نگاهمو بالاتر بردم.. شهاب بود..
با لبخند گفت: یه چایی باهم بخوریم!
با لبخند سر تکون دادم که رو چهارپایه اي که اطراف بود نشست و گفت: گرفته اي..!
نفس عمیقی کشیدم و دستی توي موهام بردم و گفتم: خیلی تابلوئه؟!
تک خنده اي کرد و گفت: حتی انقدر تابلوئه که میدونم از چی بهم ریختی..!
سوالی نگاهش کردم که ادامه داد: از اینکه آقا محمد میخواد تنها بره ماموریت.. نه؟!
لبخندِ تلخی زدم.. سکوت کردم..
گفت: مگه فرمانده نیست؟! مگه قبلا هزار بار نرفته ماموریت..؟! هر دفعه میخواد بره تو اینجوري میشی..؟
بی حرف سري به نشونه ي منفی تکون دادم!
با خنده گفت: زبونتو موش خورده؟!
لبام بالاخره براي خنده از هم باز شد..!
گفت: آهان.. بخند یکم پسر.. مگه بار اولشه آخه که اینطوري زانوي غم بغل گرفتی..؟
نگاهمو از لیوانِ چایی که رو میز بود گرفتم و به شهاب دوختم و گفتم: همیشه میرفت.. ولی از آخرین باري
که رفت ماموریت.. خاطره ي خوشی ندارم..!
با شک گفت: سفر مهاباد..؟ آرپیجی و..؟
پس میدونست..! فکرمو بلند گفتم: پس میدونی..!
سرشو تکون داد و گفت: آره.. شنیدم.. از دکتر شریفی شنیدم.
بهش گفتم: نمیدونی چی به من گذشت شهاب.. من نبودم باهاشون.. تو سایت بودم.. مردم و زنده شدم تا برگشتن.. مردم و زنده شدم تمامِ اون لحظه هایی که محمد تو کما بود.. تمامِ اون سه ماهو..!
بغض لعنتیمو قورت دادم.. نمیخواستم سرِ هر چیزي شروع کنه و دور گلوم بپیچه! ادامه دادم: محمد فقط فرمانده ي من نیست.. بزرگتر منه.. الگوي منه..
یه چیزي شبیهِ لبخند اومد رو لبام و گفتم: برادرِ منه..!
شهاب لیوانِ چاییو از روي میز برداشت و دستم داد و گفت: تو هم برادرِشی..!
پوزخندي زدم و گفتم: نیستم! نیستم! حتی یه نیروي عادي نیستم براش.. که اگه بودم حداقل منو با خودش میبرد.. حداقل بهم میگفت میخواد بره! اونم تنها..
شهاب دل دل میکرد.. انگار میخواست چیزي بگه..!
کمکش کردم و گفتم: چیزي تو دلته میخواي بگی؟!
نگاهم کرد.. مردد بود.. شکلاتی که تو دستش بودو گذاشت رو میز و گفت: هیچی.. شاید یه روزي بهت گفتم!
لبخندِ زورکی اي بهش زدم و یه قلوپ از چاییمو خوردم..
نگاهم به بالايِ پله ها بود..
به اینکه کی از اتاقِ کنفرانس میان بیرون..
به اینکه کی میتونم برم و باهاش صحبت کنم..
___
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت هفتاد و دوم:
[محمد]
کنفرانس تموم شد.. پرونده ها و لپ تاپمو برداشتم و به سمت اتاق خودم رفتم.
تمام ذهنم پیشِ رسول بود. پیشِ حواسِ پرتش. وقتی داشت گزارششو میخوند.
من میدونستم چشه! میدونستم چون تا قبل از اونکه بفهمه من میخوام برم خوبِ خوب بود.. حالشو درك میکردم. میدونستم اون روزا چقدر براش سخت گذشته..
اگه به خودم بود نمیخواستم تا فردا به کسی بگم که میرم.. چون میدونستم چی میشه!
میدونستم هر کی هم چیزي نگه، رسول نمیخواد بذاره من تنها برم.
وسایلمو روي میزم گذاشتم و روي صندلیم نشستم.آرنج دستامو روي میز گذاشتم و با کف دست صورتمو پوشوندم..
یکی در زد..
ندیده بودم کیه، اما گفتم: بیا تو رسول..!
صداي باز شدن در اومد.
دستامو از روي صورتم برداشتم و نگاهش کردم.
مستأصل وسطِ اتاق وایساده بود و دستاشو تو هم گره کرده بود.
خودمو زدم به اون راه و گفتم: جانم رسول؟ کاري داري؟!
این پا و اون پا کرد.. من من میکرد.. آخر گفت: من نمیذارم تنها برین آقا!
ابروهام بالا رفت..! فکر میکردم بخواد گله کنه.. اما نه اینقدر قاطع!!
با تعجب گفتم: نمیفهمم رسول؟!
یه قدم اومد جلو و گفت: میفهمین آقا.. خوبم میفهمین.. من نمیذارم شما تنها برین اصفهان!
متعجب بودم!
این طور صحبت کردن از رسول.. بعید بود!
دست به سینه نشستم و با یه اخمِ ریز گفتم: یادم نمیاد لازم باشه براي رفتن ازت اجازه بگیرم رسول!
نگاهی بهم انداخت.. آبِ دهنشو قورت داد و موضعشو عوض کرد..! گفت: آقا براي چی میگین کسی نیاد باهاتون؟
گفتم: چون نیازي نمیبینم.. بچه ها اینجا کار دارن.. من تنها میتونم برم..
سریع گفت: آقا ولی من کاري ندارم اینجا.. کارامو میتونم تو اصفهانم انجام بدم.. مگه آقاي مرادي نگفت نیروي پشتیبانی لازم دارین..؟ خب من میام دیگه..!
نه.. کسی نباید میومد.. رسول نباید میومد.. حتی فکر این که بخواد بیاد هم افکارمو بهم میریخت.. اگه میومد نمیتونستم رو کارم تمرکز داشته باشم.. همش، تو همه حال باید نگرانش میبودم..
من میدونستم یه بخشی از اطلاعاتم شناسایی شده و امکان نداشت کسی رو با خودم ببرم.. من میتونستم تنها از خودم مراقبت کنم.
سري تکون دادم و گفتم: خیر.. نیازي نیست!
رسول گفت: ولی آقا محمد..
بین حرفش پریدم و گفتم: دلیل این اصرارتو نمیفهمم رسول.. من دفعه ي اولی نیست که تنها میرم ماموریت، دفعه آخر هم نخواهد بود.
لبخند تلخی زد و گفت: آقا از دفعه ي آخري که رفتین ماموریت خاطره ي خوبی ندارم.
و بعد با مظلومیتِ تمام ادامه داد: بذار بیام آقا محمد.. بخدا اینجا بمونم دیوونه میشم.
نه.. نباید ادامه میداد! نباید دیگه هیچی میگفت! من نمیبردمش! امکان نداشت تو این شرایط خطرناك با خودم ببرمش!
نه اونو.. هیچکسی رو.
حتی اگه خطري هم تهدیدش نمیکرد، باید با این ترسش مقابله میکرد.. با ترس نبود من مقابله میکرد..
تو چشمام نگاه کرد و ادامه داد: بذار بیام محمد..!
با دست روي میز کوبیدم و گفتم: بس کن رسول! فکر میکنم انقدر بزرگ شدي که فرماندهت لازم نباشه بیشتر از یک بار یه حرفیو بهت بزنه!
نفس عمیقی کشید. تو چشمام زُل زد و گفت: مگه بهم نگفتید هر وقت هر چی پُرم کرد بیام بهتون بگم؟ مگه نگفتید داداش بزرگترمید، هوامو دارید؟ داداشِ بزرگتر، دارم بهتون میگم تنها رفتنتون سخته.. اذیت کنندهست.. نه منو، همه ي بچه ها رو اذیت میکنه.. شما باید خیلی بیشتر از این حرفا مراقب خودتون
باشید.
نباید میذاشتم ادامه بده. من هر چیزي که میگفتم رسول بازم یه حرفی براي زدن داشت.. باید یه کاري میکردم دِل بکنه از اصرار.. دِل بکنه از اومدن..!
از روي صندلیم بلند شدم..
دستامو روي میز گذاشتم و نگاهش کردم..
هنوز جدي نگاهم میکرد..
من بی رحم نبودم.. بودم؟! نه.. فقط میخواستم کاري کنم رسول دِل ببُره از اومدن باهام..!
قبل از اینکه عقل و ذهنم مطمئن بشه از چیزي که میخوام بگم، زبونم شروع به حرف زدن کرد..!
سرد گفتم: من بچه نمیخوام دنبال خودم ببرم رسول!
برقِ نگاهش تو یه ثانیه کمرنگ شد..! اخمِ ریزي کرد..! انگار باورش نمیشد چیزیو که از من شنیده..!
با بُهت نگاهم میکرد.. چشماش بین چشمام جا به جا میشد..
ادامه دادم: این دفعه دیگه مثل اونبار نیست که بري کابلو تو اتاقِ مایکل جا بذاري و شانس باهات یار باشه رسول! نمیخوام ماموریتم خراب شه!
تو تمام مدتی که اینا رو میگفتم، دستام مشت شده بودن.. ناخونام داشت کف دستمو میسوزوند ولی سوزشش بیشتر از سوختنِ قلب رسول نبود!
نمیدونم چند ثانیه خیره با بُهت و تعجب نگاهم کرد.. اما آخر.. همونطوري که روش به من بود، عقب عقب سمت در رفت و ازش رفت بیرون.قلبم درد میکرد. اغراق نمیکنم! این فقط یه حس نبود! واقعا درد میکرد. حتی حس میکردم تمام رگ هایی که خون رو به سمتش میبرن درد میکنن!
دستمو روي دسته ي صندلیم گذاشتم و آروم نشستم.
راهی جز این براي منصرف کردنش نداشتم..
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.
پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که یهو یکی با شتاب در اتاقمو باز کرد.
چشمامو باز کردم و نگاه کردم!
داوود بود. دم در ایستاده بود و هنوز دستش به دستگیره ي در بود..
نفس نفس میزد.. فقط گفت: آقا.. رسول..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
خدایا، بر محمد (ص) که امانت دار وحیات است درود فرست،
که در انجام فرمانت خود را به سختی واداشت؛
و در راه تو، خود را در معرض ناگواریها گذاشت؛
و به زنده کردن دینت از بستگانش برید؛
و خویش را در رساندن پیغامت رنجور ساخت.
پس او را به پاس رنجی که در راهت برده است، به عالی ترین مرتبههای بهشت خود بالا ببر.
آنسان که هیچ فرشتهی مقرب و پیامبر مرسلی در جایگاه و مرتبه و نزدیکیاش به تو، با او برابری و همتایی و همانندی نکند.
#گلبرگِ_صحیفه 🌸
#نیایش_دوّم
Ali Akbar GhelichAli Akbar Ghelich - Negare Man.mp3
زمان:
حجم:
10.6M
عیدتون مبآرکا❤🦋
یه عیدی کوچیک🤏
هر کی زود تر زد😃
663282587902691کد شارژ همراه اول🦋 بزنید روش کپی میشه
《الان نمیتونم چیزی بهت بگم.. فقط بدون بین بد و بدتر من بد رو انتخاب کردم..》
آنچه خواهید خواند😎😁🤝🏻
هدایت شده از سربٰاز وطن!
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- نزار بچهت مداحی گوش کنه
افسرده میشه💔
+ بچم😂: