#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هشتم
[محمد]
اوضاع خيلي پيچيده شده بود.. شايد بهتره بگم به يه مو رسيده بود..! اما من ته دلم ايمان داشتم که خدا مثل هميشه حواسش به ما هست... به مو ميرسه.. اما پاره نميشه...!
تنها روزنه ي اميدمون اين بود که نوري به سمت اشتياق رفته باشه.
هنوز هيچ خبري از سعيد نداشتيم. جلوي بچه ها چيزي نميگفتم اما.. اما ما حتي از زنده بودنش هم مطمئن نبوديم.
دستامو روي ميز گذاشتم و حاِئل سرم کردم.
چند دقيقه بود چشمامو بسته بودم که گوشيم زنگ خورد. داوود بود طبق محاسباتم پروازش نيم ساعت پيش نشسته بود.
جواب دادم: سلام داوود.
داوود گفت: سلام آقا.. شبتون بخير.
گفتم: چه کردي داوود؟ خبر جديد؟
گفت: آقا با بچه هاي ارمنستان ارتباط گرفتم.. تماس گرفتن باهام. اما من هنوز داخل سالن فرودگاهم.نوري تو سالن انتظار نشسته آقا.. حالا يا منتظره بيان دنبالش، يا منتظره محل استقرارش مشخص بشه.
مکثي کردم و گفتم: داوود الان همهي پرونده به تو بستگي داره ها. تنها نشونمون دست توئه. همهي حواستو جمع کن.. خب؟
بي معطلي گفت: حله آقا شما اصلا نگران نباشين.
با تشر گفتم: داوود!
سريع گفت: نه آقا.. يني منظورم اينه که همهي تلاشمو ميکنم که از دستش نديم..!
لبخندي زدم..! گفتم: خيلي مراقب خودت باش داوود..اصلا ريسک نکن.. بهت گفتم حواست باشه سوژه از دستت نره اما بي گدار به آب نزن..
جواب داد: چشم آقا..
نفس عميقي کشيدم و گفتم: برو ديگه. خدا به همراهت... بي خبر نذاري ما رو..
چشمي گفت و خداحافظي کرد.
از روي صندلي بلند شدم و وسايلمو جمع کردم. سر راه بايد يه سر ميرفتم پيش شهاب و بعد خونه.
چراغ اتاقو خاموش کردم و درو بستم. خواستم برم که نگاهم به طبقهي پايين افتاد.
تو اون ساعت بچهها تک و توک پشت ميزاشون بودن. رسول سر جاش نشسته و هدفون روي گوشش بود.
از پله ها پايين رفتم و به سمت ميزش حرکت کردم.
کنارش ايستادم. غرقِ کارش بود. پرونده ها رو روي ميز جا به جا ميکرد و روشون دقت ميکرد.
صداش کردم: آقا رسول..
نشنيد.
با دست به شونش زدم که سريع برگشت و نگاهم کرد.
در حاليکه داشت هدفونو از گوشش درمياورد و نيم خيز ميشد گفت: ببخشيد آقا متوجه نشدم اومدين.
سري تکون دادم و گفتم: چيکار ميکني؟
جواب داد: آقا نقصي هاي پرونده رو تکميل ميکنم.. يه سري ويس ها رو قرار بود چک کنم، يه سري گزارش ها رو بايد مجدد ويرايش کنم..
همونطوري که بي هدف پرونده هاي روي ميزو بالا مياوردم و نگاهشون ميکردم گفتم: تا خودش نخواد هيچ اتفاقي نميفته رسول...
با تعجب سرشو بالا آورد و گفت: چي آقا؟
پوشهي نارنجي رنگِ تو دستمو رو ميز گذاشتم و گفتم: فرقي که تو با بقيهي آدما داري اينه که تو علاوه بر زبونت، چشماتم حرف ميزنن!
بي حرف نگاهم ميکرد. ادامه دادم: نگرانياي که براي سعيد و داوود داري رو ميفهمم.. ولي باور داشته باش به اين، که تا خدا نخواد هيچ اتفاقي براي هيچکدومشون نميفته.
لبخندِ بي جوني زد و گفت: باور دارم.
بهش گفتم: نگرانيت طبيعيه رسول. اما اگه بخواي اجازه بدي اين نگراني مثل يه پيله دورت بپيچه و رهات نکنه، ميشي
بندهش.. اين اضطراب آرومت نميذاره. تو هر شرايطي. تو هر موقعيتي. يه موضوعي رو براي نگراني درست ميکنه و ميده دستت.. تا نذاره راحت باشي. راحت فکر کني.. راحت تصميم بگيري. هروقت براي چيزي که تو هيچ ارادهاي در مقابلش نداري ترسيدي، به خدا توکل کن... چون فقط اونه که ميتونه همه چيو سامون بده.
لبخندي زد و پلک روي هم گذاشت.
روي ميزشو نگاه کردم. دفترچهی کوچيکي که هميشه يادداشتهاش رو توش مينوشت، جلوش باز بود.
روان نويسِ آبي رنگشو برداشتم و روي برگهی سفيدش نوشتم "اَلا ِبذکر الله تطمئن القلوب".
دستي روي شونهش زدم و ازش دور شدم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
هدایت شده از ناشناس هموطن
خوشحالم که دوستش داشتی عزیزم🥺🦋
برای خرید پیدیاف رمان میتونید از روش زیر انجامش بدید:
|هموطن|
خوشحالم که دوستش داشتی عزیزم🥺🦋 برای خرید پیدیاف رمان میتونید از روش زیر انجامش بدید:
🔆اگر خواستید پیدیاف فصل دوم رو داشته باشید، امکان تهیهش هست و میتونید
مبلغ ۴۹ هزار تومان رو به شماره کارت زیر بفرستید و فیش واریزی رو برای من @Faariya ارسال کنید تا رمان در اختیارتون قرار بگیره.🌱
6219861945176005شهیدی بزنید روی شماره کپی میشه. 🌊🌱❤️
خب خب،
شما روز های تولدتون میگید که پارت کادو میخواید🥺
الان شما به من چی کادو میدید که تولدمه؟!😎
|هموطن|
خب خب، شما روز های تولدتون میگید که پارت کادو میخواید🥺 الان شما به من چی کادو میدید که تولدمه؟!😎
کادوی من این باشه،
که هر کدومتون خواست بهم کادو بده، امروز به نیت من یه "مهربونی" بکنه!🫂❤️
یه مهربونی که روزای قبل انجامش نمیداده..
حالا این مهربونی میتونه هرچی و در قبال هرکی باشه! دوستتون، پدر و مادر، خواهر و برادر، یه آدم نیازمند، یکی که باهاش قهرید و فرصت نمیشه آشتی کنید و..
اگه خواستید میتونید تو ناشناس بهم بگید🦋🌱☺️
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نهم
[داوود]
هنوز توي فرودگاه بودم و نوري رو زير نظر گرفته بودم.
به وارتان که از بچههاي ارمنستان بود و همراه يه نفر ديگه اومده بود دنبالم، زنگ زدم و گفتم از هم جدا بشن و کنار دوتا
خروجي متفاوت مستقر شن.
حدود يه ساعتي از نشستن پروازمون گذشته بود که نوري با تلفنش يه تماس گرفت و بعد از روي صندليش بلند شد.
کوله پشتيمو برداشتم و به بهونهي نگاه کردن ساعتِ پروازها جامو عوض کردم و روبروي نمايشگ ِر وسط سالن ايستادم تا
حرکات نوري کاملا توي ديدم باشن.
چمدون کوچيکشو به دست گرفت و به سمت خروجي يک حرکت کرد.
سريع با وارتان تماس گرفتم و بهش اطلاع دادم.
رنگ و پلاک ماشينش رو برام خوند..
و من با فاصله پشت نوري حرکت ميکردم.
از در که خارج شد، اطرافو نگاه کرد.. از بي ِن چندين تاکسي که جلوي در مستقر بودن يکي رو انتخاب کرد و سوار شد.
عجيب بود..! از بينِ رديفِ پنج تا تاکسي که ايستاده بودن، سومي رو انتخاب کرد. نه کامل جلو رفت تا آخرين تاکسي رو سوار شه و نه نزديکترينشون رو انتخاب کرد.
دنبال ماشين وارتان گشتم و سريع سوار شدم.
رو بهش به انگليسي گفتم: اون تاکسي که راهنما زده داره دور ميزنه.. همونه.. با فاصله بيفت دنبالش.
چشمي گفت و حرکت کرد.
تو اتوبان اصلي که افتاديم و تقريبا خيالم راحت بود که نوري تحت کنترلمونه، نفس عميقي کشيدم و به همون انگليسي رو به وارتان گفتم: حالِ تو چطوره؟! خوبي..؟ انقدر نگرانش بودم گمش نکنيم اصلا احوالتو نپرسيدم..!
لبخندي زد و با يه لهجهي بامزه فارسي گفت: خواهش ميکنم آقاي داوود! خدا رو شکر کنيم که از دستش ندادي.
خنديدم و گفتم: فارسي ميتوني صحبت کني؟
جواب داد: يک مقدار کافي!
جواب دادم:همين مقدار کافي خيليم خوبه!
و بعد يا ِد تاکسي سوار شدن انتخابيِ نوري افتادم و گفتم: راستي وارتان.. همکارت که همراهت بود فرودگاهه هنوز؟
جواب داد: آره داوود.. گفتم بهش همونجا بمونه.. تا شايد نياز باشه.
تو فکر بودم.. اين تاکسي.. يا بهتر بگم، اين راننده نميتونست يه فرد معمولي باشه.
بهش گفتم: يه لوکيشن زنده از خودمون براش بفرست بگو سريع راه بيفته بياد دنبالمون.. بعد از اينکه نوري مستقر شد بايد بره دنبال اين تاکسيه.. البته اگه اين تاکسي جاي ديگهاي بره..!
وارتان سري تکون داد و با جديت گفت: باشه الان کنترلش ميکنم.
خنديدم و گفتم: منظورت هماهنگه؟
با تعجب پرسيد: چي؟!
گفتم: هماهنگ ميکني باهاش؟؟!
گيجي نگاهش نشون ميداد هنوز نفهميده کجاي حرفش رو اشتباه گفته و از لحن من فقط فهميده که يه اشتباهي داشته!!
سرش رو دو سه بار تند تکون داد و گفت: بله بله هماهنگ بشم باهاش!
به همکارش که حالا فهميده بودم اسمش ايلياس، زنگ زد و باهاش هماهنگ کرد.
نوري داشت از شهر خارج ميشد.. تعجب کردم.
ايمان بهمون گفته بود تو ايروان ساکنن اما حالا نوري داشت از شهر خارج ميشد.
يني.. يني اينهمه راه اومده اينجا اما ربطي به اشتياق نداره...؟
بايد صبر ميکردم. يک ساعتي تو جاده بوديم.. به تابلوهاي وروديِ شهر گيومري که رسيديم، تاکسي زرد رنگي که تعقيبش ميکرديم راهنما زد و پيچيد. و ما هم پشت سرش.. يکم تو خيابون هاي گيومري چرخيد و در نهايت به مقصدش رسيد..
پيچيده بود تو يه کوچه که خونه هاش سبک معماري سنتي داشتن.. يه جورايي مثل خونه هاي حياط دارِ خودمون!
چراغ خاموش، سر کوچه ايستاده بوديم..
وارتان گفت: ايليا رسيده.. بهش گفتم نپيچه تو کوچه.
سري تکون دادم و گفتم: خوبه.. خوب کردي.. بهش بگو حواسش باشه تا اين تاکسي حرکت کرد، پشت سرش بره.. وارتان بهش بگو خيلي مراقب باشه.. خيلي.
باشه اي گفت و با ايليا تماس گرفت..
خونه اي که نوري واردش شده بود، خونهي بزرگي بود.. و حتما قصههاي زيادي تو خودش داشت..! کاش اين خونه ما رو به مقصدمون نزديک تر ميکرد.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت دهم
[فرشيد]
ساعت دِه صبح بود. با رسول و شهاب تو اتاق آقا محمد بوديم.
داوود تماس گرفته بود و اطلاعاتي رو که از ديشب تا الان به دست آورده بود رو در اختيارمون گذاشته بود.
نوري وارد يه خونه تو شهر گيومري شده بود. شهري که صد و بيست کيلومتر با ايروان_جايي که آخرين بار ايمان از اونجا باهامون ارتباط برقرار کرده بود_فاصله داشت.
محمد که چند دقيقه اي بود تو سکوت داشت با لپ تاپش کار ميکرد، دست به سينه نشست و گفت: خب.. نظراتتون رو
ميشنوم.
شهاب نگاهي به ما انداخت و بعد رو به محمد گفت: آقا، داوود گفت به رانندهي اون تاکسي که نوري باهاش رفته هم شک کرده.. اون نميتونه ما رو به جايي برسونه؟
محمد سري تکون داد و گفت: انقدري زمان نداريم تا صبر کنيم سرنخي از اون راننده پيدا کنيم شهاب.. اون تحت نظره.. اما اينکه بخوايم تمام راه ها رو رها کنيم و روي اون متمرکز شيم، ما رو به جايي نميرسونه.
گفتم: گزينهي ورود به خونه چي؟ با پوشش هاي مختلف منظورمه.
به جاي محمد رسول جواب داد: اگر اونجا خونه ي اشتياق باشه، مطمئن باش بعد از شناسايي ايمان، ورود به خونه، اونم بدون دليلِ خوب، فقط کارو برامون سخت تر ميکنه.
محمد سرش رو به نشونهي تائيد بالا پايين کرد و گفت: رسول درست ميگه.. فعلا، بدون دليل کافي، نميتونيم اقدامي کنيم..
بعد رو به رسول ادامه داد: رسول با بچه هاي سايبريِ ارمنستان ارتباط بگير.. باهاشون صحبت کن ببين ميتونن بدون ورود به خونه، اونجا رو از طريق ليزر شنود کنن..؟ امکانش رو دارن..؟
رسول روي صندليش جا به جا شد و گفت: آقا هک سيستم هاي خونه، مثل اينترنت و دوربين ها.. البته اگر داشته باشن، عمليه.. ميتونن اين کارو انجام بدن.
محمد از روي صندليِ خودش بلند شد و ميزش رو دور زد و کنار ما، روي مبل هاي جلويِ ميزش نشست و گفت: نه رسول.. نه ميخوام طوري باشه که قابل رديابي نباشه.. هيچ طوري نشه فهميد.. دلم نميخواد اينو يادآوري کنم اما، ما الان يه نيرو بينشون داريم..
و ذهنِ سرکش و بي رحم من اضافه کرد: "البته اگه داشته باشيم!"
سرمو تکون دادم تا افکار منفي دور بشن..
رسول گفت: پس آقا من صحبت ميکنم باهاشون.. دسترسي شنود رو اگر ممکن شد، براي خودمون هم بگيرم؟
محمد جواب داد: حتما رسول.. اگر امکاناتش رو داشتن، با داوود هماهنگ شو، هم خودش و هم تو تمامش رو رصد کنيد.
رسول از روي صندليش بلند شد و گفت: چشم آقا.. پس من برم پيگيري کنم.
و با اجازه اي گفت و از در بيرون رفت..
صداي شهاب سکوت اتاق رو شکست.. گفت: آقا هنوز ماشين نوري تحت کنترله؟
محمد همونطوري که تند تند انگشتاشو روي دکمه هاي گوشيش حرکت ميداد و احتمالا داشت پيامي رو مينوشت، کوتاه
گفت: بله!
شهاب دوباره پرسيد: آقا به نظرتون ما رو به جايي ميرسونه؟
محمد که حالا صفحهي تاشويِ گوشيش رو بسته بود و بين دستاش جا به جاش ميکرد با لبخند گفت: وقتي امروز صبح يه نفر رفته اطلاعات فرودگاه و گفته يه سري مدارک و وسيله گم کرده، و نشوني هاي امانتيِ نوري رو داده و اونا رو تحويل گرفته، پس احتمال داره به جايي ميرسيم!
با خوشحالي سرمو به طرفش چرخوندم و گفتم: پس تيکهي دوم پازلم پيدا شد آقا؟
گوشيِ تو دست محمد زنگ خورد. صفحهش رو باز کرد و نگاهي بهش انداخت.. همونطوري که بلند شده بود و داشت از اتاق بيرون ميرفت گفت: بله آقا فرشيد..پيدا شده.. تيکهي دومِ يه پازل هزار تيکه، پيدا شده..!
_______________
پ.ن: یه پازل هزار تیکه!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
بیاین راجع به حدسیاتتون دربارهی اتفاقات ارمنستان با هم حرف بزنیم! به نظرتون ته این قصه چی میشه؟!
اصلا سعید الان زندهست؟!
داوود چی میشه؟!
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
🌱
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت يازدهم
[داوود]
از ديشب توي همون کوچه بوديم. يک بار ماشينمون و سه بار جايي ک مستقر شده بوديم رو تغيير داده بوديم. هيچ اتفاق خاصي نيفتاده بود، جز ورود و خروج پنج دقيقهايِ يه پيک موتوري که براي يه رستوران بود و صحتِ هويتش تاييد
شده بود، رفت و آمدِ ديگهاي به خونه نشده بود.
رسول با وارتان تماس گرفته بود و ازش خواسته بود امکانِ شنود ليزري رو براي خونهاي که نوري توش ساکن بود بررسي
کنه.
روي صندلي کنار راننده نشسته بودم و همهي حواسم جمعِ خونه بود.
وارتان همونطوري که روي صندلي عقب نشسته بود و داشت کواد کوپتري رو که براي ديدن نقشهي هوايي فرستاده بود
کنترل ميکرد، کيف برزنتیِ جعبه مانندي رو داد دستم و گفت: من دارم نقشهي خونه رو بررسي ميکنم. لطفا چک کن ببين خونه با آنتي رفلکشن کاور نشده باشه.
سري تکون دادم و کيفو ازش گرفتم و مشغول شدم.
بعد از چند دقيقه، در حاليکه به سمت صندلي عقب برميگشتم بهش گفتم: نه وارتان.. فکر نميکنم کاور شده باشه.. يني با اين دستگاه که چيزي شناسايي نشد.
با جديت داشت با لپ تاپش کار ميکرد. شونهاي بالا انداخت و گفت: it doesnt matter (مهم نیست).
تعجب کردم. گفتم: چطور؟
نفس عميقي کشيد و گفت:چون ديگه فرقي نداره آنتي رفلکشن باشه يا نه.. خونه حياطِ بزرگي داره.. فاصلهي زيادِ حياط تا ساختمون اصلي اجازهي شنودو به ما نميده.. امکانات ما نميتونن اين فاصله رو پوشش بدن.
گفتم: يني چي..؟ يني نميتونيم اينکارو انجام بديم؟
صفحهي لپ تاپشو بست و گفت: نه.. حداقل از اين طريق نه..
و بعد ادامه داد: چرا آقا محمد با هکِ سيستم اينترنتي مخالف نيست...؟
رو صندليم جا به جا شدم و جملهش رو اصلاح کردم و گفتم: مخالف هست. چونکه الان اگر ما موفق نشيم، صرفا يه شکست توي اين مرحله از کار نيست وارتان.. يکي از بچههاي ما که الان هيچ
اطلاعاتي راجع بهش نداريم، توي اين پرونده گيره. کوچکترين اشتباه ميتونه آخريش باشه.. ما هنوز از ميزان امنيت سيستم اينا اطلاع کافي نداريم.. که بخوايم اينطوري وارد بشيم..
از آينهي ماشين نگاهي بهش انداختم..
تو فکر بود..
گفت: سيستم تلفن شهري چطور؟
سکوتمو که ديد ادامه داد: مخابرات منظور منه.. شنود بشه..
بي حوصله گفتم: همچين آدم هايي.. با همچين فعاليتي، به نظرت چي ميخوان پشت تلفن به هم بگن وارتان؟ نکنه ميخواي وقتي زنگ ميزنن آژانسِ سر کوچه ماشين بگيرن متوجه بشيم!؟ بعد چند ثانيه سکوت شد و بعد طوري با سرعت به سمتش برگشتم که رگِ گردنم تير کشيد!
داشت با لبخند نگاهم ميکرد!!
بهش گفتم: يني منظورت اينه که..
بينِ حرفم اومد و گفت: دقيقا منظورم همين هست..
تو ذهنم دو دوتا چهارتا ميکردم.. فعلا چارهي ديگهاي نداشتيم..
با آقا محمد تماس گرفتم و جريانات رو براش توضيح دادم.. از شنوِد خط مخابرات خونه استقبالِ خوبي نکرد.. اما اونم معتقد بود فعلا الان تنها راهه..
وارتان داشت هماهنگي شنوِد خط تلفنو انجام ميداد.. و من به اين فکر ميکردم که اي کاش حدس وارتان به حقيقت برسه...!
_______________
پن: از این طریق به چیزی میتونن برسن؟!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown