eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱👆🏻❤
[پارت سی و ششم] بسته ها را که گرفتم، گذاشتمشان توی کمد دیواری و بعد از سه روز، پولی که میخواست را برایش بردم. دوباره ده بسته گرفتم و چند روز مهلت خواستم برای پرداخت پول. یک ماه به همین روال گذشت. مواد مخدری که از مهرداد میگرفتم را میگذاشتم توی کمد و در عوض، پولی که سرهنگ میفرستاد را میبردم برایش. در این میان، سعی میکردم روابطشان را زیر نظر بگیرم‌. هرچند مهرداد به قول معروف نم پس نمیداد و اجازه نمیداد کسی از کارش سر در بیاورد، اما من تمام اسامی و آدرس ها و شماره هایی که میشندیم را حفظ و یادداشت میکردم تا بعد ها از آن ها استفاده کنم. توی این چند وقت، جز مهرداد و پیمان، کسی را ندیده بودم. آن چیزی که از ظاهر پیدا بود این بود که مهرداد اعتیاد و وابستگی به مواد مخدر نداشت. اما چند از بوی مداوم دهانش میتوانستم اعتیادش به الکل را حدس بزنم. پیمان اما، این طور نبود. از ظاهرش همه چیز پیدا بود. بخاطر همین هم بود که بیشتر خانه بود و من ندیده بودم از خانه بیرون برود. بارِ آخر که برای گرفتن مواد و تحویل پول رفته بودم آنجا، مهرداد خانه نبود. وقتی پیمان رفته بود داخل، آرام پشت سرش رفته بودم. میخواستم فضای خانه را وارسی کنم. جالب این بود که در نگاه اول هیچ چیز مشکوکی دیده نمی‌شد. خیال میکردم با یک کارگاه تولید، یا حداقل بسته بندی مواد مخدر رو به رو میشوم، اما اینطور نبود. خانه یک اتاق و یک آشپزخانه داشت و یک سالن کوچک. در اتاق، از چهار چوب در آورده شده بود و هیچ نقطه‌ی مخفی نداشت. روی زمین پارچه های گلدار پهن بود و روی آن سبزی های مختلف خشک می‌شد. داشتم فضای اتاق را نگاه میکردم که پیمان از پله های کنار آشپزخانه که احتمالا به پشت بام وصل می‌شد آمد پایین. مرا که دید دادش در آمد که مهرداد اگر بفهمد من رفته ام تو پدرش را در می‌آورد. بسته های مواد را داده بود دستم و بیرونم کرده بود. حالا، ششمین باری بود که می‌خواستم بروم آنجا. تراول های‌ صد تومانی را تا کردم و گذاشتم توی یک کیسه‌ی پارچه ای که مهرداد داده بود و فرو کردم توی جیبم. از خانه بیرون رفتم‌. اوایل پائیز بود و اولین بارانِ مهر ماه داشت نم نم می‌بارید. ماشین گرفتم و رفتم تا نزدیکی های خانه‌ی مهرداد. باقی مسیر را پیاده رفتم. زنگ خانه را زدم و منتظر ایستادم. بر عکس همیشه که پیمان در را باز می‌کرد، در با صدای تیکی باز شد. آرام در را هُل دادم و رفتم تو. هیچ کسی توی حیاط نبود. گفتم: پیمان؟! مهرداد خان؟! کسی جواب نداد. دوباره گفتم: آقا مهرداد..؟! در خانه باز شد. نور مستقیم آفتاب میخورد توی چشمم و نمیتوانستم ببینم چه کسی در را باز کرده. اما صدای سنگینِ مهرداد را شنیدم: بیا تو. مکث کردم. همیشه توی حیاط می ایستادیم و حساب و کتاب میکردیم. دلم پیچ خورد. احساس خوبی نداشتم. دوباره صدایش را شنیدم، داد زد: بیا تو دیگه! پایم را از زمین جدا کردم و جلو رفتم. از دو تا پله ی کوتاه رفتم بالا و رسیدم جلوی در آهنی. شیشه ها دودی بود و داخل دیده نمی‌شد. در را باز کردم. پرده‌ی توری را کنار زدم. بوی الکل زد زیر بینی ام. مهرداد روی مبل نشسته بود. لبخند زدم و گفتم: سلام مهرداد خان. سرش را پایین و بالا کرد. گفتم: پول جنسا رو آوردم برات. گفت: بیا تو بشین. جلو رفتم و روی یکی از مبل های رنگ و رو رفته و قدیمی نشستم. تراول ها را از توی جیبم بیرون آوردم بیرون و گرفتم سمتش. خم شد روی میز و بطری را برداشت لیوانش را تا نصفه پر کرد. تکیه داد به مبل. لیوان را گرفت سمتم و گفت: میخوری؟! بزن! جواب دادم: معده مو میریزه به هم. حالی به حالیش میکنه. دمت گرم. نگاهش را با مکث از من گرفت و لیوان را سر کشید. انداختش روی مبل. همانطور که سرش دا تکیه داده بود به پشتی مبل نگاهم کرد و گفت: فضولی چی؟ فضولی حالی به حالیت نمیکنه؟!
[پارت سی و هفتم] تا این را گفت، فهمیدم پیمان باید همه چیز را برایش گفته باشد. ابرویم می‌پرید. با انگشت اشاره کشیدم رویش. گفتم: ینی چی مهرداد خان؟! تکیه اش را از مبل گرفت و آمد جلو. کاملا هوشیار بود. گفت: ینی اینکه چیکار داشتی اون هفته که اومدی تو خونه؟ چیو میجوریدی؟ تک خنده‌ای کردم و گفتم: آها.. اونو میگی! دیدم پیمان دیر کرد، گفتم بیام ببینم کجا گیر کرده باز! و خندیدم. نگاه خیره اش را که دیدم، خنده ام ناخوداگاه جمع شد. گفت: هنو ده ثانیه نگذشته بود که رفتی دنبالش. نگاهش کردم. پیمان ندیده بود که من کِی دنبالش رفته ام. اما مهرداد می‌دانست. فهمیدم باید از جای دیگری فهمیده باشد. نه از طریق پیمان. تقریبا مطمئن شدم خانه باید دوربین مخفی داشته باشد. فهمیده بودم مهرداد، همه چیز را جز به جز دیده. پس به جای تقلا برای پنهان کردن گفتم: اون چند باری که شما نبودی پدرمو دراورد تا بره و بیاد.. دیگه این سری پشتش رفتم تو.. میدانستم گفتن، بیشتر عصبی اش می‌کند. اما میخواستم بفهمانم چیزی برای پنهان کردن ندارم! دستم را کشیدم به پشت گردنم و گفتم: ولی خب از حق نگذریم نافُرم خورد تو پَرَم ها! من فک میکردم اون تو آشپزخونه ماشپزخونه باشه، به جای کریستال، نعنا جعفری خشک میکنین؟! جمله ام هنوز تمام نشده بود که با تمام وجود داد کشید: خفه! خفه! خفه! با پایش یک لگد به ساق پایم زد و ادامه داد: دفعه دیگه غلط میکنی از جایی که بهت گفتن یه قدم بری جلوتر، سگ فهم شدی؟ صورتش قرمز بود و رگ های شقیقه اش ورم کرده بودند. آب دهانش بخاطر کلماتی که با حرص گفته بود پاشیده بود روی صورتم. نمیدانستم باید چه کار کنم تا پرتم نکند بیرون! با بدبختی تا اینجا رسیده بودم و حالا اگر خراب میشد، میرسیدم خانه ‌ی اول، آن هم با مهره‌ها و سناریو‌های سوخته. با صدایی که سعی داشتم لرزشش طبیعی باشد گفتم: آقا من غلط کردم.. غلط بکنم کاری ک شما رو شاکی کنه انجام بدم.. شما این مدت از من بدی دیدی؟ یه خبطی بود شما بگذر.. پره های بینی اش باز و بسته می‌شد. نمیدانستم به چه چیزی فکر میکند و هر واکنشی ممکن بود نشان بدهد. اما، این را فهمیده بودم که چیز های مهمی توی خانه هستند که مهرداد را اینطور بهم ریخته بود. هر طور که بود، باید بیشتر از این‌ها اعتمادش را جلب میکردم. سکوتش را که دیدم گفتم: ما خاکیم بخدا.. چشم امیدم فقط به شماس این بیرون.. از لای دندان هایش غرید: فروختی همه رو؟ و با سر به تراول های توی دستم که حالا از عرق خیس شده بودند اشاره کرد. گفتم: اره همه رو! و دوباره بی قید خندیدم! نگاهش را از من بر نمیداشت. انگار یک اسکن آورده بود و میخواست دانه دانه سلول هایم را مو شکافی کند. میدانستم به این راحتی ها ول کن نیست. اما گفت: دفعه اول و اخرت بود.. هرجا بِت گفتم میری هرجا نگفتم نمیری.. تند گفتم: خیال راحت باش .. رو جُفت چشام! خم شد و بطری شیشه‌ای را از روی میز برداشت. دوباره خودش را رها کرد روی مبل. با دست، شُل به آشپزخانه اشاره کرد و گفت: سهمت رو اُپنه.. سر تکان دادم و گفتم: نوکرم! بلند شدم و بسته های سفید کوچک را که چسبیده بودند به هم، از جایی که گفته بود برداشتم. دوباره تشکر کردم. بطری را چسبانده بود به لبش و سیبک گلویش هی بالا و پایین می‌شد. به سمت در رفتم. دست بردم پرده را کنار بزنم که گفت: صبر کن.. کجا آبشون میکنی؟ برگشتن سمتش.. لبم را تر کردم و گفتم: راستش اکثرا مشترین.. ینی مشتریِ بند بودن، حالام ک اومدن بیرون از خودم کار میگیرن.. یه سریاشم که میمونه واسه اینکه خوش قول باشم تو خیابون آب میکنم.. مستحق کم نیس! پرسید: کدوم خیابون؟ کجا؟ به اینجایش فکر نکرده بودم. مطمئن بودم بیخودی این را نمی‌پرسد. باید جایی را می‌گفتم که هیچ آشنایی آن‌جا نداشته باشد. توی ذهنم محله ها را بالا و پایین کردم. چند ثانیه بیشتر میگذشت شکش حتمی می‌شد. گفتم: پشت کتابخونه شاهی، بوستان آذر.. شما نمیشناسی. پرتن. سر تکان داد. گفت: هفته دیگه منتظرم. هم در اینجا رو ببند هم در حیاط و.. لبخند زدم. سر تکان دادم و از خانه بیرون رفتم.
[پارت سی و هشتم] از خانه‌ی مهرداد بیرون رفتم. بعید نبود کسی را دنبالم بفرستد. مثل بیشتر وقت ها، مستقیم نرفتم خانه. چند ساعتی توی خیابان چرخیدم و بعد وارد یک پاساژ شدم و از در دیگرش رفتم بیرون. وقتی تقریبا خیالم راحت شد که کسی تعقیبم نمی‌کند، رفتم خانه. مهرداد زرنگ تر از این حرف ها بود. پرسیده بود کجا کار میکنم و شک نداشتم تا سر از کارم در نیاورد ول کن ماجرا نیست. میخواستم آخر هفته را بروم همانجایی که به مهرداد گفته بودم. اما دلم نمیخواست حتی یک ذره از موادی که از او گرفته بودم را بفروشم. با سرهنگ هماهنگ کردم. قرار شد چمد نفر را بفرستند تا مثلا مواد را از من بخرند. یک رمز هم گذاشتیم که هر کسی از طرف سرهنگ فرستاده شده بود، برای من قابل شناسایی باشد. پنجشنبه شب بود. هوا رو به خُنکی میرفت. سوییشرتم را روی تیشرت تنم کردم و از خانه بیرون رفتم. سه بسته از مواد را توی جیب سوییشرتم گذاشتم. اضطراب به جانم افتاده بود. از تفتیش شدن توسط پلیس میترسیدم! اگر جلویم را میگرفتند و ماجرا به شناسایی من می‌کشید، کار تمام بود. پیاده راه افتادم. پارک آن قدر ها شلوغ نبود اما میتوانستم در بین جمعیت کارم را انجام بدهم. پیرمردی بساط بلال ذغالی راه انداخته بود و مُدام داد میزد. دورش شلوغ بود و چند نوجوان کنارش ایستاده بودند. یک بلال خریدم و نشستم روی نیمکت همان حوالی. پایم را انداختم روی پا و شروع کردم به گاز زدن بلال. خیلی زمان نگذشت که یک نفر کنارم نشست. زیر چشمی نگاهش کردم. گفت: راه ابریشم از اینجا میگذره؟ از فرستاده های سرهنگ بود. اول قرار بود هیچ چیزی بین مان رد و بدل نشود اما سرهنگ گفته بود کار از محکم کاری عیب نمیکند. یک بسته از جیبم بیرون آوردم. پاکت پفک توی دستش را گرفت سمتم. بسته را انداختم تویش. اسکنال لوله شده را آرام برداشتم. چند دقیقه ای همانجا نشست و بعد رفت. بعد از رفتنش، یکی دیگر از آدم های سرهنگ هم آمد و بسته را تحویلش دادم. فقط یکی مانده بود توی جیبم. نمیدانستم سرهنگ چند نفر را می‌فرستد. اما بهتر بود بیشتر بمانم. باد از سمت راست می‌زد و دودِ زغال را می آورد سمتم. پارک شلوغ تر شده بود. به فوتبال بچه ها توی زمین کوچک رو به رویم نگاه میکردم که کسی نشست کنارم. نگاهم را با مکث از رو به رو گرفتم و نگاهش کردم. دستش را به بینی اش کشید و گفت: کار داری؟ گفتم: بله!؟ فین فین میکرد! گفت: میگم کار داری؟ کار ناب!؟ ناخوداگاه اخم کردم. قرار نبود به آدم های عادی چیزی بدهم. گفتم: پاشو برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.. روی نیمکت چرخید سمتم و گفت: لَنگم اگه داری انقد بده. و انگشت شصت و اشاره اش را چسباند به هم. نفس عمیق کشیدم. سعی میکردم روی خودم مسلط باشم. از موقعیتی که در آن بودم حالم بد شده بود. گفتم: گفتم پاشو برو تا یه کاری نکردم برات بد شه. سر تکان داد. دوباره بینی اش را کشید بالا و بلند شد. پایین را نگاه کردم. چشمم خورد به کتانی های زرد و مشکیِ براقش. مطمئن بودم آن ها را یک جا دیده ام. یک قدم برداشت و از نیمکت فاصله گرفت. هنوز خیره مانده بودم به کتانی هایش. چند متر جلو تر رفته بود که بلند گفتم: صبر کن!
133.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مودِ کاوه وقتی ازش میپرسن چرا مواد فروش شدی؟
سلام بعد از سه روز🥲❤️
بریم واسه ادامه پارت ها؟!
[پارت سی و نهم] گفت: چی میگی؟! از روی نیمکت بلند شدم. رفتم کنارش و دستم را گذاشتم پشت کمرش و وادارش کردم به راه رفتن. آرام گفتم: چقد خرج میکنی؟ جواب داد: تو که گفتی نداری! از جلوی بلال فروش رد شدیم. گفتم: واسه گدا ندارم. خوب خرج کنی یه چیزایی ته جیبم پیدا میشه. ایستاد. گفت: آیسِ لول بالا میخوام. چقد داری؟ گفتم: پنج تا دارم.. یه تومن. میخوای؟ اطرافش را نگاه کرد. دست به کمر رد و گفت: نچایی یه وقت. کمت نشه!؟ گفتم: برو بابا. گفتم به گدا چیزی نمیفروشم.. و خواستم از کنارش رد شوم. مچ دستم را گرفت گفت: خیلِه خب.. بده همونو. نشستم و مشغول بستن بند کفشم شدم. گفتم: مایه رو بزار تو کلاه لباسم. پول را گذاشت همانجا. بلند شدم و بسته را از جیبم در آوردم. دستم را به حالت دست دادن بردم جلو و بسته را دادم به او. دست هایم را گذاشتم توی جیبم و از او جدا شدم. آرام پارک را دور زدم. باید بیشتر دقت می‌کردم. مهرداد انگار کمر بسته بود تا مشتم را باز کند. مطمئن بودم خودش او را فرستاده. کفش هایی که پوشیده بود را قبلا یک بار پشت در خانه‌ی مهرداد دیده بودم. اما اینکه چند روز یک نفر را گذاشته بود تا این پارک را تحت نظر داشته باشد، فقط برای امتحان کردن من، خیلی عجیب بود. این نشان میداد مهرداد، یا هر کس دیگری که توی این پرونده است چقدر دقیق است! یکی دو ساعتی همانجا پرسه زدم و بعد از رفتن به چند جای دیگر برای رد گم کنی، رفتم خانه. ساعت از یک شب گذشته بود. ساق پاهایم ذوق ذوق می‌کرد. دوش گرفتم و بعد نفهمیدم چه طور خوابم برد. روز ها پشت هم به همین روال می‌گذشتند. مامان زنگ میزد و دلتنگی میکرد اما تا پرونده در جریان بود، نمیتوانستم نزدیکشان شوم. مهرداد که احتمال میدادم مهره ی دسته چندمِ این پرونده باشد، مثل عنکبوت تار تنیده بود دورم. همه چیز باید حساب شده پیش میرفت. روز ها جلو میرفت و کم کم، بیشتر خودم را به مهرداد نشان می‌دادم. از فروش بیشتر جنس ها گرفته تا یکی دوباری که برای تحویل بار های سنگین داوطلب شدم. بار های سنگین و پر ریسک مهرداد گیر کرده بود و هیچ کس از ترس حکمی که برای بار ها میخورد جرات نمیکرد برود سر قرار. مبلغ بالایی را پیشنهاد دادم و برای گرفتن بار ها جلو رفتم. و همین، من را به او نزدیک تر کرده بود. مهرداد محض رضای خدا موش نمیگرفت. من را یک نیروی تیز دیده بود که میتوانست کار های بیشتری از او بکِشد. پس حصارِ دورش را کوتاه و کوتاه تر کرد، اما کامل برش نداشت! طی یکی دو ماه بعدی، اطلاعات بیشتری از مهرداد و گروهش به دست آوردم. فهمیدم هیچ کسی جز یک زن پنجاه ساله توی آن خانه زندگی نمی‌کند و آنجا فقط یک پوشش برای فروش مواد است. مهرداد آن خانه را رایگان در اختیار زن گذاشته، اما به شرطی که از صبح تا شب خانه نباشد فقط شب ها برگردد. چند باری هم برای تفریح با آن ها به باغ های اطراف تهران رفته بودم. سعی کرده بودم آدرس و اسامی مرتبط با باغ ها را به خاطر بسپارم. اما هر چه که بود، نتوانسته بود من را به چیز هایی که میخواستم برساند. من باید بیشتر نزدیک میشدم. جمع آوری اطلاعات، در زمان های کوتاهی که کنارشان بودم، عملا ممکن نبود! بخاطر همین، کم کم شروع کردم به بد قولی در فروش جنس ها. پرداخت های هفتگی ام شده بود دو هفته یک بار. چند باری هم از مهرداد خواهش کرده بودم تا پول جنس ها را از من نگیرد و بزند به حساب! مهرداد ممکن نبود من را از دست بدهد، اما امیدوار بودم، با این کار ها، بخواهد دلیل آن ها را بداند و به این طریق بتوانم خودم را بیشتر به آن ها نزدیک کنم.
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرق می‌کنه کی رئیس جمهور باشه🤝🏻 |هَم‌وطن|
|هم‌وطن|
فرق می‌کنه کی رئیس جمهور باشه🤝🏻 |هَم‌وطن|
وسطِ رمان خوندن مزاحمتون شدم😁 اینو برای دو، سه نفر بفرستید، خون به مغزمون برسه فراموشی نگیریم🦦