پارت بیست و پنجم:
[فرشید]
چند روزي بود الکسو زیر نظر داشتیم.. داخل یه خونه رهنی ساکن شدن بود که توسط یکی از اساتید دانشگاه که از همکاراش میشد اجاره شده بود و اون فرد سوءپیشینه اي نداشت..
تا اون لحظه هیچی دستگیرمون نشده بود.. کاراش خیلی عادي بود!
میرفت دانشگاه، سمینار، خرید.. کاراي عادي زندگیشو انجام میداد.. هیچ چیز مشکوکی ازش نمیدیدیم..
از دیشب ت.میمِ الکس بودم و امروز صبح جامو با سعید عوض کرده بودم و برگشته بودم سایت..
از صبح پاي سیستم بودم و داشتم راجع به الکس تحقیق میکردم و سعی داشتم مسیرهاي ارتباطیشو پیدا کنم اما به نتیجه اي نرسیدم..
بلند شدم تا برم اتاق آقا محمد..
بخاطر وضعیتش، محل اجتماع همهمون شده بود اتاق خودش..
در زدم و وارد شدم.. داوود و رسول هم پیشش بودن..
گفتم: سلام.. با اجازه..
بچه ها آروم سلام کردن و آقا محمد گفت: سلام فرشید خسته نباشی..... چه خبر؟ چیزي پیدا کردي؟
گفتم: هیچی آقا.. دیشبم که جایی نرفت.. الانم چیزي پیدا نکردم ازش..
محمد سري تکون داد و رو به رسول گفت: رسول داخل سیستمش چه خبره؟
رسول: اینجا هم هیچ خبري نیست آقا.. همون پیاماي همیشگی از دانشگاها، چندتا پیام از دانشجوها، دو سه تا پیام تبلیغ فروش بلیط کنسرت..
آقا محمد گفت: رسول همه ي این پیاما ممکنه رمزدار باشن.. آنالیزشون کردي؟
رسول گفت: بله آقا.. اینا ایمیل هایی بودن که تا دیشب براش اومدن.. تا اونجایی که من بررسیشون کردم
عادي بودن..
محمد گفت: پیام هاي دانشجوها چی؟رسول جواب داد: آقا همه رو بررسی کردم.. از افراد و دانشجوهاي حقیقی ارسال شده که اونم نگاه کردم.. چیز مشکوکی نداشت..
محمد: پیام هاي تبلیغاتی؟ مورد آخر چی بود؟ بلیط کنسرت کی؟ کجا؟ شاید قراري داره توي کنسرت..
رسول: آقا پیام هاي تبلیغاتی از دوتا سایت کرایه ماشین بود تو آلمان، که بررسی کردیم دیدیم براي عده ي
زیادي از مشتري هاي اون آژانس کرایه ماشین پیام رفته.. مورد آخر هم تبلیغ فروش بلیط کنسرت یه خواننده ي آمریکایی به نام "تیلور سوئیفت" بود.. آقا اینجور پیاما معمولا براي کاربرها ارسال میشه..
محمد دستی به صورتش کشید و گفت:
ولی نمیشه که.. یعنی این همه مدت فقط داره فعالیت هاي روزمره رو انجام میده..؟!
گوشی رسول زنگ خورد.. سریع از جیبش درآورد و صداشو بست و دستپاچه به محمد نگاه کرد.. آقا محمد سري به نشونه ي اجازه دادن تکون داد و رسول از اتاق بیرون رفت تا تلفنشو جواب بده..
رو به آقا محمد گفتم: آقا یعنی ممکنه لپ تاپ فقط رد گم کنی باشه و یه اکانت دیگه تو یه سیستم دیگه، یا گوشیش داشته باشه..؟
نگاهم کرد و گفت: ممکن بودنش که آره.. ممکنه.. اما مسئله ي ما فقط این نیست.. اون حتی ملاقات مشکوکی هم نداشته!
تقه اي به در خورد و در باز شد.. سعید برگشته بود..
سلام کرد و با اجازه اي گفت و داخل شد.. میخواست درو ببنده که رسول رسید و اونم اومد داخل..
آقا محمد رو به سعید گفت: چیزي دستگیرت شده سعید؟ کجا رفت؟ چیکار کرد؟
سعید: آقا امروز که طبق برنامهش یه کارگاه و یه سمینار داشت تو مرکز تحقیقات.. ساعت 2 بعد از ظهر.. اما
8 صبح رفت پارکی که کوچه بالایی خونهش هست، ورزش کرد..
محمد: اونجا ملاقاتی نداشت؟ چیزي از جایی برنداشت؟ چیزي جاساز نکرد؟
سعید: نه آقا.. هیچی..!
محمد: خب.. ادامهش..؟
سعید: بعد آقا رفت خونه، یک ساعت خونه بود، بعد رفت پاساژ الماس یه مقدار گشت، یه کت شلوار از یه
مغازه که برندهاي ایرانی داشت خرید..
با دقت به حرفاي سعید گوش میدادم..
محمد گفت: خب بعد؟
سعید با خنده ادامه داد: هیچی آقا.. گویا شلوارش براش بلند بوده.. چون بعد از اونجا رفت یه مغازه دوزندگی و بیست دقیقه اي اونجا بود، بعد کت شلوار نو رو پوشید و رفت مرکز تحقیقات..
همه تو فکر بودیم.. الکس داشت چیکار میکرد..؟!
آقا محمد گفت: باشه سعید دستت درد نکنه، خسته نباشی..... بچه ها، چشم ازش برندارید.. احتمالا خیلی حواسش جمعِ همه چی هست..!
و رو به رسول گفت: تو برو پایین دسترسی بگیر رو دوربیناي مرکز تحقیقات سوار باش ببین چیزي پیدا
میکنی یا نه..
رسول باشه اي گفت و از در بیرون رفت. محمد پرونده اي از کشو درآورد و گفت: بچه ها، داخل این پوشه اطلاعات و آدرس و مشخصاتِ چندتا از مضنونین پرونده ي سایه هست.. کسایی که روابطشون تایید نشده اما ما قبلا روشون سَوا..
وسط حرفاش بود که در با شتاب باز شد و رسول اومد داخل..
آقا محمد با ابروهاي بالا رفته رسولو نگاه میکرد..
دقیقا وسط اتاق وایساده بود!
رسول گفت: آقا، تیلور..
محمد گنگ نگاهش کرد..
رسول ادامه داد: آقا.. یه ایمیل براي الکس اومده بود که تبلیغ بلیط کنسرتِ تیلور سوئیفت بود..
محمد گفت: خب؟
رسول: آقا، "تیلور" تو انگلیسی دوتا معنی داره.. یکیش اسم شخصه و اون یکی..
مکث کرد..
محمد گفت: اون یکی معنیش میشه خیاط!
چند ثانیه مکث کردیم و یهو دوهزاریمون افتاد!
داوود دستشو رو دسته ي صندلی کوبید و گفت: ایول همینه!
و با خوشحالی آقا محمدو نگاه کرد.. آقا محمد اما، با اینکه معلوم بود از سرنخی که به دست آوردیم خوشحاله، چهرهش عادي تر از ما بود!
رو به رسول گفت: آفرین رسول.. آفرین!
بعد به من و داوود گفت: بچه ها بجنبید، مراقبت ثابت از اون دوزندگی.. تمام ورودي ها و خروجی ها، دسترسی ها، درهاي پشتی.. همه رو میخوام..
چشمی گفتیم و آدرسو از سعید گرفتیم و راه افتادیم به سمت اون دوزندگی..! بعد از چند وقت بالاخره یه سرنخ پیدا کرده بودیم!
ولی خودمونیم.. رسول واقعا پسرِ باهوشی بود!
_____________
نظراتتونم اینجا میخونم😌🌸
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
|هموطن|
این چیه؟🤔 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
مرسی از جواب هاتون،
حقیقتا کیف میکنم انقد فعالید
براتون اسفند دود کنم چشم نقولید🥺😁🧿
|هموطن|
مرسی از جواب هاتون، حقیقتا کیف میکنم انقد فعالید براتون اسفند دود کنم چشم نقولید🥺😁🧿
.
ولی خب مساله اینه که،
کسایی که هموطن رو نخوندن "مو" میبینن و
ما "پیچشِ مو" 😔🤝🏻
.
.
به مناسبتِ شبِ پَسا عید (😁😐) دو تا هدیهی خیییلی کوچولو برای همراه اولیا و ایرانسیا داریم.
آنلاین باشید هرکی زودتر شارژ کرد😌
🌱
هدایت شده از ناشناس هموطن
ببخشید اگر شعری رو جا انداختم،
یا اسکرین شات نگرفتم..
همهشون عالی بودن و من چشمام قلبی و قلبم اکلیلی شد با دیدنشون..
مرسی از همگی❤️🥲🌱
هدایت شده از ناشناس هموطن
راجع به سالبوتامول هم که...
صبر کنیم تا ببینیم واقعا چیه🤝🏻🙃
فقط یه اسپری آبیِ آسم یا..
یه وسیله که کلی داستان داره دنبالش!