Ali Akbar GhelichAli Akbar Ghelich - Negare Man.mp3
زمان:
حجم:
10.6M
عیدتون مبآرکا❤🦋
یه عیدی کوچیک🤏
هر کی زود تر زد😃
663282587902691کد شارژ همراه اول🦋 بزنید روش کپی میشه
《الان نمیتونم چیزی بهت بگم.. فقط بدون بین بد و بدتر من بد رو انتخاب کردم..》
آنچه خواهید خواند😎😁🤝🏻
هدایت شده از سربٰاز وطن!
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- نزار بچهت مداحی گوش کنه
افسرده میشه💔
+ بچم😂:
پارت هفتاد و سوم:
[محمد]
نفهمیدم چطوري از پشت میزم کنار اومدم و از پله ها پایین رفتم.
داوود هم پشت سرم میومد. دورِ میزِ رسول شلوغ بود.
سعید و شهاب کنار رسول نگران ایستاده بودن. رسول روي صندلیش نشسته بود. یه دستش رو جلويِ بدنش به میز تکیه داده بود و دستِ دیگهش پیراهنش رو رويِ سینهش چنگ زده بود..
سرش پایین بود و سخت نفس میکشید. نفس کشیدنش عادي نبود.
فرشید کنار صندلیش زانو زده بود و سعی داشت یکم آب بهش بده اما رسول اصلا متوجهش نبود.
با استرس جلو رفتم و جلوي پاش نشستم.
رنگش پریده بود. لباش به کبودي میزد.
ترسیدم! بازوشو تکون دادم و گفتم: رسول؟؟ خوبی رسول؟؟؟
جوابی نداد.. فقط نفس هاي سخت و کش دار میکشید. انگار داشت به ریه هاش التماس میکرد هوا رو بِکِشن داخل.
نفس هاش خش خش میکرد.
تو یه حرکت بازوشو گرفتم و از روي صندلی بلندش کردم و به سعید گفتم: کمک کن ببریمش بالا.
رو به داوود گفتم: تا ما میرسیم ماشینو روشن کن..
سري تکون داد و جلوتر از ما دوید..
رسول همچنان سخت نفس میکشید.. خش خش سینهش.. سرفه هاش.. منو میترسوند!
هر طوري بود به پارکینگ رسیدیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم..
داوود رانندگی میکرد، سعید جلو نشسته بود و من کنار رسول عقب نشسته بودم..
تکیه داده بود بهم.. هنوز دست چپش روي سینهش بود.. انگار با فشار دادنِ دستش روي قفسهي سینهش میخواست راهِ نفس کشیدنشو بازتَر کنه.
دستِ دیگهشو تو دستم گرفتم.
رنگ پریدگی و کبودي لباش بیشتر شده بود..
تو دلم داشتم به خودم لعنت میفرستادم بابت حرفایی که بهش زدم.
بهش گفتم رسول جان.. خوبی؟ چیشدي تو؟؟
اما رسول نشنید. سرفه هاش، نفسی که با صدا بالا و پایین میرفت، نمیذاشت هیچی رو بشنوه..رو به داوود گفتم: داوود عجله کن.
سري تکون داد و دنده رو عوض کرد.
سعید روي صندلیش چرخیده بود و نگران رسولو نگاه میکرد..
با ناراحتی گفت: آخه چی شد یهو..؟
بعد از دقایق وحشتناکی رسیدیم بیمارستان..
داوود با عجله رفت و با دوتا پرستار و برانکارد برگشت.
رسولو روش خوابوندن و بردن داخل اورژانس.
وارد یکی از بخش هاي اورژانس شدن و پرده رو کشیدن.. خواستم برم داخل که یکی از پرستارها جلومو گرفت و گفت: لطفا بیرون باشین آقا..
کلافه تو راهرو راه میرفتم.. رسول چش شده بود..؟
داوود و سعید روي صندلی ها نشسته بودن و داوود آرنج هاشو به زانوهاش تکیه داده بود و سرشو تو دستاش
گرفته بود..
سمتشون رفتم و گفتم: داوود رسول چش شد یهو..
سرشو بالا آورد و گفت: نمیدونم آقا.. نمیدونم. فکر کنم بالا بود.. اومد پایین رو صندلیش نشست، رفتم پیشش کارش داشتم دیدم حالش خوب نیست داره سخت نفس میکشه.. رفتم براش آب بیارم اومدم دیدم بدتر شده.. آقا بعد اومدم شما رو صدا کردم..
صدایی از پشت سرم شنیدم که گفت: همراهِ بیمار شمایین؟؟
از پیش بچه ها سمت دکتر رفتم و گفتم: بله..
عینکشو روي چشماش جا به جا کرد و گفت: سابقه ي بیماري تنفسی دارن؟؟
نه.. رسول هیچوقت بیماري تنفسی نداشت.. داشت؟
داوودو سوالی نگاه کردم که سري به نشونه ي بی اطلاعی تکون داد..
رو به دکتر گفتم: نمیدونم آقاي دکتر.. ولی تا اونجایی که من میدونم نه..
سري تکون داد و توي لیستش چیزي نوشت و در همون حال گفت: یعنی بار اولیه که این حمله بهشون دست داده؟گفتم: بله..
داوود قدمی جلو اومد و گفت: نِ.. نمیدونم به این ربطی داره یا نه.. ولی.. چند روزه که ..
دکتر کلافه از دست دست کردن داوود گفت: چند روزه چی؟!
منم متعجب بودم!
گفتم: چند روزه چی داوود؟!
داوود انگار از چیزي که میخواد بگه مطمئن نبود.. گفت: چند روزه دیدم نفس کشیدنش عادي نیست.. فکر میکردم شاید سرما خورده..
دکتر سري تکون داد.. انگار انتظار این رو داشت..
نگاهم کرد و گفت: اطلاعی دارید قبل از اینکه این حالات بهشون دست بده، دچار فشار عصبی، استرس یا اضطراب بودن یا نه..؟
آروم گفتم: بله.. بودن..
دکتر که انگار به تشخیص درستش پی برده بود، سري به نشونه تایید تکون داد و گفت: بیمار شما مشکوك به آسم هستن.. البته این چیزي نیست که تازه براشون به وجود اومده باشه.. اگه تشخیص من درست باشه، احتمالا این بیماري ریشه در کودکیشون داشته.. و الان با فشارهاي شدید عصبی که بهشون وارد شده خودشو بروز داده.. الان فعلا اکسیژن بهش وصل شده و حالش بهتره.. باید امشب اینجا بستري بمونه، صبح ازش تست گرفته میشه تا صحت این تشخیص مشخص بشه..
الانم میتونید برید پیشش.
سعید و داوود سریع از روي صندلی هاشون بلند شدن که دکتر جدي گفت: فقط یک نفر..!
و رفت..
برگشتم بچه ها رو نگاه کردم.. داوود ناراحت روي صندلیش نشست..
لبخندِ بی جونی بهشون زدم و پرده رو کنار زدم و رفتم پیشِ رسول.
چشماش نیمه باز بود. رنگ کم کم داشت به صورتش برمیگشت.. ماسکِ اکسیژن روي صورتش بود و نفس کشیدنش نسبتا آرومتر شده بود..
آروم جلو رفتم و دستمو گذاشتم رو پیشونیش و گفتم: چیکار کردي با خودت رسول..؟
یه صدایی از درونم بهم گفت: تو چیکار کردي با رسول محمد..؟!
من..؟ من نمیخواستم اینطوري بشه! من چاره اي نداشتم.. من چاره اي جز این براي دور کردنش از خودم نداشتم..! نگاهش به سقف بود و با چشماي بی جونش خسته پلک میزد..
پرده کنار زده شد و داوود آروم اومد داخل.. گفت: آقا، دکتر رفت، یواشکی اومدم داخل.
لبخندي بهش زدم و سري تکون دادم..
اومد کنار تخت رسول و دستشو گرفت و گفت: تو چی شدي یهو رسول..؟ خوبی الان...؟
رسول آروم سرشو به طرف داوود خم کرد و نگاهش کرد.. با پلک زدنش جوابشو داد..!
دیدي آقا محمد..؟ دیدي..!؟ داوودو نگاه کرد.. همینو میخواستی؟ دیگه حتی نگاهتم نمیکنه! چیکار کردي تو!؟
داوود نگران گفت: داداشم نمیتونم زیاد اینجا باشم.. الان میان بیرونم میکنن.. فقط اومدم ببینم خوبی...؟
رسول دستشو بالا آورد و ماسکو از روي دهنش پایین کشید و به سختی گفت: خوبم داوود.. برو..
داوود اما، دلش نمیومد از اینجا بره.
مکثی کرد و با قدم هاي سنگینش به سمت بیرون رفت و به من گفت: آقا من تو راهرو نشستم.. کاري اگه داشتین صدام کنید..
و رفت..!
دست بردم سمت ماسکی که کشیده بود پایین و گذاشتمش روي صورتش..
به ثانیه نکشید که دوباره ماسکو داد پایین!
آروم گفتم: نکن رسول، بذار حالت بهتر شه...
سرد و آروم گفت: خوبم.
نگاهش هنوز به سمتی بود که داوود اومده بود.. دقیقا مخالف سمتی که من نشسته بودم...
دستمو روي دستش گذاشتم و گفتم: الان بهتري...؟
دوتا سرفه ي مصنوعی کرد و به بهونه ي اینکه میخواد جلويِ دهنشو بگیره دستشو از زیرِ دستم بیرون کشید و بعد گفت: بله آقا...
صداش آروم بود.. مظلوم بود.. سرکش نبود....!
صداش مثلِ صدايِ کسی که با من قهره نبود!
صداش مثلِ صداي کسی بود که ازم دلخوره... خیلی هم دلخوره..
چند دقیقه تو سکوت گذشت.. دوباره سرفه کرد.. اما اینبار مصنوعی نبود.. واقعی بود! اول تک تک اما بعد ممتد..! با استرس بلند شدم و ماسکشو روي صورتش گذاشتم و گفتم: لج نکن رسول.. دست به این ماسک نزن بذار اکسیژن خونت بیاد سر جاش.
دوباره نفس هاي عمیق میکشید.. دوباره با صدا نفس میکشید.
نمیخواستم رسولو اینطوري ببینم!
بعد از یه مدت زمانی که آروم تر شد، کنارش روي صندلی نشستم و گفتم: الان نمیتونم چیزي بهت بگم رسول.. فقط بدون بینِ بد و بدتر.. من بدو انتخاب کردم..
هیچی نگفت..
آروم گفتم: یادمه یه بار یه بنده خدایی بهم گفته بود بدترین چیز اینه که وقتی باهاش حرف میزنم نگاهش نمیکنم.. الان خودش اینطوري شده..
جوابمو نداد.. هنوز نگاهم نمیکرد.
کوتاه نیومدم، دوباره گفتم: نگاهم نمیکنی رسول..؟ معلوم نیست چند روز تهران نباشم ها..
نمیدونم با چه رویی داشتم اینطوري باهاش حرف میزدم.. با چه رویی ازش میخواستم نگاهم کنه در صورتی که یک ساعت پیش، بدترین حرف هایی که میتونست بشنوه رو از من شنیده بود!
تنها چیزي که میدونستم این بود که نمیخوام اینطوري این شهرو ترك کنم..
حال رسول خوب نبود..!
کاش میتونستم نرم.. کاش میتونستم به آقاي عبدي زنگ بزنم و بگم من هیچ جا نمیرم! حال یکی از بهترین نیروهام، حال یکی از اعضا خانوادهم بده و نمیتونم برم!
اما نمیشد.. هیچ جوره نمیشد..دستمو به تختش تکیه داده بودم و حائلِ سرم کرده بودم که سنگینیِ نگاهشو حس کردم.. داشت نگاهم میکرد!
دوباره دست برد و ماسکشو کشید پایین.. خواستم درستش کنم که آروم و با نفس هاي بریده گفت: میخوام.. حرف بزنم..
دستمو عقب کشیدم.
گفت: آقا.... شهاب.
گفتم: شهاب چی رسول جان؟
چیزي گفت که تا مغزِ استخونمو سوزوند..
گفت: شهابو ببرین آقا.... بچه نیست.. دیدین که چقدر مرد بود..
نفسش یاریش نمیکرد.. ادامه داد: دیدین که کارو خراب نکرد.. آقا حداقل شهابو با خودتون ببرین..
و بعد خودش ماسکشو روي دهنش گذاشت و چند بار نفس عمیق کشید..!
نمیتونستم.. دیگه نمیتونستم تو این اتاق بمونم! رسول داشت چیکار میکرد....؟
رسول بچه بود؟
رسولی که با وجود حرفایی که من بهش زده بودم، هنوز دنبالِ یه راه بود تا من تنها نرم، بچه بود....؟
واي محمد.. واي.... تو چیکار کردي..!
نمیدونم چقدر گذشت تا رسول آروم تر شد.. پلک هاش سنگین شد و خوابش برد...