکوکی ازش نمیدیدیم.. از دیشب ت.میمِ الکس بودم و امروز صبح جامو با سعید عوض کرده بودم و برگشته بودم سایت.. از صبح پاي سیستم بودم و داشتم راجع به الکس تحقیق میکردم و سعی داشتم مسیرهاي ارتباطیشو پیدا کنم اما به نتیجه اي نرسیدم.. بلند شدم تا برم اتاق آقا محمد.. بخاطر وضعیتش، محل اجتماع همه‌مون شده بود اتاق خودش.. در زدم و وارد شدم.. داوود و رسول هم پیشش بودن.. گفتم: سلام.. با اجازه.. بچه ها آروم سلام کردن و آقا محمد گفت: سلام فرشید خسته نباشی..... چه خبر؟ چیزي پیدا کردي؟ گفتم: هیچی آقا.. دیشبم که جایی نرفت.. الانم چیزي پیدا نکردم ازش.. محمد سري تکون داد و رو به رسول گفت: رسول داخل سیستمش چه خبره؟ رسول: اینجا هم هیچ خبري نیست آقا.. همون پیاماي همیشگی از دانشگاها، چندتا پیام از دانشجوها، دو سه تا پیام تبلیغ فروش بلیط کنسرت.. آقا محمد گفت: رسول همه ي این پیاما ممکنه رمزدار باشن.. آنالیزشون کردي؟ رسول گفت: بله آقا.. اینا ایمیل هایی بودن که تا دیشب براش اومدن.. تا اونجایی که من بررسیشون کردم عادي بودن.. محمد گفت: پیام هاي دانشجوها چی؟رسول جواب داد: آقا همه رو بررسی کردم.. از افراد و دانشجوهاي حقیقی ارسال شده که اونم نگاه کردم.. چیز مشکوکی نداشت.. محمد: پیام هاي تبلیغاتی؟ مورد آخر چی بود؟ بلیط کنسرت کی؟ کجا؟ شاید قراري داره توي کنسرت.. رسول: آقا پیام هاي تبلیغاتی از دوتا سایت کرایه ماشین بود تو آلمان، که بررسی کردیم دیدیم براي عده ي زیادي از مشتري هاي اون آژانس کرایه ماشین پیام رفته.. مورد آخر هم تبلیغ فروش بلیط کنسرت یه خواننده ي آمریکایی به نام "تیلور سوئیفت" بود.. آقا اینجور پیاما معمولا براي کاربرها ارسال میشه.. محمد دستی به صورتش کشید و گفت: ولی نمیشه که.. یعنی این همه مدت فقط داره فعالیت هاي روزمره رو انجام میده..؟! گوشی رسول زنگ خورد.. سریع از جیبش درآورد و صداشو بست و دستپاچه به محمد نگاه کرد.. آقا محمد سري به نشونه ي اجازه دادن تکون داد و رسول از اتاق بیرون رفت تا تلفنشو جواب بده.. رو به آقا محمد گفتم: آقا یعنی ممکنه لپ تاپ فقط رد گم کنی باشه و یه اکانت دیگه تو یه سیستم دیگه، یا گوشیش داشته باشه..؟ نگاهم کرد و گفت: ممکن بودنش که آره.. ممکنه.. اما مسئله ي ما فقط این نیست.. اون حتی ملاقات مشکوکی هم نداشته! تقه اي به در خورد و در باز شد.. سعید برگشته بود.. سلام کرد و با اجازه اي گفت و داخل شد.. میخواست درو ببنده که رسول رسید و اونم اومد داخل.. آقا محمد رو به سعید گفت: چیزي دستگیرت شده سعید؟ کجا رفت؟ چیکار کرد؟ سعید: آقا امروز که طبق برنامه‌ش یه کارگاه و یه سمینار داشت تو مرکز تحقیقات.. ساعت 2 بعد از ظهر.. اما 8 صبح رفت پارکی که کوچه بالایی خونه‌ش هست، ورزش کرد.. محمد: اونجا ملاقاتی نداشت؟ چیزي از جایی برنداشت؟ چیزي جاساز نکرد؟ سعید: نه آقا.. هیچی..! محمد: خب.. ادامه‌ش..؟ سعید: بعد آقا رفت خونه، یک ساعت خونه بود، بعد رفت پاساژ الماس یه مقدار گشت، یه کت شلوار از یه مغازه که برندهاي ایرانی داشت خرید.. با دقت به حرفاي سعید گوش میدادم.. محمد گفت: خب بعد؟ سعید با خنده ادامه داد: هیچی آقا.. گویا شلوارش براش بلند بوده.. چون بعد از اونجا رفت یه مغازه دوزندگی و بیست دقیقه اي اونجا بود، بعد کت شلوار نو رو پوشید و رفت مرکز تحقیقات.. همه تو فکر بودیم.. الکس داشت چیکار میکرد..؟! آقا محمد گفت: باشه سعید دستت درد نکنه، خسته نباشی..... بچه ها، چشم ازش برندارید.. احتمالا خیلی حواسش جمعِ همه چی هست..! و رو به رسول گفت: تو برو پایین دسترسی بگیر رو دوربیناي مرکز تحقیقات سوار باش ببین چیزي پیدا میکنی یا نه.. رسول باشه اي گفت و از در بیرون رفت. محمد پرونده اي از کشو درآورد و گفت: بچه ها، داخل این پوشه اطلاعات و آدرس و مشخصاتِ چندتا از مضنونین پرونده ي سایه هست.. کسایی که روابطشون تایید نشده اما ما قبلا روشون سَوا.. وسط حرفاش بود که در با شتاب باز شد و رسول اومد داخل.. آقا محمد با ابروهاي بالا رفته رسولو نگاه میکرد.. دقیقا وسط اتاق وایساده بود!
رسول گفت: آقا، تیلور.. محمد گنگ نگاهش کرد.. رسول ادامه داد: آقا.. یه ایمیل براي الکس اومده بود که تبلیغ بلیط کنسرتِ تیلور سوئیفت بود.. محمد گفت: خب؟ رسول: آقا، "تیلور" تو انگلیسی دوتا معنی داره.. یکیش اسم شخصه و اون یکی.. مکث کرد.. محمد گفت: اون یکی معنیش میشه خیاط! چند ثانیه مکث کردیم و یهو دوهزاریمون افتاد! داوود دستشو رو دسته ي صندلی کوبید و گفت: ایول همینه! و با خوشحالی آقا محمدو نگاه کرد.. آقا محمد اما، با اینکه معلوم بود از سرنخی که به دست آوردیم خوشحاله، چهره‌ش عادي تر از ما بود! رو به رسول گفت: آفرین رسول.. آفرین! بعد به من و داوود گفت: بچه ها بجنبید، مراقبت ثابت از اون دوزندگی.. تمام ورودي ها و خروجی ها، دسترسی ها، درهاي پشتی.. همه رو میخوام.. چشمی گفتیم و آدرسو از سعید گرفتیم و راه افتادیم به سمت اون دوزندگی..! بعد از چند وقت بالاخره یه سرنخ پیدا کرده بودیم! ولی خودمونیم.. رسول واقعا پسرِ باهوشی بود! _____________ نظراتتونم اینجا میخونم😌🌸 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
|هم‌وطن|
این چیه؟🤔 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
مرسی از جواب هاتون، حقیقتا کیف می‌کنم انقد فعالید براتون اسفند دود کنم چشم نقولید🥺😁🧿
|هم‌وطن|
مرسی از جواب هاتون، حقیقتا کیف می‌کنم انقد فعالید براتون اسفند دود کنم چشم نقولید🥺😁🧿
. ولی خب مساله اینه که، کسایی که هموطن رو نخوندن "مو" میبینن و ما "پیچشِ مو" 😔🤝🏻 .