eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پانزدهم [داوود] موتور رو حوالي دِر اون خونه نگه داشته بودم. با اينکه نقطه به نقطه‌ي اون کوچه رو حفظ بودم اما مدام به آدرس توي دستم و خونه‌ها نگاه ميکردم و تظاهر ميکردم دارم پلاک رو پيدا ميکنم. بعد از چند ثانيه جلو رفتم و زنگ در رو زدم..! ظاهر آرومم براي شرايطی که توش بودم مناسب بود اما کوبيدن قلبم به ديوارِ سينه‌مو کامل حس ميکردم..! بعد از چند ثانيه صداي مردونه اي از آيفون به گوشم رسيد که به ارمنی: بيا داخل. و بعد گوشي رو سر جاش گذاشت..! با يه مکث چند ثانيه‌اي در باز شد. به سمت موتور رفتم و از جعبه پاکتِ سفارش ها رو برداشتم و آروم به سمت خونه حرکت کردم. حيا ِط بزرگِ خونه با باغچه‌هايي که اثري از گل و گياه توشون ديده نميشد اونجا رو شبيهِ يه خونه‌ي خالي از سکنه کرده بود. دوتا ماشين تو حياط پارک بود.. وسط حياط ايستاده بودم اما هنوز خبري از کسي نبود! آروم به سمت در ورودي حرکت کردم که در باز شد. باورم نميشد! خودش بود. کسي که اينهمه مدت دنبالش بوديم! کسي که رد پاشو از همه جا پاک کرده بود و حالا، جلوي چشمم ايستاده بود! مهرداد اشتياق در حاليکه به چهارچوبِ درِ ورودي خونه تکيه داده بود، منتظر نگاهم ميکرد! جلو رفتم. سلام کردم و پاکت و رسيد رو به دستش دادم. سري تکون داد و نگاهي به رسيد انداخت و بعد صفحه‌ي گوشيش رو جلوم گرفت و گفت: اينترنتي پرداخت شد. نگاهي به صفحه اي که دقيق متوجهش نميشدم انداختم. تو فکر بودم که بايد به همين بسنده کنم يا ازش بخوام کد يا شماره اي رو بهم بده که گفت: بدي پرداخت آنلاين براي شما اينه که ديگه نميتونين انعام بخواين! و بعد بلند رو به خونه صدا زد: پژمان، کيف پول منو برام بيار. خودمو نميديدم اما گشاد شدنِ مردمکِ چشمامو از شنيدن اين اسم حس ميکردم..! پژمان..! اسم مستعاري که براي سعيد بود..! اين پا اون پا کردم تا بتونم داخل خونه رو ببينم، اما چيزي معلوم نبود..! و بعد.. در عين حال که صدايِ ضربان قلبم از گردنم رد ميشد و به گوشم ميرسيد، صداي سعيدو شنيدم که گفت: پيداش نميکنم. بيا خودت بردار..! دستِ مشت شده‌ام داشت تمام تلاششو ميکرد تا منو آروم نگه داره و فکِ منقبض شدم ميخواست نذاره هيچ تغييري توي صورتم ديده بشه! روي پايِ خودم بند نبودم. از يه طرف دلم ميخواست سعيدو ببينم و بهش بگم که اينجاييم! که پيداش کرديم! از طرف ديگه دلم ميخواست از اين خونه بزنم بيرون و بهشون بگم چه اتفاقي افتاده..! بگم چي ديدم و چي شنيدم..! توي افکار خودم بودم که اسکناسي رو جلوم گرفت و بعد از اينکه با گنگي از دستش گرفتم داخل رفت و درو بست..! سريع خودمو پيدا کردم و به سمتِ درِ خروجي عقب گرد کردم..! سمت موتور رفتم و روشنش کردم! اسکناسي که بهم داده بود تو دستم ُمشت شده بود! همونطور که سوار موتور بودم، قبل از اينکه به وارتان خبر بدم شماره‌ي محمدو گرفتم.. صداش که از هندزفريم به گوشم رسيد، با نهايتِ شوقي که يه آدم ميتونه داشته باشه، ماجرا رو براش تعريف کردم..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
هدایت شده از هموطن شاپ🛍
امروز سه تا بنر برای سه کانال به صورت رایگان درست می‌شه. برای رزرو به آی‌دی @faariya پیام بدید. 🌱
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شانزدهم [محمد] چيزيو که شنيدم باور نميکردم! داوود نيرويِ دقيقي بود اما، نگران بودم نکنه استرس زياد باعث شده باشه اشتباه کنه! دوباره پرسيدم: داوود دقت کن، تو خود سعيدو ديدي؟؟ با آوردن اسمِ سعيد، فرشيد و رسول که تا اون موقع با استرس اما آروم روي صندلي نشسته بودن از جاشون بلند شدن و سمت من اومدن. داوود جواب داد: نه آقا نديدمش.. اما صداشو شنيدم.. آقا اشتياق پژمان صداش زد. خودش بود آقا مطمئنم!! نفس عميقي کشيدم و بهش گفتم: خيلي خب داوود.. حواستو جمع کن.. هيچ حرکت اضافه اي نداشته باش.. به بچه‌ها بگو خوب اطراف خونه جاگير بشن. نبايد از دستشون بديم. خيلي مراقب اوضاع باش.. متوجهي که؟ هنوز صداش هيجان داشت. تند گفت: بله آقا.. بله. نگران بودم. نکنه داوود حالا که ميدونه سعيد اون توئه و وضعيت ايمانو ديده کارِ اشتباهي کنه. دوباره گفتم: داوود، بي اطلاع کاري انجام نميدي.. درسته..؟ جواب داد: بله آقا.. نگران نباشيد. هماهنگم باهاتون.. گفتم: خيلي خب.. خيلي مراقب خودت و اوضاع باش..خوب بود کارت.. خسته نباشي. تشکر کرد و خداحافظي کرديم. گوشيِ تاشومو که بستم، فرشيد و رسول که تا اون موقع خيلي جلوي خودشونو گرفته بودن شروع کردن به حرف زدن: _آقا داوود بود؟؟ _آقا گفتيد سعيدو ديده؟؟؟ _آقا حال سعيد چطوره؟؟ _ميشه با داوود حرف بزنيم آقا؟؟ _وقتي سعيدو ديده يني اشتياقم پيدا کرده؟؟ _آقا تو همون خونه بودن؟؟ بي وقفه سوال ميپرسيدن! سري تکون دادم و با صدايي که تنش بلند تر از صداي جفتشون بود گفتم: امون ميديد؟! فرشيد و رسول که وسطِ گفتن " آقا محمد داوود الان سفيده يا.." بودن، ساکت شدن..! آرومتر گفتم: جواب سوالاتونو ميدم! صبر کنيد.. اتفاقاي خوبي داره ميفته. فرشيد که انگار بي طاقت تر بود دوباره پرسيد: آقا گفتيد سعيد آخه.. درست شنيدم..؟ در حالي که ميدونستم تو دلشون چه خبره، با آرامشي که تلاش داشتم توي رفتارم داشته باشم تا به اونا هم منتقل بشه، روي صندليم نشستم و گفتم: بله آقا فرشيد، گفتم سعيد! به رسول نگاه کرد و دوباره به من گفت: خُب آقا.. ادامه دادم: داوود رفته توي اون خونه، با پوشش پيک موتوري. تا حياط تونسته بره، مهرداد اشتياقو ديده، و طي يه اتفاقي اشتياق، سعيدو به اسم "پژمان" صدا زده. رسول سريع گفت: آقا ممکن نيست اتفاقي باشه..؟ نگاهش کردم و گفتم: صبر نداريد شما دوتا؟! ميذاريد من بگم چيشده يا نه؟ زير چشمي نگاهي به فرشيد انداخت و گفت: ببخشيد آقا بفرماييد. ادامه دادم: نه آقا رسول اتفاقي نشده. داوود صداي سعيدو شنيده! اينو که گفتم، چشم هاي هر دوشون برق زد. فرشيد گفت: آقا.. يني.. يني حال سعيد خوبه آقا؟! از روي صندليم بلند شدم و ميزو دور زدم و کنارشون رفتم و گفتم: هنوز چيزي نميدونيم. اما اينکه ميدونيم زنده‌ست.. نفس ميکشه.. براي ما چيز کمي نيست.. هست؟! خودمونو که نميتونيم گول بزنيم فرشيد! امید ما براي زنده پيدا کردن سعيد کم بود..! حداقل الان اينو ميدونيم.! فرشيد سري به نشونه‌ي تاييد تکون داد. رو به رسول گفتم: رسول جان، الان موقعيت مکاني سعيد براي ما مشخصه. با اينکه اطلاعات کاملي نداريم اما اونطور که داوود از مکالمات رد و بدل شده بين سعيد و اشتياق گفت، جاي سعيد بد نيست! به داوود گفتم نيروهاي اطراف خونه رو بيشتر کنن، اما بازم هماهنگي اصليش با خودته رسول. و اينکه الان ديگه ميخوام به سيستم اينترنتشون دسترسي پيدا کنيم.. تماس هاي صوتيشون تو اپليکيشن هاي مختلف شنود بشه.. هر کاري که ميتوني، و هر اطلاعاتي که ميتوني از اونجا به دست بيار. حالا که سعيد اونجاست بايد بتونيم بهش بفهمونيم که نزديکيم. قبل از هر کاري بايد بتونيم يه راهي پيدا کنيم تا خودمونو به سعيد نشون بديم. فرشيد گفت: آقا بعد سعيدو مياريم بيرون؟ نگاهي به ساعتم انداختم.. به عطيه قول داده بودم امشب زودتر برم خونه. بهش گفتم: ما الان نميدونيم شرايط سعيدو.. نميدونيم شناسايي شده يا نه! شايد تمام اون چيزي که داوود ديده يه نمايش بوده فرشيد. اگه همه چي خوب پيش بره و متوجه بشيم سعيد هنوز سفيده، بايد کمکش کنيم کار نيمه تمومشو تموم کنه. بعد آره.. مياريمش بيرون. دم گرفت تا چيزي بگه.. اما انگار، وسطاش پشيمون شد. چشماشو پايين انداخت و گفت: درسته آقا. ميدونستم.. درکش ميکردم.. چيزي که فرشيد از ايمان ديده، هيچوقت از يادش نميره و الان هم مدام داره اتفاقاتي که پيش اومده رو به سعيد ربط ميده! اما الان، براي من، از همه مهمتر اين بود که بعد از اين همه بي خبري از سعيد خبر داشتيم. همين! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
و سلام بر چشم‌ها، آنگاه که در تلاش‌اند غم را پنهان کنند. 🌱
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هفدهم [رسول] از ديشب که آقا محمد بهم سپرد تا شبکه‌ي اينترنت خونه‌ي اشتياق هک بشه و به تماس هاش دسترسي پيدا کنيم، تو سايت مونده بودم و داشتم کارها رو انجام ميدادم. چون هدف خارج از کشور بود و سيستم امنيتي قوي‌اي هم روي شبکه‌شون سوار بود کارم بيشتر طول کشيده بود اما بالاخره دم دماي صبح تمومش کردم. نماز صبحم رو توي نمازخونه‌ي سايت خونده بودم و برگشته بودم سر ميزم. منتظر بودم تا آقا محمد بياد و بهش گزارش بدم و برم. آخرين باري که چشمم به ساعت افتاده بود بيست دقيقه به هفت بود و بعد چشمام سنگين شد و همونطوري که سرمو رويِ ميزم گذاشتم خوابم برد. با صدايِ کليک موس سيستمم چشمامو باز کردم و سريع تو جام نشستم. محمد کنارم ايستاده بود و با کامپيوتر کار ميکرد. گفت: آروم رسول.. منم. دستي به چشمام کشيدم و همونطوري که ساعتمو نگاه ميکردم گفتم: ببخشيد آقا، منتظرتون بودم نفهميدم کي خوابم برد. سلام. همونطوري که با اخم ريزِ رويِ پيشونيش داشت با سيستم کار ميکرد گفت:سلام، از ديشب اينجايي آره؟ لبخندِ خجولی زدم و گفتم: بله آقا. و بعد سريع با صدايي که سعي داشتم خستگي توش پيدا نباشه گفتم: خسته نيستما آقا.. خوشحالم اينا رو تموم کردم! محمد هنوز جدي به مانيتور زُل زده بود و داشت صفحه ها رو چک ميکرد. نمودارِ شنودو آورد بالا و گفت: اين براي خونه‌ي اشتياقه درسته..؟ تند سر تکون دادم و گفتم: بله آقا.. اينا براي اپليکيشن‌هايي هستن که با اينترنت کار ميکنن.. يکيشون هم برای خط ماهواره‌ايشون هست. نفس عميقي کشيد و گفت: خب خوبه.. آفرين. و بعد در حاليکه سوييچ و گوشيش رو از روي ميزم برميداشت گفت: گفتي خسته نيستي آقا رسول، مگه نه؟! در حاليکه خوشحال از انجامِ کارا بودم لبخندِ پهني زدم و گفتم: نه آقا.. الان ديگه ميرم خونه استراحت ميکنم! با چشم هاي خندون نگاهم کرد و گفت: داري ميري قهوه درست کني بي زحمت يه چايي هم براي من بريز.. آخه شايد حالا حالا ها وقت نکني بخوابي. و بعد در حاليکه ازم دور ميشد گفت: فرشيد که اومد باهم بيايد بالا. و رفت..! تو شوک بودم! همه‌ي خوشحاليم اين بود بياد براش توضيح بدم و برم بخوابم..! اما اينطوري که معلوم بود حالا حالا ها از خواب خبري نبود! وزنمو انداختم رويِ دسته‌ي صندليم و بي حوصله بلند شدم به سمت آبدار خونه رفتم تا يه ليوان آب جوش بيارم و يه قهوه‌‌ی فوري بخورم. از آبدارخونه که اومدم فرشيد رسيده بود و سر ميزش نشسته بود. کنارش رفتم و گفتم: صبح بخير آقا فرشيد، خوب خوابيدين انشاءاللّٰه؟ خنده اي کرد و گفت: بهت گفتم بيا بريم صبح برگرد سر کارت، گوش نکردي! و بعد در حاليکه که به صورتم اشاره ميکرد با خنده گفت: چشما رو! چپ چپ نگاهش کردم که خندشو قورت داد و گفت: خب آقا محمد که اومد بهش توضيح دادي، ديگه چرا مثل روحِ سرگردان تو سايت ميگردي؟ برو خونتون ديگه! در حاليکه خميازه ميکشيدم با اصواتي که به سختي ميشد تشخيصشون داد گفتم: بايد بريم بالا. و بعد به سمت ميزم رفتم و گفتم: تا من يه دوپينگ کنم تو برو بالا منم ميام. خنده اي کرد و به سمت راه پله رفت. تند تند پودِر قهوه رو داخل ليوان آب جوش ريختم و هم زدم و سر کشيدم. داغيِ قهوه رو کامل توي مسير تا به معده‌م برسه حس کردم! پرونده ها و گزارش کار ديشب رو برداشتم و به سمت اتاق محمد رفتم. در زدم و وارد شدم و کنار فرشيد نشستم. محمد چيزي نميگفت و بي حرف پرونده ها رو ورق ميزد. به سمت فرشيد متمايل شدم و خيلي آروم بهش گفتم: چرا شروع نميکنه آقا محمد؟ تا فرشيد خواست چيزي بگه خوِد محمد جواب داد: منتظر شهابيم رسول..! آروم از صندليِ فرشيد فاصله گرفتم و گفتم: بله آقا..! چند دقيقه اي گذشت که شهاب تقه اي به در زد و وارد شد و روبروي من و فرشيد روي صندلي نشست. محمد سرش رو بالا آورد و گفت: خب.. همونطوري که ميدونيد، طبق اتفاق خوبي که ديشب برامون افتاد، از ارمنستان خبرهاي خوبي داريم! اشتياق، نوري و سعيد، هر سه توي يک لوکيشن زير نظر ما هستن. اما از اونجايي که نيروهايي که توي ارمنستان داريم انقدر زياد نيستن، نميتونيم ريسک کنيم و حالا که هم سعيد و هم اشتياق رو مجدد پيدا کرديم بيشتر از اين صبر کنيم. رو به فرشيد و شهاب گفت: رسول روي تمام سيستم هاشون سوار شده، بهتون دسترسي ميده، به نوبت چک و بررسيش کنيد. بچه ها آروم چشم گفتن. محمد ادامه داد: و اما مورد دومي که مهم‌تر هست.
دست هاش رو توي هم گره کرد و روي ميز گذاشت و گفت: امروز با مدير عامل اون شرکت واردات صحبت ميکنيد و مجابش ميکنيد همراهتون بياد سايت. هيچکس به جز خودش نبايد بويي ببره. ميخوام تنها با خودش صبحت کنيم تا شبکه‌ش براي خودش سفيد بمونه. بعد از صحبت قراره برگرده خونه‌ش. تفهيمش کنيد که همراهي نکردن ميتونه چه اتفاق هايي رو براش پيش بياره. و بعد کاغذي رو از کشو بيرون آورد و روي ميز گذاشت و گفت: اين حکمِ ممنوعيت خروجش از ايرانه. اين رو هم همراهتون داشته باشيد و براش توضيح بديد اوضاع چقدر جديه. فرشيد که تا اون لحظه توي فکر بود گفت: قراره چي بشه آقا..؟ چي ميخوايم ازش بدونيم؟ محمد جواب داد: ما بايد با سعيد ارتباط بگيريم فرشيد، و حالا که ميدونيم اونجاست، بايد بهونه ي رفتن به اونجا رو پيدا کنيم! من ادامه دادم: و اين بهونه رو ميخوايم از عابديني، که تا حدودي ميدونيم باهاشون در ارتباطه بگيريم.. درسته آقا؟ محمد نگاهي بهم انداخت و گفت: کاملا درسته. بعد رو به جمع گفت: کسي سوالي نداره..؟! جوابِ منفيِ بچه ها رو که ديد گفت: خيلي خب. تا ظهر به کارهاتون برسيد و بعد شما دوتا ميريد شرکت. فرشید تو هم پيگير داده هاي خونه باش. چشمي گفتيم و محمد گفت: ميتونيد به کارتون برسيد. بلند شديم، اول شهاب و بعد فرشيد از اتاق بيرون رفتن.. پشت سرشون به سمت در ميرفتم که صداي محمد رو شنيدم: ممنون، فقط دفعه‌ی بعد براي من کمرنگ تر بريز. برگشتم و گنگ نگاهش کردم. خيال کردم داره با تلفن صحبت ميکنه اما دقيقا نگاهش به من بود. با تعجب گفتم: جانم آقا؟! دست به سينه شد و گفت: چايي رو عرض ميکنم، ميگم خيلي چسبيد، فقط من کمرنگ تر ميخورم، براي سري هاي بعد که خواستي نَياری، کمرنگ نَيار! و بعد لبخند زد! شرمنده، بريده بريده گفتم: آقا.. مگه.. جدي گفتين!؟ سري تکون داد و با همون لبخند گفت: من هشت صبح با نيروي خودم وسط اداره چه شوخي ميتونم داشته باشم!؟ و بعد قبل از اينکه چيزي بگم ادامه داد: ميدونم از ديشب نخوابيدي و سرت تو مانيتور بوده و داشتي کار ميکردي..! حتي اگه نميدونستم هم چشماي خسته‌ت اينو ميگن، اما خب، بهم حق بده بينِ اين همه شلوغي نتونم از کم شدنِ يکي از بهترين نيروهام بگذرم! يکي دو ساعت نمازخونه استراحت کن، بعد با شهاب بريد. لبخند کوتاهي زدم.. و از اتاق بيرون رفتم.. کافئينِ قهوه انقدري قدرت نداشت که اونهمه کم خوابيِ منو جبران کنه، اما عجيب بود که ديگه خوابم نميومد. اينکه ميدونستم ميتونم براي پيشرفتِ کار مفيد باشم، بهم انرژي داده بود..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت هجدهم [فرشيد] نيم ساعتي ميشد که با آقا محمد پشت ميز حامد نشسته بوديم و بازجويي عابديني رو نگاه ميکرديم. رسول بعد از آوردنِ عابديني رفته بود خونه تا استراحت کنه. از ديروز صبح که اومده بود سايت، يکسره سرِ کار بود. آقاي شهيدي بازجويي رو به عهده گرفته بود. عابديني بر خلافِ چيزي که تصور ميشد ترسو تر از اوني بود که مقاومت کنه. که به قول آقا محمد، همچين عنصر سستي خودش جاي تعجب داشت.. همه‌ي اينا ميتونست يه تله‌ي از پيش تعيين شده باشه! تو تمام اون نيم ساعت، تلاش داشت به آقاي شهيدي ثابت کنه که کاره اي نيست و فقط بخش عمده اي از خريدهاي قانونی رو انجام ميداده که اشتياق ازش به عنوان پوشش استفاده ميکنه. آدرس ايميل و راه هاي ارتباطی رو که از طريق اون‌ها با اشتياق در ارتباط بود رو در اختيار آقاي شهيدي گذاشته بود. قرار بود فعلا رها باشه اما تحت مراقبت. و بعد در صورت نياز مجدد ازش بازجويي بشه. محمد هدفونش رو از گوشش برداشت، از روي صندلي بلند شد و گفت: فرشيد دنبالم بيا. و به سمت اتاق آقاي شهيدي رفت. در زديم و وارد شديم. آقاي شهيدي که تازه به اتاقش برگشته بود و هنوز به ميز و صندليش نرسيده بود تا بشينه، پوشه توي دستش رو بالا آورد و گفت: اومدي محمد جان؟ ميخواستم بفرستم روي سيستمت. محمد تشکر کرد و گفت: ممنون آقا. خودم اومدم که اگر فرصت داريد کمکمون کنيد. آقاي شهيدي در حاليکه به صندلي ها اشاره ميکرد گفت: بشين محمد.. چرا که نه. پوشه رو از شهيدي گرفت و نشستيم. محمد گفت: راستش آقا، اونطور که از بازجوييش متوجه شدم، اين ايميليه که هميشه از اين طريق با اشتياق و رفقاش در ارتباطه.. يه جور ايميل تجاري يا گروهي به حساب مياد.. درسته؟ شهيدي جواب داد: بله محمد. و اينکه عابديني توي حرفاش از اينکه ايميل توسط افراد مختلفي چک ميشه صحبت کرد.. و گفت يکي از اونها دوست و شريک اشتياق، پژمانه.. يعني سعيد ما. محمد روي صندليش جا به جا شد و گفت: دقيقا آقا.. و اگه ما يه ايميل به اين خط بفرستيم، الان که ميدونيم توي اون خونه افراد زيادي زندگي نميکنن و سعيد هم بين اون هاست، احتمال خوندن توسط خودش بيشتره. شهيدي دستي به ريش هايِ جو گندميش کشيد و گفت: چيکار ميخواي بکني محمد؟ به چه عنواني..؟ چي ميخواي بفرستي..؟ محمد که انگار هيجان درونيش اجازه‌ي نشستن بهش نميداد، از روي صندليش بلند شد، کنارِ ميزِ آقاي شهيدي رفت و گفت: آقا.. تا اونجا که ما ميدونيم، سعيد مترجمِ روسي هست براي اشتياق. يعني اشتياق اگر يه ايميل به زبان روسي دريافت کنه، از سعيد ميخواد براش بخونتش. شهيدي جواب داد: اما خب به اين معني نيست که ما بتونيم هر چيزي رو براي اون به زبان روسي بفرستيم و مطمئن باشيم نميفهمه محمد! منظورت دقيقا چيه..؟ محمد گفت: آقا ما فقط به زبان روسي مينويسيم تا مطمئن شيم سعيد هم ميخونتش. محتوياتش قطعا طوري نيست که اگر توسط بقيه خونده بشه مشکلي پيش بياره. شهيدي اخمِ ريزي داشت.. فکر ميکرد. نفس عميقي کشيد و گفت: ميتونه جواب بده محمد.. فقط عجله نکن. و نگاهي به من انداخت و ادامه داد: با فکر بريد جلو. محمد جواب داد: چشم آقا خيالتون راحت. بعد از چند دقيقه‌ی ديگه که شهيدي اطلاعات پوشه رو براي ما توضيح داد از اتاق بيرون رفتيم. به سمت اتاقش رفت و من هم بي حرف پشت سرش. وارد اتاق که شد قبل از هر کاري تلفن رو برداشت و شمارهي ۳۰ رو گرفت و صبر کرد.. بعد از چند ثانيه گفت: علي آب دستته بذار زمين بيا اتاق من. تک خنده‌ی عصبی کرد و گفت: علي! ما دِر بُرد رو هم بذار زمين بيا! همه چي خيلي سريع پيش ميرفت. حتي فرصتِ اينکه ازش توضيح بخوام رو هم نداشتم..! علي که اومد، محمد ازش خواست ترتيبي بده تا بتونيم با اسم يکي از شرکت هاي روسي يه پيغام تبليغاتي رو به ايميل اشتياق ارسال کنيم. علي نيم ساعتي جدي مشغول بود و بعد، رو به محمد گفت: درست شد آقا.. چي ميخوايد ارسال کنيد براش..؟ محمد که حالا انگار مضطرب تر بود، نگاهش رو بين من و علي چرخوند و گفت: چيزي باشه که مجبورش کنه به جواب دادن علي..! ميخوام يه نشونه باشه.. يه چيزي که بتونيم بهش کد بديم..! نميدونم دقيق چي..! اما.. ميخوام در عين سادگي، جز خودش کسي چيزي نفهمه..!
بعد از چند ثانيه مکث گفتم: آقا الان سعيد منتظر نشونه‌ست.. بعد از اين همه مدت، اون الان منتظرِ کوچکترين اتفاقه تا ربطش بده به ما.. کارمون الان سخت نيست.. همين که يه چيزي باشه که با روزمرگيش متفاوت باشه متوجه ما ميشه. علي گفت: آقا من يه پيشنهادي دارم. براش يه ايميل ميفرستم از طريق اين برندي که براش ايميل ساختم.. و مينويسم به تازگي توي ايروان شعبه زديم. بعد در نهايت اضافه ميکنم اگر مايل به دريافت اين قبيل تبليغات از اين برند هستيد، يه کد واژه اي رو ارسال کنه. آقا حس ميکنم اينطوري ميتونيم بيشتر توجهش رو جلب کنيم. اينکه ميگيم تو ارمنستان شعبه داريم، شايد بتونه اينو بهش انتقال بده که اونجاييم. محمد رو نگاه کردم.. انگار اين پيشنهاد خيلي راضيش نکرده بود..! اما سري تکون داد و گفت: باشه علي.. بنويس.. بفرست براش.. و بعد نگاهي به ساعتش انداخت. علي تند تند انگشتاش رو روي دکمه هاي کيبورد حرکت ميداد.. و بعد از چند دقيقه، با انرژی‌ای که از تموم شدنِ کارش بود گفت: آقا تموم شد.. فرستادم! محمد گفت: براش نوشتي که پيام بده..؟ علي جواب داد: بله آقا.. يه دسترسي از اين ايميل روي سيستم خودتون گذاشتم، روي سيستم خودمم ميذارم.. اگر جوابي ازش اومد متوجه ميشيم.. محمد سري تکون داد و تشکر کرد، و بعد علي بلند شد تا از اتاق بيرون بره. هنوز به چهارچوبِ در نرسيده بود که صدايي شبيهِ صدايِ اعلان از لپ تاپِ محمد بلند شد. علي ايستاد، برگشت و محمدو نگاه کرد..! لپ تاپ جلوي محمد باز بود، اما انگار با نگاهش از علي ميخواست که اون بياد و نگاه کنه! نميدونم.. شايد اميد داشت علي ميتونه کاري کنه که اون صدا، صدايِ پاسخ سعيد باشه. از جام بلند شدم و کنار ميز رفتم. فضاي اتاق سنگين بود. علي موس رو تکون داد و پنجره رو باز کرد.. و بعد با خوشحالي و تُن صدايي بلند تر از هميشه گفت: خودشه! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
بچه‌ها، شبِ قدر من رو هم تو دعاهاتون یاد کنید🦋🌱 التماس دعا✨ ‌
✨🌿 خدایا هرکس در حق من کاری کرده که بر او حرام داشته‌ای، یا حرمتم را که بر او لازم گردانیده‌ای در هم شکسته است و در این حال از دنیا رفته یا در حالی زنده است که حق من همچنان برگردن وی است، آن کیفر را که به خاطر من به او میرسد، بر او ببخشای. و او را در حقی که از من به یغما برده بیامرز و به سبب آنچه بر من روا داشته سرزنش مفرما و به بدی‌هایی که با من کرده رسوایش مخواه. این عفو و بخشایش بی دریغ و بخشش رایگان من در حق او را پاکترین صدقه انفاق کنندگان و برترین هدیه تقرب جویان قرار ده. عوض گذشت من از آنان، گذشتت، و در برابر دعایم در حق آنان رحمتت را نصیبم کن تا هر یک از ما به فضل تو به سعادت رسیم و به احسانت رستگار شویم. 🌸 نیایش سی‌ونهم ‌