eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام عزیزانم✨ سال نو مبارکتون باشه.🌱 ان شاءالله مسیر امسالتون به نیکی و خیر شروع بشه و ادامه داشته باشه🦋 دستِ علی (ع) همراهتون.💚 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت نوزدهم [محمد] ساعت حدودای نه شب بود. شام رو خورده بوديم و عطيه نرگس رو برده بود اتاق بخوابونه. نيم ساعتي ميشد داخل اتاق بود. بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. لاي در رو که باز کردم، عطيه در حاليکه نرگس رو روي پاش خوابونده بود و تکونش ميداد و لالايي ميخوند با حرکت دست بهم اشاره کرد درو ببندم و برم بيرون.. اما ديگه دير شده بود! نرگس با يه حرکت از روي پاي عطيه غلط زد پايين و به سختي روي پاهاش وايساد و به سمتم دويد! دستمو باز کرد و بغلش کردم! عطيه که انگار تمام تلاش هاي اين نيم ساعتش به هدر رفته بود دلخور گفت: محمد! داشت ميخوابيد.. بهت گفتم نيا ديگه.. لبخندي زدم و گونه‌ي نرگسو بوسيدم.. چشماش از خواب خمار شده بود اما بازم ازش فراري بود. رو به عطيه گفتم: اشکالي نداره که.. شما برو تا يه چايي بريزي ميخوابونمش. نرگس تا اينو شنيد در حاليکه توي بغلم تکون ميخورد تا بذارمش زمين گفت: رو پاي مامان بخوام.. عطيه بالش رو از روي پاش برداشت، دستش رو رويِ زانوهاش گذاشت و بلند شد. اومد روبروي ما وايساد.. نرگس خودش رو به سمتش خم کرد تا عطيه بغلش کنه. عطيه در حاليکه با يه دست نرگس رو بغل ميگرفت به سمتي حال رفت و گفت: ديگه واسه مامان اگه پايي مونده باشه تو رو پايِ مامان بخواب.. و بعد روي زمين گذاشتش و خودش به سمت آشپزخونه رفت. نرگس خوشحال از اينکه عطيه حرفش رو تکرار کرده، پشت هم گفت: رو پای مامان بخوام، رو پای مامان بخوام..! لبخند زدم..! صداي زنگِ گوشيم بلند شد. تو همين حال عطيه از آشپزخونه گفت: محمد جان هل بريزم يا دارچين..؟ به سمتِ گوشيم رفتم و گفتم: هل عطيه.. ممنون. و بعد گوشيم رو برداشتم. رسول بود. اين وقتِ شب..؟ يکم نگران شدم.. جواب دادم: جانم رسول.. رسول گفت: سلام آقا.. شبتون بخير..ببخشيد مزاحم که نيستم؟ جواب دادم: سلام، نه، اتفاقي افتاده؟ گفت: اتفاق که نه آقا.. ولي.. عابديني زنگ زده به آقاي شهيدي.. گفته يه سري مطالب هست که بايد بگه..بچه ها رفتن بيارنش سايت.. گفتم اطلاع بدم بهتون. نگاهم خيره به ريشه هايِ فرش بود.. چي ميخواست بگه؟ به رسول گفتم: باشه رسول.. ميرسونم خودمو.. تو سايتي ديگه؟ گفت: بله آقا.. من و فرشيد هستيم. فرشيد کاراش تموم شد ميخواست بره که جريانو فهميد صبر کرده. گفتم: خيلي خب.. منم راه ميفتم.. فعلا. گوشي رو زمين گذاشتم. اين وقتِ شب.. چه مطلبي عابديني رو مجبور کرده که حرف بزنه..؟ چقدر اين چند وقت عجول و کم صبر شده بودم.. سمت اتاق رفتم و سريع حاضر شدم. بيرون اومدنم از اتاق همزمان شد با بيرون اومدنِ عطيه با سينی چايي از آشپزخونه.. با ديدنِ من قدماش آهسته تر شد. سر تا پامو نگاهي کرد.. لبخند غمگيني زد و گفت: برات تو فلاسک دَم ميکنم. شب برگشتي، بخور.. البته.. اگه شب برگشتي! و بعد عقب گرد کرد و به آشپزخونه برگشت. يه قدم به سمتِ آشپزخونه رفتم.. ايستادم.. عطيه هميشه برايِ رفعِ ناراحتيش زمان ميخواست.. شايد آخر شب ميتونستم باهاش حرف بزنم.. البته.. اگه شب برگشتم...! گونه‌ی سُرخِ نرگسو بوسيدم و از در بيرون رفتم.. موتورمو روشن کردم و به سمت سايت حرکت کردم. دکمه‌ی آسانسور رو زده بودم و منتظرش بودم، که ويبره‌ي گوشيم حواسمو به خودش جلب کرد. رسول بود.. نوشته بود"آقا اتاقِ کنترليم". دلم ميخواست خودم به جاي آقاي شهيدي باهاش حرف ميزدم، اما الان زمانش نبود. وارد اتاق کنترل شدم. حامد، فرشيد و رسول هر سه هدفون روي گوش هاشون بود و با دقت به مانيتور نگاه ميکردن.. پس عابديني رسيده بود. کنارشون رفتم.. رسول سريع روي ميز رو نگاه کرد و بعد، وقتي هدفوني نديد، هدفونخودش رو برداشت و از روي صندليش بلند شد و گفت: بفرماييد آقا.. بي حرف هدفونو گرفتم و روي گوشم گذاشتم و ايستاده به مانيتور خيره شدم. حرف هايي که ميزد، چيزايي که ميشنيدم.. دقيقا مثل يه راه ميونبُر بود.. يه جاده‌ی فرعي.. يه مسير که ميتونست ما رو خيلي جلوتر ببره!! گفته بود قرار بوده تو همين روزها يه نفر رو براي انبارگرداني از انبارهاي شرکت مشترکشون بفرسته ارمنستان،پيش اشتياق.. گفت حتي بليطش براي يکشنبه‌ی هفته‌ی قبل بوده اما اشتياق گفته بوده که بايد چند روز از رفتن نوري بگذره. گفت قرار بوده فردي به اسم "فرُبد غلامي" که يکي از کارمندهاي شرکتشه بره.. صحبت هاش که تموم شد، هدفون رو رويِ گردنم گذاشتم و دستي به صورتم کشيدم.. تو چهره‌ي بچه‌ها هيجان ديده ميشد.. انگار اونا هم به چيزي که من فکر ميکردم فکر ميکردن. اما رسول که از نيمه‌هاي صحبت ديگه چيزي نشنيده بود، گفت:
چيشده آقا.. چي گفته..؟ فرشيد که انگار دلش ميخواست اون تعريف کنه، نگاهي به من انداخت و با چشم هاش اجازه گرفت. سر که تکون دادم، بلافاصله گفت: يه نفر قراره از طرف عابديني بره ارمنستان.. يني قرار بوده بره، براي يه سري کارها. رسول گفت: خُب..؟ فرشيد ادامه داد: خب همين ديگه! اين يعني ما ميتونيم جايگزين کنيم..!! و بعد دستپاچه از اينکه تحليل خودش رو هم اضافه کرده، نگاهم کرد و گفت: درسته آقا محمد..؟ سرمو به نشونه‌ی تاييد تکون دادم و گفتم: درسته. بلند شدم تا به سمتِ اتاقم برم. فکرم درگير بود.. خيلي زياد. سعيد اونجا بود.. داوود رفته بود! و الان،بايد يه نفر ديگه براي اين ماموريت اعزام ميشد. بايد خودم ميرفتم اما، ويژگي هاي فردي که قرار بوده بره با من فرق داشت.. نياز بود يکي از بچه هايي که سنشون پايينتره بره. همه‌ی کارهامون پر از ريسک بود. هنوز هيچ هدفِ قطعي نداشتيم. ايمان رفته بود! هزارتا برنامه توي ذهنم ميچرخيدن و براي هيچکدوم تدبيرِ کاملي نداشتم! به اتاقم رسيدم.. درو باز کردم و بدون اينکه چراغ رو روشن کنم به سمت ميزم رفتم و روي صندليم نشستم... سرمو به پشتي صندلي تکيه دادم و چشمامو بستم.. اين پرونده راهش گره خورده بود.. پيش رفتني نبود.. اما، چيزايِ با ارزشي که تويمسيرش داده بوديم، بهم اجازه نميداد عقب بکشيم.. خونِ ايمان، اجازه نميداد عقب بکشيم..ولي بينِ همه‌ي اين افکار، يه صدايِ مزاحمي بهم ميگفت "اگه هزينه‌ي عقب نکشيدنت، از دست دادن چيزاي با ارزش ديگه باشه چي"..؟! تو همين فکر بودم که يکي بدون در زدن درو باز کرد.. چشمامو باز کردم.. نورِ کمي از راهرو به داخل ميومد.. رسول بود. گفت: عه.. در باز بود؟! نگاهش کردم و گفتم: رسول در باز نبود، درو باز کردي. بريده گفت: آقا.. نميخواستم درو باز کنم. فقط همه جا رو گشتم نبوديد، خواستم ببينم در اتاقتون قفله يا نه. و بعد با لح ِن آرومتري گفت: آقا چرا تو تاريکي نشستيد..؟ يک قدم جلو اومد و گفت: چراغو روشن کنم..؟ نفس عميقي کشيدم و در حاليکه که بيرون ميدادمش گفتم: روشن کن..! نوِر بعد از تاريکي باعث شد چشمامو جمع تر کنم.. هنوز افکارم رهام نکرده بودن. رسول جلو تر اومد و روي صندلي، جلويِ ميزم نشست و نگران گفت: خوبين آقا..؟ سرمو تکون دادم و گفتم: خوبم.. کاري داري؟ انگار قانع نشده بود چون نگاهش رو تويِ آشفتگيِ چهره‌م ميچرخوند و دنبالِ تاييدي براي جوابم ميگشت اما پيدا نکرد..! گفت: آقا اومدم راجع به همين قضيه صحبت کنم باهاتون... چيکار ميخوايم بکنيم..؟ مثل اينکه منتظ ِر يه تلنگر باشم، منتظرِ يه اشاره، دستامو رويِ ميز گذاشتم و گفتم: نميدونم رسول! هنوز نميدونم..کاش ميشد خودم برم! به اندازهي يک ثانيه نگرانيِ نگاهش توأم شد با اخمي که بين ابروهاش شکل گرفت و بعد ناپديد شد. نگاهشو بي هدف توي اتاق چرخوند و گفت: خب.. خب..اگر قرار باشه يه نفر به جاي اون.. اسمش.. آهان، فَربد غلامي بره.. شما نميتونيد باشيد.. يني منظورم اينه که.. درسته نديدنش اما خب اطلاعاتي که ازش دارن، با شما قابل تطبيق نيست.. سرمو به طرفين تکون دادم و گفتم: دقيقا مشکل همينجاست..! لب هاشو با زبونش تر کرد.. لبخند سرکشي که سعي داشت رويِ صورتش بشينه رو پس زد و خواست حرفي بزنه که تقه‌اي به در زده شد.. فرشيد بود.. با اجازه‌اي گفت و داخل اومد.. وسطِ اتاق ايستاد، دست هاش رو توي هم گره کرد... نگاهي به رسول انداخت و بي مقدمه گفت: آقا من آمادگيشو دارم که برم.. با ابروهاي بالا رفته گفتم: بري..؟ اصلا مگه کسي قراره بره؟! ساکتم بستي فکر کنم، نه؟! لبخند خجلي زد و گفت: نه آقا.. يني. منظورم اينه اگر کسي قراره بره.. اگر خواستيد کسيو بفرستيد، ميشه اون فرد من باشم..؟ از روي صندليم بلند شدم و روبروش ايستادم.. سر پايين انداخت و گفت: ميترسم آقا.. ميترسم دير بشه.. ميترسم سرنوشتِ سعيد بشه.. بشه مثل ايمان. دلم آروم نبود.. براي رفتن کسي.. اما شايد رفتنش ميتونست اين راهِ ميونبري که پيدا شده بود رو به مقصد برسونه..! فرشيد، از تنهايي سعيد ميترسيد و من نگران سعيد و داوود و نفِر چهارمي بودم که قرار بود بفرستم اونجا.. آره نفرِ چهارم.. انقدر فراموشکار نبودم که به اين زودي، ايمان رو يادم بره...! ___________________ پ‌ن: به نرگس کوچولو خوش‌آمد نمیگین؟! پ‌ن۲: 《اگه هزينه‌ي عقب نکشيدنت، از دست دادن چيزاي با ارزش ديگه باشه چی؟! 》 •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
هدایت شده از |هم‌وطن|
🔆اگر خواستید پی‌دی‌اف فصل دوم رو داشته باشید، امکان تهیه‌ش هست و میتونید مبلغ ۴۹ هزار تومان رو به شماره کارت زیر بفرستید و فیش واریزی رو برای من @Faariya ارسال کنید تا رمان در اختیارتون قرار بگیره.🌱
6219861945176005
شهیدی بزنید روی شماره کپی می‌شه. 🌊🌱❤️
پارت جدید🌿👇🏻
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت بيستم [رسول] رويِ صندليم پشت سيستمم نشسته بودم. چند روزي از صحبت هاي عابديني ميگذشت و توي اين چند روز تصميم بر اين شده بود که فرشيد بره. نگراني هامون برايِ سعيد، پخش شده بود بين اين سه نفر..! خودش، داوود و حالا هم فرشيد. منم مثلِ محمد فکر ميکردم اين گره فقط با رفتنِ خودش باز ميشه.. اما.. اما دلم نميخواست خودش بره! تو اين چند روز بخاطر حجم کارهام نتونسته بودم با داوود صحبت کنم. گوشيمو برداشتم و براش نوشتم: " آقاي رستمي در چه حالن؟! تلاش هايِ اين چند وقتمونو به باد ندي آقا داوود! " و ارسال کردم. چند دقيقه بيشتر نگذشته بود که جوابش بهم رسيد: " نه داداش خيالت راحت، حواسم هست کابلی چيزي جا نذارم"و کنارش يه شکلک..! خنديدم و سري تکون دادم! حقته ديگه آقا رسول. يه چيزي ميگي يه چيزي ميشنوي..! خواستم جوابش رو بدم که پيام دومش به دستم رسيد: " خوبي..؟ اوضاعِ سايت چطوره؟ به آروميِ چيزي که محمد ميگه هست..؟!" آروم؟ آره.. اينجا خيلي آروم بود.. يه چيزي شبيهِ آرامشِ قبل طوفان.. عجيب بود اما، همه‌مون آروم بوديم! از اينکه کاري از دستمون برنميومد آروم بوديم! از اينکه فقط بايد مينشستيم و تماشا ميکرديم.. آروم بوديم..! براش نوشتم: " آره بابا، تو نيستي اينجا رو بهم بريزي همه چي خوبه!! " دکمه‌ي ارسال رو که زدم، دستي روي شونم نشست.. برگشتم.. فرشيد بود! از وقتي قرار شده بود بره، انگار نگرانيش کمتر شده بود..! و من.. از اين ميترسيدم!! چشماش برق داشت.. گفتم: چيه آقا فرشيد خوشحالي؟! خم شد و پاچه‌ي شلوارش رو کمي بالا داد و پشت ساق پاش رو نشونم داد.. نزديکِ مچش، يه زخم و قرمزيِ کوچيک يک سانتي ديده ميشد. صورتمو جمع کردم و گفتم: رديابِ زير جلدي..؟ سرشو به نشونه‌ي تاييد تکون داد و گفت: آره.. معلوم نيست چي ميخواد اتفاق بيفته.. آقا محمد گفت اينطوري بهتره. رو صندليم جا به جا شدم و گفتم: چطوريه؟ درد داره...؟ جواب داد: نه بابا.. خيلي کوچيکه.. البته دکتر شريفي بي حسي زد اما فکر نکنم بعدش هم خيلي اذيتم کنه. نفس عميقي کشيدم و گفتم: فرشيد.. برشون گردون.. خب؟! و بعد تويِ دلم جمله‌مو اصلاح کردم و از خدا خواستم هرسه‌شونو برگردونه! در حاليکه که با دقت به جايِ زخمِ کوچيکِ روي پاش خيره شده بود و روش دست ميکشيد گفت: وللّٰه اينطوري که من ميبينم، بعد از منم تو بايد بياي ما سه تا رو برگردوني. بعد سرشو بالا آورد و نگاهم کرد. همزمان گفتيم: بعدشم آقا محمد. و زديم زيرِ خنده!! گفتم: علي راست گفته داريم شعبه ميزنيم ارمنستان!! با لبخند تاييد کرد و گفت: راستي.. از سعيد ديگه خبري.. چيزي نداريم..؟ شونه بالا انداختم و گفتم: آخرين بار يک ساعت پيش چک کردم.. چيزي نبود. و بعد صندليمو چرخوندم و خودمو به سمت ميزم کشيدم و گفتم: بذار بازم چک کنم. نگاهم رو رويِ رديفِ ايميل ها بالا و پايين ميکردم... يهو، رويِ "one new massage " کنارِ اون آدرس ايميل مکث کرد. فرشيدو نگاه کردم. از کامپيوتر عقب تر بود و چيزي نميديد. خودشو جلو رسوند و گفت: چيزي گفته؟ تند سر تکون دادم و ايميلو باز کردم. من روسي بلد نبودم..! دستپاچه اون يک خط پيامو کپي کردم و توي نرم افزار زدم تا برام ترجمه کنه. چيزي که جلويِ چشمام بود، بيشتر از قبل مطمئنمون ميکرد که پشت اين آدرس سعيد نشسته! نوشته بود: "آيا اجناسِ برند شما ضمانتي هم دارند؟" نفسام از هيجان تندتر شده بودن! فرشيدو نگاه کردم. منقبض شدن فکش نشون ميداد اون هم با احساساتِ زيادي دست و پنجه نرم ميکنه! قبل از هر کاري شماره‌ي آقا محمدو گرفتم و بهش گفتم تا بياد پايين. فرشيد گفت: تاييد ميخواد ازمون.. کُد ميخواد.. درسته..؟ جواب دادم: منم همينطوري فکر ميکنم. محمد هم رسيد و پيام رو خوند..! اون هم مثل ما از اين اتفاق خوشحال شد. يه خوشحالي غمگين! يه پارادوکس عجيب و دردناک!! محمد بعد از چند ثانيه نگاهمون کرد و گفت: شما فکري داريد..؟ يه چيزي تو ذهنم بود.. اما.. ازش مطمئن نبودم.. سمت کيبورد رفتم و نوشتمش. بعد محمدو نگاه کردم تا بخونتش..! بلند خوند: "ضمانت محصولاتِ ما، کيفيت آنهاست که سبب باز شدن گره هايِ زندگي شما ميشود.. خواه يک گره، يا بيشتر!! " چشماي خسته‌ش برق زدن! فرشيدو نگاه کرد.. خواست ببينه اين جمله انقدري براي ما چند نفر روون و آشنا هست که سعيد هم بفهمتش يا نه..!؟
فرشيدم لبخند داشت..!! محمد گفت: خوبه رسول!! بازگرداني کن زبانش رو، و بفرست!! سريع انجامش دادم و براش فرستادم..! محمد گفت: چشم از صندوق ورودي اين ايميل برندار رسول. هر لحظه ممکنه سعيد چيزي بگه.. مخصوصا الان. چشم گفتم. فرشيد گفت: آقا نگرانم.. نکنه مشکلي پيش بياره براي خودش. محمد مطمئن جواب داد: سعيد حواسش هست..بي گُدار به آب نميزنه..! هنوز پنج دقيقه نبود که اون پيام رو براي سعيد ارسال کرده بوديم، که جوابش رسيد..! صدايِ اعلان لپ تاپم پشت هم شنيده ميشد و عدد پيام ها دونه دونه بالا ميرفت! ۴۲ پيام جديد! با مکث بازش کردم. سعيد..! چقدر حرف داشته براي گفتن! اندازه‌ی تمامِ اين چند ماه.. سه تا فايل متني بود و بقيه عکس. محمد و فرشيد تو سکوت به مانيتور نگاه ميکردن. دونه دونه عکس ها رو نمايش دادم. از ويلاي قبليشون.. مهموني ها.. قرارها.. از.. از ايمان..! دوتا عکس آخر، عکس از حياطِ ويلاي ايروان بود.. نميدونم از کجا گرفته بود اما، ارتفاع داشت.. شايد.. شايد از پنجره‌ي اتاقي توي طبقات بالاتر.. حياط بود.. ايماني که روي صندلي کنار استخر بسته شده بود...! بغض بدي توي گلوم پيچيده بود! سعيد چي ديده بود؟! چي کشيده بود؟!! فايل هاي متني رو باز کردم.. يه سري سند بودن! اسنادي که ميتونست ادله ي ما باشه براي اثباتِ چيزايي که روشون شک داشتيم..!! سندهايي که ايمان و سعيد، دقيقا براي به دست آوردنِ راز همين ها رفته بودن..! بعد از همه‌ي اينا، يه پيام فرستاد و داخلش نوشت: "سفيد تا بعد" و اين يعني تا خودش چيزي نگفته، ديگه نبايد چيزي براش ارسال بشه..! هرچي جلوتر ميرفتيم، اين گره ها داشت کمتر ميشد.. معماها حَل تر ميشد.. اما، ذرهاي از نگرانيِ من کم نميشد.. انگار ميترسيدم به تهِ اين ماجرا برسيم..! انگار، نميخواستم اين قضيه تموم بشه. نميدونم، اما.. حس خوبي به آخر اين قصه نداشتم.. نداشتم! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
مرغ از قفس پرید، ندا داد جبرئیل؛ اینک شما و وحشتِ دنیایِ بی علی 🖤🥀
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت بيست و يکم [فرشيد] به آينه‌ي روبروم نگاه کردم..! به قيافه‌ي جديدم! موهايِ کاملا مشکي و ريش هايي که حالا، اثري ازشون ديده نميشد! با چهره‌ي جديدم غريبه بودم! رسول دست به سينه به ديوار تکيه داده بود و نگاهم ميکرد. بعد که دورمون خلوت تر شد جلو اومد و مرموز گفت: فرشيد نونِت تو روغنه! با ابروهاي بالا رفته نگاهش کردم و گفتم: جان؟! جواب داد: ببين ارمنستان همه‌شون مثل خودت کمرنگن..! الان اينطوري پررنگ شدي اونجا تو چشمي، يهو ديدي يه دونه از اون کيس سياسي اقتصادي‌هاي خوب نصيبت شد! اخم ريزي کردم.. منظورشو نميفهميدم..! اما.. وايسا..! اين چي گفت؟! به سمتش خيز گرفتم که عقب رفت و دستاشو به نشونه‌ي تسليم بالا برد و گفت: ببخشيد ببخشيد! اما خب ميگم حواستو جمع کني دست خالي برنگردي! کامل از روي صندليم بلند شدم به سمتش برم که هول شد، اومد سريع برگرده و از در بره بيرون که کتفش محکم خورد به چهارچو ِب در! خنده‌م گرفت!! گفتم: سايتو به اميد کي دارم ولي ميکنم من؟! جاسوس و مجرمم ميخواي بگيري شما؟! همونطوري که چشماش رو از درد جمع کرده بود و روي کتفش دست ميکشيد گفت: شما از اين سايت بري اينجا آروم ميشه. دو قدم جلو رفتم، با شيطنت گفتم: باشه آقا رسول.. باشه.. من برم آروم ميشه ديگه؟ هعي روزگار.. پس اگه رفتم برنگشتم حلال کن..! چشماشو باز کرد و نگاهم کرد. خنده رو که تو چشمام ديد اخم کرد و گفت: شوخي قشنگي نيست اصلا.. خواستم جوابشو بدم که آقا محمد از در اومد تو و بي مقدمه گفت: فرشيد تو که هنوز اينجايي..! صادق منتظرته تو ماشين.. بجُنب پسر.. بعد نگاهي به رسول انداخت و بهش گفت: به حرف نگيرش ديگه رسول..بذار بره. پشت سر آقا محمد بودم و به من ديد نداشت! ابروهامو بالا انداختم و خوشحال رسولو نگاه کردم که محمد حرفشو ادامه داد: اين به اندازه‌ي کافي خودش حرف ميزنه! بعد برگشت با لبخند نگاهم کرد، روي شونم زد و گفت: دير نکني فرشيد.. زود بيا پايين. و رفت. لب هاي رسول لبخند داشت اما چشماش. درگيرِ يه غم مخفي بودن. دستامو باز کردم و رو بهش گفتم: ديگه خوبي، بدي دي... وسط حرفم پريد و عصبي گفت: هيس! و بعد محکم بغلم کرد..! خيلي محکم..! نميدونم. شايد داشت بي خداحافظي رفتنِ داوود رو هم با من جبران ميکرد..! طبق عادتش رويِ شونمو بوسيد و جدا شد. نگاهش رو ميدزديد! پلک هاش رو بالا نمياورد. شايد داشت صبر ميکرد اشکي که تو چشماش حلقه زده خشک بشه. شايد داشت صبر ميکرد سُرخيِ چشماشو مسافرش نبينه..! اما هرچي که بود، ديگه نگاهم نکرد..! کوله‌مو از روي صندلي برداشت و به دستم داد و گفت: به خدا ميسپارمت. کيفو ازش گرفتم. دستشو فشردم و اون اتاق و سايت رو به اميد موفق برگشتن ترک کردم..! تا فرودگاه حرفِ زيادي با صادق بينمون رد و بدل نشد. انگار به اين سکوت براي آروم شدنم قبل از سفر احتياج داشتم. اولين بار نبود تنها سفر ميکردم.. اما اينبار آرزو ميکردم اي کاش تنها بودم..! اي کاش نگران افراد ديگه‌اي که تو اين سفر قراره کنارشون باشم نبودم. به ديدنِ سعيد فکر نميکردم. نميخواستم استرسِ اين ماجرا از الان به جونم بيفته! نميخواستم از الان بترسم براي برخوردي که ممکنه داشته باشيم. بترسم که نکنه کسي از دو دو زدن نگاهمون بويي ببره! دو ساعت زمانِ پرواز تا ايروان برام اندازه‌ي بيست ساعت طول کشيد! انتظار هميشه زمان رو منبسط ميکنه! از پله هاي هواپيما پايين رفتم. شب شده بود. هواي معتدل ايروان وارد ريه هام شد. قرار نبود کسي دنبالم بياد..! حالا من "فربد غلامي" بودم که قرار بود خودش رو با تاکسي به گيومري برسونه. روي صندلي عقب تاکسي نشسته بودم. سعي ميکردم آروم باشم اما، هرچي به گيومري نزديکتر ميشدم ضربان قلبم رو تند تر حس ميکردم. دوربينِ سلفي گوشيمو باز کرد و دوباره به چهره‌م نگاه کردم. راننده که مردِ ميانسالي بود از آينه نگاهي بهم انداخت و گفت: مسير طولانيه.. با آهنگ مشکلي نداري پسرم..؟! جواب منفيمو که شنيد، ضبطش رو روشن کرد و صداي ترانه‌هاي محلي ارمنستان، تو ماشين پخش شد. با هيچکدوم از افراد اون خونه صحبتي نکرده بودم. فقط نوري چند باري بهم پيامک داده بود و هماهنگي ها رو انجام داده بود. به گيومري رسيده بوديم. نزديکِ خونه بوديم که گوشيم زنگ خورد. نوري بود. جواب دادم: سلام جناب نوري! نوري گفت: سلام،کجايي تو نرسيدي هنوز؟! نگاهي به ساعتِ ماشين انداختم و گفتم: تا نه ميرسم آقا.. داخلِ شهرم. جواب داد: پس ميبينمت. و تماسو قطع کرد. و من، به اين فکر ميکردم که فقط منتظر ديدنِ يک نفرم..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown