|هموطن|
عیدی شارژ باشه یا پارت؟!
آقا قانع شدممم😂❤
حقیقتا ناشناس تا حالا انقد پیامِ "پارت" یه جا ندیده بود😁
《یه کاري میکنم اولین روزِ کاريِ هفته ي بعد هفتِ صبح در حالیکه تو تابوتی که پرچم دورش پیچیدن خوابیدي، زیر دستات برات احترام نظامی بذارن! 》
پارت هشتاد و یکم:
[محمد]
حدوداي ساعت 8 شب بود.. از اداره ي اصفهان برگشته بودم خونه.. خونه اي که در اختیارم گذاشته بودن..
کِیسی که موردنظرمون بود تقریبا به نتیجه رسیده بود و فردا بعد از انجام کارهاي نهایی میتونستم برگردم تهران.. دیروز با آقاي عبدي صحبت کرده بودم.. راجع به ایمیلی که براي رسول رفته بود..!
از آقاي عبدي پرسیدم راجع به ایمیل هایی که به خودم اومده بچه ها چیزي میدونن یا نه..؟ که جوابش منفی بود.. ایمیل هایی که روزي یکی دوتا، از مبدأهاي مختلف برام میرسید و محتواي همهشون تهدید بود!
فقط تنها نکته این بود که چرا وقتی راه ارتباطی خودمو دارن، باز به آدرس رسول پیام ارسال کردن..!؟
چیزي که به ذهنم میرسید این بود که اطلاعات دقیق و کاملی ازم ندارن.. وگرنه این همه وقت گذاشتن و تهدید نیاز نبود!
خیالم از خونه راحت بود..
عطیه بخاطر وضعیتش و اینکه باید استراحت و مراقبت میکرد، چند روزي بود که رفته بود و خونه ي مادرش اینا میموند..
چون خونه نبودم، عزیزو هم فرستاده بودم پیشِ دایی مرتضی، ورامین..
از دیروز که رسول قضیه رو فهمیده بود، تا الان چندین بار به بهونه هاي مختلف زنگ زده بود، ایمیل داده بود، پیامک ارسال کرده بود!
انگار داشت نبودشو کنارم با پیگیري هاش جبران میکرد..!
از صبح چیز خاصی نخورده بودم، اما گرسنم هم نبود.. غذایی که بچه ها ظهر برام آورده بودن هنوز دست نخورده بود..
تو آشپزخونه رفتم و غذا رو داخل یه ظرف ریختم تا گرمش کنم..
قابلمه رو روي گاز گذاشتم که گوشیم زنگ خورد..
گوشیمو از روي اوپنِ آشپزخونه برداشتم و شماره رو نگاه کردم.
نه..! شماره ي آشنا نبود..
دکمه ي اتصالو زدم و موبایلمو کنار گوشم گذاشتم.. چیزي نگفتم..
صداي مردونه اي تو گوشم پیچید که گفت: سلااام بر فرمانده ي جان بر کف!چیزي نگفتم.. صداش آشنا نبود..
گفت: چیه فرمانده؟! چرا چیزي نمیگی؟! نگو که ترسیدي..! راستی.. همین اول یه چیزي بهت بگم به نوچه هات زحمت نده، این خط ردیابی نمیشه!
سکوت کرده بودم و تو همون حال داشتم براي علی مینوشتم که تماس منو ردیابی کنه..!
ادامه داد: نگفتی آقا محمد! ترسیدي؟! ما که همه چیتو میدونیم.. یه صدا هم روش! گفتم شاید ایمیل هامونو به شوخی بگیري، این دفعه به خودت زنگ زدم.. ببین آقاي عشقِ وطن، زنگ زدم بهت بگم تو کار بزرگتر فضولی نکنی.. ما از تو گنده تراشو قورت دادیم، تو که جوجه اي هنو.. من کارم با تیر مشقی و خط خطی کردن رو صورتت و گروگان گرفتنِ عزیزات راه نمیفته! چون میدونم انقدر بی منطقی که حتی زنتم ببریم بکشیم تهش یه "انا الله و انا الیه راجعون..." میخونی برمیگردي سر کارت..
دستمو مشت کرده بودم... عوضی میخواست با این حرفاش منو مجبور کنه به حرف زدن... کاش جلوم بود تا اون دهنِ کثیفشو خورد میکردم..
ادامه داد: آره دیگه خلاصه ما با کسی کاري نداریم.. ما زومِمون رو خودته.. خودتو از جلو راهمون برمیداریم..
به پیشنهادم فکر کن.. یا بیخیالِ این پرونده میشی، تمرکزتو میذاري رو پرونده هاي دیگهت.. کشورو از دست اشرار نجات میدي، یا یه کاري میکنم اولین روزِ کاريِ هفته ي بعد هفتِ صبح در حالیکه تو تابوتی که پرچم دورش پیچیدن خوابیدي، زیر دستات برات احترام نظامی بذارن!
بهش خوب فکر کن.. میدونی که.. کار من نشد نداره!
و بعد صداي بوقِ اشغال بود که تو گوشم پخش میشد..
علی به خط دیگهم زنگ زد.. جواب دادم: چی شد علی؟؟
آروم گفت: آقا محمد..
شنیده بود حرفا رو!
جدي گفتم: علی ردیابی؟؟
بریده گفت: آقا.. نشد.. فقط همینو فهمیدم که از انگلیس بود.. لندن آقا..
گفتم: ممنون علی، نیاز که نیست تاکید کنم مسائل مخصوص به کار خودت نیازي نیست تو سایت بازگو بشن؟؟ هست..؟آروم گفت: نه آقا.. ولی..
گفتم: ولی بی ولی علی آقا.. برو سر کارت.. شب بخیر...!
فقط همین مونده بود که این خبرو بچه ها بشنون!
سریع شماره ي آقاي عبدي رو گرفتم و جریانو کامل براش تعریف کردم.. نگران شد.. اما منطقی!
قرار شد دوتا از بچه هاي اصفهان شب بیان خونه پیشم، و فردا تا تهران همراهم بیان..
خودم نیازي نمیدیدم.. اما حرف، حرفِ آقاي عبدي بود..
تو آشپزخونه رفتم و زیرِ گاز رو خاموش کردم....
دیگه اصلا اشتهاي غذا خوردن نداشتم..
این پرونده داشت به بهترین شکل خودش پیش میرفت و الان با این اتفاق ها قطعا کلی گره میفتاد تو کار..
وضو گرفتم و سجادهمو پهن کردم تا دو رکعت نماز بخونم... حرف زدن با خدا همیشه آرومم میکرد...
چیزي که این جریان برام داشت ترس نبود.. نه.. من از مرگ نمیترسیدم.. راه ما از این اتفاق ها کم نداشت..
از خدا خواستم کمکم کنه... که پاهام نلغزن... که خراب نکنم... که نکنه ترس از گرفتن جونم باعث بشه حتی یه قدم عقب برم... نمازمو خوندم و سر سجاده بودم که گوشیم زنگ خورد...
رسول بود..!
لبخند زدم و جوابشو دادم..
جواب دادم: جانم رسول؟
با یه حالتی که انگار خیلی مضطربه و کار واجب داره گفت: سلام آقا محمد خوبین؟ آقا همه ي اون پیگیري هاي قضایی که براي پرونده هاي کیس مجتمع اقتصادي فرمانیه بودو انجام دادم.. بفرستم براتون ببینین؟
خندهم گرفت..! از بهونه هاي الکیش براي زنگ زدن و پرسیدنِ حالم..
با صدایی که توش رگه هاي خنده بود گفتم: رسول جان، بخدا تا الان نهسوءقصد موفقیت آمیزي به جانِ
من شده، نه عملیاتِ انتحاري کسی انجام داده، نه هیچ چیزِ دیگه.. همه چی امن و امانه...
با صدايِ خجالت زده و آرومی گفت: آقا بخدا زنگ میزنم بهتون تا دو ساعت آرومم.. بعد نگرانی عینِ خوره میفته به جونم.. باور کنین نمیخوام مزاحمتون باشما.. بگین زنگ نزن نمیزنم.. ولی نَگین.. چون اونطوري میمیرم و زنده میشم تا یه خبري ازتون بگیرم..
از دستِ رسول!
بهش گفتم: خیلی خب.. نمیگم..! خودت خوبی؟ کجایی حالا؟
انرژي صداش بیشتر شد..! گفت: خوبم آقا، خونهم.. تازه رسیدم..
گفتم: حالِ نفست چطوره؟! اسپریتو استفاده میکنی؟ آبیه که لازمت نشده خدا رو شکر..؟!
مکثی کرد.. بعد دوباره با همون انرژي گفت: بله آقا استفاده میکنم مرتب، از وقتی میزنمش حس میکنم بهتر نفس میکشم.. خیلی خوبه.. راستی آقا گفته بودین آخر هفته برمیگردین.. یعنی فردا پس فردا میاین دیگه انشاءالله..!؟
نه..! رسول اصلا بلد نبود قشنگ بحثو عوض کنه..
این عوض کردنِ ناشیانه ي بحث نگرانم کرده بود!
دوباره گفتم: رسول.. اسپري آبیت.. لازمت نشده که هنوز؟
سکوت کرد.. سکوتی که میدونستم چه جوابی توشه!
حالش چرا بد شده بود که لازم شده بود اون اسپریو استفاده کنه؟!
از جام بلند شدم و در حالیکه طول اتاقو طی میکردم گفتم: چی شده بود رسول؟ مگه قرار نشد
آروم باشی؟ مگه قرار نشد استرس نداشته باشی؟ دیشب گفتی میري خونه رفتی دیگه، مگه نه؟؟
آروم جواب داد: رفتم آقا..
بلند گفتم: پَس چی!؟
جواب داد: آقا.. دیروز.. تو سایت.. لازم شد.. قبل از.. قبل از اینکه برم بیرون..
فهمیدم..! دقیقا وقتی جریان شناسایی منو فهمیده بود..
چشمامو بستم..
این جریانات تموم شه یه مرخصی اجباري بهش میدم... باید استراحت کنه.. باید تلاش کنه حساسیتِ بیماریشو دوباره کمتر کنه...
بهش گفتم: خوبی الان...؟
جواب داد: خوبم آقا... من.. برم دیگه.. مزاحمتون نباشم..
خواستم باهاش خداحافظی کنم اما..نمیدونم چرا، یه چیزي به قلبم چنگ زد.. یه چیزي که یه دلهره انداخت تو دلم.. نکنه.. نکنه این بار آخري بود که میتونستم صداشو بشنوم..؟ میتونست صدامو بشنوه..
اون هنوز از حرف هاي اون روزِ من دلخور بود..
بی مقدمه بهش گفتم: رسول.. یادته برام مَرد بودنِ شهابو مثال زدي..؟ یادته گفتی شهابو با خودم ببرم..؟
سکوت کرد..
ادامه دادم: میخوام اینو بدونی که تو انقدر بزرگ و قوي هستی که من وقتی جایی نباشم و تو اونجا باشی، خیالم از بابت همه چی راحته.. وقتی کاریو بهت بسپرم، دیگه دل نگرونیاي از هیچی ندارم.. رسول، هیچکس مثل تو اونقدر مرد نیست که یه هفته، بی جُرم تو بازداشتگاهِ امنیتی بمونه و حرفی نزنه..
هیچکس مثل تو اونقدر مرد نیست که تو تمام اون روزا، سرديِ اجباري تو نگاه فرماندهشو ببینه و هیچی نگه..
رسول، هیچکس مثل تو اونقدر مرد نیست که وقتی مادرش رو تخت بیمارستانه، بخاطر اینکه حواس هم
تیمی هاشو پرت نکنه، بخاطرِ اینکه رفیقاشو نگران نکنه همه رو بریزه تو خودش و ساکت بمونه..
بعد از یک مکثِ طولانی که فقط صداي نفس هاي رسول اونو میشکست گفتم: رسول.. هیچکس مثل تو انقدر برام مَرد نیست که وقتی هممون خسته ایم، بشه اُمید برامون.. ببخش منو.. بابتِ حرفایی که اون روز بهت زدم.. اما، تو اون لحظه هیچ راه بهتري براي دور کردنِ یه نیرویی که داره براي فرماندهش قُلدر بازي درمیاره و میخواد هر جایی میره اونم ببره، نداشتم!
تک خنده اي کردم و گفتم: حالا دیگه میتونی بري تا مزاحمم نباشی..!
چند ثانیه سکوت شد.. بعد با صداي آرومی گفت: هر چی که گفتین و نگفتین فداي سرتون آقا.. کم تلافی نکردم اون حرفاتونو با کارام.. آقا همه ي اینا به کنار، اما.. شما هیچوقت.. هیچوقت نمیتونین بفهمین وقتی یه کوه بهتون میگه که
امیدِشی یعنی چی..
______
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت هشتاد و دوم:
[داوود]
آقا محمد امروز عصر از اصفهان برمیگشت.. همه خوشحال بودیم! تو تمام این روزاي نبودنش، یه جورایی ظاهرمونو زده بودیم به بیخیالی تا گروه از هم نپاشه..! که هر کی با دیدنِ اون یکی بگه همه چی خوبه..!
اما الان.. که میدونستیم داره برمیگرده، انگار همهمون میتونستیم حسِ درونیمونو بروز بدیم..
خبر شناسایی شدنشو تمام سایت نه، اما ما پنج نفر میدونستیم..
وقتی فهمیده بودیم تنها نیست و بچه هاي اصفهانم دارن همراهش میان، خیالمون یکمی راحت تر شده بود..
رسول از صبح دور و بر آقاي عبدي میپِلِکید تا آقاي عبدي بهش بگه که بره فرودگاه دنبالِ محمد! اما از شانسِ بدش سعید مامور رفتن به فرودگاه شده بود..
رسولو میشناختیم.. همهمون دلهره داشتیم برا محمد اما رسول بیشتر! همهمون نگران بودیم برا محمد، اما
رسول بیشتر..
از صبح که سر سیستمش نشسته بود، همهش ناخودآگاه ساعتشو نگاه میکرد..
انگار اونم مثل همهمون منتظر بود ساعت شش بشه و محمد برسه سایت..
چهارشنبه بود.. یه چهارشنبه ي بارونیِ پاییزي..
بیشتر کارامو انجام داده بودم.. صداي بارون حتی از دیواراي سیمانی هم رد میشد..!
از پشت سیستمم بلند شدم.. سعید رفته بود دنبال محمد.. سر چرخوندم.. فرشید هم سر جاش نبود..
احتمالا براي کارهاي مراقبت بیرون از سایت بود..
شهاب که نگاهمو سمت میز خودش و فرشید دید، هدفونشو پایین آورد و با اشاره ي لب گفت: کاري داري داوود؟
از پشت میزم بلند شدم و کنارش رفتم.. گفتم: خسته نباشی، خوب پیش میره کارا؟!
لبخندي زد و گفت: خدا رو شکر.. تو چی؟ خوبه همه چی؟ کاري داشتی باهام..؟
جواب دادم: اِي.. خوبه.. شکر.. میگم شهاب.. داره بارون میاد.. هوا خیلی خوبه، میاي با رسول بریم یه سر محوطه سایت..؟ اگه خیلی شلوغ نیستی..
نگاهی به میز رسول انداخت، کش و قوسی به بدنش داد و گفت: آره.. چرا که نه.. بهش بگو ببین اگه میاد، بریم..!
سري تکون دادم و سمت میز رسول رفتم!غرق کار بود.. حواسش به اطرافش نبود..
یهو دو دستی زدم به شونه هاش!! ترسید و برگشت نگاهم کرد..! با صداي آروم، در حالیکه عصبانی بود و سعی داشت کسی صداشو نشنوه گفت: مرض داري؟!
تند تند سرمو بالا و پایین کردم!
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خب.. حالا چی میخواي؟
سرمو به گوشش نزدیک کردم و گفتم: رسول یه چیزي میگم، ضایع نگو نه ها.. دلش میشکنه..
با شک نگاهم کرد.. گفت: کی دلش میشکنه؟!
دستمو رو بینیم گذاشتم و گفتم: هیششش یواش.. عه!
به جدیت موضوع پی برد!! اطرافو نگاه کرد و با پچ پچ گفت: خب.. ببخشید بگو..
رو صندلیِ کنارش نشستم و گفتم: راستش رسول، شهاب خیلی حالش گرفتهست از صبح.. الان همهش دلش میخواد بریم تو محوطه، تو بارون یکم دلش باز شه.. گناه داره، میاي بریم؟؟
با تعجب شهابو نگاه کرد و گفت: خودش بهت گفت..؟
من من کردم و گفتم: نه.. خودش که نگفت.. ولی خب من میفهمم آدما رو.. اصلا حالش خوب نیست رسول..! بیا بریم یکم باهاش حرف بزن.. ببین چشه این بچه!
اخم کرده بود.. سري تکون داد و گفت: باشه.. بریم داوود.. فقط بذار من این فایلو بفرستم و بیام..
چشمام برق زد..! گفتم: خب پس تا شما دوتا میرین من برم سه تا چایی بریزم و بیارم..
و از روي صندلی بلند شدم و سمت آبدارخونه رفتم.. هنوز دو قدم دور نشده بودم که برگشتم و گفتم: راستی رسول! از اون شکلاتاتم بیار..
و بعد رفتم..!
از عمد یکم طولش دادم تا رسول و شهاب تنها باشن و رسول بخواد از شهاب دلیل ناراحتیشو بپرسه..!
سه تا چایی تو لیوان یه بار مصرف کاغذي ریختم.. حوصله ي برگردوندنِ سینیو نداشتم، با هر سختی بود لیوانا رو تو دستم گرفتم و به سمت حیاط رفتم..بارون نم نم میومد.. رسول و شهاب تو یکی از آلاچیقاي محوطه ایستاده بودن.. شهاب روش به من بود و
رسول پشتش..
انگار شهاب منو دید، چون چیزي به رسول گفت و رسول برگشت نگاهم کرد! دست به سینه وایساده بود..
نگاهی به شهاب کرد و بعد به سرعت شروع کرد به دویدن به سمتم!
سه تا چایی دستم بود..! هیچ کاري نمیتونستم بکنم! وسطِ محوطه ایستاده بودم و رسول هر چی میگذشت بهم نزدیکتر میشد!!
تو یه لحظه تصمیم گرفتم! خم شدم لیوان ها رو روي زمین گذاشتم و به خلاف جهتی که رسول میومد دویدم..! همونطور که میرفتم داد زدم: شهاب چایی ها رو نجات بده!!
رسول دنبالم میدوید! میدونستم دستش بهم برسه کارم تمومه! هر چی میشد مزهي این سر کار گذاشتنش خیلی بیشتر بود!!
چند ثانیه که گذشت، دیدم دیگه صداي پاهاي رسول از پشت سرم نمیاد..!
قدمامو آروم کردم و وایسادم.. نفس نفس میزدم.. برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.. رسول وسطِ حیاط رو زانوهاش نشسته بود و سرش پایین بود و دستاشو رو قفسه ي سینهش گذاشته بود.. زیر لب گفتم: واي.. واي.. خاك بر سرت داوود.. خاك بر سرت.. رسول نفس داره آخه اینطوري میدویی تا بیاد دنبالت؟؟
از اون طرف شهاب به سمتش میدوید و از این سمت من..
رسیدم کنارش.. بد نفس میکشید.. نفسش بالا نمیومد.. دیگه کامل روي زمین نشسته بود.. نمیدونستم.. نمیدونستم باید چیکار کنم حالش خوب شه.... دو طرف صورتشو گرفتم و گفتم: رسول داداش خوبی؟؟؟
خوب نبود.. نبود!
شهاب تو جیباي رسول دنبال اسپریش میگشت.. رسول نمیتونست نفس بکشه.. دست چپشو از سینهش جدا کرد و به سمتِ ساختمون گرفت.. شهاب که حالا رسول تکیهشو بهش داده بود گفت: داوود اسپریش اینجا نیست.. تو سایته.. بدو داوود..
نفهمیدم چطوري بلند شدم.. نفهمیدم چطوري رفتم تو ساختمون.. چطوري رفتم سمت کاپشن رسول و چطوري اون دوتا اسپریو برداشتم و دویدم بیرون..
رسیدم بهشون.. دوتا اسپریو دادم دست شهاب.. دستام میلرزید.. یکی از اسپري ها رو باز کرد و بین لب هاي رسول گذاشت و دوتا زَد و گفت: نفس بکش رسول جان.. نفس بکش..رسول چندتا نفس عمیق کشید و بی حال سرشو به شونه ي شهاب تکیه داد.. خیسِ بارون بودیم.. شهاب و
رسول روي زمین خیس نشسته بودن..
وسطِ پیراهنِ آبی رسول چروك بود.. یه چروکی که جاي چنگ زدنش بود.. بغض داشتم..
شهاب زیرِ بازويِ رسولو گرفت و گفت: پاشو رسول جان.. پاشو بریم داخل.. یخ کردي تو این هوا.. پاشو..
دوتایی بلندش کردیم و رسولِ بی حسو بردیم داخل نمازخونه..
داشت میلرزید.. کنار بخاری بردیمش.. موهاي صافش، حالا که بارون خورده بودن فرفري شده بودن! نوك بینیش قرمز بود.. چشماش بی حال پلک میزدن.. نشسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود.. با شهاب کنارش نشسته بودیم و زُل زده بودیم بهش! میترسیدیم ازش چشم برداریم!!
انگار نگرانیمونو دید که آروم لب زد: خوبم..
با شرمنگی گفتم: داداش ببخشید.. بخدا حواسم نبود..
لبخندي زد و گفت: تقصیر تو بود مگه..؟ خودم یادم رفته بود تو چه حالی ام..
و چشماشو بست..!
شهاب که یکم از بابت رسول خیالش راحت تر شده بود گفت: آقا داوود که یه چایی نداد به ما.. برم دوتا چایی بیارم گرم بشی حداقل..
و بعد دوتا اسپري رسول رو که تو جیبش گذاشته بود درآورد و دست من داد و رفت..
رسول هنوز چشماشو بسته بود.. شعله ي بخاریو زیادتر کردم..
بی حال بود ولی شیطون گفت: بذار آقا محمد بیاد.. میگم داشتی نیروشو به کشتن میدادي..
سریع گفتم: دور از جونت رسول..
بی جون ادامه داد: کم آتیش بسوزون آقا داوود.. که شهاب از صبح گرفتهست آره..؟
نمیخواستم رسولو اینطوري ببینم..!
سکوتمو که دید پلک هاشو باز کرد و نگاهم کرد..
سرشو از دیوار جدا کرد و اخم کرد..
نُچی گفت و کلافه اطرافو نگاه کرد.. گفت: داوود خوبم من.. ببین..
سرمو پابین انداختم.. اسپري هاي تو دستمو نگاه کردم و با صداي گرفته گفتم: این دوتا رو باید سوراخشون کنم، نخ از توشون رد کنم بندازم تو گردنت تا خیالم راحت باشه..
خندید..! دستی رو پام زد و گفت: تا یه جیمز باند دارم که اگه این دوتا اسپري قله ي قافم باشه میره برام میاره، نخ و گردن آویز میخوام چیکار..!؟
لبخند زدم.. قله قاف که هیچی.. تا اون دنیا هم اگر لازم میشد، براش میرفتم.. فقط اون باید حالش خوب میموند.. خوبِ خوبِ خوب..!
__
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown