eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
29.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی گاهی، همه چی اونطوری نمیشه که ما میخوایم رفیق. شاهنامه آخرش خوشه؟! آره خب.. خوشه. ولی هرچی هم خوش باشه، بدونِ سهرابه.. اونجاس که دیگه هیچ نوشدارویی هم افاقه نمی‌کنه! ولی درد، اصلِ درد، اینه که زخمِ سهراب رو رستم زده! 🌱
زحمت تیزر رو فانوس کشیده، ولی خب از منی که نوشتمش بهتر میدونه کجای داستان رو باید به تصویر می‌کشیده!❤️🫂 خوب نگاش کنین.. داستان تو همین تیزره..! ‌
ببینیدش، بعد بریم سهم پارت دیروز و امروز رو باهم بدم🦋
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهارم [رسول] دستامو از استرس توي هم ميپيچوندم.. شهاب لوکيشنو از خواسته بود.. داشتن با آقا محمد ميرفتن سمت اون ساختمون تجاري.. ميترسيدم.. ميترسيدم دير برسن و همه ي تعقيب و گريز هاي اين چند وقتمون، بي نتيجه بمونه.. "کيهان نوري".. کسي که تمام اين روزا روش سوار بوديم و تنها کسي که توي ايران با اون بان ِد بزرگ در ارتباط بود و حالا گذاشتنِ ماشينش توي اون پارکينگ طبقاتي، نشون ميداد ممکنه هواي سفر به سرش زدن باشه.. نوري تو تمامِ اين مدت، حتي براي توقفاتِ صبح تا شبش، ماشينش رو توي پارکينگ نميذاشت.. عجيب بود.. کاِر ما خيلي عجيب بود..! درست تا يک ساعت پيش تمام وجودم درد و غمِ از دست داد ِن ايمان و بي خبري از سعيد بود و الان همه ي وجودم شده بود چشمايي که زل زده بودن به مانيتور و داشتن تمام دوربيناي اطراف اون مجتمعو چک ميکردن که مبادا اتفاق يا رفت و آمدي از دستمون بره... دردِ نبوِد ايمان و سعيد فعلا رفته بود پشتِ ديواراي ذهنم و تا شب وقت خوابيدن، وقتي که ميتونم راحت بهشون فکر کنم دوباره سراغم بيان و خودشونو به رخم بکشن...! يکي هدفونمو از گوشم برداشت و بعد صدايِ خش دار داوود تو گوشم پيچيد که گفت: سلام.. و با مکث ادامه داد: اتفاقي افتاده؟؟ برگشتم و نگاهش کردم.. پيراهنِ مشکي هيچوقت بهش نميومد.. نميدونم.. شايد من دلم ميخواست بهش نياد.. هيچوقت نپوشه..! گردنمو بيشتر کشيدم و پشت سرشو نگاه کردم.. فرشيد همونجا، سرِ ميزِ خودش نشسته بود و سرشو روي ميز گذاشته بود.. با اينکه توي ذهنم سوال ها پيچ و تاب ميخوردن، اما به يه سر تکون دادن اکتفا کردم و گفتم: آره داوود.. اون صندليو بيار اينجا بشين، تمام حواستو بده به اين سه تا دوربين.. منم اين پنج تا رو نگاه ميکنم.. يکم گيج شد..! سوالش رو مجدد تکرار کرد: اتفاقي افتاده رسول..؟ کلافه بودم! حرف زدنش الان حواسمو پرت ميکرد.. تند گفتم: داوود بشين کاري که ميگمو انجام بده.. سري تکون داد و بي حرف روي صندلي نشست... کاش ميتونستيم کيهان نوري رو از دست نديم.. کاش..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پنجم [سعيد] از اون روزِ لعنتي يک هفته گذشته بود.. يک هفته ي پر از درد.. پر از رنج.. هزار هزار فکر از هر طرف به ذهن و جسمم هجوم مياوردن و راه چاره اي براي هيچکدومشون نداشتم.. جلوي چشمام ديدم که ايمان شناسايي شد.. دم نزد.. شکنجه شد.. دم نزد! از پنجره ي اون خونه ي خراب شده ميديدم شبا چطوري سرشو تو اون استخر پر از لجن فرو ميکردن تا حرف بزنه اما دم نزد.. و حالا، دقيقا يک هفته گذشته بود.. از شبي که صداي شليک شدن متواليِ ۵ تا گلوله روي آرامشم خط کشيده بود.. بغض و اشکي که توي بالش خفه شد و نگرانياي که تو نيمه هاي شب دفن شد و حالا من بودم و يه درد بزرگ رو سينه‌م... و يه ماموريت بزرگ که بايد تنها تمومش ميکردم. وقتي ايمان شناسايي شد، تمام وسايل ارتباطيمون هم باهاش شناسايي شد... اما اون لب باز نکرد و اسمي از من نياورد... نذاشت هيچکس بفهمه سعيدي که حالا اينجا "پژمان" صداش ميزنن، همکارشه.. و توي همين غربت، براي هميشه رفت...! صبح روِز بعد از اون اتفاق، "مهرداد اشتياق"، کسي که همه ي اين برنامه ها براي شناسايي سرشبکه اي که اون يکي از پايه هاي هرمش بود شکل گرفته بود، به سرعت دستور تخليه ي اون خونه رو داد و از ايروان* به گيومري* نقل مکان کرديم..! حالا اين من بودم.. سعيد..! تنها.. بدون سيستم.. بدون وسيله‌ي ارتباطي، فقط با يه تلفن همراهي که خود مهرداد بهم داده بود و ممکن بود کنترل بشه.. کلافه بودم.. دنبالِ يه راه چاره.. اما چطوري؟؟ از کجا؟؟ مهرداد شک کرده بود.. به زمين و زمان مشکوک بود.. چندين بار به خود من هم شک کرد.. به بهونه‌هاي مختلف منو تنها ميذاشت و مطمئن بودم از يه گوشه کناري، با يه دوربين يا شنودي منو زير نظر گرفته... مهرداد الان، حتي به سايه‌ي خودش هم شک داشت.. حتي من فکر ميکردم اينکه عذرِ منو، بعنوانِ يه مشاورِ اقتصادي و مترجمِ روسي براش کار ميکردم رو نخواست، براي اين بود که از رها کردنم ميترسيد..! ميخواست پيشِ خودش باشم.. ميترسيد نکنه منم مثل ايمان جاسوسش باشم.. ميترسيد رهام کنه..! روي تخت اتاق نشسته بودم... هرطوري بود بايد با سايت ارتباط برقرار ميکردم.. اما چطوري..؟ زنده بودنِ من، حالا نه فقط براي خودم بلکه براي دادن اطلاعاتي که ايمان بدستشون آورد و هيچوقت نتونست منتقلشونکنه، لازم بود... لازم بود..! ____________ *گيومري و ايروان از شهرهايِ کشوِر ارمنستان هستند. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
این چند وقت نتونستم ناشناس ها رو درست و حسابی جواب بدم ان شاءالله از امشب سعی می‌کنم دوباره کامل جواب بدم بهشون🦋🌱 ‌
|هم‌وطن|
ولی گاهی، همه چی اونطوری نمیشه که ما میخوایم رفیق. شاهنامه آخرش خوشه؟! آره خب.. خوشه. ولی هرچی هم خو
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 اگه دوست داشتید بیاید گپ بزنیم! نظرتون راجع به تیزر چیه؟! حدس میزنید هموطن ۲ ماجراش چی باشه؟ ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت ششم [فرشيد] چند دقيقه اي سرم روي ميز بود. صداي داوود و رسولو نميشنيدم. سرمو بالا آوردم و سمت ميز رسولو نگاه کردم.. هر دوشون هدفون تو گوششون بود و جدي زُل زده بودن به مانيتور.. نميدونم چي شد.. نميدونم رسول چي ديد که از روي صندليش بلند شد و تو ميکروفون هدفونش بلند گفت: آقا پياده نشيد.. پياده نشيد.. در خروجي شرقي.. کت آجري تنشه.. داوود هم از روي صندليش بلند شده بود و با نگراني رسولو نگاه ميکرد.. بلند شدم و سمتشون رفتم.. رسول هدفونشو روي گردنش گذاشت و رو به صادق گفت: نزديک ترين پرنده رو به لوکيشني که برات فرستادم هماهنگ کن صادق.. زود! صادق باشه اي گفت و مشغولِ کار با سيستمش شد.. رسول هنوز با محمد در ارتباط بود.. گفت: از ديد من خارج شد آقا.. شما ديدينش؟؟ و بعد انگار جواب مثبت از طرف محمد شنيده بود که نفس راحتي کشيد و خودشو روي صندلي انداخت و چشماشو بست.. هنوز نميدونستم چي شده. صادق گفت: رسول پرنده هماهنگ شد تو موقعيته.. دسترسي داري بهش رو خط صفر شيشت. رسول همونطوري که سرشو به پشتي صندلي تکيه داده بود چشماشو باز کرد و بي حرف داوودو نگاه کرد.. داوود سري تکون داد و مشغولِ کار با سيستمش شد. و بعد رو به رسول گفت: رو ماشين محمد قفل شد. زير لب، با صدايي که به زور شنيده ميشد بهشون گفتم: چه خبر شده..؟ رسول نيم نگاهي بهم انداخت و گفت: فعلا هيچي.. ولي دعا کن.. فکر کنم نوري بالاخره داره از منطقه امنش ميره بيرون! انگار که داوود هم نميدونست دقيق چه خبره! چون روي صندليش نيم خيز شد و پرسيد: يني.. يني ممکنه بره پيش اشتياق؟! رسول سري تکون داد و گفت: نميدونم! دوتا حدس دارم.. بهترين حدس و بدترين حدس! داوود بي مکث گفت: اول بدترينو بگو! رسول جواب داد: بدترينش اينه که ممکنه نوري از جرياناتِ پيش اومده براي اشتياق ترسيده، و حاضره به تمام امکاناتِ شبکه‌ش پشت پا بزنه و بره.. تا حداقل جونش و آزاديش در امان باشه! که خب ما اينجا ديگه تنها سرنخمون رو هم از دست ميديم.. داوود گفت: و بهترينش اينه که رفتنش پيشِ اشتياق باشه.. زمزمه کردم: و پيش سعيد! رسول که حالا خيره بودنش به يه نقطه‌ي نامعلوم نشون ميداد تو فکره، گنگ سرش رو به نشونه‌ي تاييد تکون داد.. چند دقيقه‌اي توي سکوت گذشته بود.. رسول از روي صندليش بلند شد، پوشه‌ي سبز رنگي رو از روي ميزش برداشت و گفت: من برم اين گزارشو بخش سايبري تحويل بدم و برگردم. سري تکون دادم. هنوز تو فکر بودم. خاموش و روشن شدن صفحه‌ي تماس رو سيستمِ رسول، نشون ميداد محمد پشت خطه.. هدفونو رو گوشم گذاشتم و تماسو وصل کردم. محمد بي مقدمه گفت: الو رسول. آروم گفتم: فرشيدم آقا... رسول رفت بالا و برگرده.. محمد سريع گفت: فرشيد داوود پيشته؟؟ جواب دادم: بله آقا. گفت: خيلي خب فرشيد.. خوب دقت کن ببين چي ميگم.. ما رو که داري رو نقشه..؟ گفتم: بله آقا.. داريد خارج ميشيد از شهر؟ جواب داد: آره فرشيد.. احتمالا نميخواد بره شهِر ديگه.. از شرايطي که ديدم حدس ميزنم ميخواد خارج بشه از کشور.. پرسيدم: ممنوع الخروج نيست آقا..؟ محمد گفت: نه فرشيد نه.. نبايد بفهمه روش سواريم..گوش بده فرشيد.. همين الان با داوود راه بيفتين بياين اينجا.. بي معطلي..اگر بخواد جايي بره، داوود بايد باهاش بره.. فرشيد زمان نداريما. بپره همه چي تمومه!.. برسونين خودتونو. چشمي گفتم و تماس رو قطع کرديم. عجله‌ي تو صداي محمد به منم منتقل شده بود. داوود گفت: چي ميگفت آقا محمد؟؟ مُچ دستش رو گرفتم و همونطوري که از روي صندلي بلندش ميکردم و دنبال خودم ميکشيدم، گفتم: ميگم بهت.. عجله کن. ______ پ.ن: داوود هم بره پیش سعید..؟! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفتم [رسول] پرونده رو تحويل علي دادم و برگشتم پايين.. رفتم سر ميزم اما خبري از فرشيد و داوود نبود..! ميدونستن بايد پاي سيستمِ من باشن. ميدونستن اوضاع فعلا حساسه.. الکي وِل نميکردن برن. گُنگ بودم.. رفتم سر ميز صادق و گفتم: داوود و فرشيد کجا رفتن صادق؟ سرشو از سيستمش بيرون کشيد و اطرافو نگاه کرد. بعد با حالتِ گيجي گفت: کجا رفتن؟ خندم گرفت.. سري تکون دادم و دستمو روي شونش گذاشتم و گفتم: هيچي داداش به کارِت برس. و بعد سر ميز خودم رفتم. خواستم شماره‌ی داوودو بگيرم اما قبلش لوکيشن ماشين آقا محمد توجهمو جلب کرد.. فرودگاِه امام..! پس حدسم درست بوده!! نوري ميخواد از کشور خارج بشه.. اي کاش بره پيش اشتياق.. کاش يه خبري از سعيد بهمون برسه. کاش ميتونستم از محمد يه خبر بگيرم. ميخواست چيکار کنه..؟ قطعا نوري رو متوقف نميکرد..اين مهره رو نميسوزوند.. نوری! بايد ميرفت و ما هم دنبالش..! کنجکاو بودم. استرس داشتم. اما نتونستم تو اون شرايط به محمد زنگ بزنم. بايد صبر ميکردم تا خودش خبر ميداد. همچنان تمام حواسم به مانيتورها بود. دسترسي گرفتم از دوربيناي فرودگاه. ممکن بود نياز بشه..ممکن بود همه‌ي اين رفت و آمداي نوري فقط يه بازي باشه.. نبايد اجازه ميداديم بهمون زِد بزنه! روي دوربينِ ورودي و خروجي و گيتِ اصلي زوم بودم.. بين اون جمعيت و آدما دنبالش ميگشتم.. دنبالِ کيهانِ نوري که آخرين بار، کت آجري رنگ تنش بود! نگاهم روي بخش هاي مختلف ميچرخيد که گوشيم زنگ خورد. آقا محمد بود. جواب دادم: جانم آقا؟ سريع گفت: رسول همين الان راه بيفت برو اون پارکينگي که کيهان نوري ماشينشو پارک کرده بود گفتم: اتفاقي افتاده آقا؟ جواب داد: رسول همين الان بي معطلي برو.. تو راه باهات تماس ميگيرم. و بعد تماس رو قطع کرد.. سوئيچ موتورمو از کشوي ميزم برداشتم، هندزفريمو براي تماس با محمد توي گوشم گذاشتم و راه افتادم. ساعت حدوداي ۸ شب بود. بعد از حدود يک ربع رسيدم به اون مجتمع. موتورمو يه کنار پارک کردم و به آقا محمد زنگ زدم و بهش گفتم که رسيدم. بهم گفت: خوب گوش کن.. نوري قبل از پروازش يه سري مدارک و وسيله رو داد به اطلاعاتِ فرودگاه. به عنوانِ وسايلِ گمشده. اما اونا گم نشده بودن..! وسايل خودش بودن. يه سري کاغذ و اين چيزا. احتمالا بدونِ رَد گذاشتن ميخواد اونا رو به کسي بسپره.. جواب دادم: خب آقا من الان چيکار کنم اينجا..؟ گفت: نزديک خروجي پارکينگ اون مجتمع مستقر شو.. ممکنه تو وسايلي که داده به امانتداري سوئيچ ماشين، برگه‌ي پارکينگ يا هر چيز ديگه اي باشه.. اين فقط يه حدسه اما فعلا اونجا بمون. ممکنه اون ماشين از اونجا بيرون بياد.. و ما رو به يه آدم ديگه.. يا حتي آدماي ديگه وصل کنه..متوجهي؟ جواب دادم: بله آقا.. محمد: خيلي مراقب اوضاع باش رسول.. باهات در تماسم. و بعد گوشي رو قطع کرد. سه ساعتي گذشته بود اما خبري از ماشين نبود. به موتورم تکيه داده بودم که حس کردم يه ماشين گوشه‌ي خيابون داره نور بالا ميندازه. دستمو جلوي چشمام گرفتم تا نورش مستقيم به چشمم نخورده تا بتونم پلاکشو ببينم. ماشين سايت بود! همون موقع يه پيامک از شهاب دريافت کردم که نوشته بود "تغيير شيفت رسول، خسته نباشي" از دور سري براش تکون دادم و سوار موتورم شدم و به سمت سايت حرکت کردم. شب کار نبودم اما بايد يه سري کارامو تکميل ميکردم. امشب داوود سايت ميموند. شيفت شب بود. بايد باهم اطلاعات ناقص پرونده رو کامل ميکرديم. موتورمو پارک کردم و دکمه‌ي آسانسورو زدم.. دست چپمو بالا آوردم و ساعتمو نگاه کردم. سايت هميشه اين موقع ها آروم تر بود..! وارد محوطه ي سايت شدم و خواستم از پله ها برم پايين که ديدم چراغ اتاق آقا محمد روشنه و در اتاقش بازه. پس اومده بود سايت..؟ بايد باهاش صحبت ميکردم. استرس داشتم.. نوري رفته بود..؟ کجا..؟! آروم جلو رفتم.. در اتاقش نيمه باز بود. فرشيد هم تو اتاقش بود..! تقه اي به در زدم..با سرِ پايين جواب داد: بيا داخل رسول. اخم داشت و داشت با سيستمش کار ميکرد. جو اتاق سنگين بود..! انگار تمرکز کرده بود و اين بهم اجازه نميداد سوال بپرسم! بعد از چند دقيقه رو به فرشيد گفت: هماهنگ شد. پرواز بشينه ايروان.. بچه هاي ارمنستان ميرن دنبالش. سريع گفتم: آقا رفته ارمنستان..؟ برسه اونجا دستگيرش ميکنن..؟ مگه نميخوايد تحت نظر داشته باشيدش..؟ سرشو بالا آورد و با تعجب نگاهم کرد! خسته خنديد و گفت: آقا رسول يه نفس بگير.نه دستگير نميشه.. داوودو ميگم.. اخمِ ريزي کردم.. داوود روميگه..؟! احساس کردم خستگي گيجم کرده و نميذاره درست متوجه بشم.
آروم گفتم: ببخشيد آقا متوجه نشدم.. تکرار کرد: نوري پرواز داشت به ارمنستان. داوود به عنوان ت.ميمش رفت.. قراره بچه هاي ارمنستان برن دنبالش. ضربان قلبمو حس ميکردم.. بازم همون ترس لعنتي و هميشگي که از دور شدن بچه ها داشتم..! انگار بعد از خاطره ي مهاباد، اين ترس قرار نبود دست از سرم برداره. سري تکون دادم.. حس کردم محمد ميخواد چيزي بگه.. نگاهم کرد..مکث کرد.. سرشو تکون داد و بعد گفت: بريد بچه‌ها.. خوب استراحت کنيد شب، که احتمالا فردا روز پرکاري باشه.. فرشيد شب بخيري گفت و از در بيرون رفت. زير لب گفتم: آقا من امشب کار دارم سايت.. انجامشون بدم بعد ميرم.. و آروم اتاقش رو ترک کردم. سعيدو نداشتيم.. داوود هم رفته بود..نميدونستم.. محمد واقعا انقدر آروم بود يا به اين آروم بودن تظاهر ميکرد.. نميدونستم! ____________ پ.ن: داوود خداحافظی نکرد با رسول، نه..؟! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
تا دوازده ان شاءالله پارت رو ویرایش می‌کنم میذارم
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هشتم [محمد] اوضاع خيلي پيچيده شده بود.. شايد بهتره بگم به يه مو رسيده بود..! اما من ته دلم ايمان داشتم که خدا مثل هميشه حواسش به ما هست... به مو ميرسه.. اما پاره نميشه...! تنها روزنه ي اميدمون اين بود که نوري به سمت اشتياق رفته باشه. هنوز هيچ خبري از سعيد نداشتيم. جلوي بچه ها چيزي نميگفتم اما.. اما ما حتي از زنده بودنش هم مطمئن نبوديم. دستامو روي ميز گذاشتم و حاِئل سرم کردم. چند دقيقه بود چشمامو بسته بودم که گوشيم زنگ خورد. داوود بود طبق محاسباتم پروازش نيم ساعت پيش نشسته بود. جواب دادم: سلام داوود. داوود گفت: سلام آقا.. شبتون بخير. گفتم: چه کردي داوود؟ خبر جديد؟ گفت: آقا با بچه هاي ارمنستان ارتباط گرفتم.. تماس گرفتن باهام. اما من هنوز داخل سالن فرودگاهم.نوري تو سالن انتظار نشسته آقا.. حالا يا منتظره بيان دنبالش، يا منتظره محل استقرارش مشخص بشه. مکثي کردم و گفتم: داوود الان همه‌ي پرونده به تو بستگي داره ها. تنها نشونمون دست توئه. همه‌ي حواستو جمع کن.. خب؟ بي معطلي گفت: حله آقا شما اصلا نگران نباشين. با تشر گفتم: داوود! سريع گفت: نه آقا.. يني منظورم اينه که همه‌ي تلاشمو ميکنم که از دستش نديم..! لبخندي زدم..! گفتم: خيلي مراقب خودت باش داوود..اصلا ريسک نکن.. بهت گفتم حواست باشه سوژه از دستت نره اما بي گدار به آب نزن.. جواب داد: چشم آقا.. نفس عميقي کشيدم و گفتم: برو ديگه. خدا به همراهت... بي خبر نذاري ما رو.. چشمي گفت و خداحافظي کرد. از روي صندلي بلند شدم و وسايلمو جمع کردم. سر راه بايد يه سر ميرفتم پيش شهاب و بعد خونه. چراغ اتاقو خاموش کردم و درو بستم. خواستم برم که نگاهم به طبقه‌ي پايين افتاد. تو اون ساعت بچه‌ها تک و توک پشت ميزاشون بودن. رسول سر جاش نشسته و هدفون روي گوشش بود. از پله ها پايين رفتم و به سمت ميزش حرکت کردم. کنارش ايستادم. غرقِ کارش بود. پرونده ها رو روي ميز جا به جا ميکرد و روشون دقت ميکرد. صداش کردم: آقا رسول.. نشنيد. با دست به شونش زدم که سريع برگشت و نگاهم کرد. در حاليکه داشت هدفونو از گوشش درمياورد و نيم خيز ميشد گفت: ببخشيد آقا متوجه نشدم اومدين. سري تکون دادم و گفتم: چيکار ميکني؟ جواب داد: آقا نقصي هاي پرونده رو تکميل ميکنم.. يه سري ويس ها رو قرار بود چک کنم، يه سري گزارش ها رو بايد مجدد ويرايش کنم.. همونطوري که بي هدف پرونده هاي روي ميزو بالا مياوردم و نگاهشون ميکردم گفتم: تا خودش نخواد هيچ اتفاقي نميفته رسول... با تعجب سرشو بالا آورد و گفت: چي آقا؟ پوشه‌ي نارنجي رنگِ تو دستمو رو ميز گذاشتم و گفتم: فرقي که تو با بقيه‌ي آدما داري اينه که تو علاوه بر زبونت، چشماتم حرف ميزنن! بي حرف نگاهم ميکرد. ادامه دادم: نگرانياي که براي سعيد و داوود داري رو ميفهمم.. ولي باور داشته باش به اين، که تا خدا نخواد هيچ اتفاقي براي هيچکدومشون نميفته. لبخندِ بي جوني زد و گفت: باور دارم. بهش گفتم: نگرانيت طبيعيه رسول. اما اگه بخواي اجازه بدي اين نگراني مثل يه پيله دورت بپيچه و رهات نکنه، ميشي بنده‌ش.. اين اضطراب آرومت نميذاره. تو هر شرايطي. تو هر موقعيتي. يه موضوعي رو براي نگراني درست ميکنه و ميده دستت.. تا نذاره راحت باشي. راحت فکر کني.. راحت تصميم بگيري. هروقت براي چيزي که تو هيچ اراده‌اي در مقابلش نداري ترسيدي، به خدا توکل کن... چون فقط اونه که ميتونه همه چيو سامون بده. لبخندي زد و پلک روي هم گذاشت. روي ميزشو نگاه کردم. دفترچه‌ی کوچيکي که هميشه يادداشت‌هاش رو توش مينوشت، جلوش باز بود. روان نويسِ آبي رنگشو برداشتم و روي برگه‌ی سفيدش نوشتم "اَلا ِبذکر الله تطمئن القلوب". دستي روي شونه‌ش زدم و ازش دور شدم. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown