[پارت سی و هفتم]
تا این را گفت، فهمیدم پیمان باید همه چیز را برایش گفته باشد. ابرویم میپرید. با انگشت اشاره کشیدم رویش. گفتم: ینی چی مهرداد خان؟!
تکیه اش را از مبل گرفت و آمد جلو. کاملا هوشیار بود. گفت: ینی اینکه چیکار داشتی اون هفته که اومدی تو خونه؟ چیو میجوریدی؟
تک خندهای کردم و گفتم: آها.. اونو میگی! دیدم پیمان دیر کرد، گفتم بیام ببینم کجا گیر کرده باز! و خندیدم.
نگاه خیره اش را که دیدم، خنده ام ناخوداگاه جمع شد.
گفت: هنو ده ثانیه نگذشته بود که رفتی دنبالش.
نگاهش کردم. پیمان ندیده بود که من کِی دنبالش رفته ام. اما مهرداد میدانست. فهمیدم باید از جای دیگری فهمیده باشد. نه از طریق پیمان. تقریبا مطمئن شدم خانه باید دوربین مخفی داشته باشد. فهمیده بودم مهرداد، همه چیز را جز به جز دیده.
پس به جای تقلا برای پنهان کردن گفتم: اون چند باری که شما نبودی پدرمو دراورد تا بره و بیاد.. دیگه این سری پشتش رفتم تو..
میدانستم گفتن، بیشتر عصبی اش میکند. اما میخواستم بفهمانم چیزی برای پنهان کردن ندارم! دستم را کشیدم به پشت گردنم و گفتم: ولی خب از حق نگذریم نافُرم خورد تو پَرَم ها! من فک میکردم اون تو آشپزخونه ماشپزخونه باشه، به جای کریستال، نعنا جعفری خشک میکنین؟!
جمله ام هنوز تمام نشده بود که با تمام وجود داد کشید: خفه! خفه! خفه!
با پایش یک لگد به ساق پایم زد و ادامه داد: دفعه دیگه غلط میکنی از جایی که بهت گفتن یه قدم بری جلوتر، سگ فهم شدی؟
صورتش قرمز بود و رگ های شقیقه اش ورم کرده بودند. آب دهانش بخاطر کلماتی که با حرص گفته بود پاشیده بود روی صورتم.
نمیدانستم باید چه کار کنم تا پرتم نکند بیرون! با بدبختی تا اینجا رسیده بودم و حالا اگر خراب میشد، میرسیدم خانه ی اول، آن هم با مهرهها و سناریوهای سوخته.
با صدایی که سعی داشتم لرزشش طبیعی باشد گفتم: آقا من غلط کردم.. غلط بکنم کاری ک شما رو شاکی کنه انجام بدم.. شما این مدت از من بدی دیدی؟ یه خبطی بود شما بگذر..
پره های بینی اش باز و بسته میشد. نمیدانستم به چه چیزی فکر میکند و هر واکنشی ممکن بود نشان بدهد. اما، این را فهمیده بودم که چیز های مهمی توی خانه هستند که مهرداد را اینطور بهم ریخته بود. هر طور که بود، باید بیشتر از اینها اعتمادش را جلب میکردم.
سکوتش را که دیدم گفتم: ما خاکیم بخدا.. چشم امیدم فقط به شماس این بیرون..
از لای دندان هایش غرید: فروختی همه رو؟ و با سر به تراول های توی دستم که حالا از عرق خیس شده بودند اشاره کرد.
گفتم: اره همه رو! و دوباره بی قید خندیدم!
نگاهش را از من بر نمیداشت. انگار یک اسکن آورده بود و میخواست دانه دانه سلول هایم را مو شکافی کند. میدانستم به این راحتی ها ول کن نیست. اما گفت: دفعه اول و اخرت بود.. هرجا بِت گفتم میری هرجا نگفتم نمیری..
تند گفتم: خیال راحت باش .. رو جُفت چشام!
خم شد و بطری شیشهای را از روی میز برداشت. دوباره خودش را رها کرد روی مبل.
با دست، شُل به آشپزخانه اشاره کرد و گفت: سهمت رو اُپنه..
سر تکان دادم و گفتم: نوکرم!
بلند شدم و بسته های سفید کوچک را که چسبیده بودند به هم، از جایی که گفته بود برداشتم.
دوباره تشکر کردم. بطری را چسبانده بود به لبش و سیبک گلویش هی بالا و پایین میشد.
به سمت در رفتم. دست بردم پرده را کنار بزنم که گفت: صبر کن.. کجا آبشون میکنی؟
برگشتن سمتش.. لبم را تر کردم و گفتم: راستش اکثرا مشترین.. ینی مشتریِ بند بودن، حالام ک اومدن بیرون از خودم کار میگیرن.. یه سریاشم که میمونه واسه اینکه خوش قول باشم تو خیابون آب میکنم.. مستحق کم نیس!
پرسید: کدوم خیابون؟ کجا؟
به اینجایش فکر نکرده بودم. مطمئن بودم بیخودی این را نمیپرسد. باید جایی را میگفتم که هیچ آشنایی آنجا نداشته باشد. توی ذهنم محله ها را بالا و پایین کردم. چند ثانیه بیشتر میگذشت شکش حتمی میشد. گفتم: پشت کتابخونه شاهی، بوستان آذر.. شما نمیشناسی. پرتن.
سر تکان داد. گفت: هفته دیگه منتظرم. هم در اینجا رو ببند هم در حیاط و..
لبخند زدم. سر تکان دادم و از خانه بیرون رفتم.
[پارت سی و هشتم]
از خانهی مهرداد بیرون رفتم. بعید نبود کسی را دنبالم بفرستد. مثل بیشتر وقت ها، مستقیم نرفتم خانه. چند ساعتی توی خیابان چرخیدم و بعد وارد یک پاساژ شدم و از در دیگرش رفتم بیرون. وقتی تقریبا خیالم راحت شد که کسی تعقیبم نمیکند، رفتم خانه.
مهرداد زرنگ تر از این حرف ها بود. پرسیده بود کجا کار میکنم و شک نداشتم تا سر از کارم در نیاورد ول کن ماجرا نیست.
میخواستم آخر هفته را بروم همانجایی که به مهرداد گفته بودم. اما دلم نمیخواست حتی یک ذره از موادی که از او گرفته بودم را بفروشم.
با سرهنگ هماهنگ کردم. قرار شد چمد نفر را بفرستند تا مثلا مواد را از من بخرند. یک رمز هم گذاشتیم که هر کسی از طرف سرهنگ فرستاده شده بود، برای من قابل شناسایی باشد.
پنجشنبه شب بود. هوا رو به خُنکی میرفت. سوییشرتم را روی تیشرت تنم کردم و از خانه بیرون رفتم. سه بسته از مواد را توی جیب سوییشرتم گذاشتم.
اضطراب به جانم افتاده بود. از تفتیش شدن توسط پلیس میترسیدم! اگر جلویم را میگرفتند و ماجرا به شناسایی من میکشید، کار تمام بود.
پیاده راه افتادم. پارک آن قدر ها شلوغ نبود اما میتوانستم در بین جمعیت کارم را انجام بدهم.
پیرمردی بساط بلال ذغالی راه انداخته بود و مُدام داد میزد. دورش شلوغ بود و چند نوجوان کنارش ایستاده بودند. یک بلال خریدم و نشستم روی نیمکت همان حوالی. پایم را انداختم روی پا و شروع کردم به گاز زدن بلال. خیلی زمان نگذشت که یک نفر کنارم نشست. زیر چشمی نگاهش کردم. گفت: راه ابریشم از اینجا میگذره؟ از فرستاده های سرهنگ بود.
اول قرار بود هیچ چیزی بین مان رد و بدل نشود اما سرهنگ گفته بود کار از محکم کاری عیب نمیکند.
یک بسته از جیبم بیرون آوردم. پاکت پفک توی دستش را گرفت سمتم. بسته را انداختم تویش. اسکنال لوله شده را آرام برداشتم.
چند دقیقه ای همانجا نشست و بعد رفت.
بعد از رفتنش، یکی دیگر از آدم های سرهنگ هم آمد و بسته را تحویلش دادم. فقط یکی مانده بود توی جیبم. نمیدانستم سرهنگ چند نفر را میفرستد. اما بهتر بود بیشتر بمانم.
باد از سمت راست میزد و دودِ زغال را می آورد سمتم.
پارک شلوغ تر شده بود. به فوتبال بچه ها توی زمین کوچک رو به رویم نگاه میکردم که کسی نشست کنارم.
نگاهم را با مکث از رو به رو گرفتم و نگاهش کردم.
دستش را به بینی اش کشید و گفت: کار داری؟
گفتم: بله!؟
فین فین میکرد! گفت: میگم کار داری؟ کار ناب!؟
ناخوداگاه اخم کردم. قرار نبود به آدم های عادی چیزی بدهم. گفتم: پاشو برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه..
روی نیمکت چرخید سمتم و گفت: لَنگم اگه داری انقد بده. و انگشت شصت و اشاره اش را چسباند به هم.
نفس عمیق کشیدم. سعی میکردم روی خودم مسلط باشم. از موقعیتی که در آن بودم حالم بد شده بود. گفتم: گفتم پاشو برو تا یه کاری نکردم برات بد شه.
سر تکان داد. دوباره بینی اش را کشید بالا و بلند شد. پایین را نگاه کردم. چشمم خورد به کتانی های زرد و مشکیِ براقش. مطمئن بودم آن ها را یک جا دیده ام. یک قدم برداشت و از نیمکت فاصله گرفت. هنوز خیره مانده بودم به کتانی هایش.
چند متر جلو تر رفته بود که بلند گفتم: صبر کن!
133.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مودِ کاوه وقتی ازش میپرسن چرا مواد فروش شدی؟
[پارت سی و نهم]
گفت: چی میگی؟!
از روی نیمکت بلند شدم. رفتم کنارش و دستم را گذاشتم پشت کمرش و وادارش کردم به راه رفتن. آرام گفتم: چقد خرج میکنی؟
جواب داد: تو که گفتی نداری!
از جلوی بلال فروش رد شدیم. گفتم: واسه گدا ندارم. خوب خرج کنی یه چیزایی ته جیبم پیدا میشه.
ایستاد. گفت: آیسِ لول بالا میخوام. چقد داری؟
گفتم: پنج تا دارم.. یه تومن. میخوای؟
اطرافش را نگاه کرد. دست به کمر رد و گفت: نچایی یه وقت. کمت نشه!؟
گفتم: برو بابا. گفتم به گدا چیزی نمیفروشم..
و خواستم از کنارش رد شوم. مچ دستم را گرفت گفت: خیلِه خب.. بده همونو.
نشستم و مشغول بستن بند کفشم شدم. گفتم: مایه رو بزار تو کلاه لباسم.
پول را گذاشت همانجا. بلند شدم و بسته را از جیبم در آوردم. دستم را به حالت دست دادن بردم جلو و بسته را دادم به او.
دست هایم را گذاشتم توی جیبم و از او جدا شدم. آرام پارک را دور زدم. باید بیشتر دقت میکردم. مهرداد انگار کمر بسته بود تا مشتم را باز کند. مطمئن بودم خودش او را فرستاده. کفش هایی که پوشیده بود را قبلا یک بار پشت در خانهی مهرداد دیده بودم. اما اینکه چند روز یک نفر را گذاشته بود تا این پارک را تحت نظر داشته باشد، فقط برای امتحان کردن من، خیلی عجیب بود. این نشان میداد مهرداد، یا هر کس دیگری که توی این پرونده است چقدر دقیق است!
یکی دو ساعتی همانجا پرسه زدم و بعد از رفتن به چند جای دیگر برای رد گم کنی، رفتم خانه.
ساعت از یک شب گذشته بود. ساق پاهایم ذوق ذوق میکرد. دوش گرفتم و بعد نفهمیدم چه طور خوابم برد.
روز ها پشت هم به همین روال میگذشتند. مامان زنگ میزد و دلتنگی میکرد اما تا پرونده در جریان بود، نمیتوانستم نزدیکشان شوم. مهرداد که احتمال میدادم مهره ی دسته چندمِ این پرونده باشد، مثل عنکبوت تار تنیده بود دورم. همه چیز باید حساب شده پیش میرفت.
روز ها جلو میرفت و کم کم، بیشتر خودم را به مهرداد نشان میدادم.
از فروش بیشتر جنس ها گرفته تا یکی دوباری که برای تحویل بار های سنگین داوطلب شدم.
بار های سنگین و پر ریسک مهرداد گیر کرده بود و هیچ کس از ترس حکمی که برای بار ها میخورد جرات نمیکرد برود سر قرار. مبلغ بالایی را پیشنهاد دادم و برای گرفتن بار ها جلو رفتم. و همین، من را به او نزدیک تر کرده بود. مهرداد محض رضای خدا موش نمیگرفت. من را یک نیروی تیز دیده بود که میتوانست کار های بیشتری از او بکِشد. پس حصارِ دورش را کوتاه و کوتاه تر کرد، اما کامل برش نداشت!
طی یکی دو ماه بعدی، اطلاعات بیشتری از مهرداد و گروهش به دست آوردم. فهمیدم هیچ کسی جز یک زن پنجاه ساله توی آن خانه زندگی نمیکند و آنجا فقط یک پوشش برای فروش مواد است. مهرداد آن خانه را رایگان در اختیار زن گذاشته، اما به شرطی که از صبح تا شب خانه نباشد فقط شب ها برگردد.
چند باری هم برای تفریح با آن ها به باغ های اطراف تهران رفته بودم. سعی کرده بودم آدرس و اسامی مرتبط با باغ ها را به خاطر بسپارم.
اما هر چه که بود، نتوانسته بود من را به چیز هایی که میخواستم برساند. من باید بیشتر نزدیک میشدم. جمع آوری اطلاعات، در زمان های کوتاهی که کنارشان بودم، عملا ممکن نبود!
بخاطر همین، کم کم شروع کردم به بد قولی در فروش جنس ها. پرداخت های هفتگی ام شده بود دو هفته یک بار. چند باری هم از مهرداد خواهش کرده بودم تا پول جنس ها را از من نگیرد و بزند به حساب!
مهرداد ممکن نبود من را از دست بدهد، اما امیدوار بودم، با این کار ها، بخواهد دلیل آن ها را بداند و به این طریق بتوانم خودم را بیشتر به آن ها نزدیک کنم.
|هموطن|
فرق میکنه کی رئیس جمهور باشه🤝🏻 |هَموطن|
وسطِ رمان خوندن مزاحمتون شدم😁
اینو برای دو، سه نفر بفرستید،
خون به مغزمون برسه فراموشی نگیریم🦦
[پارت چهلم]
از غروب گذشته بود. به دعوت مهرداد به یکی از باغ های اطراف تهران میرفتم. گفته بود میخواهد دور هم باشیم اما من میدانستم سلامش بی طمع نیست! مطمئن بودم میخواهد یک کاری بسپرد به من، اما هر چه که بود، من انشب باید چیزی که میخواستم را میگفتم.
رسیدم به باغ. مهرداد بود و پیمان و دو سه نفر دیگر که نمیشناختمشان.
از وقتی برای رها کردن بارِ گیر افتاده داوطلب شده بودم، رفتار مهرداد تغییر کرده بود!
نشسته بودم کنار آتشی که پیمان درست کرده بود. در این مدت فهمیده بودم وقتی میترسد و اضطراب میگیرد، لکنتش بدتر میشود. در باقی اوقات میتوانست بهتر صحبت کند.
با تکه چوب بلندی هیزم های آتش را زیر و رو میکرد. رو به من گفت: چ..چرا ساکتی؟
به نشانهی اینکه چیزی نیست، سر بالا انداختم.
مهرداد که تکیه اش را داده بود به درخت و سیگار میکشید آمد سمت ما. ته مانده ی سیگارش را انداخت زمین و له کرد و گفت: راس میگه. چند وقته تو لاکی! جنسا رو میپیچونی پولاشم رِ دِ دِ! و بعد دوتا دستش را زد به هم!
حالت دلخور گرفتم و گفتم: اونا رو که حرف زدیم آقا مهرداد.. گفتم میارم! بد جور تو گِلم!
آمد جلو. با پا به کفشِ پیمان زد و گفت: پاشو ببینم.
و روی چهار پایه اش نشست. رو به من گفت: عینهو شیشه شیر بچه قطره قطره قطره قطره. جون بکن بگو چه گِلی به سرت شده دیگه!
گفتم: پول لازمم. بدجور پول لازمم..
چشم هایش توی تاریک و روشن برق زد. نگذاشت ادامهی حرفم را بگویم. گفت: اتفاقا پیشنهاد دارم برات شیرین عسل! اگه باشی، خوب پولی برات داره!
بدون آنکه آثار خوشحالی در چهره ام بوجود بیاید گفتم: اگه از پسش بر بیام هرچی باشه نوکرم.
لبخندِ دندان نمایش را جمع کرد. نگاهش را به اطراف چرخواند. پرسید: حالا.. حالا چقدی پول میخوای؟! اصن برا چی میخوای؟!
گفتم: لنگِ جام! یکی دو روز بیشتر جا ندارم.
فکری شد. اخم ریزی کرد و گفت: کجا بودی این مدت و ؟
نفس عمیقی کشیدم. پیمان ایستاده بود بالا سر مهرداد و با همان چوب توی دستش، سنگهای زمین را جا به جا میکرد.
گفتم: پسر عموم سرایدار بود یه جا. یه ماه از قرار دادش مونده بود من رفتم جاش.. یکی دو روز دیگه باید جمع شم برم!
به جلو متمایل شد. به قول علی شاخک هایش فعال شده بود! گفت: سرایدار کجا؟ چرا سپرد به تو؟! خودت کسی رو نداری بمونی پیشش؟!
خنده ام گرفته بود. حتی تظاهر به عادی بودن شرایط نمیکرد. تا بوی خطر به مشامش میخورد، تبدیل به یک بازجو میشد!
گفتم: سرایدار یه گاراژ.. سمت همون راه آهن. الانم رفته اونور آب. کسی و تهران ندارم. همه شمالن.
سریع گفت: ها.. آره.. یه بار گفته بودی مادرت شماله!
سر تکان دادم.
پیمان خم شد و چیزی به او گفت. صدای آهنگ که از آن طرف باغ بلند بود نگذاشت صدایش را بشنوم. مهرداد اما در جواب گفت: تو باز عینِ جَسَد پریدی وسط؟ گمشو اونور!
بعد رو به من گفت: صد بار بهش گفتم فوضولی نکن تو کارم.
و سیگارش را از جیبش دراورد و با شعله های آتش روشن کرد.
کام عمیقی گرفت. چند ثانیه خیره شد به شعله های آتش و گفت :اَلبَت بدم نمیگه توله سگ. ولی فک نکنم راستِ کارِ تو باشه!
گفتم: چی میگه؟!
دود سیگار را مستقیم فرستاد توی صورتم. گفت: میگه بری پنج دریِ پرویز کبابی!
اسم پرویز را چند باری از زبان مهرداد شنیده بودم، وقتی با موبایل حرف میزد. اما چیز بیشتری از او نمیدانستم.
گفتم: خب.. خب کجاس اینجا!؟ چرا میگی راست کارم نیس؟!
جواب داد: تو مثِ خودمی. خندهی مشمئز کننده ای کرد و ادامه داد: از این آت و آشغالا نمیزنی.. از قیافهت معلومه تَه تهش یه "تونی" زدی به بدن!
لبم را از تو گاز گرفتم. همین آت و آشغال ها را هر روز پخش میکرد بین مردم.
سکوت کردم که گفت: پیمان اونجا زندگی میکنه. یه خونه قدیمیه! به فوت بنده! از نظر من بری جلو مامور بگی ۵۰ گرم شیشه تو جیبمه، بگیرتت بندازتت اون تو، شیش هیچ شرف داره تا بری اونجا!
و دوباره خندید!
قلاب را انداخته بودم تا به خودِ مهرداد گیر کند. میخواستم خودش پیشنهادی بدهد تا به خودش نزدیک تر بشوم. اما همین هم از هیچ بهتر بود!
سر تکان دادم و افکارم را بلند گفتم: از هیچی بهتر نیس؟ تا جمع و جور کنم خودمو، یه جا بگیرم طول میکشه..
سر تکان داد.
گفت: باید بری پیش پرویز کبابی.. پیمان بهش بگه رات میده! ولی من بازم میگم، اونجا در حد تو نی. سگ دونیه!
از سر ناچاری سر تکان دادم. بلند پیمان را صدا زد. بعد نگاهم کرد و گفت: حالا بریم سر اصل مطلب!
و از آزاد کردنِ بسته هایی که برایش من را تا اینجا کشیده بود گفت.