eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیزان، امروز پارت نداریم، به جاش فردا جبرانی داریم🦋🫂 ‌
فُرم ثبت نام👇🏻🌱 ‌
📚برای ثبت نام در دوره‌ی آموزش داستان نویسی (عناصر داستان)، لطفا اطلاعات زیر را به همراه فیش واریزی به مبلغ ۲۴۰ هزار تومان را شماره کارت
6219861945176005
به‌نام فاطمه شهیدی واریز کنید، و فیش واریزی رو به همراه اطلاعات زیر به آی‌دی @gallary ارسال کنید.🌱❤️ (بزنید روی شماره کارت کپی میشه💳) نام و نام خانوادگی سن شماره تماس 🌱🦋
خب خب، فرصت ثبت نام تموم شد😌 ان شاءالله با اعضای دوره یه کارگاه درجه یک رو داشته باشیم🦋 میخواستم امروز کلا پارت نداشته باشیم، اما شبِ مبعثی دلم نیومد! همین الانم که شده براتون پارت رو میگذارم. اونم به صورت دوبل😎 فقططط، منتظر نظراتتون هستم 🥰
پارت هفتاد و یکم: [رسول] ساعت 9 صبح بود.. تو اتاقِ کنفرانس جمع شده بودیم.. بچه هاي گروه ما، آقاي عبدي، آقاي شهیدي و دو نفر از افراد رده بالاي سازمان اومده بودن.. قرار بود امروز توضیحاتی رو راجع به مراحل پرونده ي سایه که تا الان دنبال کرده بودیم ارائه بدیم.. آقا محمد روبروي جمع، کنار پرده ي دیتا ایستاده بود و شروع کرده بود به صحبت کردن.. ریز ریز و دقیق و با عکس صحبت میکرد.. از ابتداي کار یعنی از وقتی که ما مراقبت بودیم تو زاهدان و دستگیري الکس گفت، تا ماموریت فرشید داخل ویلاي مقدم.. بعد از صحبت هاش به داوود اشاره کرد تا بلند شه و نکاتی که مربوط به اون بوده رو توضیح بده.. بعد از صحبت هاي داوود، یه مکث و استراحتِ چند دقیقه اي داشتیم.. همون موقع یکی از افرادي که از سازمان اومده بودن، به نام آقاي مرادي، رو کرد به آقاي عبدي و گفت: راستی آقاي عبدي، قرار اون ماموریتِ اصفهان که خارج از پرونده ي سایه بود، گفتید با بچه هاتون هماهنگ میکنید چی شد..!؟ عبدي سري تکون داد و گفت: محمد قراره انجامش بده.. فردا عازمه انشاءالله. با تعجب محمد رو نگاه کردم.. قرار بود بره اصفهان؟! مرادي رو به محمد گفت: انشاءالله با تیمتون که فکر نکنم برید.. حداکثر با یکی دوتا از بچه هاتون میرین.. درسته؟!محمد سري تکون داد و گفت: نه تنها میرم، فکر نمیکنم نیاز باشه نیرو ببرم، اگر لازم شد از بچه هاي اصفهان کمک میگیرم.. بچه هاي سایت همینجا باشن کارها بهتر پیش میره! مرادي سري تکون داد و محمد رو به سعید گفت: سعید جان شما شروع کن..! سعید از روي صندلیش بلند شد و شروع کرد به توضیح دادن.. اما من هیچی ازش نمیفهمیدم.. حتی هیچ صدایی از اطرافم نمیشنیدم.. محمد میخواست بره اصفهان؟! تنها..؟! اونم بعد از اتفاقِ مهاباد؟! شوخی میکرد، نه؟! گیج سرمو دورِ میز چرخوندم.. نگاهم به نگاهِ نگرانِ فرشید افتاد.. چشمامو خوند که لبخندِ تلخی زد و سري تکون داد.. نمیدونم چقدر گذشت که با تکون هاي دست داوود به خودم اومدم و نگاهش کردم! با چشم و ابرو به سمت محمد اشاره کرد..! صاف نشستم.. محمد گفت: آقا رسول، نوبت شماست.. شرح بده فعالیت ها رو.. سري تکون دادم و بلند شدم.. گنگ بودم، تُهی بودم.. هیچی تو ذهنم نبود! همه ي اون مطالب و نوشته هایی که خط به خطشونو ده بار خونده بودم و براي جلسه آماده کرده بودم، از ذهنم پریده بودن.. هر جمله اي که میگفتم بینش چند ثانیه مکث میکردم.. آب دهنمو قورت میدادم و ادامه میدادم.. واژه هام سخت جفت میشدن.. همه‌ش تصویر اون روز میومد جلوي چشمم.. اون تماس.. اون خبر بد.. دوباره رو سینه‌م احساس سنگینی میکردم.. سنگینی نگاه نگران و پر از تعجب محمد و بچه ها رو روي خودم حس میکردم! اما نمیتونستم.. هر کاري میکردم نمیتونستم آروم باشم.. با هر بدبختی اي بود اون صحبت رو تموم کردم و روي صندلیم سقوط کردم!داوود سرشو کنار گوشم آورد و گفت: چته رسول؟؟ خوبی؟؟ چرا اینطوري حرف زدي..؟ سري تکون دادم و سکوت کردم.. بیست دقیقه ي دیگه هم گذشت و فرشید و شهاب صحبت کردن و محمد و آقاي عبدي ازمون تشکر کردن.. آقاي عبدي رو به ما گفت میتونیم بریم.. ما یعنی ما 5 نفر.. جلسه ي خودشون با محمد هنوز ادامه داشت.. از اتاق بیرون اومدم.. حس میکردم هیچکس جز فرشید دلیلِ حالِ بدمو نمیدونه.. تو راهرو نگهشون داشتم و بهشون گفتم: بچه ها شما میدونستید محمد داره میره ماموریت؟؟ جواب همه‌شون منفی بود.. نمیفهمیدمش.. اصلا نمیفهمیدم! بچه ها نگران بودن اما هیچکدوم حال منو نداشتن.. شاید چون هیچکدومشون اون روز حال منو نداشتن.. نه.. نمیتونستم بذارم اینطوري بره.. باید باهاش حرف میزدم.. تنهایی رفتن اصلا جایز نبود! بچه ها هر کدوم سمتِ کارِ خودشون رفتن.. من اما هنوز بالا تو راهرو بودم و منتظر بودم جلسهش تموم بشه.. آروم و قرار نداشتم.. شاید بیست بار مسیرِ کوتاهِ راهرو رو رفتم و اومدم.. نباید میذاشتم تنها بره! ساعت نمیگذشت.. عقربه ها کند شده بودن.. نمیدونم چقدر گذشته بود که داوود با عجله از پله ها اومد بالا و گفت: اینجایی رسول؟! بیا پایین.. دسترسی میخوام برا یه سري دوربیناي یکی از پاساژها.. نگاهی به اتاق کنفرانس انداختم.. هنوز درش بسته بود.. سري تکون دادم و همراه داوود از پله ها پایین رفتم.. کاري که میخواستو انجام دادم..روي صندلیم نشسته بودم و سرمو گذاشته بودم روي میزم که حس کردم یکی چیزي روي میزم گذاشت.. سرمو بالا آوردم و دیدم یه فنجون چایی رو میزمه..!
نگاهمو بالاتر بردم.. شهاب بود.. با لبخند گفت: یه چایی باهم بخوریم! با لبخند سر تکون دادم که رو چهارپایه اي که اطراف بود نشست و گفت: گرفته اي..! نفس عمیقی کشیدم و دستی توي موهام بردم و گفتم: خیلی تابلوئه؟! تک خنده اي کرد و گفت: حتی انقدر تابلوئه که میدونم از چی بهم ریختی..! سوالی نگاهش کردم که ادامه داد: از اینکه آقا محمد میخواد تنها بره ماموریت.. نه؟! لبخندِ تلخی زدم.. سکوت کردم.. گفت: مگه فرمانده نیست؟! مگه قبلا هزار بار نرفته ماموریت..؟! هر دفعه میخواد بره تو اینجوري میشی..؟ بی حرف سري به نشونه ي منفی تکون دادم! با خنده گفت: زبونتو موش خورده؟! لبام بالاخره براي خنده از هم باز شد..! گفت: آهان.. بخند یکم پسر.. مگه بار اولشه آخه که اینطوري زانوي غم بغل گرفتی..؟ نگاهمو از لیوانِ چایی که رو میز بود گرفتم و به شهاب دوختم و گفتم: همیشه میرفت.. ولی از آخرین باري که رفت ماموریت.. خاطره ي خوشی ندارم..! با شک گفت: سفر مهاباد..؟ آرپیجی و..؟ پس میدونست..! فکرمو بلند گفتم: پس میدونی..! سرشو تکون داد و گفت: آره.. شنیدم.. از دکتر شریفی شنیدم. بهش گفتم: نمیدونی چی به من گذشت شهاب.. من نبودم باهاشون.. تو سایت بودم.. مردم و زنده شدم تا برگشتن.. مردم و زنده شدم تمامِ اون لحظه هایی که محمد تو کما بود.. تمامِ اون سه ماهو..! بغض لعنتیمو قورت دادم.. نمیخواستم سرِ هر چیزي شروع کنه و دور گلوم بپیچه! ادامه دادم: محمد فقط فرمانده ي من نیست.. بزرگتر منه.. الگوي منه.. یه چیزي شبیهِ لبخند اومد رو لبام و گفتم: برادرِ منه..! شهاب لیوانِ چاییو از روي میز برداشت و دستم داد و گفت: تو هم برادرِشی..! پوزخندي زدم و گفتم: نیستم! نیستم! حتی یه نیروي عادي نیستم براش.. که اگه بودم حداقل منو با خودش میبرد.. حداقل بهم میگفت میخواد بره! اونم تنها.. شهاب دل دل میکرد.. انگار میخواست چیزي بگه..! کمکش کردم و گفتم: چیزي تو دلته میخواي بگی؟! نگاهم کرد.. مردد بود.. شکلاتی که تو دستش بودو گذاشت رو میز و گفت: هیچی.. شاید یه روزي بهت گفتم! لبخندِ زورکی اي بهش زدم و یه قلوپ از چاییمو خوردم.. نگاهم به بالايِ پله ها بود.. به اینکه کی از اتاقِ کنفرانس میان بیرون.. به اینکه کی میتونم برم و باهاش صحبت کنم.. ___ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
بریم راند دو؟!😎
پارت هفتاد و دو.. و امان از پارت هفتاد و دو! :)))))) ‌
پارت هفتاد و دوم: [محمد] کنفرانس تموم شد.. پرونده ها و لپ تاپمو برداشتم و به سمت اتاق خودم رفتم. تمام ذهنم پیشِ رسول بود. پیشِ حواسِ پرتش. وقتی داشت گزارششو میخوند. من میدونستم چشه! میدونستم چون تا قبل از اونکه بفهمه من میخوام برم خوبِ خوب بود.. حالشو درك میکردم. میدونستم اون روزا چقدر براش سخت گذشته.. اگه به خودم بود نمیخواستم تا فردا به کسی بگم که میرم.. چون میدونستم چی میشه! میدونستم هر کی هم چیزي نگه، رسول نمیخواد بذاره من تنها برم. وسایلمو روي میزم گذاشتم و روي صندلیم نشستم.آرنج دستامو روي میز گذاشتم و با کف دست صورتمو پوشوندم.. یکی در زد.. ندیده بودم کیه، اما گفتم: بیا تو رسول..! صداي باز شدن در اومد. دستامو از روي صورتم برداشتم و نگاهش کردم. مستأصل وسطِ اتاق وایساده بود و دستاشو تو هم گره کرده بود. خودمو زدم به اون راه و گفتم: جانم رسول؟ کاري داري؟! این پا و اون پا کرد.. من من میکرد.. آخر گفت: من نمیذارم تنها برین آقا! ابروهام بالا رفت..! فکر میکردم بخواد گله کنه.. اما نه اینقدر قاطع!! با تعجب گفتم: نمیفهمم رسول؟! یه قدم اومد جلو و گفت: میفهمین آقا.. خوبم میفهمین.. من نمیذارم شما تنها برین اصفهان! متعجب بودم! این طور صحبت کردن از رسول.. بعید بود! دست به سینه نشستم و با یه اخمِ ریز گفتم: یادم نمیاد لازم باشه براي رفتن ازت اجازه بگیرم رسول! نگاهی بهم انداخت.. آبِ دهنشو قورت داد و موضعشو عوض کرد..! گفت: آقا براي چی میگین کسی نیاد باهاتون؟ گفتم: چون نیازي نمیبینم.. بچه ها اینجا کار دارن.. من تنها میتونم برم.. سریع گفت: آقا ولی من کاري ندارم اینجا.. کارامو میتونم تو اصفهانم انجام بدم.. مگه آقاي مرادي نگفت نیروي پشتیبانی لازم دارین..؟ خب من میام دیگه..! نه.. کسی نباید میومد.. رسول نباید میومد.. حتی فکر این که بخواد بیاد هم افکارمو بهم میریخت.. اگه میومد نمیتونستم رو کارم تمرکز داشته باشم.. همش، تو همه حال باید نگرانش میبودم.. من میدونستم یه بخشی از اطلاعاتم شناسایی شده و امکان نداشت کسی رو با خودم ببرم.. من میتونستم تنها از خودم مراقبت کنم. سري تکون دادم و گفتم: خیر.. نیازي نیست! رسول گفت: ولی آقا محمد.. بین حرفش پریدم و گفتم: دلیل این اصرارتو نمیفهمم رسول.. من دفعه ي اولی نیست که تنها میرم ماموریت، دفعه آخر هم نخواهد بود. لبخند تلخی زد و گفت: آقا از دفعه ي آخري که رفتین ماموریت خاطره ي خوبی ندارم. و بعد با مظلومیتِ تمام ادامه داد: بذار بیام آقا محمد.. بخدا اینجا بمونم دیوونه میشم. نه.. نباید ادامه میداد! نباید دیگه هیچی میگفت! من نمیبردمش! امکان نداشت تو این شرایط خطرناك با خودم ببرمش! نه اونو.. هیچکسی رو. حتی اگه خطري هم تهدیدش نمیکرد، باید با این ترسش مقابله میکرد.. با ترس نبود من مقابله میکرد.. تو چشمام نگاه کرد و ادامه داد: بذار بیام محمد..! با دست روي میز کوبیدم و گفتم: بس کن رسول! فکر میکنم انقدر بزرگ شدي که فرماندهت لازم نباشه بیشتر از یک بار یه حرفیو بهت بزنه! نفس عمیقی کشید. تو چشمام زُل زد و گفت: مگه بهم نگفتید هر وقت هر چی پُرم کرد بیام بهتون بگم؟ مگه نگفتید داداش بزرگترمید، هوامو دارید؟ داداشِ بزرگتر، دارم بهتون میگم تنها رفتنتون سخته.. اذیت کننده‌ست.. نه منو، همه ي بچه ها رو اذیت میکنه.. شما باید خیلی بیشتر از این حرفا مراقب خودتون باشید. نباید میذاشتم ادامه بده. من هر چیزي که میگفتم رسول بازم یه حرفی براي زدن داشت.. باید یه کاري میکردم دِل بکنه از اصرار.. دِل بکنه از اومدن..! از روي صندلیم بلند شدم.. دستامو روي میز گذاشتم و نگاهش کردم.. هنوز جدي نگاهم میکرد.. من بی رحم نبودم.. بودم؟! نه.. فقط میخواستم کاري کنم رسول دِل ببُره از اومدن باهام..! قبل از اینکه عقل و ذهنم مطمئن بشه از چیزي که میخوام بگم، زبونم شروع به حرف زدن کرد..! سرد گفتم: من بچه نمیخوام دنبال خودم ببرم رسول! برقِ نگاهش تو یه ثانیه کمرنگ شد..! اخمِ ریزي کرد..! انگار باورش نمیشد چیزیو که از من شنیده..! با بُهت نگاهم میکرد.. چشماش بین چشمام جا به جا میشد.. ادامه دادم: این دفعه دیگه مثل اونبار نیست که بري کابلو تو اتاقِ مایکل جا بذاري و شانس باهات یار باشه رسول! نمیخوام ماموریتم خراب شه! تو تمام مدتی که اینا رو میگفتم، دستام مشت شده بودن.. ناخونام داشت کف دستمو میسوزوند ولی سوزشش بیشتر از سوختنِ قلب رسول نبود! نمیدونم چند ثانیه خیره با بُهت و تعجب نگاهم کرد.. اما آخر.. همونطوري که روش به من بود، عقب عقب سمت در رفت و ازش رفت بیرون.قلبم درد میکرد. اغراق نمیکنم! این فقط یه حس نبود! واقعا درد میکرد. حتی حس میکردم تمام رگ هایی که خون رو به سمتش میبرن درد میکنن!