پارت هشتادم:
[رسول]
ساعت هنوز پنج بود و تا ساعت هشت باید اداره میموندم..!
هیچ توانی نداشتم، اما دلم نمیخواست مرخصی بگیرم.. دلم نمیخواست سایتو خالی کنم... دلم نمیخواست تونبودِ محمد کمبود حس بشه...
محمد..! چیکار کرده بود..؟
بهم گفت از بین بد و بدتر، بدو انتخاب کرده..
بد رو انتخاب کرده چون نخواسته وقتی شناسایی شده کسی باهاش بره..؟ من باهاش برم؟!
چون خواسته حلقه ي دور ماها رو امن کنه....؟
بهم گفته بود انتخابم براي تو بهتره.. این بهترینِ منه؟؟ اینکه بفهمم از خودش گذشته تا ماها تو خطر نباشیم بهترینِ منه؟؟؟
تو تمام این سه روز با خودم کلنجار رفتم.... بالا پایین رفتم.. فکر کردم.. اما نتونستم رفتار اون روز محمدو درك کنم.. اما الان! دلیلشو فهمیده بودم..
تو اون دو روزي که نبود، حتی یه زنگ بهش نزده بودم.چقدر بدقلقی کردم باهاش.. چقدر بدخُلقی کردم باهاش.. چقدر اذیتش کردم!
من چطوري روم شُد باهاش اونطوري حرف بزنم..؟!
بهم اون حرفا رو زد؟ باشه..
ولی مگه ده بار بهم نگفت بهش اعتماد کنم..؟
چرا باور نکردم؟ چرا حتی یه درصد با خودم نگفتم که محمد آدمِ دل شکستن نیست، حتما یه دلیلی داره، بذار دلیلشو پیدا کنم....!؟ چطوري تونستم تو چشماش نگاه کنم و بهش طعنه بزنم و بگم چون نبوده تا باهاش حرف بزنم حالم بد شده؟؟
کم کنارم بود..؟ کم وقتایی که پر از درد بودم درمون بود؟
بد کرده بودم.. خیلی..
سرم از درد داشت منفجر میشد..
نفسم درد میکرد..!! یه چیزي انگار بین روح و جسمم!
باید این ساعت سریع تر میگذشت.. باید زودتر تموم میشد.. هواي سایت برام خیلی خفه بود..
تو همین فکرها بودم که صداي شهاب ذهنمو سمتِ خودش برد..
کنارم نشسته بود.. بدون مقدمه گفت: هیچوقت با خودت فکر نکردي روز اولی که دیدمت، از کجا میشناختمت..!؟
با تعجب نگاهش کردم..
ادامه داد: من قبل از اینکه بیام سایت.. یه عملیات با آقا محمد بودم.. عملیاتِ اثباتِ بی گناهیِ تو!
تعجب کردم.. هیچوقت اینو نمیدونستم!
رو صندلیِ چرخدارم کامل به سمتش چرخیدم و منتظر نگاهش کردم..
گفت: بهم سربسته یه چیزایی گفته بود.. گفته بود که یکی از بچه هاي سایت اشتباهی متهم شده و تو دردسر افتاده و حالا باید دنبال جاسوس اصلی باشیم..
متهمی که من نمیدونستم تویی اما محمد براي اثباتِ بی گناهیش شب و روز نداشت...
یادمه یه شب، تو تعقیب و گریزامون، تو اون هیجان.. وقتی خواست منو صدا کنه بهم گفت "رسول".. باورت میشه؟! آقا محمدِ حواس جمع اشتباه کرده بود.. انقدر براش مهم بودي و نبودنت آزارش میداد که به جاي "شهاب" منو "رسول" صدا کرد..! اینا رو بهت گفتم که بدونی خیلی بیشتر از یه نیرو براش مهمی.. تو مثلِ خودشی رسول.. تو رو از خودش
جدا نمیدونه! یادته بهت گفتم برادرشی؟ براي حرفام دلیل داشتم..!
ازش دلخور نشو چرا بهت نگفته.. انقدر براش مهمی که براي مراقبت ازت حاضر شده تو بی خبري بمونی..
لبخندي زد و ادامه داد: نگران نباش داداشِ محمد..! خدا انقدر بزرگ هست که مراقبِ امانتیاي که همه ي ما منتظرشیم باشه.!
بی جون لبخند زدم.. حرفاي شهاب مثلِ یه نسیمِ خنک میموند که شعله هاي آتیشِ قلبمو کمتر میکرد..
مثلِ یه جُرعه آب.. وسطِ بیابون..
مثلِ دیدنِ یه آشنا تو یه شهرِ غریب..
دستشو رو زانوم زد و بلند شد و گفت: میدونم الان دیگه دل و دماغِ درست حسابی براي کار کردن نداري..
من کاراي امروزم تقریبا تموم شده.. برنامه هاتو بفرست رو سیستمم کمکت کنم زود تموم شه..
و بعد در حالیکه سمتِ میزش میرفت گفت: منتظرم..!
این چند ساعتِ باقیمونده به سختی گذشت و وقتِ رفتن رسید..
بی حوصله میزمو جمع کردم و خواستم از سایت برم بیرون..
نگاه هايِ نگرانی که رو من بودن، اذیتم میکردن...
من خوب بودم... من چیزیم نبود!
من فقط یکم نگران بودم.. یکم شرمنده.. یکم کلافه.. یکم خسته.. همین..!
داوود نمیخواست بذاره تنها برم ولی من به این تنهایی احتیاج داشتم!
باید تنها میرفتم..
موتورم تو پارکینگِ سایت موند.. دلم میخواست راه برم.. پیاده..
شب بود، خیابونا خیس از بارونِ پاییزي بودن.
از گوشه ي اتوبان راهمو گرفته بودم و میرفتم...
من چیکار کرده بودم...؟این بود اعتمادم به محمد؟ این بود "آقا هر چی شما بگی"..؟ دِ آخه رسول محمد اصلا دل شکستن بلده؟ تو که باهوش بودي.. تو که حواس جمع بودي.. چرا نفهمیدي..؟
دستامو تو جیب سوییشرتم گذاشته بودم و راه میرفتم.... هوا سرد بود.. نمِ بارونی که رو بدنم نشسته بود این سرما رو تشدید میکرد..
بینِ همه ي این حرفا، هر چی میخواستم خودمو توبیخ کنم.. تنبیه کنم و بگم چرا با محمد اون رفتارو کردي، بازم تهِ دلم.. اون تهِ تهش.. یه چیزي بود که دلخور بود.. یه حسی بود که حتی با اینکه میدونست محمد همه ي اون کارا رو بخاطر خودم کرده، دلخور بود..!
از اون سردي نگاه محمد وقتی گفت "من بچه نمیخوام با خودم ببرم رسول"، دلخور بود..
نمیدونم چقدر راه رفتم.. یک ساعت.. دو ساعت...! خیسیِ زمین و بارون، رفته بود داخلِ کتونی هاي مشکیم..
انگشتايِ پام یخ و بی حس شده بودن...!
رو جدول گوشه ي اتوبان نشستم...
دستامو جلوي دهنم گرفتم و ها کردم..!
میخواستم زنگ بزنم.. باهاش حرف بزنم..
اما، یه چیزي.. یه حسی مثل خجالت.. مثل شرمندگی نمیذاشت..!
تمام اون تیکه ها و کنایه هایی که بهش زده بودم جلوي چشمم بودن.. محمد چقدر صبور بود..
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم.. انقدر انگشتام سرد و بی حس بودن که نمیتونستم خوب دکمه ها رو لمس
کنم..
خواستم بهش زنگ بزنم.. اما.. به جاش بهش پیامک دادم.. براش نوشتم:
"سلام آقا.. میتونم بهتون زنگ بزنم..؟"
چند دقیقه اي گذشت که خودش بهم زنگ زد.. آب دهنمو قورت دادم..
دکمه ي اتصالو زدم و گوشیو کنار گوشم گذاشتم..
آروم گفتم: سلام آقا.. امکان نداشت ندونه که موضوعو فهمیدم.. امکان نداشت..
گفت: سلام آقا رسول! چه عجب.. چی شد بالاخره بعد از دو روز یادي از ما کردي..؟
چشمامو بستم.. با درد..
گفتم: آقا.. آقا... من.. یعنی من.. میخواستم بگم من..
جمله هام کامل نمیشدن.. واژه هام گم شده بودن..!
صداي آرومش تو گوشم پیچید که گفت: میدونم رسول.. نمیخواد چیزي بگی!
شرمنده بودم.. با اینکه محمد حق نداشت اون کارو بکنه.. حق نداشت از اون راه برا دور کردنم استفاده کنه، ولی الان کسی که شرمنده بود من بودم..
خنده ي کوتاهی کرد و گفت: آقا رسول فقط زنگ زدي همینو بگی..؟ نمیخواي حالی از ما بپرسی..!؟ قبلا با معرفت تر از این حرفا بودیا..
و بعد.. با یه مکث بدون اینکه منتظر جوابم باشه، با لحنی که دیگه خوشحال نبود گفت: حال خودت چطوره رسول...؟ بهتري؟
سریع گفتم: نه آقا محمد! بهتر نیستم.. اصلا بهتر نیستم..
دلم پُر بود.. اندازه ي تمام حرفایی که تو این چند روز شنیده بودم!
گفتم: آقا شما به فکر منی..؟ به فکر مایی؟ آقا شما میخواي ما سفید بمونیم؟ میخواي امن بمونیم؟ آقا چرا اینو نمیدونی که امنیت ما خود شمایین؟؟
نفس کم آورده بودم.. ادامه دادم: آقا فکر کردین اگه خدایی نکرده، خدایی نکرده، زبونم لال، رسول نباشه اون روزو ببینه، اتفاقی براي شما بیفته، ما چی میشیم؟؟ شما فکر کردي داري لطف در حق ما میکنی؟ نه،
بخدا که این از صدتا ظلم بدتره آقا..
نفس نفس میزدم. دیگه نتونستم ادامه بدم.
محمد نگران گفت: باشه رسول.. باشه.. حرف میزنیم باهم الان آروم باش.. کجایی؟ گوشیو بده به داوود..
بریده گفتم: سایت.. سایت نیستم آقا.. بیرونم..
با استرس گفت: اسپري هاتهمراهتن؟؟؟
گفتم: بله آقا..نگران بود.. خوب از پشتِ گوشی حس میکردم..
گفت: داري میري خونه؟
پوزخندِ غمگینی زدم و گفتم: آره.. آره دارم میرم خونه.. دو ساعته که دارم میرم خونه..
جدي گفت: رسول همین الان بروخونهت.. میتونی رانندگی کنی؟ اگه نه یه جا وایسا تا بچه ها بیان دنبالت..
بیخیال گفتم: پیادهم آقا.. وسیلهم پارکینگ سایته..!
سکوت کرد.. نمیدونم ولی شاید داشت از دستم حرص میخورد!
عصبی گفت: رسول اگه دلت میخواد بکشی خودتو اصلا این کارا نیازي نیستا! یکم صبر کنی خودم میام میکشمت.. تو نمیفهمی راه رفتن تو این هوا برات خوب نیست؟؟
بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد: واي رسول واي، تو دق میدي آخر منو!
بلند شو همین الان یه تاکسی بگیر برو خونهت.. رسیدي زنگ بزن حرف میزنیم.. الان دیگه هیچی بهت
نمیگم.. این یه دستوره که فرماندهت داره بهت میگه! فهمیدي؟؟
از روي جدول بلند شدم و پشتِ شلوارمو تکوندم.. همونطور که آروم راه میرفتم بهش گفتم: چشم فرمانده.. چشم آقا.. من حرفتونو گوش میدم.. میرم خونه..
ولی شما هم یه لطفی در حق من میکنین..؟
با شک پرسید: چی..؟
بغض کرده بودم.. لرزش صدام دیگه دست خودم نبود.. بهش گفتم: فرمانده، من برادرمو بعد از خدا به شما سپردم... به علی قسم اگه مراقبش نباشین، اگه سالم نرسونیدش دست من هیچوقت نمیبخشمتون.. هیچوقت..
نتونستم تحمل کنم! دیگه نتونستم تحمل کنم و این اشکا رو پشتِ پلکم مخفی کنم.. دکمه ي قطعِ تماسو زدم..
چه خوب که بارون روي صورتم میریخت و قطره هاي اشکمو تو خودش گُم میکرد.
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
|هموطن|
عیدی شارژ باشه یا پارت؟!
آقا قانع شدممم😂❤
حقیقتا ناشناس تا حالا انقد پیامِ "پارت" یه جا ندیده بود😁
《یه کاري میکنم اولین روزِ کاريِ هفته ي بعد هفتِ صبح در حالیکه تو تابوتی که پرچم دورش پیچیدن خوابیدي، زیر دستات برات احترام نظامی بذارن! 》
پارت هشتاد و یکم:
[محمد]
حدوداي ساعت 8 شب بود.. از اداره ي اصفهان برگشته بودم خونه.. خونه اي که در اختیارم گذاشته بودن..
کِیسی که موردنظرمون بود تقریبا به نتیجه رسیده بود و فردا بعد از انجام کارهاي نهایی میتونستم برگردم تهران.. دیروز با آقاي عبدي صحبت کرده بودم.. راجع به ایمیلی که براي رسول رفته بود..!
از آقاي عبدي پرسیدم راجع به ایمیل هایی که به خودم اومده بچه ها چیزي میدونن یا نه..؟ که جوابش منفی بود.. ایمیل هایی که روزي یکی دوتا، از مبدأهاي مختلف برام میرسید و محتواي همهشون تهدید بود!
فقط تنها نکته این بود که چرا وقتی راه ارتباطی خودمو دارن، باز به آدرس رسول پیام ارسال کردن..!؟
چیزي که به ذهنم میرسید این بود که اطلاعات دقیق و کاملی ازم ندارن.. وگرنه این همه وقت گذاشتن و تهدید نیاز نبود!
خیالم از خونه راحت بود..
عطیه بخاطر وضعیتش و اینکه باید استراحت و مراقبت میکرد، چند روزي بود که رفته بود و خونه ي مادرش اینا میموند..
چون خونه نبودم، عزیزو هم فرستاده بودم پیشِ دایی مرتضی، ورامین..
از دیروز که رسول قضیه رو فهمیده بود، تا الان چندین بار به بهونه هاي مختلف زنگ زده بود، ایمیل داده بود، پیامک ارسال کرده بود!
انگار داشت نبودشو کنارم با پیگیري هاش جبران میکرد..!
از صبح چیز خاصی نخورده بودم، اما گرسنم هم نبود.. غذایی که بچه ها ظهر برام آورده بودن هنوز دست نخورده بود..
تو آشپزخونه رفتم و غذا رو داخل یه ظرف ریختم تا گرمش کنم..
قابلمه رو روي گاز گذاشتم که گوشیم زنگ خورد..
گوشیمو از روي اوپنِ آشپزخونه برداشتم و شماره رو نگاه کردم.
نه..! شماره ي آشنا نبود..
دکمه ي اتصالو زدم و موبایلمو کنار گوشم گذاشتم.. چیزي نگفتم..
صداي مردونه اي تو گوشم پیچید که گفت: سلااام بر فرمانده ي جان بر کف!چیزي نگفتم.. صداش آشنا نبود..
گفت: چیه فرمانده؟! چرا چیزي نمیگی؟! نگو که ترسیدي..! راستی.. همین اول یه چیزي بهت بگم به نوچه هات زحمت نده، این خط ردیابی نمیشه!
سکوت کرده بودم و تو همون حال داشتم براي علی مینوشتم که تماس منو ردیابی کنه..!
ادامه داد: نگفتی آقا محمد! ترسیدي؟! ما که همه چیتو میدونیم.. یه صدا هم روش! گفتم شاید ایمیل هامونو به شوخی بگیري، این دفعه به خودت زنگ زدم.. ببین آقاي عشقِ وطن، زنگ زدم بهت بگم تو کار بزرگتر فضولی نکنی.. ما از تو گنده تراشو قورت دادیم، تو که جوجه اي هنو.. من کارم با تیر مشقی و خط خطی کردن رو صورتت و گروگان گرفتنِ عزیزات راه نمیفته! چون میدونم انقدر بی منطقی که حتی زنتم ببریم بکشیم تهش یه "انا الله و انا الیه راجعون..." میخونی برمیگردي سر کارت..
دستمو مشت کرده بودم... عوضی میخواست با این حرفاش منو مجبور کنه به حرف زدن... کاش جلوم بود تا اون دهنِ کثیفشو خورد میکردم..
ادامه داد: آره دیگه خلاصه ما با کسی کاري نداریم.. ما زومِمون رو خودته.. خودتو از جلو راهمون برمیداریم..
به پیشنهادم فکر کن.. یا بیخیالِ این پرونده میشی، تمرکزتو میذاري رو پرونده هاي دیگهت.. کشورو از دست اشرار نجات میدي، یا یه کاري میکنم اولین روزِ کاريِ هفته ي بعد هفتِ صبح در حالیکه تو تابوتی که پرچم دورش پیچیدن خوابیدي، زیر دستات برات احترام نظامی بذارن!
بهش خوب فکر کن.. میدونی که.. کار من نشد نداره!
و بعد صداي بوقِ اشغال بود که تو گوشم پخش میشد..
علی به خط دیگهم زنگ زد.. جواب دادم: چی شد علی؟؟
آروم گفت: آقا محمد..
شنیده بود حرفا رو!
جدي گفتم: علی ردیابی؟؟
بریده گفت: آقا.. نشد.. فقط همینو فهمیدم که از انگلیس بود.. لندن آقا..
گفتم: ممنون علی، نیاز که نیست تاکید کنم مسائل مخصوص به کار خودت نیازي نیست تو سایت بازگو بشن؟؟ هست..؟آروم گفت: نه آقا.. ولی..
گفتم: ولی بی ولی علی آقا.. برو سر کارت.. شب بخیر...!
فقط همین مونده بود که این خبرو بچه ها بشنون!
سریع شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم و جریانو کامل براش تعریف کردم.. نگران شد.. اما منطقی!
قرار شد دوتا از بچه هاي اصفهان شب بیان خونه پیشم، و فردا تا تهران همراهم بیان..
خودم نیازي نمیدیدم.. اما حرف، حرفِ آقاي عبدي بود..
تو آشپزخونه رفتم و زیرِ گاز رو خاموش کردم....
دیگه اصلا اشتهاي غذا خوردن نداشتم..
این پرونده داشت به بهترین شکل خودش پیش میرفت و الان با این اتفاق ها قطعا کلی گره میفتاد تو کار..
وضو گرفتم و سجادهمو پهن کردم تا دو رکعت نماز بخونم... حرف زدن با خدا همیشه آرومم میکرد...
چیزي که این جریان برام داشت ترس نبود.. نه.. من از مرگ نمیترسیدم.. راه ما از این اتفاق ها کم نداشت..
از خدا خواستم کمکم کنه... که پاهام نلغزن... که خراب نکنم... که نکنه ترس از گرفتن جونم باعث بشه حتی یه قدم عقب برم... نمازمو خوندم و سر سجاده بودم که گوشیم زنگ خورد...
رسول بود..!
لبخند زدم و جوابشو دادم..
جواب دادم: جانم رسول؟
با یه حالتی که انگار خیلی مضطربه و کار واجب داره گفت: سلام آقا محمد خوبین؟ آقا همه ي اون پیگیري هاي قضایی که براي پرونده هاي کیس مجتمع اقتصادي فرمانیه بودو انجام دادم.. بفرستم براتون ببینین؟
خندهم گرفت..! از بهونه هاي الکیش براي زنگ زدن و پرسیدنِ حالم..
با صدایی که توش رگه هاي خنده بود گفتم: رسول جان، بخدا تا الان نهسوءقصد موفقیت آمیزي به جانِ
من شده، نه عملیاتِ انتحاري کسی انجام داده، نه هیچ چیزِ دیگه.. همه چی امن و امانه...
با صدايِ خجالت زده و آرومی گفت: آقا بخدا زنگ میزنم بهتون تا دو ساعت آرومم.. بعد نگرانی عینِ خوره میفته به جونم.. باور کنین نمیخوام مزاحمتون باشما.. بگین زنگ نزن نمیزنم.. ولی نَگین.. چون اونطوري میمیرم و زنده میشم تا یه خبري ازتون بگیرم..
از دستِ رسول!
بهش گفتم: خیلی خب.. نمیگم..! خودت خوبی؟ کجایی حالا؟
انرژي صداش بیشتر شد..! گفت: خوبم آقا، خونهم.. تازه رسیدم..
گفتم: حالِ نفست چطوره؟! اسپریتو استفاده میکنی؟ آبیه که لازمت نشده خدا رو شکر..؟!
مکثی کرد.. بعد دوباره با همون انرژي گفت: بله آقا استفاده میکنم مرتب، از وقتی میزنمش حس میکنم بهتر نفس میکشم.. خیلی خوبه.. راستی آقا گفته بودین آخر هفته برمیگردین.. یعنی فردا پس فردا میاین دیگه انشاءالله..!؟
نه..! رسول اصلا بلد نبود قشنگ بحثو عوض کنه..
این عوض کردنِ ناشیانه ي بحث نگرانم کرده بود!
دوباره گفتم: رسول.. اسپري آبیت.. لازمت نشده که هنوز؟
سکوت کرد.. سکوتی که میدونستم چه جوابی توشه!
حالش چرا بد شده بود که لازم شده بود اون اسپریو استفاده کنه؟!
از جام بلند شدم و در حالیکه طول اتاقو طی میکردم گفتم: چی شده بود رسول؟ مگه قرار نشد
آروم باشی؟ مگه قرار نشد استرس نداشته باشی؟ دیشب گفتی میري خونه رفتی دیگه، مگه نه؟؟
آروم جواب داد: رفتم آقا..
بلند گفتم: پَس چی!؟
جواب داد: آقا.. دیروز.. تو سایت.. لازم شد.. قبل از.. قبل از اینکه برم بیرون..
فهمیدم..! دقیقا وقتی جریان شناسایی منو فهمیده بود..
چشمامو بستم..
این جریانات تموم شه یه مرخصی اجباري بهش میدم... باید استراحت کنه.. باید تلاش کنه حساسیتِ بیماریشو دوباره کمتر کنه...
بهش گفتم: خوبی الان...؟
جواب داد: خوبم آقا... من.. برم دیگه.. مزاحمتون نباشم..
خواستم باهاش خداحافظی کنم اما..نمیدونم چرا، یه چیزي به قلبم چنگ زد.. یه چیزي که یه دلهره انداخت تو دلم.. نکنه.. نکنه این بار آخري بود که میتونستم صداشو بشنوم..؟ میتونست صدامو بشنوه..
اون هنوز از حرف هاي اون روزِ من دلخور بود..
بی مقدمه بهش گفتم: رسول.. یادته برام مَرد بودنِ شهابو مثال زدي..؟ یادته گفتی شهابو با خودم ببرم..؟
سکوت کرد..
ادامه دادم: میخوام اینو بدونی که تو انقدر بزرگ و قوي هستی که من وقتی جایی نباشم و تو اونجا باشی، خیالم از بابت همه چی راحته.. وقتی کاریو بهت بسپرم، دیگه دل نگرونیاي از هیچی ندارم.. رسول، هیچکس مثل تو اونقدر مرد نیست که یه هفته، بی جُرم تو بازداشتگاهِ امنیتی بمونه و حرفی نزنه..
هیچکس مثل تو اونقدر مرد نیست که تو تمام اون روزا، سرديِ اجباري تو نگاه فرماندهشو ببینه و هیچی نگه..
رسول، هیچکس مثل تو اونقدر مرد نیست که وقتی مادرش رو تخت بیمارستانه، بخاطر اینکه حواس هم
تیمی هاشو پرت نکنه، بخاطرِ اینکه رفیقاشو نگران نکنه همه رو بریزه تو خودش و ساکت بمونه..
بعد از یک مکثِ طولانی که فقط صداي نفس هاي رسول اونو میشکست گفتم: رسول.. هیچکس مثل تو انقدر برام مَرد نیست که وقتی هممون خسته ایم، بشه اُمید برامون.. ببخش منو.. بابتِ حرفایی که اون روز بهت زدم.. اما، تو اون لحظه هیچ راه بهتري براي دور کردنِ یه نیرویی که داره براي فرماندهش قُلدر بازي درمیاره و میخواد هر جایی میره اونم ببره، نداشتم!
تک خنده اي کردم و گفتم: حالا دیگه میتونی بري تا مزاحمم نباشی..!
چند ثانیه سکوت شد.. بعد با صداي آرومی گفت: هر چی که گفتین و نگفتین فداي سرتون آقا.. کم تلافی نکردم اون حرفاتونو با کارام.. آقا همه ي اینا به کنار، اما.. شما هیچوقت.. هیچوقت نمیتونین بفهمین وقتی یه کوه بهتون میگه که
امیدِشی یعنی چی..
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت هشتاد و دوم:
[داوود]
آقا محمد امروز عصر از اصفهان برمیگشت.. همه خوشحال بودیم! تو تمام این روزاي نبودنش، یه جورایی ظاهرمونو زده بودیم به بیخیالی تا گروه از هم نپاشه..! که هر کی با دیدنِ اون یکی بگه همه چی خوبه..!
اما الان.. که میدونستیم داره برمیگرده، انگار همهمون میتونستیم حسِ درونیمونو بروز بدیم..
خبر شناسایی شدنشو تمام سایت نه، اما ما پنج نفر میدونستیم..
وقتی فهمیده بودیم تنها نیست و بچه هاي اصفهانم دارن همراهش میان، خیالمون یکمی راحت تر شده بود..
رسول از صبح دور و بر آقاي عبدي میپِلِکید تا آقاي عبدي بهش بگه که بره فرودگاه دنبالِ محمد! اما از شانسِ بدش سعید مامور رفتن به فرودگاه شده بود..
رسولو میشناختیم.. همهمون دلهره داشتیم برا محمد اما رسول بیشتر! همهمون نگران بودیم برا محمد، اما
رسول بیشتر..
از صبح که سر سیستمش نشسته بود، همهش ناخودآگاه ساعتشو نگاه میکرد..
انگار اونم مثل همهمون منتظر بود ساعت شش بشه و محمد برسه سایت..
چهارشنبه بود.. یه چهارشنبه ي بارونیِ پاییزي..
بیشتر کارامو انجام داده بودم.. صداي بارون حتی از دیواراي سیمانی هم رد میشد..!
از پشت سیستمم بلند شدم.. سعید رفته بود دنبال محمد.. سر چرخوندم.. فرشید هم سر جاش نبود..
احتمالا براي کارهاي مراقبت بیرون از سایت بود..
شهاب که نگاهمو سمت میز خودش و فرشید دید، هدفونشو پایین آورد و با اشاره ي لب گفت: کاري داري داوود؟
از پشت میزم بلند شدم و کنارش رفتم.. گفتم: خسته نباشی، خوب پیش میره کارا؟!
لبخندي زد و گفت: خدا رو شکر.. تو چی؟ خوبه همه چی؟ کاري داشتی باهام..؟
جواب دادم: اِي.. خوبه.. شکر.. میگم شهاب.. داره بارون میاد.. هوا خیلی خوبه، میاي با رسول بریم یه سر محوطه سایت..؟ اگه خیلی شلوغ نیستی..
نگاهی به میز رسول انداخت، کش و قوسی به بدنش داد و گفت: آره.. چرا که نه.. بهش بگو ببین اگه میاد، بریم..!
سري تکون دادم و سمت میز رسول رفتم!غرق کار بود.. حواسش به اطرافش نبود..
یهو دو دستی زدم به شونه هاش!! ترسید و برگشت نگاهم کرد..! با صداي آروم، در حالیکه عصبانی بود و سعی داشت کسی صداشو نشنوه گفت: مرض داري؟!
تند تند سرمو بالا و پایین کردم!
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خب.. حالا چی میخواي؟
سرمو به گوشش نزدیک کردم و گفتم: رسول یه چیزي میگم، ضایع نگو نه ها.. دلش میشکنه..
با شک نگاهم کرد.. گفت: کی دلش میشکنه؟!
دستمو رو بینیم گذاشتم و گفتم: هیششش یواش.. عه!
به جدیت موضوع پی برد!! اطرافو نگاه کرد و با پچ پچ گفت: خب.. ببخشید بگو..
رو صندلیِ کنارش نشستم و گفتم: راستش رسول، شهاب خیلی حالش گرفتهست از صبح.. الان همهش دلش میخواد بریم تو محوطه، تو بارون یکم دلش باز شه.. گناه داره، میاي بریم؟؟
با تعجب شهابو نگاه کرد و گفت: خودش بهت گفت..؟
من من کردم و گفتم: نه.. خودش که نگفت.. ولی خب من میفهمم آدما رو.. اصلا حالش خوب نیست رسول..! بیا بریم یکم باهاش حرف بزن.. ببین چشه این بچه!
اخم کرده بود.. سري تکون داد و گفت: باشه.. بریم داوود.. فقط بذار من این فایلو بفرستم و بیام..
چشمام برق زد..! گفتم: خب پس تا شما دوتا میرین من برم سه تا چایی بریزم و بیارم..
و از روي صندلی بلند شدم و سمت آبدارخونه رفتم.. هنوز دو قدم دور نشده بودم که برگشتم و گفتم: راستی رسول! از اون شکلاتاتم بیار..
و بعد رفتم..!
از عمد یکم طولش دادم تا رسول و شهاب تنها باشن و رسول بخواد از شهاب دلیل ناراحتیشو بپرسه..!
سه تا چایی تو لیوان یه بار مصرف کاغذي ریختم.. حوصله ي برگردوندنِ سینیو نداشتم، با هر سختی بود لیوانا رو تو دستم گرفتم و به سمت حیاط رفتم..بارون نم نم میومد.. رسول و شهاب تو یکی از آلاچیقاي محوطه ایستاده بودن.. شهاب روش به من بود و
رسول پشتش..
انگار شهاب منو دید، چون چیزي به رسول گفت و رسول برگشت نگاهم کرد! دست به سینه وایساده بود..
نگاهی به شهاب کرد و بعد به سرعت شروع کرد به دویدن به سمتم!
سه تا چایی دستم بود..! هیچ کاري نمیتونستم بکنم! وسطِ محوطه ایستاده بودم و رسول هر چی میگذشت بهم نزدیکتر میشد!!
تو یه لحظه تصمیم گرفتم! خم شدم لیوان ها رو روي زمین گذاشتم و به خلاف جهتی که رسول میومد دویدم..! همونطور که میرفتم داد زدم: شهاب چایی ها رو نجات بده!!
رسول دنبالم میدوید! میدونستم دستش بهم برسه کارم تمومه! هر چی میشد مزهي این سر کار گذاشتنش خیلی بیشتر بود!!
چند ثانیه که گذشت، دیدم دیگه صداي پاهاي رسول از پشت سرم نمیاد..!
قدمامو آروم کردم و وایسادم.. نفس نفس میزدم.. برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.. رسول وسطِ حیاط رو زانوهاش نشسته بود و سرش پایین بود و دستاشو رو قفسه ي سینهش گذاشته بود.. زیر لب گفتم: واي.. واي.. خاك بر سرت داوود.. خاك بر سرت.. رسول نفس داره آخه اینطوري میدویی تا بیاد دنبالت؟؟