پارت هشتادم:
[رسول]
ساعت هنوز پنج بود و تا ساعت هشت باید اداره میموندم..!
هیچ توانی نداشتم، اما دلم نمیخواست مرخصی بگیرم.. دلم نمیخواست سایتو خالی کنم... دلم نمیخواست تونبودِ محمد کمبود حس بشه...
محمد..! چیکار کرده بود..؟
بهم گفت از بین بد و بدتر، بدو انتخاب کرده..
بد رو انتخاب کرده چون نخواسته وقتی شناسایی شده کسی باهاش بره..؟ من باهاش برم؟!
چون خواسته حلقه ي دور ماها رو امن کنه....؟
بهم گفته بود انتخابم براي تو بهتره.. این بهترینِ منه؟؟ اینکه بفهمم از خودش گذشته تا ماها تو خطر نباشیم بهترینِ منه؟؟؟
تو تمام این سه روز با خودم کلنجار رفتم.... بالا پایین رفتم.. فکر کردم.. اما نتونستم رفتار اون روز محمدو درك کنم.. اما الان! دلیلشو فهمیده بودم..
تو اون دو روزي که نبود، حتی یه زنگ بهش نزده بودم.چقدر بدقلقی کردم باهاش.. چقدر بدخُلقی کردم باهاش.. چقدر اذیتش کردم!
من چطوري روم شُد باهاش اونطوري حرف بزنم..؟!
بهم اون حرفا رو زد؟ باشه..
ولی مگه ده بار بهم نگفت بهش اعتماد کنم..؟
چرا باور نکردم؟ چرا حتی یه درصد با خودم نگفتم که محمد آدمِ دل شکستن نیست، حتما یه دلیلی داره، بذار دلیلشو پیدا کنم....!؟ چطوري تونستم تو چشماش نگاه کنم و بهش طعنه بزنم و بگم چون نبوده تا باهاش حرف بزنم حالم بد شده؟؟
کم کنارم بود..؟ کم وقتایی که پر از درد بودم درمون بود؟
بد کرده بودم.. خیلی..
سرم از درد داشت منفجر میشد..
نفسم درد میکرد..!! یه چیزي انگار بین روح و جسمم!
باید این ساعت سریع تر میگذشت.. باید زودتر تموم میشد.. هواي سایت برام خیلی خفه بود..
تو همین فکرها بودم که صداي شهاب ذهنمو سمتِ خودش برد..
کنارم نشسته بود.. بدون مقدمه گفت: هیچوقت با خودت فکر نکردي روز اولی که دیدمت، از کجا میشناختمت..!؟
با تعجب نگاهش کردم..
ادامه داد: من قبل از اینکه بیام سایت.. یه عملیات با آقا محمد بودم.. عملیاتِ اثباتِ بی گناهیِ تو!
تعجب کردم.. هیچوقت اینو نمیدونستم!
رو صندلیِ چرخدارم کامل به سمتش چرخیدم و منتظر نگاهش کردم..
گفت: بهم سربسته یه چیزایی گفته بود.. گفته بود که یکی از بچه هاي سایت اشتباهی متهم شده و تو دردسر افتاده و حالا باید دنبال جاسوس اصلی باشیم..
متهمی که من نمیدونستم تویی اما محمد براي اثباتِ بی گناهیش شب و روز نداشت...
یادمه یه شب، تو تعقیب و گریزامون، تو اون هیجان.. وقتی خواست منو صدا کنه بهم گفت "رسول".. باورت میشه؟! آقا محمدِ حواس جمع اشتباه کرده بود.. انقدر براش مهم بودي و نبودنت آزارش میداد که به جاي "شهاب" منو "رسول" صدا کرد..! اینا رو بهت گفتم که بدونی خیلی بیشتر از یه نیرو براش مهمی.. تو مثلِ خودشی رسول.. تو رو از خودش
جدا نمیدونه! یادته بهت گفتم برادرشی؟ براي حرفام دلیل داشتم..!
ازش دلخور نشو چرا بهت نگفته.. انقدر براش مهمی که براي مراقبت ازت حاضر شده تو بی خبري بمونی..
لبخندي زد و ادامه داد: نگران نباش داداشِ محمد..! خدا انقدر بزرگ هست که مراقبِ امانتیاي که همه ي ما منتظرشیم باشه.!
بی جون لبخند زدم.. حرفاي شهاب مثلِ یه نسیمِ خنک میموند که شعله هاي آتیشِ قلبمو کمتر میکرد..
مثلِ یه جُرعه آب.. وسطِ بیابون..
مثلِ دیدنِ یه آشنا تو یه شهرِ غریب..
دستشو رو زانوم زد و بلند شد و گفت: میدونم الان دیگه دل و دماغِ درست حسابی براي کار کردن نداري..
من کاراي امروزم تقریبا تموم شده.. برنامه هاتو بفرست رو سیستمم کمکت کنم زود تموم شه..
و بعد در حالیکه سمتِ میزش میرفت گفت: منتظرم..!
این چند ساعتِ باقیمونده به سختی گذشت و وقتِ رفتن رسید..
بی حوصله میزمو جمع کردم و خواستم از سایت برم بیرون..
نگاه هايِ نگرانی که رو من بودن، اذیتم میکردن...
من خوب بودم... من چیزیم نبود!
من فقط یکم نگران بودم.. یکم شرمنده.. یکم کلافه.. یکم خسته.. همین..!
داوود نمیخواست بذاره تنها برم ولی من به این تنهایی احتیاج داشتم!
باید تنها میرفتم..
موتورم تو پارکینگِ سایت موند.. دلم میخواست راه برم.. پیاده..
شب بود، خیابونا خیس از بارونِ پاییزي بودن.
از گوشه ي اتوبان راهمو گرفته بودم و میرفتم...
من چیکار کرده بودم...؟این بود اعتمادم به محمد؟ این بود "آقا هر چی شما بگی"..؟ دِ آخه رسول محمد اصلا دل شکستن بلده؟ تو که باهوش بودي.. تو که حواس جمع بودي.. چرا نفهمیدي..؟
دستامو تو جیب سوییشرتم گذاشته بودم و راه میرفتم.... هوا سرد بود.. نمِ بارونی که رو بدنم نشسته بود این سرما رو تشدید میکرد..
بینِ همه ي این حرفا، هر چی میخواستم خودمو توبیخ کنم.. تنبیه کنم و بگم چرا با محمد اون رفتارو کردي، بازم تهِ دلم.. اون تهِ تهش.. یه چیزي بود که دلخور بود.. یه حسی بود که حتی با اینکه میدونست محمد همه ي اون کارا رو بخاطر خودم کرده، دلخور بود..!
از اون سردي نگاه محمد وقتی گفت "من بچه نمیخوام با خودم ببرم رسول"، دلخور بود..
نمیدونم چقدر راه رفتم.. یک ساعت.. دو ساعت...! خیسیِ زمین و بارون، رفته بود داخلِ کتونی هاي مشکیم..
انگشتايِ پام یخ و بی حس شده بودن...!
رو جدول گوشه ي اتوبان نشستم...
دستامو جلوي دهنم گرفتم و ها کردم..!
میخواستم زنگ بزنم.. باهاش حرف بزنم..
اما، یه چیزي.. یه حسی مثل خجالت.. مثل شرمندگی نمیذاشت..!
تمام اون تیکه ها و کنایه هایی که بهش زده بودم جلوي چشمم بودن.. محمد چقدر صبور بود..
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم.. انقدر انگشتام سرد و بی حس بودن که نمیتونستم خوب دکمه ها رو لمس
کنم..
خواستم بهش زنگ بزنم.. اما.. به جاش بهش پیامک دادم.. براش نوشتم:
"سلام آقا.. میتونم بهتون زنگ بزنم..؟"
چند دقیقه اي گذشت که خودش بهم زنگ زد.. آب دهنمو قورت دادم..
دکمه ي اتصالو زدم و گوشیو کنار گوشم گذاشتم..
آروم گفتم: سلام آقا.. امکان نداشت ندونه که موضوعو فهمیدم.. امکان نداشت..
گفت: سلام آقا رسول! چه عجب.. چی شد بالاخره بعد از دو روز یادي از ما کردي..؟
چشمامو بستم.. با درد..
گفتم: آقا.. آقا... من.. یعنی من.. میخواستم بگم من..
جمله هام کامل نمیشدن.. واژه هام گم شده بودن..!
صداي آرومش تو گوشم پیچید که گفت: میدونم رسول.. نمیخواد چیزي بگی!
شرمنده بودم.. با اینکه محمد حق نداشت اون کارو بکنه.. حق نداشت از اون راه برا دور کردنم استفاده کنه، ولی الان کسی که شرمنده بود من بودم..
خنده ي کوتاهی کرد و گفت: آقا رسول فقط زنگ زدي همینو بگی..؟ نمیخواي حالی از ما بپرسی..!؟ قبلا با معرفت تر از این حرفا بودیا..
و بعد.. با یه مکث بدون اینکه منتظر جوابم باشه، با لحنی که دیگه خوشحال نبود گفت: حال خودت چطوره رسول...؟ بهتري؟
سریع گفتم: نه آقا محمد! بهتر نیستم.. اصلا بهتر نیستم..
دلم پُر بود.. اندازه ي تمام حرفایی که تو این چند روز شنیده بودم!
گفتم: آقا شما به فکر منی..؟ به فکر مایی؟ آقا شما میخواي ما سفید بمونیم؟ میخواي امن بمونیم؟ آقا چرا اینو نمیدونی که امنیت ما خود شمایین؟؟
نفس کم آورده بودم.. ادامه دادم: آقا فکر کردین اگه خدایی نکرده، خدایی نکرده، زبونم لال، رسول نباشه اون روزو ببینه، اتفاقی براي شما بیفته، ما چی میشیم؟؟ شما فکر کردي داري لطف در حق ما میکنی؟ نه،
بخدا که این از صدتا ظلم بدتره آقا..
نفس نفس میزدم. دیگه نتونستم ادامه بدم.
محمد نگران گفت: باشه رسول.. باشه.. حرف میزنیم باهم الان آروم باش.. کجایی؟ گوشیو بده به داوود..
بریده گفتم: سایت.. سایت نیستم آقا.. بیرونم..
با استرس گفت: اسپري هاتهمراهتن؟؟؟
گفتم: بله آقا..نگران بود.. خوب از پشتِ گوشی حس میکردم..
گفت: داري میري خونه؟
پوزخندِ غمگینی زدم و گفتم: آره.. آره دارم میرم خونه.. دو ساعته که دارم میرم خونه..
جدي گفت: رسول همین الان بروخونهت.. میتونی رانندگی کنی؟ اگه نه یه جا وایسا تا بچه ها بیان دنبالت..
بیخیال گفتم: پیادهم آقا.. وسیلهم پارکینگ سایته..!
سکوت کرد.. نمیدونم ولی شاید داشت از دستم حرص میخورد!
عصبی گفت: رسول اگه دلت میخواد بکشی خودتو اصلا این کارا نیازي نیستا! یکم صبر کنی خودم میام میکشمت.. تو نمیفهمی راه رفتن تو این هوا برات خوب نیست؟؟
بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد: واي رسول واي، تو دق میدي آخر منو!
بلند شو همین الان یه تاکسی بگیر برو خونهت.. رسیدي زنگ بزن حرف میزنیم.. الان دیگه هیچی بهت
نمیگم.. این یه دستوره که فرماندهت داره بهت میگه! فهمیدي؟؟
از روي جدول بلند شدم و پشتِ شلوارمو تکوندم.. همونطور که آروم راه میرفتم بهش گفتم: چشم فرمانده.. چشم آقا.. من حرفتونو گوش میدم.. میرم خونه..
ولی شما هم یه لطفی در حق من میکنین..؟
با شک پرسید: چی..؟
بغض کرده بودم.. لرزش صدام دیگه دست خودم نبود.. بهش گفتم: فرمانده، من برادرمو بعد از خدا به شما سپردم... به علی قسم اگه مراقبش نباشین، اگه سالم نرسونیدش دست من هیچوقت نمیبخشمتون.. هیچوقت..
نتونستم تحمل کنم! دیگه نتونستم تحمل کنم و این اشکا رو پشتِ پلکم مخفی کنم.. دکمه ي قطعِ تماسو زدم..
چه خوب که بارون روي صورتم میریخت و قطره هاي اشکمو تو خودش گُم میکرد.
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
|هموطن|
عیدی شارژ باشه یا پارت؟!
آقا قانع شدممم😂❤
حقیقتا ناشناس تا حالا انقد پیامِ "پارت" یه جا ندیده بود😁
《یه کاري میکنم اولین روزِ کاريِ هفته ي بعد هفتِ صبح در حالیکه تو تابوتی که پرچم دورش پیچیدن خوابیدي، زیر دستات برات احترام نظامی بذارن! 》