eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت سی و دوم] از پارک زدم بیرون. بسته را گذاشتم توی جیب شلوارم. تا خیابان اصلی پیاده رفتم و بعد ایستادم کنار خیابان. ماشین گرفتم و به خانه رفتم. پیچید توی کوچه و ایستاد. گفتم: آقا ببخشید چند دقیقه اینجا صبر میکنید من کرایه‌تون رو بیارم؟ از آینه نگاهم کرد. زیر لب غرولوند کرد و گفت: پلاک چندی؟؟ با انگشت در خانه را نشان دادم و گفتم: اونجا، پلاک ۱۲. بالاجبار گفت: خیلی خب.. زود بیا کار دارم. گفتم: چشم. و پیاده شدم و دویدم به سمت خانه. پول نقد برداشتم و برگشتم توی کوچه. راننده از ماشین پیاده شده بود و تکیه داده به تاکسی سبز قدیمی‌اش. لبخند زدم و تراول را گرفتم جلویش. گفتم: ببخشید دیر شد. جواب نداد. تراول را دادم دستش و بعد گرفت رو به آسمان. یک چشمش را بسته بود تا نور اذیتش نکند. از اصل بودنش که خیالش راحت شد گفت: بقیه که نمیخوای؟ اینهمه معطلم کردی! سر تکان دادم و گفتم: نه، باشه بقیه‌ش.. چپ چپ نگاهم کرد و همانطور که سمت ماشینش میرفت گفت: انگار چقد داده که میگه باشه بقیه‌ش.. برگشتم خانه. گوشی را نبرده بودم. برش داشتم و یک راست زنگ زدم به سرهنگ و ماجرا را تعریف کردم. بعد گفتم: آقا، تا جایی که خبر دارم ناصر حکمش سنگینه.. بعید نیست برای تخفیف راه بیاد. میتونیم بهش برسونیم که اگر کسی ازش پرسید، بگه میشناسه و تایید کنه؟! جواب داد: شدنش میشه ستوده، درستش میکنم اینجا، اما در هر حال، تو فعلا اون طرف بر نگرد. عقلانی نیست وقتی اینطور رفتار کرده باهات دوباره برگردی، برگشتت بیشتر مشکوکش میکنه. حتی اگه ناصر حرفتو تایید کنه. گفتم: درسته آقا.. نشستم روی تک پله‌ی آشپزخانه. سرهنگ گفت: از کجا شروع کردی که رفتی اونجا؟ پِلَنت چیه؟ بسته را از توی جیبم در آورده بودم. نگاهش کردم. گفتم: آقا، با توجه به اطلاعاتی که دارم، و توانایی های خودم، اگر از این مسیر وارد بشم به نظرم زود تر پیش میرم.. گفت: خب به کجا میخوای برسی؟ جواب دادم: به دو صورت کارشون رو با این جماعت انجام میدن. اگر طرف بدنش سالم باشه و تازه شروع کرده باشه به اعتیاد، از خودش استفاده می‌کنن و ترغیبش میکنن به فروش اعضای بدن.. البته اسمش رو ترغیب نمیشه گذاشت قربان.. حالت دومم وقتیه که خودش بدنش نابود شده و به دردشون نمیخوره، متاسفانه میرن سراغ خانواده‌ش.. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: تحت فشار میگذارنش و برای یه مقدار مواد بیشتر که بهش برسونن، ازش میخوان از خانواده‌ش بخواد کلیه، یا کبد، پلاسمای خون.. یا چیزایی مثل این ها رو در اختیارشون بذاره.. البته با توجه به توضیحات پرونده، همه چیز رو خیلی آروم و با برنامه پیش میبرن.. برنامه ی منم همینه قربان.. سه چهار تا مرکز هست که سرگرد محمدی از ارتباط اونا با گروهی که ما میخوایم بهشون برسیم نوشته. یکی یکی باید بهشون سر بزنم و تو هر کدوم که شد جاگیر شم.. چند ثانیه سکوت بینمان بر قرار بود. بعد صدایش را شنیدم: خوبه. برای شروع خوبه. اما عجول نباش ستوده. این مهم نیست که چقدر طول می‌کشه.. مهم اینه که برسیم بهشون.. مفهومه؟! مفهوم بود! گفتم: بله قربان.. نکته های همیشگی اش را تکرار کرد و بعد خداحافظی کردیم. از روی پله بلند شدم. بسته را گذاشتم توی کمد دیواری. جلوی آینه‌ی روشویی خودم را نگاه کردم. توی آن یک ماه که سرهنگ از پرونده برایم گفته بود موهایم را کوتاه نکرده بودم و حالا روی پیشانی ام ریخته بود. زُل زدم به تصویرِ توی آینه. زیرِ لب گفتم: هنوز اولِ راهی.. خیلی کار داری شاهینِ مَلِکی!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[پارت سی و سوم] در هفته‌ی اول، بعد از سر زدن به آن محله، به چهار مکان دیگر که برای شروع میتوانستم روی آن‌ها حساب کنم سر زدم اما مثل آن روز، هر چهار بار به در بسته خوردم. هر بار با چهره‌ای متفاوت! قبلا روی پرونده‌های مواد مخدر کار کرده بودم، اما اینبار ورود به حلقه‌های تعیین شده خیلی سخت تر بود. حتی افراد معمولی گروه ها خودآگاه یا ناخودآگاه، یک سد محکم در برابر نفوذ تشکیل داده بودند. با باج دادن یا حتی تهدید میتوانستم کنار بزنمشان و جلو بروم اما، نمیخواستم این کار را انجام بدهم. هر کاری که باعث می‌شد روال طبیعی از بین برود و من را زیر ذره بین بگذارد، خط میخورد. اما این رفتن و برگشتن ها، توانسته بود اطلاعاتی که داشتم را کامل تر کند و بعضی از حدس و گمان هایی که سرگرد محمدی به آنها رسیده بود را به یقین تبدیل کند. نشسته بودم توی خانه. کاغذ های یادداشت ریخته بود دورم. صدای سوتِ چای ساز که در آمد، از جا بلند شدم. کش و قوسی به تنم دادم و خاموشش کردم. پلک هایم سنگین شده بود. دیر وقت نبود اما، شب گردی دیشب توی پارک برای رسیدن به به اطلاعات و خوابیدن روی نیمکت، بدنم را کوفته کرده بود. برای فرار از خستگی، یک بسته قهوه فوری ریختم توی لیوان کاغذی و آب جوش ریختم رویش. تکیه دادم به اوپن آشپزخانه و نگاهم را دادم به مقوا های روی دیوار. مقوایِ راه محرمانه کم کم داشت رنگ و رو میگرفت. یک قلوپ از قهوه را خوردم. از داغی مسیرش را تا معده‌ام حس کردم. گذاشتمش روی کابینت و رفتم سمت دیوار. دست بردم و عکسی را که دورش با ماژیک قرمز خط کشیده بودم برداشتم. توی این مسیر، آخرین شانسم بود. عکس ریل های راه آهن بود و لوکیشن دقیق کنارش نوشته شده بود. برای این یکی از سرهنگ کمک خواسته بودم. اگر تیر آخر هم به سنگ میخورد، مجبور به تغییر سختِ مسیر می‌شدم. ساعت را نگاه کردم. نزدیک ۱۰ شب بود. از دو ساعت پیش که با سرهنگ صحبت کرده بودم و گفته بود تا آخر شب زنگ میزند، انگار که یک شب تا صبح گذشته بود. زمان نمیگذشت و عقربه‌ی ساعت شمار تکان از تکان نمی‌خورد. لیوان را برداشتم و نشستم کنار دیوار. داستانِ محله‌ی اول حل شده بود. ناصر با قولِ تخفیف بدون چون و چرا ماجرای آشنایی کسی به نام شاهین را قبول کرده بود و یکی دو روز بعد درخواست صحبت داده بود. اقرار کرده بود کسی سراغ شاهین را از او گرفته. اما با این وجود، سرهنگ اجازه‌ی برگشتن به آنجا را به من نداده بود. کاملا نمیدانستم که توی ذهنش چه می‌گذرد، اما گمان میکردم حالا که به اینجا رسیده‌ایم، میخواهد با معرفی وارد مرحله‌ی آخر بشوم. سرم را تکیه داده بودم به دیوار و منتظر بودم قهوه‌ام از داغی بیفتد که خوابم برد. با صدای گوشی از خواب پریدم. روی زانو رفتم جلو و گوشی را برداشتم. صدایم را صاف کردم و جواب دادم. سرهنگ بود. صدای گرفته ام را که شنید گفت: خواب بودی ستوده!؟ سریع گفتم: نه، ینی بله! منتظر تماس شما بودم خوابم برد.. ببخشید. گفت:خیلی خب.. گوش بده. میری اونجا. دنبال کسی به اسم مهرداد میگردی. بعد قبل از اینکه چیزی بگی یا چیزی بخوای، میگی از طرف مِهدی اَبَدی رفتی پیشش.. گفتم: مهدی اَبدی آقا؟ جواب داد: آره.. مشخصات کاملش، و بند و تاریخ دستگیری شو برات ایمیل میکنم. همچنین دسترسی ها و افراد نزدیکش تو زندان. تکمیل بخون جایی گیر نکنی. گفتم: چشم قربان حتما. گفت: آشنایی بده بهش، بعد که قبول کرد اون وقت بهش بگو. آروم پیش برو. نخواه سریع دسترسی بگیری! برای تو مهم اعتماد بهته.. قرار نیست یه شبه به کسی برسی ستوده! مفهومه؟! جواب دادم: بله قربان. و بعد از خداحافظی تماس را قطع کردیم. گوشی را گذاشتم کنار. دستم را حلقه کردم دور لیوان قهوه. سرد بود. همانطور نشسته، دستم را کِش دادم روی دیوار و چراغ را خاموش کردم. همانجا دراز کشیدم و مچاله شدم توی خودم و نفهمیدم کِی خوابم برد.
پارتِ جدید👆🏻🌱❤
[پارت سی و چهارم] صورتم را چپ و راست کردم و خودم را توی آینه نگاه کردم. ماشین ریش تراش‌ توی دستم میلرزید. خاموشش کردم و پلاستیکی که به عنوان پیشبند دور گردنم بسته بودم را پاره کردم. دستی روی صورت بدون ریشم کشیدم و وسایل را جمع کردم. برای بار آخر اطلاعاتی که سرهنگ برایم فرستاده بود را چک کردم. آماده شدم و از خانه زدم بیرون. نزدیکی های مقصد، از تاکسی پیاده شدم. مسیرم را به موازات نرده‌های سبز رنگِ حصارِ راه آهن، از توی پیاده رو را گرفتم و جلو رفتم. چشم دوخته بودم به دیوار نوشته هایی که با اسپری روی آجر های قدیمی کشیده شده بود. قدم هایم را آرام کردم. رسیدم به نوشته ای که سرهنگ گفته بود. چشم هایم را ریز کردم. زیر لب خواندمش "نمی‌خوام حتی یه مشعلِ کم‌نور، تنهایی‌ می‌زنم به لشکرِ نمرود" طبق برنامه، رویم را کردم سمت خیابان و تکیه دادم به نرده ها. پنج دقیقه گذشت اما خبری نشد. خواستم برگردم که کسی از آن طرف میله ها گفت : برنگرد. صدایش از پایین می‌آمد. انگار که نشسته بود. صاف ایستادم. گفت: چی میخوای؟! لب هایم را تر کردم. سرم را کمی کج کردم تا صدایم را بین بوق ماشین ها بشنود. گفتم: با آقا مهرداد کار دارم. سریع گفت: مهرداد و گرفتن. گفتم: از طرف مهدی ابدی اومدم. چیزی نگفت. دوباره گفتم: میگم از طرف مهدی اَب.. بین حرفم پرید و گفت: هیششش... بیار پایین وُلُمِتو بابا. کر که نیستم یه بار گفتی شنیدم. بعد مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: گف بری پیش مهرداد چیکار کنی؟ سریع جواب دادم: که با هم بریم آسیاب، گندم آرد کنیم. گفت: گندم کیلویی چنده؟! گفتم: کیلویی نیست، مثقالیه. مثقالی ۱۲۵ تومن. چند ثانیه ساکت شد. بعد گفت: مسیر و مستقیم برو. به آخر شمشادای خیابون که رسیدی، یکی از میله‌ها کج شده، از لاش بیا تو. و دیگر چیزی نگفت. از دیوار نرده‌ای فاصله گرفتم. مسیری که گفته بود را رفتم و از لای نرده ها پریدم تو. هیچ کس نبود. ریل های راه آهن توی هم تاب خورده بودند و مرز جدا کننده‌شان با خیابان، تا نیمه دیوار سیمانی بود و بالایش، همان نرده های سبز. هیچ کسی دیده نمی‌شد. از ایستگاه فاصله داشتیم، اما در هر حال، بعید نبود کسی از پرسنل راه آهن آنجا حاضر باشد. چسبیدم به دیوار و منتظر ماندم. کسی از آن سمت دیوار، از سمت خیابان گفت: این راه و برو تا ته. تا وقتی دیگه حفاظای راه آهن نباشن. چرخیدم سمتش. همان صدا بود. پسری ۱۷، ۱۸ ساله، با سر تراشیده. اخم کردم. گفتم: گرفتی ما رو؟ قایم موشک بازی چرا در میاری؟ جواب داد: خفه بابا. همین مسیرو بِچَر برو جلو. آقا مهرداد هر وقت عشقش کشید میاد سمتت. نیومدم که ینی حال نکرده بات بزن به چاک. و بعد عرض خیابان را دوید و با صدای بوق ماشین ها، از لا به لایشان رد شد و در شلوغی گم شد. رو به رو را نگاه کردم. صدای بوق قطار از پشت سر می‌آمد. از گوشه‌ی مسیر حرکت کردم به سمتی که گفته بود. کاملا از محدوده‌ی راه آهن رفتم بیرون‌ و رسیده بودم به زمین های بیابانی اطراف. یک ساعتی می‌شد که زیر آفتاب داشتم راه‌میرفتم. عرق از سر و رویم میریخت. هیچ کسی آنجا نبود. ایستادم. صدای گازِ موتور از پشت سرم آمد. بعد از چند ثانیه خودش هم پیدا شد. کلاه کاسکت سرش بود. آمد کنارم. ایستاده بود و هی گازِ موتورش را پُر می‌کرد. بی حرف نگاهش کردم. پیاده شد و موتورش را زد روی جک. طلق کلاهش را داد بالا و جلویم ایستاد. گفت: دستا باز. دست هایم را کمی از بدنم فاصله دادم. لباس ها و بدنم را گشت. موبایل و فندک و مقداری پول نقد را نگاه کرد و دوباره برگرداند توی جیبم. دوباره سوار موتورش شد. طلق را داد پایین و گفت: بشین. و با سر به موتور اشاره کرد. اطراف را نگاه کردم. با پشت دست کشیدم روی پیشانی‌ام و پشت سرش، سوار شدم.
[پارت سی و پنجم] انداخته بود توی بیابان و از راه های خاکی پیچ میداد و می‌رفت. از پشت زدم به شانه اش و گفتم: کجا میری عمو؟ سرش را کمی مایل کرد سمتم و گفت: امیری؟ جواب دادم: شاهینم. گفت: نترس ما بچه‌ی مهدی ابدی رو نمیخوریم. میریم آسیاب! و سرعتش را بیشتر کرد. رفت سمت رباط‌کریم. از کمربندی که رد شد، دوباره انداخت توی بی راهه. دستش را سمت یک بنای تاریخی گرفت و گفت: اونو میبینی؟! اون آسیاب آبیه. ما بهش میگیم آسیاب خونی! هرکی دورمون بزنه، پشتِ اونجا سرشو میبُریم!و مسیرش را ادامه داد. کوچه پس کوچه ها را رفت و جلوی در یک خانه قدیمی ایستاد. چند تا بوق زد. کلاهش را از سرش برداشت و گفت: سواری تموم شد. از موتور پیاده شدم. در باز شد و رفت داخل. من هنوز دم در ایستاده بودم که گفت: دم در بده بیا تو! آرام رفتم داخل. یک خانه‌ی حیاط دار قدیمی بود. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، جعبه‌های نوشابه بود که کنار دیوار روی هم چیده شده بود. نگاهم به جعبه ها بود که یکی گفت: س..سسس..سسس... مهرداد گفت: لال بمیری، تو که سینت تا صبح میخواد سوت بزنه برا چی سلام میکنی؟؟ علیک. پسر جوانی کنار در بود. به نشانه‌ی سلام، سر تکان دادم. او هم تقلید کرد‌. مهرداد به پسر گفت: ۱۰ تا بسته شوکولات پنج گرمی بردار بیار. پسر گفت: چ..چچش..چشم. و به سمت خانه رفت. مهرداد یکی از جعبه های خالی نوشابه را برعکس کرد و رویش نشست. رو به من گفت: فعلا اینا رو میدم بهت ببینم جنمت چقدره. بشین تا بیاره طول میکشه. سه بار تو راه چرت میزنه. گفتم: خوبه همینطوری.. دست به سینه شدم و تکیه دادم به دیوار سیمانی و گفتم:اون نکیر منکر بازیتون چی بود، اینکه منو یه راست اوردی تو خونه‌ت چیه؟! نمیترسی؟! جواب نداد. به جایش دست دراز کرد و یک نوشابه شیشه ای برداشت و با جاسوییچی اش درش را باز کرد. یک نفس سرکشید و نفسش را با صدا داد بیرون. با پشت دست کشید به دهنش. لبخند زد و گفت: ببخشید تعارف نکردم! آفتاب خورده‌ن، گرمن! بعد در آنی لبخندش را جمع کرد، از روی جعبه بلند شد و مقابلم ایستاد. گفت: اولا، مهدی لاشخور نمیفرسته سمت ما. دوما تو راه تور گردشگری برات راه ننداخته بودم. نبردمت سمت آسیاب که آثار باستانی ببینی. بردمت که بفهمی غلط اضافه کنی چاله‌ی گورت آماده‌س. سوما، من اصلا از حرف اضافه خوشم نمیاد. دستش را گرفت سمت خانه و ادامه داد: این بزغاله رو میبینی؟؟ از اول که لکنت نداشت! خوشمزه بازی دراورد اینطوری شد. آدم باش که راه بیایم با هم. سر تکان دادم. خندید. ردیف دندان‌های سفید و لثه های طبیعی‌اش را نگاه کردم. بعید بود به دود اعتیاد داشته باشد. برخلافِ جوانی که کنار در دیده بودم و حالا داشت از خانه بیرون می‌آمد. یک بسته‌ی کوچک را آورد و داد دست مهرداد. بعد خودش ایستاد یک گوشه و دست هایش را توی هم گره کرد. قدش بلند بود اما قوز کرده راه می‌رفت و قوز کرده می‌ایستاد. مهرداد بسته را گرفت سمتم. گفت: ده تا پنج گرمیه. میشه شیش و دویست پنجاه. البته اگه الان نقد بدی. میتونی ببری بفروشی پولشو بیاری، که اون وقت میشه ۸ تومن. لبم را تر کردم. گفتم: میبرم میفروشم، بعد میارم پولشو.. سر تکان داد و بسته را گرفت سمتم. دست بردم بگیرمش، کشید عقب. نگاهش کردم. خیره شد توی چشم هایم و گفت: تا پنجشنبه. یعنی می‌شد تا پس فردا! با بُهت گفتم: نمیتونم! تازه اومدم بیرون. اینجا مثل اون تو نیست که همه لَه لَه میزنن یه تیکه جنس پیدا شه بخرن.. باید با بازار آشنا شم.. بسته را روی هوا فرستاد برای پسر گوشه ی حیاط و همزمان گفت: اصن قسطی نداریم. و رفت به سمت ورودی خانه. یک قدم جلو رفتم گفتم: باشه.. باشه.. هرچی شما بگی.. فقط، بکنش تا جمعه. روی پاشنه چرخید سمتم. گفت: شماره تو بده پیمان، زنگ بزنم اشغال باشی، خاموش باشی، در دسترس نباشی، میدم بچه ها خراب شن رو سرت. بهت میگم پولو کجا بیاری. با سر به پسری که فهمیده بودم اسمش پیمان است اشاره کرد و رفت داخل. رفتم سمتش. گفت: شش..ششم..شمممارره.. عنبیه‌ی سبزِ چشمش، تا نیمه زیر پلک بالایی اش رفته بود. شماره‌ی خطی که سرهنگ داده بود را برایش گفتم. بسته را، که دوتا بسته‌ی کوچکتر بود و با کش به هم وصل شده بود از دستش گرفتم. هر کدام را توی جورابم گذاشتم و از حیاط بیرون رفتم.
🌱👆🏻❤
[پارت سی و ششم] بسته ها را که گرفتم، گذاشتمشان توی کمد دیواری و بعد از سه روز، پولی که میخواست را برایش بردم. دوباره ده بسته گرفتم و چند روز مهلت خواستم برای پرداخت پول. یک ماه به همین روال گذشت. مواد مخدری که از مهرداد میگرفتم را میگذاشتم توی کمد و در عوض، پولی که سرهنگ میفرستاد را میبردم برایش. در این میان، سعی میکردم روابطشان را زیر نظر بگیرم‌. هرچند مهرداد به قول معروف نم پس نمیداد و اجازه نمیداد کسی از کارش سر در بیاورد، اما من تمام اسامی و آدرس ها و شماره هایی که میشندیم را حفظ و یادداشت میکردم تا بعد ها از آن ها استفاده کنم. توی این چند وقت، جز مهرداد و پیمان، کسی را ندیده بودم. آن چیزی که از ظاهر پیدا بود این بود که مهرداد اعتیاد و وابستگی به مواد مخدر نداشت. اما چند از بوی مداوم دهانش میتوانستم اعتیادش به الکل را حدس بزنم. پیمان اما، این طور نبود. از ظاهرش همه چیز پیدا بود. بخاطر همین هم بود که بیشتر خانه بود و من ندیده بودم از خانه بیرون برود. بارِ آخر که برای گرفتن مواد و تحویل پول رفته بودم آنجا، مهرداد خانه نبود. وقتی پیمان رفته بود داخل، آرام پشت سرش رفته بودم. میخواستم فضای خانه را وارسی کنم. جالب این بود که در نگاه اول هیچ چیز مشکوکی دیده نمی‌شد. خیال میکردم با یک کارگاه تولید، یا حداقل بسته بندی مواد مخدر رو به رو میشوم، اما اینطور نبود. خانه یک اتاق و یک آشپزخانه داشت و یک سالن کوچک. در اتاق، از چهار چوب در آورده شده بود و هیچ نقطه‌ی مخفی نداشت. روی زمین پارچه های گلدار پهن بود و روی آن سبزی های مختلف خشک می‌شد. داشتم فضای اتاق را نگاه میکردم که پیمان از پله های کنار آشپزخانه که احتمالا به پشت بام وصل می‌شد آمد پایین. مرا که دید دادش در آمد که مهرداد اگر بفهمد من رفته ام تو پدرش را در می‌آورد. بسته های مواد را داده بود دستم و بیرونم کرده بود. حالا، ششمین باری بود که می‌خواستم بروم آنجا. تراول های‌ صد تومانی را تا کردم و گذاشتم توی یک کیسه‌ی پارچه ای که مهرداد داده بود و فرو کردم توی جیبم. از خانه بیرون رفتم‌. اوایل پائیز بود و اولین بارانِ مهر ماه داشت نم نم می‌بارید. ماشین گرفتم و رفتم تا نزدیکی های خانه‌ی مهرداد. باقی مسیر را پیاده رفتم. زنگ خانه را زدم و منتظر ایستادم. بر عکس همیشه که پیمان در را باز می‌کرد، در با صدای تیکی باز شد. آرام در را هُل دادم و رفتم تو. هیچ کسی توی حیاط نبود. گفتم: پیمان؟! مهرداد خان؟! کسی جواب نداد. دوباره گفتم: آقا مهرداد..؟! در خانه باز شد. نور مستقیم آفتاب میخورد توی چشمم و نمیتوانستم ببینم چه کسی در را باز کرده. اما صدای سنگینِ مهرداد را شنیدم: بیا تو. مکث کردم. همیشه توی حیاط می ایستادیم و حساب و کتاب میکردیم. دلم پیچ خورد. احساس خوبی نداشتم. دوباره صدایش را شنیدم، داد زد: بیا تو دیگه! پایم را از زمین جدا کردم و جلو رفتم. از دو تا پله ی کوتاه رفتم بالا و رسیدم جلوی در آهنی. شیشه ها دودی بود و داخل دیده نمی‌شد. در را باز کردم. پرده‌ی توری را کنار زدم. بوی الکل زد زیر بینی ام. مهرداد روی مبل نشسته بود. لبخند زدم و گفتم: سلام مهرداد خان. سرش را پایین و بالا کرد. گفتم: پول جنسا رو آوردم برات. گفت: بیا تو بشین. جلو رفتم و روی یکی از مبل های رنگ و رو رفته و قدیمی نشستم. تراول ها را از توی جیبم بیرون آوردم بیرون و گرفتم سمتش. خم شد روی میز و بطری را برداشت لیوانش را تا نصفه پر کرد. تکیه داد به مبل. لیوان را گرفت سمتم و گفت: میخوری؟! بزن! جواب دادم: معده مو میریزه به هم. حالی به حالیش میکنه. دمت گرم. نگاهش را با مکث از من گرفت و لیوان را سر کشید. انداختش روی مبل. همانطور که سرش دا تکیه داده بود به پشتی مبل نگاهم کرد و گفت: فضولی چی؟ فضولی حالی به حالیت نمیکنه؟!
[پارت سی و هفتم] تا این را گفت، فهمیدم پیمان باید همه چیز را برایش گفته باشد. ابرویم می‌پرید. با انگشت اشاره کشیدم رویش. گفتم: ینی چی مهرداد خان؟! تکیه اش را از مبل گرفت و آمد جلو. کاملا هوشیار بود. گفت: ینی اینکه چیکار داشتی اون هفته که اومدی تو خونه؟ چیو میجوریدی؟ تک خنده‌ای کردم و گفتم: آها.. اونو میگی! دیدم پیمان دیر کرد، گفتم بیام ببینم کجا گیر کرده باز! و خندیدم. نگاه خیره اش را که دیدم، خنده ام ناخوداگاه جمع شد. گفت: هنو ده ثانیه نگذشته بود که رفتی دنبالش. نگاهش کردم. پیمان ندیده بود که من کِی دنبالش رفته ام. اما مهرداد می‌دانست. فهمیدم باید از جای دیگری فهمیده باشد. نه از طریق پیمان. تقریبا مطمئن شدم خانه باید دوربین مخفی داشته باشد. فهمیده بودم مهرداد، همه چیز را جز به جز دیده. پس به جای تقلا برای پنهان کردن گفتم: اون چند باری که شما نبودی پدرمو دراورد تا بره و بیاد.. دیگه این سری پشتش رفتم تو.. میدانستم گفتن، بیشتر عصبی اش می‌کند. اما میخواستم بفهمانم چیزی برای پنهان کردن ندارم! دستم را کشیدم به پشت گردنم و گفتم: ولی خب از حق نگذریم نافُرم خورد تو پَرَم ها! من فک میکردم اون تو آشپزخونه ماشپزخونه باشه، به جای کریستال، نعنا جعفری خشک میکنین؟! جمله ام هنوز تمام نشده بود که با تمام وجود داد کشید: خفه! خفه! خفه! با پایش یک لگد به ساق پایم زد و ادامه داد: دفعه دیگه غلط میکنی از جایی که بهت گفتن یه قدم بری جلوتر، سگ فهم شدی؟ صورتش قرمز بود و رگ های شقیقه اش ورم کرده بودند. آب دهانش بخاطر کلماتی که با حرص گفته بود پاشیده بود روی صورتم. نمیدانستم باید چه کار کنم تا پرتم نکند بیرون! با بدبختی تا اینجا رسیده بودم و حالا اگر خراب میشد، میرسیدم خانه ‌ی اول، آن هم با مهره‌ها و سناریو‌های سوخته. با صدایی که سعی داشتم لرزشش طبیعی باشد گفتم: آقا من غلط کردم.. غلط بکنم کاری ک شما رو شاکی کنه انجام بدم.. شما این مدت از من بدی دیدی؟ یه خبطی بود شما بگذر.. پره های بینی اش باز و بسته می‌شد. نمیدانستم به چه چیزی فکر میکند و هر واکنشی ممکن بود نشان بدهد. اما، این را فهمیده بودم که چیز های مهمی توی خانه هستند که مهرداد را اینطور بهم ریخته بود. هر طور که بود، باید بیشتر از این‌ها اعتمادش را جلب میکردم. سکوتش را که دیدم گفتم: ما خاکیم بخدا.. چشم امیدم فقط به شماس این بیرون.. از لای دندان هایش غرید: فروختی همه رو؟ و با سر به تراول های توی دستم که حالا از عرق خیس شده بودند اشاره کرد. گفتم: اره همه رو! و دوباره بی قید خندیدم! نگاهش را از من بر نمیداشت. انگار یک اسکن آورده بود و میخواست دانه دانه سلول هایم را مو شکافی کند. میدانستم به این راحتی ها ول کن نیست. اما گفت: دفعه اول و اخرت بود.. هرجا بِت گفتم میری هرجا نگفتم نمیری.. تند گفتم: خیال راحت باش .. رو جُفت چشام! خم شد و بطری شیشه‌ای را از روی میز برداشت. دوباره خودش را رها کرد روی مبل. با دست، شُل به آشپزخانه اشاره کرد و گفت: سهمت رو اُپنه.. سر تکان دادم و گفتم: نوکرم! بلند شدم و بسته های سفید کوچک را که چسبیده بودند به هم، از جایی که گفته بود برداشتم. دوباره تشکر کردم. بطری را چسبانده بود به لبش و سیبک گلویش هی بالا و پایین می‌شد. به سمت در رفتم. دست بردم پرده را کنار بزنم که گفت: صبر کن.. کجا آبشون میکنی؟ برگشتن سمتش.. لبم را تر کردم و گفتم: راستش اکثرا مشترین.. ینی مشتریِ بند بودن، حالام ک اومدن بیرون از خودم کار میگیرن.. یه سریاشم که میمونه واسه اینکه خوش قول باشم تو خیابون آب میکنم.. مستحق کم نیس! پرسید: کدوم خیابون؟ کجا؟ به اینجایش فکر نکرده بودم. مطمئن بودم بیخودی این را نمی‌پرسد. باید جایی را می‌گفتم که هیچ آشنایی آن‌جا نداشته باشد. توی ذهنم محله ها را بالا و پایین کردم. چند ثانیه بیشتر میگذشت شکش حتمی می‌شد. گفتم: پشت کتابخونه شاهی، بوستان آذر.. شما نمیشناسی. پرتن. سر تکان داد. گفت: هفته دیگه منتظرم. هم در اینجا رو ببند هم در حیاط و.. لبخند زدم. سر تکان دادم و از خانه بیرون رفتم.
[پارت سی و هشتم] از خانه‌ی مهرداد بیرون رفتم. بعید نبود کسی را دنبالم بفرستد. مثل بیشتر وقت ها، مستقیم نرفتم خانه. چند ساعتی توی خیابان چرخیدم و بعد وارد یک پاساژ شدم و از در دیگرش رفتم بیرون. وقتی تقریبا خیالم راحت شد که کسی تعقیبم نمی‌کند، رفتم خانه. مهرداد زرنگ تر از این حرف ها بود. پرسیده بود کجا کار میکنم و شک نداشتم تا سر از کارم در نیاورد ول کن ماجرا نیست. میخواستم آخر هفته را بروم همانجایی که به مهرداد گفته بودم. اما دلم نمیخواست حتی یک ذره از موادی که از او گرفته بودم را بفروشم. با سرهنگ هماهنگ کردم. قرار شد چمد نفر را بفرستند تا مثلا مواد را از من بخرند. یک رمز هم گذاشتیم که هر کسی از طرف سرهنگ فرستاده شده بود، برای من قابل شناسایی باشد. پنجشنبه شب بود. هوا رو به خُنکی میرفت. سوییشرتم را روی تیشرت تنم کردم و از خانه بیرون رفتم. سه بسته از مواد را توی جیب سوییشرتم گذاشتم. اضطراب به جانم افتاده بود. از تفتیش شدن توسط پلیس میترسیدم! اگر جلویم را میگرفتند و ماجرا به شناسایی من می‌کشید، کار تمام بود. پیاده راه افتادم. پارک آن قدر ها شلوغ نبود اما میتوانستم در بین جمعیت کارم را انجام بدهم. پیرمردی بساط بلال ذغالی راه انداخته بود و مُدام داد میزد. دورش شلوغ بود و چند نوجوان کنارش ایستاده بودند. یک بلال خریدم و نشستم روی نیمکت همان حوالی. پایم را انداختم روی پا و شروع کردم به گاز زدن بلال. خیلی زمان نگذشت که یک نفر کنارم نشست. زیر چشمی نگاهش کردم. گفت: راه ابریشم از اینجا میگذره؟ از فرستاده های سرهنگ بود. اول قرار بود هیچ چیزی بین مان رد و بدل نشود اما سرهنگ گفته بود کار از محکم کاری عیب نمیکند. یک بسته از جیبم بیرون آوردم. پاکت پفک توی دستش را گرفت سمتم. بسته را انداختم تویش. اسکنال لوله شده را آرام برداشتم. چند دقیقه ای همانجا نشست و بعد رفت. بعد از رفتنش، یکی دیگر از آدم های سرهنگ هم آمد و بسته را تحویلش دادم. فقط یکی مانده بود توی جیبم. نمیدانستم سرهنگ چند نفر را می‌فرستد. اما بهتر بود بیشتر بمانم. باد از سمت راست می‌زد و دودِ زغال را می آورد سمتم. پارک شلوغ تر شده بود. به فوتبال بچه ها توی زمین کوچک رو به رویم نگاه میکردم که کسی نشست کنارم. نگاهم را با مکث از رو به رو گرفتم و نگاهش کردم. دستش را به بینی اش کشید و گفت: کار داری؟ گفتم: بله!؟ فین فین میکرد! گفت: میگم کار داری؟ کار ناب!؟ ناخوداگاه اخم کردم. قرار نبود به آدم های عادی چیزی بدهم. گفتم: پاشو برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.. روی نیمکت چرخید سمتم و گفت: لَنگم اگه داری انقد بده. و انگشت شصت و اشاره اش را چسباند به هم. نفس عمیق کشیدم. سعی میکردم روی خودم مسلط باشم. از موقعیتی که در آن بودم حالم بد شده بود. گفتم: گفتم پاشو برو تا یه کاری نکردم برات بد شه. سر تکان داد. دوباره بینی اش را کشید بالا و بلند شد. پایین را نگاه کردم. چشمم خورد به کتانی های زرد و مشکیِ براقش. مطمئن بودم آن ها را یک جا دیده ام. یک قدم برداشت و از نیمکت فاصله گرفت. هنوز خیره مانده بودم به کتانی هایش. چند متر جلو تر رفته بود که بلند گفتم: صبر کن!