#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت هجدهم
[فرشيد]
نيم ساعتي ميشد که با آقا محمد پشت ميز حامد نشسته بوديم و بازجويي عابديني رو نگاه ميکرديم. رسول بعد از آوردنِ عابديني رفته بود خونه تا استراحت کنه. از ديروز صبح که اومده بود سايت، يکسره سرِ کار بود.
آقاي شهيدي بازجويي رو به عهده گرفته بود.
عابديني بر خلافِ چيزي که تصور ميشد ترسو تر از اوني بود که مقاومت کنه.
که به قول آقا محمد، همچين عنصر سستي خودش جاي تعجب داشت.. همهي اينا ميتونست يه تلهي از پيش تعيين شده باشه!
تو تمام اون نيم ساعت، تلاش داشت به آقاي شهيدي ثابت کنه که کاره اي نيست و فقط بخش عمده اي از خريدهاي
قانونی رو انجام ميداده که اشتياق ازش به عنوان پوشش استفاده ميکنه.
آدرس ايميل و راه هاي ارتباطی رو که از طريق اونها با اشتياق در ارتباط بود رو در اختيار آقاي شهيدي گذاشته بود.
قرار بود فعلا رها باشه اما تحت مراقبت. و بعد در صورت نياز مجدد ازش بازجويي بشه.
محمد هدفونش رو از گوشش برداشت، از روي صندلي بلند شد و گفت: فرشيد دنبالم بيا.
و به سمت اتاق آقاي شهيدي رفت.
در زديم و وارد شديم. آقاي شهيدي که تازه به اتاقش برگشته بود و هنوز به ميز و صندليش نرسيده بود تا بشينه، پوشه توي دستش رو بالا آورد و گفت: اومدي محمد جان؟ ميخواستم بفرستم روي سيستمت.
محمد تشکر کرد و گفت: ممنون آقا. خودم اومدم که اگر فرصت داريد کمکمون کنيد.
آقاي شهيدي در حاليکه به صندلي ها اشاره ميکرد گفت: بشين محمد.. چرا که نه.
پوشه رو از شهيدي گرفت و نشستيم.
محمد گفت: راستش آقا، اونطور که از بازجوييش متوجه شدم، اين ايميليه که هميشه از اين طريق با اشتياق و رفقاش در ارتباطه.. يه جور ايميل تجاري يا گروهي به حساب مياد.. درسته؟
شهيدي جواب داد: بله محمد. و اينکه عابديني توي حرفاش از اينکه ايميل توسط افراد مختلفي چک ميشه صحبت کرد.. و گفت يکي از اونها دوست و شريک اشتياق، پژمانه.. يعني سعيد ما.
محمد روي صندليش جا به جا شد و گفت: دقيقا آقا.. و اگه ما يه ايميل به اين خط بفرستيم، الان که ميدونيم توي اون خونه افراد زيادي زندگي نميکنن و سعيد هم بين اون هاست، احتمال خوندن توسط خودش بيشتره.
شهيدي دستي به ريش هايِ جو گندميش کشيد و گفت: چيکار ميخواي بکني محمد؟ به چه عنواني..؟ چي ميخواي
بفرستي..؟
محمد که انگار هيجان درونيش اجازهي نشستن بهش نميداد، از روي صندليش بلند شد، کنارِ ميزِ آقاي شهيدي رفت و گفت: آقا.. تا اونجا که ما ميدونيم، سعيد مترجمِ روسي هست براي اشتياق. يعني اشتياق اگر يه ايميل به زبان روسي دريافت کنه، از سعيد ميخواد براش بخونتش.
شهيدي جواب داد: اما خب به اين معني نيست که ما بتونيم هر چيزي رو براي اون به زبان روسي بفرستيم و مطمئن باشيم نميفهمه محمد! منظورت دقيقا چيه..؟
محمد گفت: آقا ما فقط به زبان روسي مينويسيم تا مطمئن شيم سعيد هم ميخونتش. محتوياتش قطعا طوري نيست که اگر توسط بقيه خونده بشه مشکلي پيش بياره.
شهيدي اخمِ ريزي داشت.. فکر ميکرد. نفس عميقي کشيد و گفت: ميتونه جواب بده محمد.. فقط عجله نکن.
و نگاهي به من انداخت و ادامه داد: با فکر بريد جلو.
محمد جواب داد: چشم آقا خيالتون راحت.
بعد از چند دقيقهی ديگه که شهيدي اطلاعات پوشه رو براي ما توضيح داد از اتاق بيرون رفتيم.
به سمت اتاقش رفت و من هم بي حرف پشت سرش. وارد اتاق که شد قبل از هر کاري تلفن رو برداشت و شمارهي ۳۰ رو
گرفت و صبر کرد.. بعد از چند ثانيه گفت: علي آب دستته بذار زمين بيا اتاق من.
تک خندهی عصبی کرد و گفت: علي! ما دِر بُرد رو هم بذار زمين بيا!
همه چي خيلي سريع پيش ميرفت. حتي فرصتِ اينکه ازش توضيح بخوام رو هم نداشتم..!
علي که اومد، محمد ازش خواست ترتيبي بده تا بتونيم با اسم يکي از شرکت هاي روسي يه پيغام تبليغاتي رو به ايميل
اشتياق ارسال کنيم.
علي نيم ساعتي جدي مشغول بود و بعد، رو به محمد گفت: درست شد آقا.. چي ميخوايد ارسال کنيد براش..؟
محمد که حالا انگار مضطرب تر بود، نگاهش رو بين من و علي چرخوند و گفت: چيزي باشه که مجبورش کنه به جواب دادن علي..! ميخوام يه نشونه باشه.. يه چيزي که بتونيم بهش کد بديم..! نميدونم دقيق چي..! اما.. ميخوام در عين سادگي، جز خودش کسي چيزي نفهمه..!
بعد از چند ثانيه مکث گفتم: آقا الان سعيد منتظر نشونهست.. بعد از اين همه مدت، اون الان منتظرِ کوچکترين اتفاقه تا ربطش بده به ما.. کارمون الان سخت نيست.. همين که يه چيزي باشه که با روزمرگيش متفاوت باشه متوجه ما ميشه.
علي گفت: آقا من يه پيشنهادي دارم. براش يه ايميل ميفرستم از طريق اين برندي که براش ايميل ساختم.. و مينويسم به تازگي توي ايروان شعبه زديم. بعد در نهايت اضافه ميکنم اگر مايل به دريافت اين قبيل تبليغات از اين برند هستيد، يه کد واژه اي رو ارسال کنه.
آقا حس ميکنم اينطوري ميتونيم بيشتر توجهش رو جلب کنيم. اينکه ميگيم تو ارمنستان شعبه داريم، شايد بتونه اينو بهش انتقال بده که اونجاييم.
محمد رو نگاه کردم.. انگار اين پيشنهاد خيلي راضيش نکرده بود..! اما سري تکون داد و گفت: باشه علي.. بنويس.. بفرست براش..
و بعد نگاهي به ساعتش انداخت.
علي تند تند انگشتاش رو روي دکمه هاي کيبورد حرکت ميداد.. و بعد از چند دقيقه، با انرژیای که از تموم شدنِ کارش بود گفت: آقا تموم شد.. فرستادم!
محمد گفت: براش نوشتي که پيام بده..؟
علي جواب داد: بله آقا.. يه دسترسي از اين ايميل روي سيستم خودتون گذاشتم، روي سيستم خودمم ميذارم.. اگر جوابي ازش اومد متوجه ميشيم..
محمد سري تکون داد و تشکر کرد، و بعد علي بلند شد تا از اتاق بيرون بره.
هنوز به چهارچوبِ در نرسيده بود که صدايي شبيهِ صدايِ اعلان از لپ تاپِ محمد بلند شد.
علي ايستاد، برگشت و محمدو نگاه کرد..!
لپ تاپ جلوي محمد باز بود، اما انگار با نگاهش از علي ميخواست که اون بياد و نگاه کنه! نميدونم.. شايد اميد داشت علي ميتونه کاري کنه که اون صدا، صدايِ پاسخ سعيد باشه.
از جام بلند شدم و کنار ميز رفتم.
فضاي اتاق سنگين بود.
علي موس رو تکون داد و پنجره رو باز کرد..
و بعد با خوشحالي و تُن صدايي بلند تر از هميشه گفت: خودشه!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
✨🌿
خدایا هرکس در حق من کاری کرده که بر او حرام داشتهای، یا حرمتم را که بر او لازم گردانیدهای در هم شکسته است و در این حال از دنیا رفته یا در حالی زنده است که حق من همچنان برگردن وی است، آن کیفر را که به خاطر من به او میرسد، بر او ببخشای.
و او را در حقی که از من به یغما برده بیامرز و به سبب آنچه بر من روا داشته سرزنش مفرما و به بدیهایی که با من کرده رسوایش مخواه.
این عفو و بخشایش بی دریغ و بخشش رایگان من در حق او را پاکترین صدقه انفاق کنندگان و برترین هدیه تقرب جویان قرار ده.
عوض گذشت من از آنان، گذشتت، و در برابر دعایم در حق آنان رحمتت را نصیبم کن تا هر یک از ما به فضل تو به سعادت رسیم و به احسانت رستگار شویم.
#گلبرگِ_صحیفه 🌸
نیایش سیونهم
سلام عزیزانم✨
سال نو مبارکتون باشه.🌱
ان شاءالله مسیر امسالتون به نیکی و خیر شروع بشه و ادامه داشته باشه🦋
دستِ علی (ع) همراهتون.💚
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت نوزدهم
[محمد]
ساعت حدودای نه شب بود. شام رو خورده بوديم و عطيه نرگس رو برده بود اتاق بخوابونه.
نيم ساعتي ميشد داخل اتاق بود. بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. لاي در رو که باز کردم، عطيه در حاليکه نرگس رو روي
پاش خوابونده بود و تکونش ميداد و لالايي ميخوند با حرکت دست بهم اشاره کرد درو ببندم و برم بيرون.. اما ديگه دير شده بود! نرگس با يه حرکت از روي پاي عطيه غلط زد پايين و به سختي روي پاهاش وايساد و به سمتم دويد! دستمو باز کرد و بغلش کردم!
عطيه که انگار تمام تلاش هاي اين نيم ساعتش به هدر رفته بود دلخور گفت: محمد! داشت ميخوابيد.. بهت گفتم نيا ديگه..
لبخندي زدم و گونهي نرگسو بوسيدم.. چشماش از خواب خمار شده بود اما بازم ازش فراري بود. رو به عطيه گفتم: اشکالي نداره که.. شما برو تا يه چايي بريزي ميخوابونمش.
نرگس تا اينو شنيد در حاليکه توي بغلم تکون ميخورد تا بذارمش زمين گفت: رو پاي مامان بخوام..
عطيه بالش رو از روي پاش برداشت، دستش رو رويِ زانوهاش گذاشت و بلند شد. اومد روبروي ما وايساد.. نرگس خودش رو به سمتش خم کرد تا عطيه بغلش کنه.
عطيه در حاليکه با يه دست نرگس رو بغل ميگرفت به سمتي حال رفت و گفت: ديگه واسه مامان اگه پايي مونده باشه تو رو پايِ مامان بخواب..
و بعد روي زمين گذاشتش و خودش به سمت آشپزخونه رفت.
نرگس خوشحال از اينکه عطيه حرفش رو تکرار کرده، پشت هم گفت: رو پای مامان بخوام، رو پای مامان بخوام..!
لبخند زدم..!
صداي زنگِ گوشيم بلند شد. تو همين حال عطيه از آشپزخونه گفت: محمد جان هل بريزم يا دارچين..؟
به سمتِ گوشيم رفتم و گفتم: هل عطيه.. ممنون.
و بعد گوشيم رو برداشتم. رسول بود.
اين وقتِ شب..؟ يکم نگران شدم.. جواب دادم: جانم رسول..
رسول گفت: سلام آقا.. شبتون بخير..ببخشيد مزاحم که نيستم؟
جواب دادم: سلام، نه، اتفاقي افتاده؟
گفت: اتفاق که نه آقا.. ولي.. عابديني زنگ زده به آقاي شهيدي.. گفته يه سري مطالب هست که بايد بگه..بچه ها رفتن بيارنش سايت.. گفتم اطلاع بدم بهتون.
نگاهم خيره به ريشه هايِ فرش بود.. چي ميخواست بگه؟
به رسول گفتم: باشه رسول.. ميرسونم خودمو.. تو سايتي ديگه؟
گفت: بله آقا.. من و فرشيد هستيم. فرشيد کاراش تموم شد ميخواست بره که جريانو فهميد صبر کرده.
گفتم: خيلي خب.. منم راه ميفتم.. فعلا.
گوشي رو زمين گذاشتم. اين وقتِ شب.. چه مطلبي عابديني رو مجبور کرده که حرف بزنه..؟ چقدر اين چند وقت عجول و کم صبر شده بودم..
سمت اتاق رفتم و سريع حاضر شدم.
بيرون اومدنم از اتاق همزمان شد با بيرون اومدنِ عطيه با سينی چايي از آشپزخونه..
با ديدنِ من قدماش آهسته تر شد. سر تا پامو نگاهي کرد.. لبخند غمگيني زد و گفت: برات تو فلاسک دَم ميکنم. شب برگشتي، بخور.. البته.. اگه شب برگشتي!
و بعد عقب گرد کرد و به آشپزخونه برگشت.
يه قدم به سمتِ آشپزخونه رفتم.. ايستادم.. عطيه هميشه برايِ رفعِ ناراحتيش زمان ميخواست.. شايد آخر شب ميتونستم باهاش حرف بزنم.. البته.. اگه شب برگشتم...!
گونهی سُرخِ نرگسو بوسيدم و از در بيرون رفتم.. موتورمو روشن کردم و به سمت سايت حرکت کردم.
دکمهی آسانسور رو زده بودم و منتظرش بودم، که ويبرهي گوشيم حواسمو به خودش جلب کرد.
رسول بود.. نوشته بود"آقا اتاقِ کنترليم".
دلم ميخواست خودم به جاي آقاي شهيدي باهاش حرف ميزدم، اما الان زمانش نبود.
وارد اتاق کنترل شدم.
حامد، فرشيد و رسول هر سه هدفون روي گوش هاشون بود و با دقت به مانيتور نگاه ميکردن.. پس عابديني رسيده بود.
کنارشون رفتم.. رسول سريع روي ميز رو نگاه کرد و بعد، وقتي هدفوني نديد، هدفونخودش رو برداشت و از روي صندليش بلند شد و گفت: بفرماييد آقا..
بي حرف هدفونو گرفتم و روي گوشم گذاشتم و ايستاده به مانيتور خيره شدم.
حرف هايي که ميزد، چيزايي که ميشنيدم.. دقيقا مثل يه راه ميونبُر بود.. يه جادهی فرعي.. يه مسير که ميتونست ما رو خيلي جلوتر ببره!!
گفته بود قرار بوده تو همين روزها يه نفر رو براي انبارگرداني از انبارهاي شرکت مشترکشون بفرسته ارمنستان،پيش اشتياق..
گفت حتي بليطش براي يکشنبهی هفتهی قبل بوده اما اشتياق گفته بوده که بايد چند روز از رفتن نوري بگذره.
گفت قرار بوده فردي به اسم "فرُبد غلامي" که يکي از کارمندهاي شرکتشه بره..
صحبت هاش که تموم شد، هدفون رو رويِ گردنم گذاشتم و دستي به صورتم کشيدم.. تو چهرهي بچهها هيجان ديده ميشد..
انگار اونا هم به چيزي که من فکر ميکردم فکر ميکردن. اما رسول که از نيمههاي صحبت ديگه چيزي نشنيده بود، گفت:
چيشده آقا.. چي گفته..؟
فرشيد که انگار دلش ميخواست اون تعريف کنه، نگاهي به من انداخت و با چشم هاش اجازه گرفت. سر که تکون دادم، بلافاصله گفت: يه نفر قراره از طرف عابديني بره ارمنستان.. يني قرار بوده بره، براي يه سري کارها.
رسول گفت: خُب..؟
فرشيد ادامه داد: خب همين ديگه! اين يعني ما ميتونيم جايگزين کنيم..!!
و بعد دستپاچه از اينکه تحليل خودش رو هم اضافه کرده، نگاهم کرد و گفت: درسته آقا محمد..؟
سرمو به نشونهی تاييد تکون دادم و گفتم: درسته.
بلند شدم تا به سمتِ اتاقم برم.
فکرم درگير بود.. خيلي زياد.
سعيد اونجا بود.. داوود رفته بود!
و الان،بايد يه نفر ديگه براي اين ماموريت اعزام ميشد.
بايد خودم ميرفتم اما، ويژگي هاي فردي که قرار بوده بره با من فرق داشت.. نياز بود يکي از بچه هايي که سنشون پايينتره بره.
همهی کارهامون پر از ريسک بود. هنوز هيچ هدفِ قطعي نداشتيم.
ايمان رفته بود! هزارتا برنامه توي ذهنم ميچرخيدن و براي هيچکدوم تدبيرِ کاملي نداشتم!
به اتاقم رسيدم.. درو باز کردم و بدون اينکه چراغ رو روشن کنم به سمت ميزم رفتم و روي صندليم نشستم... سرمو به پشتي صندلي تکيه دادم و چشمامو بستم.. اين پرونده راهش گره خورده بود.. پيش رفتني نبود.. اما، چيزايِ با ارزشي که تويمسيرش داده بوديم، بهم اجازه نميداد عقب بکشيم.. خونِ ايمان، اجازه نميداد عقب بکشيم..ولي بينِ همهي اين افکار، يه صدايِ مزاحمي بهم ميگفت "اگه هزينهي عقب نکشيدنت، از دست دادن چيزاي با ارزش ديگه باشه چي"..؟!
تو همين فکر بودم که يکي بدون در زدن درو باز کرد.. چشمامو باز کردم.. نورِ کمي از راهرو به داخل ميومد.. رسول بود.
گفت: عه.. در باز بود؟!
نگاهش کردم و گفتم: رسول در باز نبود، درو باز کردي.
بريده گفت: آقا.. نميخواستم درو باز کنم. فقط همه جا رو گشتم نبوديد، خواستم ببينم در اتاقتون قفله يا نه.
و بعد با لح ِن آرومتري گفت: آقا چرا تو تاريکي نشستيد..؟
يک قدم جلو اومد و گفت: چراغو روشن کنم..؟
نفس عميقي کشيدم و در حاليکه که بيرون ميدادمش گفتم: روشن کن..!
نوِر بعد از تاريکي باعث شد چشمامو جمع تر کنم.. هنوز افکارم رهام نکرده بودن.
رسول جلو تر اومد و روي صندلي، جلويِ ميزم نشست و نگران گفت: خوبين آقا..؟
سرمو تکون دادم و گفتم: خوبم.. کاري داري؟
انگار قانع نشده بود چون نگاهش رو تويِ آشفتگيِ چهرهم ميچرخوند و دنبالِ تاييدي براي جوابم ميگشت اما پيدا نکرد..!
گفت: آقا اومدم راجع به همين قضيه صحبت کنم باهاتون... چيکار ميخوايم بکنيم..؟
مثل اينکه منتظ ِر يه تلنگر باشم، منتظرِ يه اشاره، دستامو رويِ ميز گذاشتم و گفتم: نميدونم رسول! هنوز نميدونم..کاش ميشد خودم برم!
به اندازهي يک ثانيه نگرانيِ نگاهش توأم شد با اخمي که بين ابروهاش شکل گرفت و بعد ناپديد شد. نگاهشو بي هدف توي
اتاق چرخوند و گفت: خب.. خب..اگر قرار باشه يه نفر به جاي اون.. اسمش.. آهان، فَربد غلامي بره.. شما نميتونيد باشيد.. يني منظورم اينه که.. درسته نديدنش اما خب اطلاعاتي که ازش دارن، با شما قابل تطبيق نيست..
سرمو به طرفين تکون دادم و گفتم: دقيقا مشکل همينجاست..!
لب هاشو با زبونش تر کرد.. لبخند سرکشي که سعي داشت رويِ صورتش بشينه رو پس زد و خواست حرفي بزنه که تقهاي به در زده شد..
فرشيد بود.. با اجازهاي گفت و داخل اومد..
وسطِ اتاق ايستاد، دست هاش رو توي هم گره کرد... نگاهي به رسول انداخت و بي مقدمه گفت: آقا من آمادگيشو دارم که
برم..
با ابروهاي بالا رفته گفتم: بري..؟ اصلا مگه کسي قراره بره؟! ساکتم بستي فکر کنم، نه؟!
لبخند خجلي زد و گفت: نه آقا.. يني. منظورم اينه اگر کسي قراره بره.. اگر خواستيد کسيو بفرستيد، ميشه اون فرد من باشم..؟
از روي صندليم بلند شدم و روبروش ايستادم.. سر پايين انداخت و گفت: ميترسم آقا.. ميترسم دير بشه.. ميترسم سرنوشتِ سعيد بشه.. بشه مثل ايمان.
دلم آروم نبود.. براي رفتن کسي.. اما شايد رفتنش ميتونست اين راهِ ميونبري که پيدا شده بود رو به مقصد برسونه..!
فرشيد، از تنهايي سعيد ميترسيد و من نگران سعيد و داوود و نفِر چهارمي بودم که قرار بود بفرستم اونجا..
آره نفرِ چهارم.. انقدر فراموشکار نبودم که به اين زودي، ايمان رو يادم بره...!
___________________
پن: به نرگس کوچولو خوشآمد نمیگین؟!
پن۲: 《اگه هزينهي عقب نکشيدنت، از دست دادن چيزاي با ارزش ديگه باشه چی؟! 》
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
|هموطن|
چيشده آقا.. چي گفته..؟ فرشيد که انگار دلش ميخواست اون تعريف کنه، نگاهي به من انداخت و با چشم هاش ا
پارتی آوردم براتون که هرچی بخونید تموم نشه🌿😎