eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا، بر محمد (ص) که امانت دار وحی‌ات است درود فرست، که در انجام فرمانت خود را به سختی واداشت؛ و در راه تو، خود را در معرض ناگواری‌ها گذاشت؛ و به زنده کردن دینت از بستگانش برید؛ و خویش را در رساندن پیغامت رنجور ساخت. پس او را به پاس رنجی که در راهت برده است، به عالی ترین مرتبه‌های بهشت خود بالا ببر. آن‌سان که هیچ فرشته‌ی مقرب و پیامبر مرسلی در جایگاه و مرتبه و نزدیکی‌اش به تو، با او برابری و همتایی و همانندی نکند. 🌸
یه عیدی کوچیک🤏 هر کی زود تر زد😃
663282587902691
کد شارژ همراه اول🦋 بزنید روش کپی میشه
ایرانسلا آنلاینن؟🧐 ‌
|هم‌وطن|
ایرانسلا آنلاینن؟🧐 ‌
4703046535162484
بزنید روش کپی میشه🌱
《الان نمیتونم چیزی بهت بگم.. فقط بدون بین بد و بدتر من بد رو انتخاب کردم..》 ‌ آنچه خواهید خواند😎😁🤝🏻
هدایت شده از سربٰاز وطن!
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- نزار بچه‌ت مداحی گوش کنه افسرده میشه💔 + بچم😂:
هدایت شده از ☫ اِفْـتِـخٰـارْ
زیبایی‌خلقت.
هدایت شده از 'آیـتـکـیـن'
چایی‌آقا:)))
چون من شاید ساعت هشت نت نداشته باشم، الان پارت رو میگذارم براتون.
بعد میام نظراتتون رو میخونم🥺😎🤌
پارت هفتاد و سوم: [محمد] نفهمیدم چطوري از پشت میزم کنار اومدم و از پله ها پایین رفتم. داوود هم پشت سرم میومد. دورِ میزِ رسول شلوغ بود. سعید و شهاب کنار رسول نگران ایستاده بودن. رسول روي صندلیش نشسته بود. یه دستش رو جلويِ بدنش به میز تکیه داده بود و دستِ دیگه‌ش پیراهنش رو رويِ سینه‌ش چنگ زده بود.. سرش پایین بود و سخت نفس میکشید. نفس کشیدنش عادي نبود. فرشید کنار صندلیش زانو زده بود و سعی داشت یکم آب بهش بده اما رسول اصلا متوجهش نبود. با استرس جلو رفتم و جلوي پاش نشستم. رنگش پریده بود. لباش به کبودي میزد. ترسیدم! بازوشو تکون دادم و گفتم: رسول؟؟ خوبی رسول؟؟؟ جوابی نداد.. فقط نفس هاي سخت و کش دار میکشید. انگار داشت به ریه هاش التماس میکرد هوا رو بِکِشن داخل. نفس هاش خش خش میکرد. تو یه حرکت بازوشو گرفتم و از روي صندلی بلندش کردم و به سعید گفتم: کمک کن ببریمش بالا. رو به داوود گفتم: تا ما میرسیم ماشینو روشن کن.. سري تکون داد و جلوتر از ما دوید.. رسول همچنان سخت نفس میکشید.. خش خش سینه‌ش.. سرفه هاش.. منو میترسوند! هر طوري بود به پارکینگ رسیدیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم.. داوود رانندگی میکرد، سعید جلو نشسته بود و من کنار رسول عقب نشسته بودم.. تکیه داده بود بهم.. هنوز دست چپش روي سینه‌ش بود.. انگار با فشار دادنِ دستش روي قفسه‌ي سینه‌ش میخواست راهِ نفس کشیدنشو بازتَر کنه. دستِ دیگه‌شو تو دستم گرفتم. رنگ پریدگی و کبودي لباش بیشتر شده بود.. تو دلم داشتم به خودم لعنت میفرستادم بابت حرفایی که بهش زدم. بهش گفتم رسول جان.. خوبی؟ چیشدي تو؟؟ اما رسول نشنید. سرفه هاش، نفسی که با صدا بالا و پایین میرفت، نمیذاشت هیچی رو بشنوه..رو به داوود گفتم: داوود عجله کن. سري تکون داد و دنده رو عوض کرد. سعید روي صندلیش چرخیده بود و نگران رسولو نگاه میکرد.. با ناراحتی گفت: آخه چی شد یهو..؟ بعد از دقایق وحشتناکی رسیدیم بیمارستان.. داوود با عجله رفت و با دوتا پرستار و برانکارد برگشت. رسولو روش خوابوندن و بردن داخل اورژانس. وارد یکی از بخش هاي اورژانس شدن و پرده رو کشیدن.. خواستم برم داخل که یکی از پرستارها جلومو گرفت و گفت: لطفا بیرون باشین آقا.. کلافه تو راهرو راه میرفتم.. رسول چش شده بود..؟ داوود و سعید روي صندلی ها نشسته بودن و داوود آرنج هاشو به زانوهاش تکیه داده بود و سرشو تو دستاش گرفته بود.. سمتشون رفتم و گفتم: داوود رسول چش شد یهو.. سرشو بالا آورد و گفت: نمیدونم آقا.. نمیدونم. فکر کنم بالا بود.. اومد پایین رو صندلیش نشست، رفتم پیشش کارش داشتم دیدم حالش خوب نیست داره سخت نفس میکشه.. رفتم براش آب بیارم اومدم دیدم بدتر شده.. آقا بعد اومدم شما رو صدا کردم.. صدایی از پشت سرم شنیدم که گفت: همراهِ بیمار شمایین؟؟ از پیش بچه ها سمت دکتر رفتم و گفتم: بله.. عینکشو روي چشماش جا به جا کرد و گفت: سابقه ي بیماري تنفسی دارن؟؟ نه.. رسول هیچوقت بیماري تنفسی نداشت.. داشت؟ داوودو سوالی نگاه کردم که سري به نشونه ي بی اطلاعی تکون داد.. رو به دکتر گفتم: نمیدونم آقاي دکتر.. ولی تا اونجایی که من میدونم نه.. سري تکون داد و توي لیستش چیزي نوشت و در همون حال گفت: یعنی بار اولیه که این حمله بهشون دست داده؟گفتم: بله.. داوود قدمی جلو اومد و گفت: نِ.. نمیدونم به این ربطی داره یا نه.. ولی.. چند روزه که .. دکتر کلافه از دست دست کردن داوود گفت: چند روزه چی؟! منم متعجب بودم! گفتم: چند روزه چی داوود؟! داوود انگار از چیزي که میخواد بگه مطمئن نبود.. گفت: چند روزه دیدم نفس کشیدنش عادي نیست.. فکر میکردم شاید سرما خورده.. دکتر سري تکون داد.. انگار انتظار این رو داشت.. نگاهم کرد و گفت: اطلاعی دارید قبل از اینکه این حالات بهشون دست بده، دچار فشار عصبی، استرس یا اضطراب بودن یا نه..؟ آروم گفتم: بله.. بودن.. دکتر که انگار به تشخیص درستش پی برده بود، سري به نشونه تایید تکون داد و گفت: بیمار شما مشکوك به آسم هستن.. البته این چیزي نیست که تازه براشون به وجود اومده باشه.. اگه تشخیص من درست باشه، احتمالا این بیماري ریشه در کودکیشون داشته.. و الان با فشارهاي شدید عصبی که بهشون وارد شده خودشو بروز داده.. الان فعلا اکسیژن بهش وصل شده و حالش بهتره.. باید امشب اینجا بستري بمونه، صبح ازش تست گرفته میشه تا صحت این تشخیص مشخص بشه.. الانم میتونید برید پیشش. سعید و داوود سریع از روي صندلی هاشون بلند شدن که دکتر جدي گفت: فقط یک نفر..!