eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت هفتادم: [محمد] تو اتاقم نشسته بودم و به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم.. اگه فرشید نمیفهمید و حرفاي اونا رو شب آخر نمیشنید، معلوم نبود چه اتفاقی براي پرونده ممکن بود بیفته.. از این موضوع فقط من و فرشید و آقاي عبدي و آقاي شهیدي خبر داشتیم.. دلم نمیخواست بقیه ي بچه هام بدونن.. تو این شرایط سختِ پرونده، فقط یه استرس به استرس هاشون اضافه میشد.. تلفنِ اتاقم زنگ خورد.. آقاي عبدي بود. جواب دادم: جانم آقا؟ عبدي: محمد جان شهیدي اینجاست. بازجویی تموم شده، بیا یه سر اتاقِ من.. چشمی گفتم و تماسو قطع کردم و به سمت اتاقِ آقايِ عبدي رفتم.. بعد از سلام و احوال پرسی با آقاي شهیدي روبروش، رويِ صندلی هاي اتاق نشستم و گفتم: چه خبر آقا..؟ سري تکون داد و گفت: حدسمون درست بوده.. صفایی چیزي از این قضیه نمیدونه..! یعنی درواقع توي بازجوییش گفت هیچ اطلاعی از این قضیه نداره و هیچوقت اطلاعاتی از تو یا هیچکدوم از بچه ها بهشون نداده.. فقط به ازاي اون پولی که ازشون گرفته قرار بود براشون از الکس خبر ببره.. سري تکون دادم.. گفتم: آقا مطمئنین راست میگه!؟ اخمی کرد و گفت: نه محمد جان! قطعیتِ این قضیه الان نمیتونه معلوم بشه.. اما خب، چیزي که من فکر میکنم اینه که راست میگه. چون همونطور که فرشید گفته، اونا اطلاعات کاملی ازت نداشتن. و خب این نشون میده که این اطلاعات ناقص یه طوري درز پیدا کرده و عمدي تو کار نبوده. احتمالا صفایی تو انتقال فایل ها عجله داشته و باعث این اتفاق شده..! سري به نشونه ي تایید تکون دادم..آقاي عبدي گفت: محمد تا مشخص شدن این قضیه و اطمینانمون ازش، تمام حواست و فکرتو میدي به مراقبت کردن از خودت.. کاري متوقف نمیشه.. پرونده‌ت دستته میتونی ادامه‌ش بدي اما، باید بهم قول بدي مراقبت کنی.. سري تکون دادم.. آقاي شهیدي چند دقیقه اي توي اتاق موند و با آقاي عبدي صحبت کرد.. صحبت هایی که من هیچی ازشون نفهمیدم.. بعد از رفتنِ آقاي شهیدي، رو کردم به آقاي عبدي و گفتم: آقا تکلیفِ اون ماموریتِ اصفهان چی میشه..؟ همون که دیروز گفتید باید برم.. با لبخند نگاهم کرد و گفت: اگه با توجه به شرایط شناسایی شدنت استرس داري بري، حق داري.. کس دیگه اي رو میفرستم به جات.. از روي صندلیم بلند شدم و جلوي میزش رفتم و گفتم: نه آقا.. نه..! اصلا بحثِ این نیست.... شما به من گفتین با یکی از بچه هاي گروهم برم.. اما.. اما من نمیخوام کسی باهام بیاد! اخمِ کوچیکی کرد و گفت: چرا نمیخواي کسی باهات بیاد محمد؟ کلافه اطرافو نگاه کردم و گفتم: آقا وضعیتِ من الان مشخص نیست.. اگر خطري همراهم باشه، نمیخوام کسیو تهدید کنه..! از پشتِ میزش بلند شد و اومد کنارم ایستاد.. مهربون گفت: محمد..! هیچ چیزي معلوم نیست.. حتی نمیدونیم چقدر ازت اطلاعات دارن..! این دفعه ي اولی نیست که کیس هاي پرونده‌ت میشناسنت..! پرونده شارلوتو یادت نیست..؟! نمیشه که تنها بري فقط بخاطر اینکه میترسی براي بچه هات اتفاقی بیفته! من این عذاب وجدانتو از اینکه براي کسی مشکلی به وجود بیاري درك میکنم.. اما، اینو بدون ترس و استرست بی دلیله.. هیچ مشکلی به وجود نمیاد.. تو نمیتونی تنهایی بري.. تو این سفر حتما لازمه یکی از بچه هاي پشتیبانتو ببري.. مثلا رسولو..! حتی از شنیدنِ این حرفش استرس گرفتم..! نمیدونم.. حسم مثل همیشه نبود.. مثل وقتی که فهمیدم شارلوت شناساییم کرده نبود! نمیخواستم هیچکس همراهم باشه..سري تکون دادم و گفتم: آقا شما منو تا چین تنها فرستادین.. اینجا اصفهانه.. میتونم از پسش بربیام.. لطفا این اجازه رو بهم بدین..! تو فکر رفت.. نگاهشو ازم گرفت و به زمین دوخت.. در نهایت سري تکون داد و گفت: اگه فکر میکنی اینطوري برات بهتره، حرفی ندارم..! لبخند زدم.. اینطوري حداقل فکرم پیش بچه ها نمیموند..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
حالا مرتب شد بچه ها🌱👆🏻
[پروردگارا] ای آن‌که به او گره از کارها گشوده شود! ای آن‌که به او سرسختی دشواری‌ها شکسته شود! و ای آن‌که راه گریز به رهایی و آسودگی را از او باید خواست. سختی‌ها پیش قدرتت نرمی کنند و به لطف تو دستاویز ها به کار افتند و مقدرات به نیروی تو به انجام رسند و چیز‌ها به اراده‌ی تو پدید آیند. از این‌همه، جز آنچه تو دور کنی از ما برنگردد، و جز آنچه تو برداری از ما برداشته نشود. 🌸
ظهرتون بخیر باشه🌦 ‌
حواستون به ثبت نام امروز هست؟! 👀🌱
📚دوره‌ی دوماهه آموزش اصولی داستان نویسی (عناصر داستان)؛ بصورت هشت جلسه مجازی و آفلاین. 📌سرفصل‌های دوره: آموزش زبان داستانی📝 انواع زاویه دید👀 توصیف و صحنه پردازی👩‍🎨 دیالوگ و کشمکش🗣 ریتم و تمپو🏃‍♂🚶‍♂ طرح و پیرنگ ✍ شخصیت پردازی🤓 و... 🌱هزینه‌ی دوره ۲۴۰ هزار تومان🌱 شروع ثبت نام: ساعت ۱۶ دوشنبه ۸ بهمن. |هَم‌وطن|
نزدیکای ساعت چهار براتون فُرم ثبت نام رو قرار می‌دم❤ ‌
عزیزان، امروز پارت نداریم، به جاش فردا جبرانی داریم🦋🫂 ‌
فُرم ثبت نام👇🏻🌱 ‌
📚برای ثبت نام در دوره‌ی آموزش داستان نویسی (عناصر داستان)، لطفا اطلاعات زیر را به همراه فیش واریزی به مبلغ ۲۴۰ هزار تومان را شماره کارت
6219861945176005
به‌نام فاطمه شهیدی واریز کنید، و فیش واریزی رو به همراه اطلاعات زیر به آی‌دی @gallary ارسال کنید.🌱❤️ (بزنید روی شماره کارت کپی میشه💳) نام و نام خانوادگی سن شماره تماس 🌱🦋