اومدم بخوابم ولی یه صدایی تو مغزمه که هی میگه "مَستِ نجفففف"
از علائم قفلی زدن رو این مولودی😁🚶♀️
پارت پنجاه و پنجم:
[فرشید]
تو اون یه هفته اي که ویلاي مقدم بودم، اطلاعات زیادي به دست آورده بودم. اطلاعاتِ زیادي که خیلی میتونست به دردمون بخوره.
با توجه به اعتماد نسبیاي که بهم پیدا کرده بود، تونسته بودم به یه بخش هایی از اتاق و وسایل شخصیش دست پیدا کنم. وقت انتقال اطلاعات بود. هم چیزایی که توي ذهنم سپرده بودم رو باید منتقل میکردم، هم اطلاعاتی رو که تو فلش هاي مقدم بود.
از طریق پیام هاي رمزدار به آقا محمد فهمونده بودم که نیاز به اینترنت امن دارم.
طبق وعده هاشون، تو این یکی دو روز باید برام وصل میکردن.
شب بود. تو سالنِ بزرگِ طبقه ي اول با مقدم نشسته بودیم و راجع به واردات دارو صحبت میکردیم. از کمبودهاي بازار ایران میگفت و دنبال یه راهی بود بتونه تمام کسريِ بازار رو فقط از شرکت خودش تامین کنه.
سیامک و دو نفر دیگه که برام آشنا نبودن داشتن گوشه ي سالن بیلیارد بازي میکردن.
بین صحبت هامون بودیم که یکی از نگهبان ها دستپاچه وارد شد.
مستقیم سمتِ ما اومد.
گربه ي خاکستريِ پشمالویی که تا اون موقع به پاي مقدم چسبیده بود، ازش ترسید و کنار رفت!
مقدم با عصبانیت گفت: چه طرز اومدن داخله احمق؟ دیوید رو ترسوندي!
نگهبان در حالیکه نگاهش بین من و مقدم در گردش بود گفت: آقا مسئله اي پیش اومده.
مقدم گفت: بگو خودیه.
عینک دور مشکیمو رو چشمم جا به جا کردم و گفتم: من برم اگر مشکلی هست؟!
و خواستم بلند شم که گفت: بشین ژاوین. مشکلی نیست.
نگهبان این پا و اون پا میکرد. در نهایت گفت: آقا.. تهِ باغ یکیو گرفتیم.
مقدم اخم کرد! به جلو متمایل شد و گفت: یکیو گرفتین؟!؟ یعنی چی یکیو گرفتین؟!
نگهبان گفت: آقا یکی وارد باغ شده. نمیدونیم کیه. اما فکر میکنم از آدماي سیمرغ باشه. همچین اتو کشیده طوره. به همونا میخوره!
مقدم بلند شد و با صداي بلند سیامکو صدا زد.
سیامک از جمعشون فاصله گرفت و سریع خودشو به ما رسوند و گفت: جانم آقا چی شده؟!
مقدم با سر به نگهبان اشاره کرد و اون هم همه چیو دوباره تکرار کرد. سیامک دستی به موهاش کشید و گفت: عوضیا! فکر کردن الکیه! آقا بذارین من برم جنازه ي اینو براشون بفرستم حالیشون بشه با کیا طرفن. فکر کردن اینجا کجاست؟؟ براي ما جاسوس میفرستن؟
و خواست سمت درِ خروجی بره که مقدم گفت: وایسا سیا. عجله نکن. از کجا مطمئنی کارِ سیمرغه؟! بچه ها فقط حدس زدن از آدماي اون باشه.
سیامک گفت: از آدماي خودشه آقا. وگرنه کی جرأت داره پاشو نزدیکِ ویلاي شما بذاره؟ چه برسه به اینکه بیاد داخل.
مقدم سري تکون داد و گفت: چیزي تو جیباش نبود؟ گوشیش کو؟
نگهبان گفت: آقا هیچی همراهش نبود. کنارشم چیزي نیفتاده بود. قربان بیرون ویلا رو هم بازرسی کردیم خبري نبود.
مقدم تو فکر رفت. چند قدم راه رفت. بعد روبروي سیامک ایستاد و گفت: من تا صبح میخوام این جوجه جاسوس اقرار کرده باشه از طرف کدوم آشغالی پاشو گذاشته تو حریم من! میفهمی که چی میگم سیامک؟
سیامک مثل شکارچیاي که شکارشو دست بسته جلوش گذاشتن چشماش برق زد! گفت: چشم آقا. خیالت تخت.
و با لبخند به سمتِ بیرون حرکت کرد.
من از سیمرغ شنیده بودم. یعنی آقا محمد گفته بود. همون رقیبِ سرسختِ مقدم!
مقدم هنوز ایستاده بود. رو بهش گفتم: چی شده؟! من هیچی نفهمید! کسی بی اجازه اومده خونهت؟ چرا نمیدي دست پلیس؟!
بلند خندید و کنارم نشست و گفت: پلیس؟! نه. اینو نباید بدم دست پلیس. سیامکِ ما خودش پلیسه.
صبح نشده جوري به حرف میاره طرفو که سرگرد و سرهنگش نمیتونن!
و بعد فندکشو از جیبش درآورد و پیپشو روشن کرد.
و دوباره بی خیال از اتفاقی که افتاده شروع به صحبت کردن کرد.
نیم ساعتی که گذشت، بلند شد و گفت: خب دکتر جان. من مثل شما جوونا نمیتونم تا دیروقت بیدار بمونم. میرم بخوابم. اگه خواستی با بچه ها بازي کن. غریبی نکن، مثل سیامک خونگرمن!
و بعد به سمت اتاقش رفت. فکرم درگیر بود. باید یه جوري میفهمیدم اونی که داخل باغ اومده کیه. باید از سیمرغ اطلاعات بیشتري به دست میاوردم.
باید میفهمیدم اونا اینجا دنبال چی میگردن..!
از رو مبل بلند شدم و آروم به سمت حیاط و باغ رفتم.
توي این یه هفته، اکثرِ شب ها رو تو حیاط قدم میزدم. تا اگر وقتی لازم شد بیرون باشم، کسی شک نکنه.
هدفون رو روي گوشم گذاشتم اما چیزي پِلی نکرده بودم. دست هام توي جیبم بود و از مسیر سنگی میرفتم. چراغ اتاقکِ گوشه ي محوطه روشن بود. یه اتاقک کنار دیوار، پشتِ درخت ها.
احتمالا مهمونِ ناخوندهشون رو اونجا نگه داشتن..!
جلوتر رفتم.. صداي دادِ یه نفر میومد..! سیامک داشت کارِ خودشو میکرد. میخواست ازش حرف بکشه.
صداش اذیتم میکرد.. صداي زجر کشیدنِ یه آدم، حالا اون هر کی که بود، برام ناخوشایند بود.
دستام هنوز توي جیبم بود..
دوتا نگهبان کنار در بودن اما بقیه ي قسمت ها کسی رو ندیدم.
در حالیکه سعی میکردم از مسیري که هر شب پیاده روي میکنم برم، آروم به اتاقک نزدیک شدم.
صداها هر لحظه بلندتر میشد.
انگار داشت کتکش میزد. صداي برخوردِ یه چیزي میومد و بعدش صداي داد. که کم کم تبدیل شد به ناله هاي بی جون.
جلوتر رفتم. صداي دادِ سیامک بلند شد که گفت: هنوز میگی نمیشناسیش آره؟؟ آرههه؟؟
ببین من میتونم کاري کنم که آرزو کنی که اي کاش هیچوقت به دنیا نمیومدي! مثل بچه ي آدم بگو چرا سیمرغ تو رو فرستاده اینجا؟؟!
صداي بی جونِ یه نفر بلند شد. نفس نفس میزد. با ناله حرف میزد.صداش برام آشنا بود. صداش خیلی برام آشنا بود. آروم و شکسته گفت: نمیشناسمش. اینی که میگیو نمیشناسمش.
نمیتونستم وایسم. باید پیاده رویمو ادامه میدادم. محوطه دوربین داشت ضربان قلبم بالا رفته بود. باورم نمیشد.
نمیخواستم باور کنم. باور کنم که اون صدا، صداي شهابه..!
شهاب بود که تو اون اتاق داشت کتک میخورد. نمیتونستم دور بزنم.. نمیتونستم دوباره برگردم. از اتاق دور شده بودم. انقدري دور که صداي حرف زدناشونو نشنوم، اما هنوز، از این فاصله.. صداي داد زدن و ناله هاش به گوشم میخورد.
بُهت زده راه میرفتم. راه نمیرفتم! پاهامو روي زمین میکشیدم!
نمیدونستم باید چیکار کنم! اصلا نمیدونستم شهاب اون تو چیکار میکنه.
وضعیتم مشخص نبود. نمیدونستم من باید چیکار کنم..؟!
آروم بدون جلب توجه به پیاده رویم ادامه دادم و بعد رفتم داخل سالن. هدفونمو دور گردنم گذاشتم و از پله
ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم..
گیج بودم!
یهو.. یهو با خودم گفتم نکنه شهاب براي وصل کردن سیستم اومده داخل..؟!
با عجله لپ تاپمو درآوردم و روشنش کردم.
اون یه دقیقه اي که طول کشید تا سیستم بالا بیاد براي من یه عمر گذشت.
اینترنتو روشن کردم. اینترنت براي من اومده بود.! لپ تاپم بهش وصل میشد..!
این یعنی. یعنی شهاب اومده داخل تا سیستمو نصب کنه..؟
پس چرا نتونسته بره بیرون..؟
خواستم به محمد پیام بدم. اما صبر کردم. باید از سفید بودن خودم مطمئن میشدم.
باید صبر میکردم تا محمد بهم پیام بده.
شهاب.. شهاب تو اون اتاق بود. تو باغ..
باید چیکار میکردم..؟
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
《آدمهای کمی هستند که واقعاً از صمیم قلب دوستشان دارم و کسانی که فکر میکنم خوبند از این تعداد هم کمترند!》
📖غرور و تعصب
🖌جین آستین
#یک_خط_کتاب 🌱
پارت پنجاه و ششم:
[محمد]
تو اتاقم نشسته بودم تنها. داوود تا چند دقیقه پیش اینجا بود و برام ماجرا رو توضیح داد..!
رفته بود دنبالِ علی.
نمیدونستم چطور همچین اتفاقی افتاده! نمیدونستم وضعیت شهاب الان چطوریه. حتی نمیدونستم فرشید سفید مونده یا نه..!
داوود گفت شهاب به رسول گفته ازش مطمئن باشیم.
باید میفهمیدیم چی شده. باید یه کاري میکردیم.!
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که درِ اتاقم زده شد. علی و داوود بودن. سري تکون دادم و داخل اومدن.
علی کنار میزم اومد و گفت: جانم آقا. چیکار کنم..؟
حالِ خوبی نداشتم. دلم پیشِ بچه ها بود.
گفتم: علی ببین فرشید به شبکه ي امن وصل شده یا نه..؟
نگاهی انداخت و چند ثانیه بعد گفت: بله آقا.. وصل شده.
داوود رو نگاه کردم. گفتم: یعنی چیزي از گیر افتادن شهاب نمیدونه..؟!
علی گفت: آقا.. فرشید از ایمیلِ سفیدش براتون پیام ارسال کرده.
سریع گفتم: بازش کن علی.. بازش کن.
در حالیکه با سیستم کار میکرد گفت: چند لحظه صبر کنین آقا رمزگشاییش کنم.
منتظر نگاهش میکردم که گفت: باز شد آقا.
آقا. نوشته: "دلیلِ نسل کشیِ آخر اینجاست."
تو پیامِ بعدي نوشته: "به خیالِ مسافرِ کوهِ حرفِ بیست و چهارم".
این دوتا جمله چه معنیاي میتونستن داشته باشن...؟!
رو به علی گفتم: اینا یعنی چی علی؟
سري تکون داد. گفت: نمیدونم آقا.. ولی حتما خواسته یه چیزیو بهمون بگه. آقا مسیرش که امن بوده، چرا واضح نگفته؟
تو فکر بودم.. گفتم: نمیدونم! شاید مطمئن نبوده از سفید بودنش.
داوود آروم و قرار نداشت. از رو صندلیِ جلويِ میزم بلند شد و گفت: باید مطمئنش کنیم خب.
جواب دادم: واسه مطمئن کردنش باید کد حرفشو بگیریم اول.
از رو صندلیم بلند شدم و گفتم رسول کجاست داوود؟ پایینه؟
گفت: نه آقا.. نمازخونهست. راستش خیلی رو به راه نیست.. براي شهاب.
رو به علی گفتم: هر چیزي میتونی از این دوتا جمله دربیار.
و بعد خطاب به داوود گفتم: تو هم کمکش کن. هر وقت چیزي پیدا کردید بهم زنگ بزنین.. نمازخونهم.
و بعد از اتاق بیرون رفتم و به سمت نمازخونه راه افتادم.
فقط کفش هاي رسول دمِ در بود.
درو باز کردم و داخل رفتم.
کنار ستون نشسته بود و شونه و سرش رو بهش تکیه داده بود.
صدايِ بسته شدنِ درو که شنید سرشو به عقب برگردوند. چند ثانیه نگاهم کرد. کتاب توي دستش رو بست و ایستاد. تو نگاهش پر بود از شرمندگی.
چند قدم به سمتم اومد و روبروم ایستاد. سرشو پایین انداخته بود.
دستم رو روي شونهش گذاشتم و صداش کردم.
نگاه نکرد. آروم گفت: بهش گفتم نرو محمد. گفتم بهش بذار من برم.. نذاشت. خودش رفت.. نباید میرفت.. نباید اجازه میدادم.
خودشو مقصر میدونست در صورتی که هیچ تقصیري نداشت.
شهاب اینترنت رو وصل کرده بود و کسی نفهمیده بود. این یعنی کارش رو درست انجام داده.. یعنی تو کارش نقصی نبوده و گیر افتادنش یه اتفاق بوده.. اتفاقی که ممکن بود براي هرکسی پیش بیاد.
دستم هنوز رو شونهش بود.. به سمت خودم کشیدمش و بغلش کردم..
گفتم: درست میشه رسول.. توکل به خدا. نمیمونه اینطوري..
ازم جدا شد.. چشماش تر بودن.. حق داشت نگران شهاب باشه.. شهاب جایی بود که هیچکس به برگشتش مطمئن نبود.. نفس هاش نامنظم و خش دار بودن.. انگار سرما خورده بود. مچ دستش رو گرفتم و یه گوشه بردمش و نشوندمش.. روبروش نشستم.. کتاب توي دستشو نگاه کردم.
گفتم: داشتی کار درستو میکردي... آرومت میکنه.. تنها کسی که میتونه کمک کنه خودشه. پس از خودش بخواه.
بی مکث گفت: خواستم آقا ولی آروم نمیشم.. اگه من نمیذاشتم بره الان این اتفاق نمیفتاد!
چشماش پر از درد بود..
دستی به صورتش کشید.
سرشو انداخت پایین.
چند دقیقه تو سکوت گذشت.
اما انگار نتونست این حرف ها رو توي دلش نگه داره که با صدایی که گرفته بودنش مشخص بود گفت: آقا..
جلوي چشماي من رفت. من نتونستم براش کاري کنم..
دستاش تو هم گره بود.. سرش پایین بود..
تمامِ ذهنم پیشِ شهاب بود و اما، دلم نمیومد رسولو اینطوري رها کنم.
صداش کردم: رسول جان..
سرشو بالا آورد و نگاهم کرد..
گفتم: من نیروي مثل تو زیاد ندارم.. میدونم سختته . میدونم تو اونجا بودي و شهاب از پیش تو رفته.. اما من رو تو حساب میکنم رسول! من میخوام تو برام راهِ چاره پیدا کنی.. نه اینکه بیاي اینجا و عقب بکشی..
گفت: آقا شرمنده شدم پیش شما.. مراقب اوضاع نبودم..
دستمو روي دستاش که تو هم پیچیده شده بود گذاشتم و گفتم: اون کاري که درست بودو انجام داد.. کاري که هر کسی جاش بود باید انجام میداد. ناراحتی تو دردي از کسی دوا نمیکنه رسول.. باید دنبال راه حل بود..
بی حرف سر تکون داد..
ادامه دادم: هر اتفاقی که افتاده ما الان اینجاییم! تو زمانِ حال.. به جاي غصه خوردن باید درست کنیم شرایطو.
آروم گفت: درست میگین آقا.. و دوباره چشم دوخت به زمین. لباش خشک شده بود.. هنوز خش دار نفس میکشید..
بلند شدم یه لیوان آب براش آوردم و جلوش گرفتم. اون نشسته بود و من کنارش ایستاده بودم!
نگاهم کرد.. لیوانو از دستم گرفت و گفت: آقا شما چرا؟ خودم میاوردم.. ممنون.
گوشیم داشت زنگ میخورد.. همونطور که از جیبم درش میاوردم گفتم: نوش جان داداش کوچیکه!
نگاهش پر از تعجب شد. نگاهش خندید! و بعد دوباره انگار یادش بیاد چی شده، رنگِ غم گرفت..
تلفنو جواب دادم: جانم داوود؟
داوود: آقا نماز خونهاین؟؟
گفتم: آره داوود.. چطور مگه؟
گفت: الان میایم آقا..
و تماسو قطع کرد..
رسول سوالی نگاهم میکرد.. گفتم: داوود بود.. میان اینجا.
سر تکون داد..
یک دقیقه نگذشته بود که با علی وارد نمازخونه شدن.
نفس نفس میزدن و این نشون میداد مسیر رو با عجله اومدن..
علی گفت: آقا.. آقا فکر کنم فهمیدم!
سوالی نگاهش کردم که گفت: آقا جمله هاي فرشیدو.. فکر کنم فهمیدم چی گفته..
مکثِ کوتاهی کرد و ادامه داد: آقا، فرشید گفته "دلیلِ نسل کشیِ آخر اینجاست".. آقا نسل کشی یعنی از بین رفتن یه نسل به طور کامل.. که این عبارت در واقع معنی همون واژه ي "انقراض" میشه..
هنوز نفهمیده بودم منظور فرشیدو.. گفتم: خب علی.. ادامهش؟
گفت: آقا واضحه دیگه. دلیل نسل کشیِ آخر.. یعنی دلیلِ انقراض آخر. طبقِ اطلاعات آخرین انقراضی که کامل انجام شده انقراضی بوده که در یه دوره اي اتفاق افتاده و باعث منقرض شدن دایناسورها شده! آقا، فرشید گفته دلیلِ نسل کشیِ آخر اینجاست!
تو باور اکثریت دلیلِ انقراض دایناسورها شهاب سنگا بودن آقا..فرشید داره میگه شهاب اینجاست!
نگاهش کردم!
علی محشر بود..!
مشتِ آرومی به بازوش زدم و گفتم: علی.. علی.. تو حرف نداري پسر!
یادِ پیامِ دومش افتادم..
با شک پرسیدم: علی. پیام دوم؟
گفت: آقا اونم فهمیدم! آقا، فرشید گفته "به خیالِ مسافرِ کوهِ حرفِ بیست و چهارم".
حرفِ بیست و چهارم، حرفِ قاف میشه.. یعنی کوهِ قاف.. آقا کوهِ قاف همون کوهیه که تو افسانه ها اومده..!
همون کوهی که سیمرغ براي اونجا بوده!
ابروهام بالا رفت! سیمرغ..؟! گفتم: علی یعنی..؟
گفت: بله آقا.. به خیالِ مسافرِ کوهِ قاف.. یعنی فکر میکنن شهاب مسافرِ سیمرغه..! فکر میکنن شهاب از طرف سیمرغ رفته اون تو..
رسول که تا اون لحظه روي زمین نشسته بود بلند شد و گفت: یعنی نفهمیدن شهاب کیه.. نه؟
سري تکون دادم و گفتم: اگه اینطور که فرشید میگه، نه.. ولی.. رابطه ي مقدم و سیمرغ اصلا خوب نیست..!
رسول نگران بود. اینو تو حرکاتش میدیدم. اما بخاطر چیزي که ازش خواسته بودم آروم ایستاده بود.
داوود گفت: چیکار باید بکنیم آقا..؟ بلایی سر شهاب نیارن..
وضعیت سختی بود.. ما هم شهابو اون تو داشتیم هم فرشیدو..!
کوچکترین خطایی جونِ هر دوشونو به خطر مینداخت....
رو بهشون گفتم: فرشید فعلا نباید دخالتی بکنه.. نباید رابطه ي بین شهاب و فرشید مشخص بشه..
علی رو نگاه کردم و گفتم: براي فرشید یه پیام بفرست.. براش بنویس "غزال گیر نمیمونه، اما تو ضامنش نشو"!
علی چشمی گفت و از نمازخونه بیرون رفت.
داوود کنار رسول ایستاده بود. از اینکه میدید حالش بهتره خوشحال بود..اما این فقط ظاهرِ رسول بود..
من میدونستم تو دلش چه خبره!
باید منتظرِ اطلاعاتِ بیشتري از فرشید میموندیم. کاش همه چی خراب نمیشد...
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
من در حالِ خلاصه نویسی و نوشتن نکات مهم و در آوردن مثال از کتابای مختلف برا دورهی نویسندگیام!🤓📖
شما در چه حالید!؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
🦋
بچهها، کارگاه نویسندگی (آموزش عناصر داستان) ان شاءالله حوالی نیمهی بهمن ماه شروع میشه، شرایط و نکات مربوط بهش رو اینجا میتونید بخونید:
https://eitaa.com/hamvataan/1817
🦋
پارت پنجاه و هفتم:
[فرشید]
بی قرار بودم. نا آروم بودم. اما مجبور بودم یه ماسک بی تفاوتی بزنم روي صورتم و نقشی رو بازي کنم که زمین تا آسمون با حالِ اون لحظهم فرق داشت.
به محمد گفته بودم شهاب اینجاست و اینا فکر میکنن از آدماي سیمرغه.. و محمد گفته بود نباید کاري داشته باشم و دخالتی کنم.
دو روز از شبی که شهاب اومده بود میگذشت. دو روزي که براي من دو سال گذشت.
بهم اطمینان داده بودن شبکه امنه.. باید دست به کار میشدم تا اطلاعات فلش ها و سیستم مقدمو براشون بفرستم. منتظر یه موقعیت بودم.
تمام فکر و ذکرم پیش شهاب بود.
حتی نمیدونستم حالش چطوریه.
تا اونجا که میدونستم و از سیامک و صحبت هاي نگهبانا شنیده بودم، شهاب به هیچی اقرار نکرده بود و سیامک تمام توانشو براي اذیت کردن و حرف کشیدن ازش به کار بسته بود.
عصر بود. کنار شومینه ي گوشه ي سالن نشسته بودم و کتاب میخوندم. قرار بود دوتا مهمون مهم براي مقدم بیاد. دو نفري که قطعا یه رابطه اي با آدمایی که ما دنبالشون بودیم داشتن..!
در حال کتاب خوندن بودم که صداي در آهنی حیاط اومد و ماشین سیامک وارد شد.
حس تنفري که ازش داشتم قابل وصف نبود.
حس وحشتناکی داشتم وقتی جلوي چشمام شهابو شکنجه میداد و نمیتونستم هیچ کاري کنم. نمیتونستم حتی دردمو نشون بدم. باید میشنیدم و ساکت میموندم..! از پنجره بیرونو نگاه میکردم.
ماشینشو پارك کرد و رفت داخل اتاقک. چشمامو با درد روي هم گذاشتم.
کاش میتونستم براي شهاب کاري کنم.
صداي مقدم که از پله ها پایین اومده بود حواسمو از حیاط پرت کرد. با صداي بلند گفت: سلام بر دکترِ ما! عصرت بخیر پسر! خبر داري که امروز قراره با دوتا ازسرمایه گذارهاي درجه یک آشنات کنم..؟ هوم؟!
کتابمو بستم و رو مبل جا به جا شدم و گفتم: آقایون هوشیار و غفوري. درست میگم؟!
سري تکون داد و گفت: بله! میبینم همون یه بار که اسمشونو بهت گفتم خوب یادت مونده!
خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و سیامک وارد شد. سمت ما اومد و گفت: سلام آقا، سلام دکتر جون.
جواب سلامشو دادم. مقدم سري تکون داد که سیامک ادامه داد: آقا اینو چیکارش کنیم؟! حرف نمیزنه! اصلا
فکر نمیکردم سیمرغ همچین آدماي وفاداري داشته باشه..!
مقدم روي مبل نشست و گفت: پول گربه ي بی صفتو هم وفادار میکنه! چه برسه به آدمو! انقدر پول ریخته تو پر و بال این لاشخورا که بخاطرش هر کاري میکنن.
دستم ناخودآگاه مشت شده بود. تمام سعیم این بود که ظاهرم تغییري نکنه..!
مقدم ادامه داد: من ازت میخوام این جوجه حرف بزنه سیامک! ازت میخوام اینی که انقدر جرأت داشته پا تو حریمِ من بذاره رو به حرف بیاري. میفهمی چی میگم؟!
سیامک که اخمی رو صورتش نشسته بود گفت: آقا بی پدر نمیدونین چه سگ جونیه.. هر کس جاش بود زبون باز کرده بود.
عرق سرد رو که از پشتم میریخت کامل حس میکردم..! هر آن حس میکردم دندونام از فشاري که به هم میارن بشکنن!
مقدم پاشو رو پايِ دیگهش انداخت و گفت: ایناش دیگه به من مربوط نیست سیا! من ازش حرف میخوام. و حواست باشه! زیاده روي نکنی.. زنده میخوامش! حتی اگه حرف نزنه! اگه قرار باشه بمیره دلم میخواد جلوي رئیسش جون بده! حالا حالاها این سگِ وفادار باید نفس بکشه.
و بعد بلند خندید!
نمیتونستم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
نمیتونستم بشینم تا بشنوم. بلند شدم تا سمتِ راه پله برم که مقدم گفت: کجا ژاوین؟ الان مهمونا میرسنا.
این پا و اون پا کردم و با صدایی که سعی داشتم خشم و نفرت توش پنهان باشه گفتم: میرم لباس عوض کنم.. میام.
و با قدم هاي بلند ازشون دور شدم و به اتاقم رفتم.
وارد سرویس بهداشتی شدم و درو بستم و بهش تکیه دادم.. خدایا...!
من باید چیکار کنم..؟! تو کمتر از صَد متري منه! دارن میزننش. دارن شکنجهش میکنن. دارن عذابش میدن و منِ لعنتی نمیتونم هیچ کاري بکنم!
اگه دستِ خودم بود، اگه آقا محمد مانعم نمیشد، اگه مشکلی براي پرونده پیش نمیومد، برام بعدش مهم نبود! برام مهم نبود سرِ خودمم چه بلایی میارن، میرفتم و نمیذاشتم این کارو باهاش بکنن.
شیرِ آبِ سردو باز کردم و چند مشت به صورتم زدم. سرديِ آب شاید یکم آتیشِ دلمو کم میکرد.
از اتاق بیرون اومدم و آماده شدم.
داشتم دکمه هايِ پیراهنمو میبستم که تلفنِ اتاقم زنگ خورد. جواب دادم.
یکی از خدمه ها بود، گفت: آقاي آوانسیان، قربان گفتن تشریف بیارید پایین کارتون دارن.
باشه اي گفتم و تماسو قطع کردم.
آستینايِ پیراهنمو تا نیمه ي ساعدم تا کردم و از پله ها پایین رفتم. هنوز همونجا نشسته بودن. سیامکم کنارش بود.
جلو رفتم و گفتم: جانم؟! کاري داشتی با من!؟
از رو مبل بلند شد و گفت: آره ژاوین جان.. چطور بگم! یه زحمتی برات دارم. یه کاري برام انجام میدي؟!
با لبخند زورکی گفتم: چیکار باید بکنم؟
به جاي مقدم سیامک به حرف اومد و گفت: این پسره آش و لاش شده.. راستش دکتر میترسم زخماش عفونت کنه جنازهش بمونه رو دستمون. نمیشه ببریمش درمونگاه. آقا گفت شما دکتري، اگه میشه بیاي یه نگاهی بهش بندازي این زخماشو ببندي عفونت نکنه.
و بعد با لبخندِ مشمئز کننده اي ادامه داد: آخه آقا زندهشو میخواد..!
دنیا دورِ سرم میچرخید..! حرفاي سیامکو هضم نمیکردم.. این پسره آش و لاش شده..؟! منظورش از پسره شهابِ ما بود..؟
گفت زخماش عفونت کرده..؟ من زخماشو ببندم....؟
تو این فکرا بودم که مقدم گفت: دکتر از من ناراحت نشیا. میدونم تو بهترین کلینیک هاي آلمان کار میکنی. حمل بر بی احترامی نشه این چیزي که بهت گفتیم..! راستش نمیخوام کسی از بیرون باغ از این قضیه بویی ببره. بخاطر همین به تو گفتم..! اگه سخته یا بدت میاد، ایرادي نداره! اصلا تو رودربایستی نمون.
و بعد رو به سیامک گفت: ژاوین جانو اذیت نکنیم سیا.. یه دکت..
وسط حرفش پریدم و گفتم: من انجام میدم..!
از جدیت صدام خودم هم تعجب کردم.. سیامک و مقدم نگاهی به هم انداختن!
سیامک گفت: دمت گرم دکتر. فقط ما اینجا وسیله مسیله هیچی نداریم. بیا بریم یه نگاهی بهش بنداز بهم بگو چی لازمه من برم از داروخونه بگیرم.
سري تکون دادم و با قدم هایی که انگار وزنِ تمامِ دنیا رو تحمل میکردن به سمتِ حیاط رفتیم.
____________________
پن: آخرین دیدارِ فرشید و شهاب چطور بود و حالا چطوره.. :)))
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown